• Login:
  • Register Forgot Username/Password
+ Reply to Thread
Page 1 of 6 1 2 3 4 5 ... LastLast
Results 1 to 15 of 80


  1. 22 رای مثبت از میان 23 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    بچه های ایران

    ‫بخش اول
    ‫‫اولینبار که عاشق شدم

    ساعت پنج ونیم ‫صبح روز جمعه بود که توی سرمای ۲۵درجه زیر صفر تو این فکرا بودم که برم سرکار اعصابم بهم ریخته بود روز قبلش یکی از دوستا قول داده بود یک چیزی برام بیاره اما نه تنها بدقولی کرده بود بلکه موبایلشم بسته بود وحتی به خودش زحمت زنگزدن هم نداده بود منم که از چندطرف عاصی بودم مدام این جملاتو با خودم تکرار میکردم
    باید بیخیال طنز و شوخی بشم اینجوری نمیشه .مگه اعصابمو از سر راه پیدا کردم؟که هرکی هرچی دلش میخواد بارم کنه؟اون از دور واطرافیام که تا یه کم باهاشون خوش وبش میکنی و احترام میذاری میخوان روکولت سوار شن اینم از بعضی از دوستان توی نت که تا یه کم شوخی میکنم و طنزی مینویسم هرچیز به ذهنشون میاد بارم میکنن.نه اینطوری نمیشه از این ببعد میشم عین سگ نازی آباد ،دوست و دشمنم حالیم نیست .دیگه هم طنز بی طنز مردشور هرچی طنز و شوخیه ببره که فقط باعث سبک شدن و بی شخصیتی آدم میشه .از این ببعد باهمه همینطور برخورد میکنم خشک ورسمی آخه مرتیکه مگه تو عزیز نسینی که اگه ننویسی دنیا از نخوندنش محروم میشه؟بااون نوشته های در پیتیت که جمعا سی چهل نفربیشتر نمیخونن و از رودرواسی یک عدشون میگن به به.. فکر کردی پخی شدی؟از اونطرف هم هرکی هرچی تو دهنش میاد بارت میکنه تازه اعتراض هم که میکنی ومیگی این چه طرز حرف زدنه ؟دوقورت ونیمشونم باقیه که وا!!!اشکان تو چقدر عوض شدی تو که اینطوری نبودی .نه دیگه باید یه فکری کرد باید با همه جدی بود.
    ‫ایناروتودلم میگفتم تارسیدم به درب ورودی محل کارم با حالت عصبانی درو کشیدم اما دیدم باز نشد هنوز درقفل بود انقدر اعصابم خورد بود که یادم رفته بود در ورودی روبرو ساعت ۸صبح باز میشه وماکه صبح ساعت ۵ونیم میریم باید از در پشت وارد بشیم همینجور غرزنان ساختمونو دور زدم و بطرف در پشت رفتم
    ‫این نشدکه !!هرکی فکرکنه چون باهاش مهربونی هر چرندی خواست بارت کنه .نه احترام حالیشونه نه ادب.......چندقدم مونده بودبرسم بدر پشت ساختمون باخودم گفتم:حقته چشمت درآد باهرکسی دوستی میکنی باهرکسی میگی ومیخندی حقته چشمت درآد ،چشمت درآد....که ناگهان.....
    ‫واقعاً دریک لحظه جلوی در حس کردم چشمم داره از کاسه درمیاد .یک صدایی مثل صدای ناقوس تو سرم پیچید چشمم سیاهی رفت و نزدیک بود بخورم زمین ...نمیدونستم چی شده بزور خودمونگه داشتم ،یکهو یکی از همکارام که خانومی فنلاندی هست وشوهر ایرانی داره حس کردم زیر بغلمو گرفت و داشت بلند بلند حرف میزد
    صدای ناقوس که تو سرم میپیچید نمیذاشت بفهمم چی میگه فقط حس کردم داره اسمموبا وحشت صدا میکنه .کشوندم تو ساختمون حالت تهوع شدیدی داشتم خلاصه یکی یکی همکارام اومدن دورم اصلا زبونم باز نمیشد حرف بزنم .بردنم تو اتاق که دراز بکشم اما مقاومت کردمو موندم تا یواش یواش حالم جااومد .
    ‫یکی دوساعتی گذشت تازه فهمیدم که یک قطعه بزرگ یخ از بالای ساختمون جداشده بوده خورده بوده توسرم،میگفتن شانس آورده بودم قبل از برخورد باسر من به خورده بود به نردهءطبقهءبالا .آنینا(اون خانومی که گفتم)رفت برام یک فنجون قهوه آورد .خیلی نگران و دستپاچه بود،گفت میخوای بری دکتر ؟ امروزو برو استراحت کن گفتم نه .حالم داشت بهتر میشد و یواش یواش داشت یادم میومد چه اتفاقی افتاده اون بنده خداهم همینطور کنارم ایستاده بود و باچشمای گشاد بهم بروبر نگاه میکرد .منم همینطور توذهنم داشتم چیزایی که پیش اومد رامرور میکردم یاد افکارم افتادم و عصبانیتم ویاد آخرین حرفم قبل از اصابت برف به کلّم.چشمت درآد،چشمت درآد.....و واقعا حس کردم چشمم داشت در میومد .ناخودآگاه بیاد اون جوک قدیمی افتادم که یک بابایی دم یک دیوار کهنه درازکشیده بوده و باخدا راز و نیاز میکرده هی میگفته خدایا بی کسم بینوام بمن اینو بده اونو بده ولی هیچ خبری نمیشده از عصبانیت میگه خدایا پس مرگم بده تاراحت شم ناگهان دیوار میلرزه که بریزه روش سریع میپره اونور و پا بفرار میذاره و میگه خدایا چه عجله ایه؟ اول اونایی که گفتمو بده بعد به آخری میرسیم.
    تواین فکربودمو میخندیدم.آنینا بهم خیره شد وباچشمای گشادش باتعجب پرسید به چی میخندی؟براش جوکو تعریف کردمو گفتم منم یه همچین چیزی برام اتفاق افتاد دوباره خندیدم.
    ‫یکهو از جاش باعصبانیت بلندشد و گفت من اصلا از کارشما ایرانیا سردرنمیارم.توبدترین موقعیت هم جک میگید و میخندید‫.....توبدترین موقعیت هم جک میگید و میخندید‫....توبدترین موقعیت هم جک میگید و میخندید‫
    ‫امروز داشتم به حرفش فکر میکردم ..من چرا اینجوریم ؟چرا هرچیزیو از دریچه طنز میبینم ؟تو این فکربودم که رفتم به سالهای دور دور به زمانی که اولینبار عاشق شدم
    ‫............................................... .................................................. .................................................. .............................
    پانزده سالم بود کارم گل کوچیک توخیابون بود و رفیق و این چیزای متداول که بین همه نوجوونا هست نه تو خط دختر بودم و نه اهل فکر کردن به این چیزا همه چیزم خلاصه شده بود در فوتبال .یاتماشاکردنش یا بازی کردنش.اهل مهمونی که اصلا نبودم حتی عروسی هم اگه بود و خانوادمونو دعوت میکردن من یه جوری جیم میشدم چه برسه مجلس عزا و ترحیم .
    ‫چند وقتی بود اسباب کشی کرده بودیم به یک محله دیگه منم چون تومحل غریب بودم بعداز مدرسه دوون دوون مثل سگ میرزا غلام شکسته بند میرفتم محله قدیمیمون و بارفقا گل کوچیک بازی میکردم یهروز که از فوتبال خسته و له له کنون اومدم خونه دیدم سرکوچمون روی سردر یکی از خونه ها بیرق سیاه زدن گفتم ببین بنده خداخانوادش چیمیکشن ؟بعدهمونطوری بیخیال اومدم خونه دیدم هیچکس جز مادرم تو خونه نیست اونم پاشو کرد تو ی یه کفش که بیا بریم تسلیت بگیم شوهر منظر خانوم سکته کرده دیشب و مرده.منم که اهل اینجورمجالس نبودم گفتم من کاردارم درس دارم اما مگه مادرم قبول کرد ؟هردلیلی آوردم گفت باید بیای بریم .
    ‫سرتونو دردنیارم غروب با هربدبختی بود رفتیم تو خونه همسایمون برای عرض تسلیت،یه مردخپلی بغل دست من نشسته بود و یک زبونی گرفته بود که انگاربابای اون مرده شیش تا شیش تا خرما برمیداشت و باهسته وسط گریش قورت میداد آخرهرقطعه از گریش هم یه زوزه ای میکشید که من از ترس خنده سرمو انداختم پایین که مردم نبینن و ضایع نشم بعد نیم ساعت پدرم وبرادرم هم اومدن تودلم میگفتم کاش زودتر اومده بودن که من میتونستم نیام اما بازم خوشحال بودم که میتونم الآن جیم شم.توهمین فکربودم که غذارو آوردن باخودم گفتم تا دارن غذارو میخورن وسطش جیم میشم میرم خون.چشمتون روز بد نبینه این مرد خپله که بغل دستم بود بادیدن سفره و غذا چنان باهق هق گریه هجوم برد به سفره که من بهتم برد دست انداخت ته دیگ بزرگ عدس پلورو کرد تو دهنش و زار میزد و میلمبوند انگار سنگ داره تودهنش خورد میکنه و آخرش هم یک زوزه ای میکشید عین آژیر .از زور خنده صورتمو تودست گرفته بودم وبین وسرمو آورده بودم بین زانوهام یکنفر که سمت چپم نشسته بود زد پشتم وگفت بیا پسرجون بیا غصه نخور.فکر میکرد از غصه و ناراحتی اینجوری صورتمو پوشوندم خبر نداشت که در شرف یک انفجار خنده هستم معلوم بود اون هم غریبه هستش چون فکر میکرد متوفی کس وکار منه ومنم عزادارم.
    ‫سفره جمع شد باخودم گفتم همه در رفت وآمدن الآن خوبه برای در رفتن بلند شدم که برم دیدم پشت سرم زمین داره میلرزه برگشتم دیدم مردخپله باعجله داره میاد خودمو کشیدم کنار که رد شه دیدم رفت توی توالت که روبروی در ورودی بود با همون حال زار و هق هق کنون و زوزه کشون .لب ولوچمو جمع کردم که نخندم رفتم دم در که کفشمو بپوشم که .....ای وااااای .چشمم خورد بهش دیدم داره از پله ها میاد بالا با یک خانمی که بعدهافهمیدم مادرشه اونم توچشمای من خیره شد ....قلبم داشت می ایستاد بایک نگاه یک دل نه ۱۷ دل عاشقش شدم ناگهان از توی دستشویی یک صدایی مثل زوزه که اینبار نه از گلوی مرد خپله بلکه از جای دیگش بلندشد.چه صدای کش داری هم بود هنوز صداش بیادمه اما اصلا دیگه نمیخندیدم همونجور محو چشمای دختر آرزوهام بودم.صدای باد آقا خپله که بعدها فهمیدم شوهر عمه دخترس نه تنها خنده دار نبود بلکه مثل چهچه بلبل یادآور اولین عشق زندگی من بود شاید اگه اونموقع ها میخواستم برای عشقم شعر بگم میگفتم
    کی تو آیی ای صنم دیدار من
    ‫گوز شوهر عمه ات گیتار من
    ‫یا
    وصل تو چون گل و هجرت گرگ من
    ‫گوز شوهر عمه ات چون اُورگ من
    حالا که به حرف همکارم فکر میکنم که من اصلا از کارشما ایرانیا سردرنمیارم.توبدترین موقعیت هم جک میگید و میخندید‫.....توبدترین موقعیت هم جک میگید و میخندید‫....توبدترین موقعیت هم جک میگید و میخندید‫ باخودم میگم خوب یکی مثل من که رمانتیک ترین لحظهءعمرش با موزیک متن باد معدهءشوهر عمه عشقش عجین شده وحساس ترین لحظه عشقی عمرش به سمفونیه گوز اون بابا مزین شده چطور میتونه همه چیزو از دریچه طنز نبینه؟
    اصلا به کل تاریخ که نگاه میکنم اکثرش حتی حساس ترین لحظاتش با طنز عجین شده وقتی مردمی به امید اومدن پول نفت دم خونشون قیام میکنن وقتی سی سال بعد بازم فریب کسیو میخورن که پول نفتو از دم خونه میاره تا سر سفره وقتی ...این مردم نباید تو هر حالتی هرچیزیو از دریچه طنز ببینن؟
    ‫این اولین عشقم خیلی چیزارو بهم یاد داد و خیلی مسائلو ازش آموختم رفته رفته از آشنایی تا روز جدایی براتون طی هفته های آینده میگم تاباهم ببینیم مسائل کوچک زندگی بشکل عظیم تراما از همون جنس در دنیای سیاست .فرهنگ وهنر و... در جهانی که زندگی میکنیم وجود داره
    Last edited by -[PUBLISHER]-; 08-01-2010 at 03:15 PM.
    Reply With Quote Reply With Quote #1  



  2. 5 رای مثبت از میان 6 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    سلا دوستان
    ‫داستانمون از یک روز یابهتر بگم از یک غروب رمانتیک با موزیک متن شوهر عمهء دختر آرزوهام شروع شد یک تلفیق رمانتیک از برق صاعقه واراز یک نگاه آتشین و زوزهءکش دار بادی شدید واین دو چنان بهم آمیخت که از یادم ،حتی تا واپسین لحظات زندگیم ازیکدیگر جدا نخواهند شد. نمیدونم شما کانال فارسی ۱یک را میبینید یا نه؟در قسمت تبلیغاتش ،میگه عاشق شوید با فارسی۱ یاحتی بعضی از این مجریان تلویزیونهای لس آنجلسی وقتی از یک خواننده تعریف میکنند و میخوان عظمت کارشو نشون بدن میگن
    ‫من با آهنگهای این(خانم یا آقای فلانی)‌عاشق شدم وچه خاطراتی ازش دارم.خدارو شکر که من مشهورنشدم وگرنه به رسم صداقت اگه ازم میپرسیدن تو با چه آهنگی عاشق شدی چی میتونستم بگم؟گوزشوهرعمهءعشقم؟نه معلومه که نه منهم مثل هرایرانی پاک نژاد ومتمدن مجبور میشدم از فعل زیبای دروغ که در روح وروانمان نهفته بهره ببرم و بگم (مثلاً)سمفونی شمارهء۹ بتهوون وبعد لبخندی مرموز روی صورتم نقش ببنده که دیگران ازدرک رمزاین لبخند عاجزند .شاید بسیاری از افراد که مامیبینیم در حین سخنرانی یا مصاحبه وگفتگو گه گداری لبخند میزنند یا اخم میکنن یاحرکتی بخصوص انجام میدن درذهنشون یکی از همین خاطرات مگو دراون لحظه نقش بسته.
    ‫بگذریم و بریم سراصل مطلب. بله بعداز اون شب فراموش نشدنی و پس از برگشتن به خونه احساس عجیبی داشتم ،اصلاًبرام قابل درک نبود چون تابحال یک چنین حسی نداشتم .یک حس عجیب وغریب عین بهت زده ها بودم شب همه خانواده به تلویزیون نگاه میکردند منهم همینطور اما چیزی نمیدیدم فقط بر و بر خیره شده بودم به تلویزیون همش چشماش در نظرم بود و هیچ چیز نمیتونست برق چشماشو از توی ذهنم محوکنه . همه نشسته بودند یواشکی رفتم طرف دستشویی و به آینه خیره شدم عجب فکر احمقانه ای ،میخواستم ببینم اونم چیزی در قیافهءمن دیده که قلبش به حال و روز من بیفته برای اولین بار بود که خودمو تو آینه برانداز میکردم راستش تا قبل از این صبح یکهو از خواب میپریدم که ای دل غافل مدرسم دیرشده هول هولکی یه آبی بصورتم میزدمو دبدو بسوی مدرسه (حالاچقدر یه لنگ پا دم در مدرسه نگهم داشتن و تنبیه شدم بماند)اصلا تا بحال همچین حسی نداشتم که خودمو تو آینه برانداز کنم.
    ‫چه لحظهءمأیوس کننده ای بود،چقدرحالم گرفته شد وقتی به قیافهءخودم نگاه کردم.صورتی لاغرکه پوستش زیر تابش آفتاب سوخته ،بادماقی دراز موی سر که طبق مقررات مدرسه با ماشین ۴ زده شده و کمی رشد کرده وحالا شده شش درست مثل هر پسری که تازه به بلوغ میرسه وصورتش درحال تغییره وصداش دورگه شده عین خروس دست وپای دراز و لاغر که روی پوستش پر از زخم وطاول بر اثر افراط در بازی گل گوچیکه .
    یارمن آن صورت زیباش هست
    قد رعنا جامهءدیباش هست
    ‫او گل باغ است و اشکان،ای دریغ
    ‫تارزان گرنیست پس چیتاش هست
    ‫ چراغو خاموش کردم رفتم طرف پشت بوم زیر پشه بند جاموپهن کردم و رفتم زیر لحاف به آسمون خیره شدم .خیلی شبها زیر پشه بند تو فضای باز خوابیده بودم وبه آسمون خیره شده بودم اما آسمون اونشب باهمهءشبهای دیگه فرق داشت تابحال اینجوری محو زیبایی ستاره ها نشده بودم برای اولینبار فروریختن قلبمو حس میکردم دلهره ای لذت بخش وصدای سمفونی شوهرعمهءته دیگ خورش در ذهنم جاشو به ضربان قلب من داده بود .نمیدونم تا چه ساعتی بیدارموندم اما اینو میدونم که اونشب آغاز شب زنده داریهای من بود.صدای وز وز پشه ای سمج که معلوم نبود از کدوم گوری راه پیداکرده بود و داخل پشه بند شده بود تمرکزمو بهم ریخته بود .خوب بیا نیشتو بزن خونتوبخور و برو این وزوزت چیه دیگه؟همینطورکه به ستاره ها خیره شده بودم و چشمهای معشوقه و دخترآرزوهامو جستجومیکردم چندبار بادست پشه رو از خودم دورکردم ولی مگه ولکن بود ؟نیمخیز شدم تا بهر صورتی که شده بایک ضربت شرّشو بکنم دوسه بار محکم دستمو بردم بگیرمش نشد نورنقره ای ماه کمی توی پشه بندو روشن کرده بود دیدم پشه هه رفت طرف پایین دستمو باتمامقدرت بردم و کوبیدم روش ....چنان عربده ای زدم که تا سهتا کوچه اونورتر شنیده میشد .میپرسید چیشد ؟روم نمیشه بگم اما یه شعر میگم شما حدس بزنید چه اتفاقی افتاد
    به دل زخمی صنم با نیزه اش زد
    ‫از آن روی خوش و پاکیزه اش زد
    ‫زخشم پشّه ای اشکان احمق
    ‫یه مشت سخت روی بیضه اش زد

    ‫لنگ لنگان وآهسته از ترس اینکه همسایه ها بر اثر داد من نریزن بیرون از پشت بام بطرف بالکن رفتم و جاموپهن کردم ودر حالی که از درد بخودم میپیچیدم لحافو دورخودم پیچیدم و بخواب رفتم
    ‫صبح زود برخلاف همیشه سروقت پاشدم و بطرف مدرسه رفتم ودر راه باخودم میگفتم فقط وفقط باید پیداش کنم هر طور که شده .نه اسمی نه آدرسی،هیچ چیزی ازش نداشتم وتنها کسی که به ذهنم میومد که میتونست کمکم کنه کیومرث بود .تنها دوستی که بین ما به دختر بازی مشهور بود وما همیشه مسخرش میکردیم.گذشته از اینها آمار تک تک دخترای ده محل اونورترو هم داشت .
    ‫ته کلاس مینشست هیکل گنده ای داشت و تنبل ترین ودرعین حال بامزه ترین فردی بود که میشناختیم روزی نبود که یه فصل کتک اساسی ازمعلم نخوره وسالی نبود که هفت هشتا تجدید نیاره اما تو گل کوچیک لنگه نداشت .برعکس کامران که روی نیمکت جلوی من مینشست .خرخون تیتیش مامانی و سوسول اما اونم فوتبالش حرف نداشت با اینکه توی فوتبال شلواراطوکشیدشو میکردتو جورابشو باعث خنده همه میشد اما خیلی خوب بازی میکرد چند روزی بود بامن قهر کرده بود آخه چندروز قبلتر از این توی کلاس یه عکس سکسی زیر میزها دست بدست میگشت تا بدست من رسید منم که میدونستم کامران چقدر با نزاکته و ازاین چیزا بدش میاد دریک فرصت صداش کردم.کامران کامران این کتاب توه؟برگشت منم عکسو تمام وکمال گرفتم جلو صورتش .از خجالت سرخ شد و گفت دیگه با من حرف نزن احمق.
    ‫چند روزی هی میرفتم منت کشیش اما محلم نمیذاشت اصلا فکرشم به ذهنم نمیرسید که یکروز دست سرنوشت من و این کامران تیتیش مامانی باکلاس رو رفیقی صمیمی کنه واز اون پسر سوسول مؤدب درس خون یک ترک تحصیل کردهءسرکش ویاغی ودادخواه بسازه .کسی که زخم مرگش هنوز روی قلبمه.بگذریم داستان من واون خیلی مفصله که توی قسمتهای بعدی میگم خدمتتون.
    ‫اونروز صبح کامران تامنو توی سالن مدرسه دید اخماشوتوهم کرد مثل اینکه منتظر بود باز برم منت کشیش اما من بدون توجه باسرعت از کنارش رد شدم و رفتم سراغ کیومرث وبهش گفتم .باید باهاتت حرف بزنم اینجا نمیشه زنگ که خورد توراه خونه .باهات کاردارم
    Reply With Quote Reply With Quote #2  



  3. 5 رای مثبت از میان 5 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    خیال کردش که مثل اون خُل هستش
    ‫ضعیفه، یاکه مثل اون شُل هستش
    ‫نمیدانست ،قیصر هم که باشه
    ‫واسه آبجیش ،کریم آب مَنگُل هستش

    نه نه نه نه،خواهش میکنم فکر بد نکنید این شعری که در بالا سرودم نه حرف رکیکه ونه خدای نکرده خدای نکرده توهین به دختر خانمهای محترم بلکه در این شعر راز یک استراتژی جهانی نهفته است.باور نمیکنید؟پس اجازه بدید داستانمو ادامه بدم،وشما درقسمت نتیجه گیریش بامن هم عقیده میشید که واقعا تمام استراتژیهای جهانی،شکلی تکامل یافته وعمده از اعمال کوچک وپیش پا افتادهء مردم عادیست.
    ‫خوب به اونجا رسیدیم که من رفتم سراغ کیومرث و ازش خواستم که درمورد مسئلهء مهمی صحبت کنم .کلاس ما دوسری نیمکت و پنج ردیف داشت همونطور که قبلاًهم عرض کردم کیومرث ردیف آخر کلاس مینشست یا بقول اون زمانِ ما لُژ نشین بود .معمولاًگردن کلفتها و رفقا ونوچه هاشون ردیف آخر مینشستندو شاگرد زرنگها ردیف اول .
    ردیف یکی مونده آخر جای هرکسی نبود .این قسمت تعلق داشت بچه های خوشگل و بقول گنده لاتهای کلاس :بچه نانازای سیفید میفیو وبلوری که یه جور مینی حرمسرای ته کلاسیهای گنده بک بودندو خوشگلترینشون هم سوگلی حرامسرا میشد .
    اون موقع ها مقوله ای بنام گِی وجود خارجی نداشت و این گنده لاتها به عنوان زرنگ معرفی میشدند و بچه خوشگلها هم همون بچه خوشگل واین افراد چون زور بازویی نداشتند واز طرف دیگه درسشون هم انقدرخوب نبود که ردیف جلو بشینن
    ‫چاره را دراین میدیدند که ردیف یکی مونده به آخر تحت حمایت گردن کلفت کلاس باشند تا هم یک حامی داشته باشند و هم از اونجایی که تنشون میخارید یه بده بستونی با گنده لات کلاس داشته باشند.
    ‫لازم نیست دلتون برای این افراد بسوزه یا بگید واه واه آدم چه حرفا که نمیشنوه !!!؟؟؟همین بچه خوشگلهای نانازی وقتی یه کم رشد میکردند و کمی ریششون در میومد اکثراًعضو انجمن اسلامی مدرسه میشدن وچون میدونستند که دیگران چی راجع به اونا فکر میکنند کینه شونو باهرمرضی که بود سر دیگران خالی میکردند و یواش یواش که بیشتر رشد میکردند و وارد کمیته وسپاه میشدند از همین گردن کلفتها بعنوان گماشته استفاده میکردند (یابه قول امروزیها لباس شخصی) وبقولی جای رئیس ومرئوس عوض میشد.
    ‫واما نیمکت ردیف سوم یا وسط جای امثال من بود .این نقطه بهترین مکان سوق الجیشی بحساب میاد .بهترین مکان برای تقلب و دوری از چشم معلم. چون معلمین یا چشم به شاگردان زرنگ در خط اول کلاس داشتند, برای تشویق یا به انتهای کلاس برای تنبیه وتوبیخ ونقطهءکور استادان گرامی ,همون ردیف وسط بود که موزماران و نخاله ها یی چون من در کمال آرامش به آتش سوزوندن مشغول بودند. از طرفی ردیف وسط یک حسن خارق العاده داشت و آن این بود که همیشه ردیف آخر سمت چپ کلاس, باردیف آخر سمت راست کل کل داشتند وزور آزمایی برای ریاست ,و مثل کارد و پنیربودند واز طرف دیگه ردیف چپ وراست جلو کلاس هم سر شاگرد اول شدن به خون هم تشنه بودند ولی ما ,گروه وسط کلاس نه تنها باهم بد نبودیم بلکه در تمامی مسائل کلاس بطور پنهان و غیر محسوس دخالت داشتیم و بدون درگیری وخودنمایی فرمانروایی میکردیم .شایعه ها و درگیری ها ،دوستیها و دشمنیها از ما صادر میشد و رگ شریان تقلب وفتنه همان ردیف وسط کلاس بود،هرچند که دیده نمیشد وبا بده بستونی که با ته وسرکلاس میکردیم (ازجمله رسوندن جوابِ سوال امتحانات و برطرف کردن خطر کتک خوردن شاگردان زرنگ از گردن کلفتهای کلاس)همه را به نوعی زیر بلیط خودمون میکردیم وهمونطور که گفتم ردیف چپ و راست کلاس باهم متحد بودیم وگاهی حتی جای خودمونو باهم عوض میکردیم و از جناحی به جناح دیگر میرفتیم چراکه چپ و راست بودن برامون اهمیت نداشت.
    ‫اگه توجه بفرمایید همین مسئله بشکل پیشرفته ومکانیزه تر در اکثر یا بهتر بگم در تمام جوامع دنیا رایجه .درتمام سطوح نظامی اقتصادی سیاسی و...و...و.. همه و همه معمولا در دو گروه و حزب عمده ,به توی سرهم زدن مشغولند گروهی برای کسب قدرت وگروهی برای کسب شهرت و روسپیان و ،تن فروشانی که ابتدا خدمت زور میکنند و وقتی به قدرت رسیدند زور رو بخدمت خودشون میگیرند و در این میان همیشه افرادی هستند که پشت پرده خر خودشونو میرونند.
    بگذریم .داستان عاشقیم تا تبدیل به کلاس علوم سیاسی نشده بریم سر اصل مطلب.
    زنگو زدن رفتیم سرکلاس نشستیم اول رضارفت تو ته نیمکت کنار دیواروبعد هم من .معمولاًچند دقیقه ای میگذشت تا معلم بیاد وتو کلاس ولوله ای بود .بخاطر همین معمولاآقای نظری ،ناظم مدرسه با هیبت غول آساش توی سالن جلوی کلاسها رژه میرفت وبا اخم،مثل پلنگ تیرخورده مترصد بود که هرکلاسی که صداش بلندشد بره داخل وحال شاگردارو جابیاره ماهم که خبر داشتیم یک دیدبان گذاشته بودیم که به محض نزدیک شدن بهمون خبر بده تا لال شیم.
    ‫همینطور که روی نیمکت نشسته بودم کلاسورموباز کردم وکتاب تاریخمو درآوردم گذاشتم روی میز که دست کسیو روی گردنم حس کردم سریع برگشتم دیدم امین بچه خوشگل کلاسمون با اخم سرموکشیدم عقب وگفتم چته؟ لبخندزنان گفت کیومرث کارت داره.سرموکج کردم ببینم چی میگه کیومرث گفت :خوب بگو ،چیکار داشتی باهام؟ گفتم:باباگفتم که بعداز مدرسه .برگشتم دوباره دست امینو که گردنمو نوازش میکرد حس کردم با حرص برگشتم و گفتم :هی بچه....یه بار دیگه بمن دست بزنی خفت میکنما, ننرعوضی .امین باچشمای گشاد گفت بمن چه کیومرث کارت داره.باکلافگی دوباره سرموکج کردم دیدم سه کنج کلاس لم داده ،گفت:اولا با این کار نداشته باش دوما بگو, همین الآن بگو .دیگه داشت کفرم بالامیومد داد زدم بابا یه بار ,ده بار, صدبار گفتم بعداً,,,چقدر گیر میدی تو برگشتم یکی هم زدم توسر رضا بهش گفتم توهم انقدر بامشت نزن بدیوار دیگه انینه .یا باخودکار کنده کاری میکنی یا مشت میزنی بدیوار .برگشت گفت:چه مرگته تو امروز هی پاچه میگیری؟گفتم بابا کلاسورو شلوارو همه بند وبساطمون گچی شد تو مگه مریضی هرروز مشت میزنی بدیوار؟(عادت داشت بامشت بزنه روی دیوار گچی و نم گرفتهءکلاس که جای مشتش روش بمونه )گفت تورو سنه نه اومدم جواب بدم که باصدای برپا متوجه شدم معلم تاریخ وارد شده.
    ‫سرتونو درد نیارم اصلا اونروز حال وحوصله نداشتم وبیصبرانه منتظربودم تا باکیومرث صحبت کنم.اصلا درس تو کلم نمیرفت و مدام در رویاو بیداری دست و پا میزدم
    ‫زنگ اول تاریخ
    نه کورش این چنین زیبا زنش بود
    ‫نه اسکندر چنین خواهرزنش بود
    ‫نه شاپوری که آوازش رسا بود
    ‫صداش چون گوز شوهر عمه اش بود
    ‫زنگ دوم هندسه
    اگر خطی بیاد از نقطهءآ
    ‫موازی میروم با یار زیبا
    ‫ولی یارم مکانش روی ایکس است
    ‫چه اقدس باشه نامش چه فریبا
    ‫زنگ آخر ادبیات
    ‫توراخواهم که گیرم ازتوکامی
    ‫بگویم باتو حرفی و پیامی
    سرایم بهرگوز شوهرعمت
    ‫سرودی همچو پروین اعتصامی

    ‫زنگ خورد تا اومدم بندو بساطمو جمع کنم دیدم کیومرث با عجله داره میدوه بیرون دویدم دنبالش دیدم داره میره طرف تپه خاکی های ضلع جنوبی پشت مدرسه بسرعت رفتم وداد زدم کیومرث کیومرث .برگشت بادست اشاره کرد که دنبالش برم .میدونستم کجا داره میره جای دنجی که معمولا محل قرار خوبی بود واسه کتک کاری بچه های مدرسه همیشه وقتی تومدرسه دعوامیشد قرار میذاشتن بیان اینجا تااز خجالت هم در بیان و توی گودال بین دوتا تپه خاکی که ازدید مردم والالخصوص معلمین ومدیر وناظم پنهان بود بجون هم بیفتن .یه عده هم میومدن بیرون گود وبالذت تماشامیکردن .ماهم گاهی داخل گود کتک کاری میکردیم وگاهی بیرون گود تماشا.اونروز نوبت تماشاکردن بود خودمو به کیومرث رسوندم دیدم جمعیت زیادی هم اومدن نشستن تماشا میکنن.
    ‫کیومرث که خیره داشت به رجزخونی و کلکل قبل از کتک کاری دوگروه نگاه میکرد بمن گفت:خوب بگو چی بود جریان؟من من کردم گفت چیه بنال دیگه.گفتم حقیقتش یه دختریو دیدم نمیدونم کیه. دست کرد توجیبش یه مشت تخمه آفتابگردون درآورد بون اینکه بهم نگاه کنه گفت میخوری؟دستشو آورد جلو یه کم ریخت کف دستم ومشتاقانه خیره شد به دوگروه داخل گود وگفت خوب کیه؟
    گفتم نمیدونم میخوام پیداش کنم
    یه پوزخندی زد وگفت ایول داشمون عاشق شده.
    گفتم نه بابا این حرفا چیه؟
    گفت پس چی؟مرض داری میخوای بدونی کیه؟
    نتونستم جواب بدم داشتم توذهنم دنبال یه بهانه میگشتم،آخه خجالت میکشیدم بگم که دختره نیمچه عقلی که داشتمو از سرم برده یکهو کتک کاری توی گود شروع شد و دوگروه بافحش و داد وبیداد توسر وکله هم میزدند .
    ‫به تخمه خوردن مشغول بودیم و نگاه کردن دعوا یکهو حس کردم جمعیت بیرون گوددارن بادست یه نقطه ایو نشون میدنو میخندن .همه نگاهشون از کتک کاری برگردوندن به اون سمت من وکیومرث هم برگشتیم نگاه کردیم دیدم یه مرد چاقی اونطرفتر روی زمین دوزانونشسته روبدیوار پشت مدرسه یکهو یکی دادزد نشااااااااااش وهمه پشت سرش داد زدند و این جمله رو باداد وخنده تکرار کردند.ناگهان مرد چاق بلند شد ایستاد و هجوم آورد بطرف ما همه گذاشتند در رفتند حتی اونایی که کتک کاری میکردند وقتی متوجه فرار دیگران شدند بدون پرس وجو پابفرار گذاشتند.شاید فکر میکردند مدیر یا ناظم جارو پیدا کرده.همه در رفتندجزمن وکیومرث من خیره وخیره وخیره به مرد چاق ماتم برده بود .آره همون بود .همون مرد چاق که توی مراسم ختم دیدمش همون که اولین موسیقی متن داستان عشقیه منو نواخت .دوید بطرف ما باخشم وغضب .اما یکهو ایستاد وبه کیومرث خیره شد .کیومرث گفت سلام آقامراد .نفس زنان با اخم گفت اینا کی بودن ولد چموشا ؟کیومرث خندید گفت آقامراد خونتو کثیف نکن .غرغر کنان راهشوکشید بره همینطور که پشتش بما بود به کیومرث گفت به بابات سلام برسون .
    ‫همینطور مات زده بودم بهش کیومرث زد پشتم گفت بریم .وبطرف خونه رفتیم
    ‫مرد خپل جلومیرفت وماهم بافاصلهءزیاد پشت سرش .همینطور ساکت بودم و بهش خیره نگاه میکردم وباکیومرث میرفتیم که کیومرث برگشت گفت:هیچ آدرسی از طرف نداری ؟کجا زندگی میکنه؟
    گفتم نه
    گفت اسمشم نمیدونی چیه؟چه شکلیه؟
    گفتم نه اما خوشکله.
    باپوزخندگفت قربونم بری تو.خوب هرکی عاشق یه دختری بشه فکرمیکنه خوشگله .قدش بلنده کوتاهه...؟
    گفتم متوسطه
    گفت ..... دیگه نفهمیدم چی گفت.اصلا دیگه صداش بگوشم نمیخورد سرموکه بالا آوردم دیدم مرد خپله داره با همون دختر آرزوهام حرف میزنه .قلبم داشت از حرکت می ایستاد نفهمیدم چی شد سرم داشت داغ میکرد محکم دست کیومرثو فشاردادم باصدایی که انگارازته چاه بالامیاد با لرز گفتم اینه اینه .
    ‫کیومرث محکم زد به پهلوم گفت سه نکن بااین وضع تابلوت کشیدم تویه کوچه فرعی.بعد آروم گفت این سمیراس خواهر هوشنگ ‫آقامراد شوهرعمه شونه.انگار بزرگترین پدیدهءقرنوکشف کرده بودم گفتم سمیرا؟
    گفت زهرماربلند نگو برادرش بفهمه خشتکتو میکنه
    پرسیدم کدوم هوشنگ؟گفت خیابون پنجم شرقی میشینه یعنی گورتو بادست خودت داری میکنی
    ‫انگار یه بشکه آب یخ ریختن رو سرم .ای وای پنجم شرقی ؟فاز یک؟درست مثل اینکه لیدر پرسپولیس عاشق دختر سهراب بوقی لیدر استقلالیا بشه ودرست وسط دربی بخواد بره خواستگاریش،حالا چه خاکی بسرم کنم با التماس به کیومرث نگاه کردم گفتم میگی چیکارکنم ؟
    گفت فقط یه راه داری
    گفتم چی ؟
    گفت بابرادرش رفیق شو
    ‫گفتم نامردیه من عمراًهمچین کاری نمیکنم
    گفت جزاین چاره ای نداری
    گفتم محاله تو بودی میکردی؟
    گفت نه پس بیخیالش شو .تواینجورمواقع برای بدست آوردن دختر وقتی راهی برای نزدیک شدن بهش نداری باید از طریق برادرش بهش نزدیک بشی ولاغیر.
    ‫ببخشید وسط داستان بحثو عوض میکنم همونطور که اول نوشتم گفتم اون شعر یک استراتژی درش نهفته بود والآن متوجه شدید منظورم چیه وقتی میبینیم دولتی دولت دیگریو برادر خطاب میکنه وطرح دوستی میریزه در اصل چشم به خواهرش دوخته که به هرترتیب شده سرویسش کنه به برادران عرب به برادری چین و دولت خودمون به برادرخوندگی روسیه با دولت به برادری داش چاوز و ...نگاه کنید متوجه میشید

    ‫اما اینکار از من ساخته نبود .
    نه نه من انقدر بیشرف نیستم کیومرث محاله یه فکر دیگه....باید یجور دیگه بهش نزدیک بشم
    Reply With Quote Reply With Quote #3  



  4. 6 رای مثبت از میان 6 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    نیمه شبی از شبهای اوایل اردیبهشت طبق معمول اطاقمو طلاق داده بودم و زیر پشه بند زیرلحاف با حالتی بسیاررمانتیک، گاه تا قسمتی هندی باوجودی لبریز از عشق به ستارگان آسمان خیره شده بودم .
    چندم اردیبهشت بود؟خبر ندارم ،یعنی یادم رفته اما دوروزی بود که به دام عشق اسیرشده بودم اونم چه عشقی !!!؟؟؟عشقی که بابرق دوچشم آتشین و موزیک متنی که از اعماق وجود شوهرعمه ای تنومند بوقوع پیوست
    ومعشوقه کجاست؟؟؟ ،درخیمه گاه دشمن،خیابون پنجم شرقی .
    دومین شبی بود که آسمون برام باهمهءستاره هاش زیبا و دل نشین بود .اونشب یکی از دوستان پدرم باخانواده از تهران اومده بود خونمون مهمونی منم همونطور که از قبل عرض کردم از مهمونی وجمع بیزار بودم ،مخصوصاًکه مهمون یه پسربچهءننر ولوس داشته باشه که مدام آتیش بسوزونه و من مجبورباشم لبخند بزنم وبروی خودم نیارم مبادا پدرو مادرش بهشون برنخوره.میدونید؟توسن پانزده شانزده سالگی پسرها از بچه بدشون میاد شاید غروره یا هرکوفتی اما بدشون میاد به پیر به پیغمبر بدشون میاد.
    برعکس دختر خانوما که هر بچه ای میبینن بغلش میکنند ودر دل آرزومیکنند سال دگر بچه ببغل خونهءشوهر باشن ..
    بزرگترین عذاب زمانی هست که پدرمادربچه بدون توجه به سن وسال شما ازتون بخوان که بابچشون بازی کنی.حاظربودم یه بشکه آب با چنگال بخورم اما ازم اینکارو نخوان.ازهرفرصتی که پیش میومد استفاده میکردم تا با اخم وتشر ازخودم دورش کنم اما تخم جن مثل اینکه فهمیده بود چه عذابی منو میده .گلاب بروتون تا دبلیو سی هم که میرفتم میومد پشت در می ایستاد تا بعد از خارج شدنم مثل کنه بچسبه بهم تا فلنگو میبستم ومیرفتم تو یه اطاقی قایم بشم صداش عین شیپور بلند میشدو زارمیزد مامااااااااان این بامن بازی نمیکنه باااااابااااا این بمن اخم کرد منم اونوقت بود که ازچهار سو (یعنی پدرمادرم باپدرمادر اون توله سگ)اسم منوصدا میزدن بیا ....منم بزورلبخندی برلب ودلی پراز نفرت میرفتم پیشش.چه عذابی بود.هیچوقت یادم نمیره .سرتونو درد نیارم سرشب بعداز خوردن شام پسره چشماشو مالوند ورفت پیش مادرش .اونم بغلش کرد وگفت قربونش برم قندعسلمو لالاداری اوخی بی بیماما فدات .یک دندون قروچه ای میرفتم که اگه فولاد لای دندونام بود له میشد اما خوشحال از اینکه بلاخره دست از سر کچل من برداشته دویدم رفتم رختخوابموبرداشتم و بطرف پشتبوم رفتم تابا فکر یگانه معشوق بیهمتام تنها باشم وزیر لب به تخم جنی که وقتمو گرفته بود فحش میدادم
    مرا روزی چو پانزده سال سن بود
    دلم از عشق یارم مطمئن بود
    ‫ولی جای نگار ودلبر من
    ‫کنار من یه طفل تخم جن بود
    ‫آخییییی ،چه حالی میده زیرلحاف به آسمون چشم دوختن و عشق رادر لابلای ستاره ها جستجوکردن .آها یادم رفت بگم ،یه ضبط صوت رجب(رجب لقبی است که اونموقع ها میگفتند وبزبان شیرین پارسی امروز همان جواد است)باخودم آورده بودم بالا پشت بوم باطری هم انداخته بودم بهش که یه وقت به زرزر نیفته با هفت هشتا نوار داریوش وکریس د برگ که اونزان خوراک جوونا ونوجوونا بود ولومو آورده بودم پایین و گوشمو بهش چسبونده بودم و غرق تماشای ستارگان در رویایی عاشقانه و شیرین فرو رفته بودم .صحنهءاولین برخوردمون تا ازدواجمون تو ذهنم مدام به زیباترین شکلی نقش میبست آخ که هرچی بگم کم گفتم .گاهی به رویاهام نقش هندی میبخشیدم اونزمان هم که شعله خوراک همه بود یه مکانیکی بیپدرمادری سرخیابون ششم بود بهش میگفتن هاشم سگ دست که ایشونو بموقعش براتون معرفی میکنم،اونو توی رویام میدیدم که دستامو باکمال ناجوانمردی بسته و تنها راه زنده موندنم وسط گرما رقصیدن سمیرا ست وااای وااای که چه قری میداد سمیرا ومن هم باخشم دستبندهامو از چپ و راست میکشیدم ناگهان کیومرث باتیر دستبندمو باز میکرد و....نه کیومرث سرش به تهش پنالتی میزنه یهو هواسش پرت میشه میزنه وسط دوتا ابروم .کامران بهتره ...نه اون احمق هم که باهامقهرکرده ..ولی انقدراهم نامرد نیست ...اصلا بهتره خودم با نیروی بازوهام بندو پاره کنم وحساب این مرتیکه یابورو بزارم کف دستش اینجوری باحال تره وگرنه اگه کامران ویا کیومرث باشن هم خطرش بیشتره هم تا آخرعمر زیر بلیطشون میشم ...نمیدونم این فکرچرا به ذهن کارگردان احمق فیلم شعله نیفتاد؟ دلم نمیومد اون قسمت شیشه انداختن جبارسینگ...ببخشید هاشم سگ دست و رقصیدن سمیرارو تصور کنم از اونجایی هم که غیرتی بودم بین جبار....هاشم سگ دست وخودم پرده ای سیاه کشیده بودم که سمیرا ،عشق جاودانم فقط جلوی من برقصه ومن به زبون هندی بزنم زیر آواز که
    دلم از عشق تو بیچاره هاهِی
    ‫سرم از شورتو دیوانه ها هِی
    ‫برم قربون گوز شوهر عمّت
    ‫صدایش همچو یک خمپاره هاهِی
    ‫..................................
    نگارا چشم تو خیلی سیاهه
    ‫نه موزماره ونه غرق گناهه
    ‫همون روزی که شاشید شوهرعمت
    ‫همه دیدند شرتش راه راهه
    ‫وه که چه رویایی بود ،بعداز مالیدن پوزهءهاشم سگ دست بساط عروسی وجشن و سرور بود .به به به خیابون چراغونی خفن عروس وداماد وارد میشن بهبه چه نقل و سکه ایه که روسرمون میریزن لیلیلیلیلیییییی
    ‫همه جمعند دوست،فامیل ،غریبه،آشنا،حتی کامران اومده دستبوسم برای معذرتخواهی .شوهرعمهءعشقمو بگو وااای چه رقصی میکنه با اون باسن ده مَنیش
    ‫منم میکروفونو میگیرم و باصدایی که تلفیقی هست از صدای داریوش وکریس دبرگ میخونم و عروس باچشمان سیاهش محو تماشای من میشه
    یه روزدکتر شوم یا که مهندس
    بگیرم جشن با آن یار و مونس
    ‫بشوهر عمه اش گویم بیاید
    ‫که باگوزش دهد رونق به مجلس
    ‫جشن تموم میشد و نوبت شب زفاف میرسید .دست در دست هم چشم به چشم هم میدوختیم آهسته تاج عروسو از سرش بر میداشتم تور سفیدو کنارمیزدم تاچهرهءماهشو ببینم چه لباس زیبایی توی ذهنم به تنش میدیدم،به به یک لباس عروس کلاسیک و فوق العاده ظریف آهسته دستمو بطرف لباسش میبردم تالمسش کنم و...........
    ‫تو این فکر بودم که ناگهان دیدم درسیاهی شب یکموجودی مثل برق وارد پشه بندشد و بطرف من اومد .....چنان عربده ای زدم و ازجام پریدم که زمین لرزید با چشمای وحشت زده به موجود خیره شدم که ببینم کیه؟دیدم اون بچهءتخم جن جاشو ول کرده اومده سراغ من .نفسم داشت بندمیومد به دوروبر نگاه کردم که ننه باباش یه وقت نزدیک نباشن بعد بانفرت وعصبانیت ولی آهسته بهش گفتم اینجا چه گهی میخوری؟خیره شده بود به شلوارگرمکن من وجواب نداد گفتم هی باتوام اینجا چیکار میکنی ؟همونطور که به شلوارم نگاه میکرد پرسید،اون چیه تو شلوارِِ‌ِ‌‌ ِ ِت؟؟سرمو آوردم ببینم چیومیگه؟ یکمرتبه لحافو برداشتم کشیدم دورخودم گفتم برو پایین برو ببینم که یکهو صدای پدرش اومد گفت پسَلَم رفتی بخوابی پیش دوستت؟داد زد آره امامیگه بروووو باباش گفت نه نه پسلم بخواب قربونش بلم.با نفرت خودمو پهن کردم روی رختخوابم و بانفرت لحافو کشیدم سرمو پشتمو کردم بهش اونم پرید ولحافوکشید طرف خودش هی من کشیدمو هی اون کشید با عصبانیت لحافو کشیدم زیرسرم که باز دادزد باباااا این لحاف بمن نمیده .سریع لحافو ول کردم باعصبانیت بیشتر پشتموکردم بهش و سرموفرکردم توی تشک و بالشو بادستم گذاشتم روی سرم .یک حس نفرتی بهم دست داده بود که میخواستم سرشو ببرم بهخودمم فحش میدادم که خاک توسرت تو هم عاشقی؟به توهم میگن عاشق؟ آدم که عاشق باشه به شب زفاف فکرمیکنه آخه خاک تو اون سرت کنن؟تخم جن ازم پرسید این کیه آواز میخونه؟نیم خیز بلند شدم بامشت وباغضب کوبوندم روی دکمهءضبط صوت و دوباره سرمو گذاشتم بین تشک وباش و باز تودلم بخودمو تخم جن فحش داد....خاک توسرت توهم عاشقی خاک توسرت بقول غضنفر مگه آدم با ناموس خودش از این کارا میکنه؟
    ‫کپه مرگشو گذاشته بود ومنم یواش یواش چشمم داشت گرم میشد که به خواب برم.ناگهان صدای عربده وجیغ از چندتا خونه اونورتر آسمون شهرو پرکرد وحشتزده بلندشدم ببینم چه خبره؟ ای بابا باز جناب وکیل شروع کرد .بازم کتک کاری بین زن وشوهری که آرامش و قرار واسه محل نذاشتن .خیر سرش مرتیکه وکیله و زنش معلم.هر روز کتک وکتک کاری .ازخونه که پاشومیذاره بیرون جنتلمن و ساکته وتوسرش بزنی صداش درنمیاد به همه احترام میذاره آسته میاد آسته میره اما تاپاشو میذاره توخونش گریه وجیغ زن وبچش گوش فلکو کرمیکنه.....هه !چه جالب مثل دولت مردان ما توی خاور میانه که تو مملکتشون پهلوونن و زورگو ولی با دولتهای قدرتمند باکلاس و فرمان بردار....
    ‫برگشتم تو پشه بند دیدم توله سگ خواب هفت پادشاهو داره میبینه لحافوهم سفت دورش پیچیده میون صدای جیغ و داد همسایه و بدون لحاف گوشهءپشه بند کز کردم وخوابیدم
    ‫صبح روز جمعه بهترین موقع بود برای رفتن سراغ کیومرث تا چاره ای بیندیشیم برای اولین تماس،تماسی که از رابطه با موجودات فضایی هم سخت تر بنظر میرسی و باید از صدخوان گذشت تا به دلداررسید
    ‫رفتم جلوآینه مسواک بزنمو دست وصورتی بشورم و برم طرف کیومرث .تو آینه به خودم نگاه کردم.چشمم خونگرفته بود باخودم گفتم از دست این وروجک کره خر به این روز افتادم این از اون ،اونم از مرتیکه که نصف شب هوس کتک کاری با زن وبچشوکرده تف به این شانس با افسوس به قیافهءنخراشیدهءخودم نگاه کردم بغضم گرفته بود .حالا با این قیافه منو ببینه حالش بهم میخوره
    صورتمو شستم لباسمو پوشیدم وخواستم سریع تاکسی بیدارنشده بزنم بچاک وبرم سراغ کیومرث وشده غرغر اول صبح باباشو بجون بخرم بکشمش از خونه بیرون درو که باز کردم دیدم پنجتا خونه اونورتر باز یه عده جمع شدن و دستشون پرچم سیاس رفتم ببینم چه خبره که دیدم رضاکه توکلاس بغل دستم میشینه کنار جمعیت با چشمای گشاد ایستاده رفتم کنارش چشمش بهم افتادو یهو آهسته و با هیجان گفت فهمیدی چیشده؟حاجی ........مرده
    اسم این حاجیو درقسمت بعدبراتون میگم چون باید راجع ه اسم ولقبش توضیح بدم
    Reply With Quote Reply With Quote #4  



  5. 4 رای مثبت از میان 4 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    بیا ای یار بشنو داستانم
    ‫که از عشقی برای تو بخوانم
    ‫ز عشقی که مرا میکشت روزی
    ‫شروعش بود با آهنگ گوزی
    ‫مثال فیلم عشقی پر زشوره
    ‫زمانش مال اون روزای دوره
    ‫نه تواین قصه تیر است و نه آتش
    ‫نه رستم توشه نه تیر است و آرش


    ‫شاید به جرأت بتونم بگم درتمام عمرم بااینکه مثل جغد شبهابیدارم ودیر میخوابم اما وقتی سرروی باش میذارم بدون هیچ عذاب وجدانی چشممو میبندم ومیخوابم جزدر یک زمان.
    نه تابحال پول کسیوخوردم نه پشت کسی حرف زدم نه از کسی سواستفاده کردم نه حتی تودلم بدکسیو خواستم اما تا همین امروز هروقت یاد این عملم میفتم عذاب وجدان میگیرم.
    ‫تاحالا نشده جوک بگم وکسی بخنده حتی جوک تازه ودسته اول ...چرا یه بار دوسال پیش بود،طرف وقتی براش جوک گفتم نیم ساعت داشت غش وریسه میرفت بعدفهمیدم ازم ۵۰۰یورو قرض میخواد .
    همونطور که دربیان جوک ناتوانم و نمیتونم مردموبخندونم در اسم گذاشتن رو دیگران هم همینطور .
    بارهادیدم ملت روهم به شوخی اسم میذاشتند و سریع همه گیر میشد اما من نه اهل این حرفها بودم نه خوشم میومد رو کسی اسم بذارم تا اون روز ....اون روز کذایی
    روزی که اسبابکشی میکردیم رفیقها وبچه محل ها اومده بودند کمک ،وقتی ‫تازه داشتیم اساس هارو میبردیم توخونهءجدید یک مرد ی باقدمتوسط اومد کنار ماشین وشروع کرد به راننده غرزدن که چرا ماشینونمیبری دم در؟ اینجا سدمعبر کردیدو از این حرفا یهوچشمش خورد بمن وگفت: هی مث آدم ببر اساسا زخمی میشه
    منم که تو اون سن و سال وغرور نوجوانی و جلوی رفقا.....
    برگشتم گفتم مگه اساس شمارو دارم میبرم؟
    چشاشو گشادکرد اومدطرفمو گفت :چه پسر پررویی هم هست..بیا منو بخور
    گفتم اساس خودمونه شماچیکار داری دوباره چشاشو گشادکرد و گفت اِ اِاِاِاِ ببین چه رویی داره پسرهء....
    یکهوپدرم از توی خونه اومد بیرون و گفت چیشده؟
    باورنمیکنید با چه سرعتی چهرش عوض شد .دوید رفت جلوی پدرم سلام علیک و خوش آمدگویی و اگه امری بود حتماًبمن بگید و از این حرفا بعدشم برگشت و لبخندی زد به من و گفت بروپسرم برو اساسارو ببرتو .
    ‫حاجی مرتضوی توی شرکت تخلیه چاه کار میکرد و اکثراًکامیون غولپیکرشو گوشهءخیابون پارک میکرد .خیلی موزمارو فضول ومرضی بود
    ‫اصلا نمیدونم چه مرضی داشت تامنو تنها میدید مثل سگ میشد ولی باهرکدوم از عضو خانواده بودم مثل اینکه عزیزش از سفر ده ساله برگشته گل از گلش میشکفت وبالبخند میگفت چطوری پسر ماشالله ماشالله چه جوونی ماشاالله.بعد توچشام خیره میشد مثل اینکه هرچی فحش داشت تو چشاش بهم میداد
    منم میگفتم ممنون حاج آقا مرتضوی وچشامو ریز میکردم و توچشماش خیره میشدم و باچشام میگفتم .بقول گضنفر من که نمیدونم چی میگی ولی محض احتیاط .... ننت
    اگرتوموزمارو بی حیایی
    ‫اگر در خصم تو برضد مایی
    منم با چشم خود اندر جوابت
    ‫به خواهر مادرت میدم صفایی
    ‫خلاصه همیشه کار من وحاج مرتضوی این بود
    تا اینکه یه روز یه عده داشتن جلوخونش گل کوچیک بازی میکردن اونم اومده بود دم در عربده کشی که گم شید برید اینجا سر و صدانکنید
    منم از دور همینجور که نزدیک شدم چشمش خورد بمن بدون مقدمه شروع کرد فحش دادن به من .
    منم که اعصابم از دوروییهاش خورد شده بود گفتم خفه شو مرتیکهءدوروی عوضی دهنتوببند ....که قاطی کرد شیرجه زد طرفم ،فکرمیکرد در میرم ،باتمام قدرت زدم تخت سینش
    تنش مثل تخته سنگ بود اومدکه یقمو بگیره که خوشبختانه جدامون کردن اونو بردن یه طرف منو بطرف دیگه . وسط جمعیت معرکه راه انداخته بود وعربده میزد که دورهءآخرزمونه جون شوما یه الف بچه یک سوم سن منو نداره هرچی ازدهنش درمیاد میگه جون حسن آقا هرچی خونوادش محترمن این بچه معلوم نیست سر سفره کی بزرگ شده انقدر بی حیاس،
    منم اینطرف از حرس داشت خون خونمو میخورد از لای جمعیت داد زدم حرف مفت نزن مرتیکه دورو تومعلوم نیست مریضی یا چه مرگته ....خلاصه سرتونو درد نیارم با هزار زور جدامون کردن واونو فرستادن خونش .
    رضا از دور ماجرارو دیده بود دوید اومد طرفم و پرسید :چی شده ؟
    کلافه وعصبانی گفتم هیچی بابا این مرتیکه حاجی انکش بیخودی زر میزنه.
    همین یک کلام از دهنم در رفت.حاجی ان کش .
    باورتون نمیشه یکروز نکشید که درکل شهر بنام حاجی انکش معروف شد وجالب این بود که جز من و رضا هیچکس نمیدونست که سرمنشأاین لقب من بودم واز عصبانیت این لقبو روش گذاشتم بعداز مدتی بگوش خودش هم رسیده بود و در بدر دنبال اونی میگشت که این لقبو بهش داده.....حیف....حیف این تنها چیزیه که وجدانمو قلقلک میده

    ‫اونروز صبح که از خونه اومدم بیرون و چشمم خورد به جمعیتی که پرچم سیاه دستشونه رفتم جلو وچشمم خورد به رضا وازش پرسیدم چه خبره ؟
    ‫رضا با چشم گشاد یهوگفت .حاجی،،،حاجی انکش مرده.
    هم ازخبر جاخوردم وهم از حرف رضا پیرنشو یواشکی گرفتم و با اشاره وزیر لب بهش گفتم خفه حاجی انکش چیه دیگه.
    اونهم یکهو جاخورد و بلند گفت حاج آقا مرتضوی،حاج آقا مرتضوی فوت کردند
    ‫یه حالی بهم دست داده بود.حال خیلی عجیب ،ازیکطرف درگیرعشقی رویایی ومتمایل به هندی ازیکطرف نگرانی رسیدن و دیدار با او وحالا عذاب وجدان هم بهش اضافه شده بود.
    سرموانداختم پایین بطرف خونهءکیومرث برم رضا پشت سرم گفت کجا داری میری ؟
    گفتم دنبال کیومرث دوید پشت سرم وگفت منم میام بریم یه گل کوچیک بزنیم .
    بابی حوصلگی گفتم واسه فوتبال نمیرم کارش دارم.راستی چی شد حاجی مرد؟
    گفت :میگن سکته کرده.
    آهی کشیدم وگفتم بنده خدا پیر هم نبودا خدابیامرزش .
    خندید وگفت عذاب وجدان گرفتی؟ .
    باعصبانیت گفتم :زر نزن مگه چیکار کردم؟
    لبخندی زد وبا بیخیالی گفت:حالااا.
    ‫اعصابم خورد شده بود از دستش میخواستم هرجوری شده ماجرای دعوارو وسط بکشم و بگم مگه خودت نبودی ؟ندیدی که اون لقبی که بهش دادم ازعصبانیت بود و تقصیرمن چیه که ملت دهن به دهن پرش کردن ؟‌که یکهوزد به پهلومو گفت کیومرث اینا اونجا ایستادن
    ‫سر خیابون چهارم با دوتا از رفیقاش ایستاده بود به رضاگفتم تو برو تومحل من با کیومرث کار دارم و باصدای بلند کیومرثو صدا کردم وبا دست اشاره کردم بیاد
    ‫............................................... ...
    ‫حد اکثر سر یه هفته باید کارو تموم کنیم گیر کارتو تماس اوله الباقیش دیگه قرارمدارتونه که میشه تو یه جاهای دیگه باشه. بیا اینم کل اطلاعات راجع به این خانوم ,همشو اینتو نوشتم‌

    .یک کاغذ داد دستم منم مثل اینکه گنج نامه بدست آورده باشم سریع گذاشتم تو جیبم بعد نفس عمیقی کشید و گفت یادت نره زود باید سروته قضیه رو هم بیاریا نهایتش یه هفته ولی اول از همه ......
    ‫حرفشو قطع کردم وبا شک وترس گفتم:یه هفته؟یه هفته ای که نمیشه من اصلا نمیدونم خوشش میاد ازم یا نه تازه....
    ‫با بیحوصلگی گفت ببین زیاد کش بدی از دستت میپره یه کم پررو باش از کامران که ببوتر نیستی .برو حرف بزن فوقش میگه نه یا حرف بزن یا نامه بده درهرصورت....
    ‫−نامه بهتره ،فکر خوبیه
    ‫خندید وگفت ترسو.
    ‫خواسم بهونه بیارم گفتم :نه ترس نیست اینجوری وقت کمتری میبره برای اونم خطرش کمتره
    ‫−خندید و گفت خجالتو بذار کنار بروجلوحرفتو بزن
    یه قیافه ای هم بخودش گرفت که انگار بیست سال از من مسن تره وداره پسرشو نصیحت میکنه .
    همینطور که حرف میزدیم دیدم ساکت شد و شق ورق ایستاد و به یک نقطه خیره شد
    برگشتم دیدم یه دختری بانازو کرشمه چشم تو چشم کیومرث دوخته و داره بسمتمون میاد .
    نزدیکتر شد ومنم باکنجکاوی براندازش کردم چشمتون روز بد نبینه صورت کک مکی وبیریخت وچشای وزغی با هیکلی خپل و نخراشیده .نزدیکمون که رسید کیومرث لبخند زنان گفت سلام خانومی ،بازم چشمتون روز بد نبینه همچین که لبخند زد کل دندوناش بشکلی زد بیرون که گفتم عنقریب لوزش هم میفته کف خیابون با عشوه سلامی کرد وآهسته گفت امروزساعت پنج میرم پارک دم فروشگاه قدس
    کیومرث هم گفت حتماًمیام و دختره مستقیم راهشو کشید و رفت .
    من هنوز تو فکر قیافهءدختره بودم وخندم گرفته بود که کیومرث باتشر گفت زهرمار مگه چشه؟
    ‫انگارفکرمو خونده بود دوباره با پوزخند گفتم هیچی ،هیچی از امین که بهتره
    ‫باعصبانیت گفت زرنزن خودتم میدونی من با امین کاری ندارم .تقصیر منه میشینم واسه تو بچه راه وچاه نشون میدم تو هنوزبچه ای برو تیله بازی تا بزرگ شی
    ‫گفتم:حالا دوسال رفوزه شدن افتخاره که سنتو به رخ میکشی؟ چطور سر امتحان که به چکنم چکنم میفتی و بهت جوابارو پاس میدم این حرفارو نمیگی ؟ یک ماه دیگه امتحانات نهایی هم از این گنده گوزیا میکنی؟
    ‫یه ابروشو دادبالا چشماشوریز کرد وبا حالتی موزیانه گفت:راست میگی ،حق با شماست قربون ،پس من بیخیال جواب امتحانا میشم تو هم بیخیال دختره شو .یه خبر دیگه هم باید بهت میگفتم اما حالا که اینطوره بیخیل.
    ‫اعصابم خورد شده بود گفتم خیله خوب بدرک بابا, خوب شد گفتن گوت درمونه که خاک بریزی روش نخواستیم .
    ‫باحرس اومدم برم گفت بیابابا قهر نکن ببوگلابی .
    بااخم برگشتم گفتم کمک میکنی یاهنوز میخوای طاقچه بالا بذاری .
    دوباره چشماشوریز کرد وبا یک نگاهی از ترحم به سرتاپام نگاه کرد وگفت جهنم و ضرر ،بیابریم دم خونه بابک ولی تو زنگ خونشونو بزن من دورتر می ایستم .باباش ازمن خوشش نمیاد
    ‫باتعجب گفتم با اون چیکارداری .گفت خوب خنگ خدا مگه نمیخوای بهش نامه بدی؟بابک خطش خوبه .گفتم بابا این بچه خرخون سوسول آبرومونو تو مدرسه میبره ها .
    ‫−غلط میکنه،جیگرشونداره یه اخم بهش کنم خودشوخیس میکنه
    ‫−حالاخبرت چی بود؟
    ‫−باشه بعداز نامه
    ‫−الآن بگو
    ‫−باشه بعد
    ‫............................................... .........................
    ‫بابک درحالی که چشماش از ترس و کنجکاوی گشادشده بود به ما خیرهشده بود ومنتظر این بود که هرچی میگیم بنویسه
    ‫کیومرث باخنده گفت بینیویس ای نامه که میروی بسویش ازجانب من....
    ‫حرفشو قطع کردم و گفتم چرت نگوبابا
    ‫−خوب ببین اون نامه که واسه کامران نوشته بودی یادته؟
    ‫بابک سریع سرشو به علامت تأیید جنبوند
    −‫یه چیزی توهمون مایه ها ،بینویس
    مشغول نوشتن شد ،من ‫باتعجب گفتم کامران ؟
    ‫−چیه مگه فکر کردی فقط تو دل داری.حدس بزن کی هستش حالا؟
    ‫−من چمیدونم ،کامران که اهل این حرفانبود ،سر یه عکس سکسی بامن قهرکرد مرتیکه
    ‫خندید وسرشوتکون دادوگفت آخه تاقبل از عشق وعاشقیش که بچه سوسول بود,, بعداز گرفتاری عشقیش هم عجیب تروتمیز شده .هه هه,, دنبال یک عشق پاکه ،مگه نمیبینی گند زده با اون درس خوندنش
    ‫باتعجب گفتم :نه،اون که درسش خوبه
    ‫باز خندید وگفت :بوووود عزیزم بووود تازگیا یواشکی سیگارم میکشه
    ‫−سیگار؟؟؟کامران؟؟؟؟ کجای این عشق پاکه بعداً؟؟؟
    ‫−منظورم اینه اهل خیانت و نگاه کردن به فیلم وعکس لختی پختی نیست .بدجوری اسیر عشق شده ....پدر عاشقی بسوزه که رفیقای مارو تک تک داره اخته میکنه هه هه هه هه
    ‫−زهرمار حالا طرف کی هست؟
    ‫−مرجان همسایه روبرویی عشق تو ،پدرش هتل داره، وضعش توپه توپه،,,,,,,,خاک برسرت بعد تو رفتی دختر عباس شیره ایو عاشقش شدی ؟همین روزاس باباشو صاحب خونه با اوردنگی بندازه بیرون
    ‫−اسم پدرش عباسه؟
    ‫−آره تمام اطلاعاتشم توی همون کاغذه که بهت دادم.....یه اخمی کرد و به بابک گفت تموم نشد ؟ بابک گفت بذارالآن تموم میشه
    ‫گفتم:چی میخواستی بگی؟گفتی یه خبر دارم
    ‫رفت طرف بابک وگفت خوبه همین خوبه بدش .نامه رو گرفت گذاشت تو پاکت داد بهم
    روم نمیشد بازش کنم باخودم گفتم شب تو خونه یواشکی میخونم .از پیش بابک رفتیم .داشتیم میرسیدیم سرخیابون که بی هواگفت:یه رقیب داری
    ‫قلبم یکهو ریخت گفتم چی؟دوباره گفت یه رقیب داری .باصدایی لرزان پرسیدم :کیه؟ گفت: جمال،جمال اوا خواهره همونکه تو مدرسه براش خط و نشون کشیدی .
    ‫احساس کردم تمام تنم داره از حرارت میسوزه گوشم داغ کرده بود و صدای قلبمو میشد شنید .جمال تنها کسی بود که حتی من که زیاد اهل دعوا نبودم به خونش تشنه بودم .شاگرد آقا بهرام که به بهرام بچه باز معروف بود وهمه میگفتن همهءشاگردای بهرام آقا یک هفته دووم نمیارن اما این عوضی که خودشم تنش میخارید دوسال بود که شاگردیشو میکرد .هیچکس ازش خوشش نمیومد واینو خودشم میدونست اما تادلتون بخواد موزی و آب زیرکاه بود .یه چهره ای داشت که حتی بی دلیل ازش متنفر میشدی .واما اون هم میون همه توی مدرسه از من بدش میومد و به هر صورتی مرض میریخت . چندبار توی درگیریهای مدرسه از پشت حمله کرده بود .یه ضربه میزد و در میرفت بعد تا دوسه هفته فقط دور و بر معلم وناظم ومدیر میگشت تا دستم بهش نرسه وبالبخندی کریه وموزیانه بهم خیره میشد .چند بار دور مدرسه کشیک داده بودم بیاد یقشوبگیرم اما عین جن معلوم نبود چجوری توی مدرسه پیداش میشد وقت رفتن هم اثری ازش نبود .کلا آنتن مدرسه بود و تو جاسوسی حرف نداشت .حالا اون ....
    ‫باعصبانیت گفتم :امکان نداره .این لجن وضعش خرابه باید دنبال دوست پسر بگرده تا دوست دختر
    ‫−اطلاعات من دقیقه .سر همینه میگم حداکثر تا یک هفته نشده سروته ماجرارو هم بیار .تریاک بابای سمیراروبهرام آقا میده این میبره بهش بده. همش در رفت و آمده توخونشون،بدبخت دوروز دیگه هم این بهرام آقا واسه اینکه حرف پشتش نباشه وبابای عشقت واسه منقل و وافورشم که شده این دوتارو دست به دست میدن بجنب الاغ
    ‫−‌ به این؟این بچه قرتی دهنش بوشیر میده
    ‫− اِ؟جناب عالی نمیده؟ سی سالتونه؟
    ‫با التماس گفتم :میای بریم ختم حاجی انکش....چیز حاجی مرتضوی؟ حتماًاوناهم پیداشون میشه دفعهءقبل تو مجلس ختم دیدمش ایندفه هم حتماً....
    ‫− حاجی انکش مرد؟کِی مرد
    ‫−دیشب.سکته کرده،ضمناً بگوحاجی مرتضوی...خدابیامرزش
    ‫خندید وگفت چیه عذاب وجدان گرفتی؟
    ‫−حرف مفت نزن رضاهم همین زروزد به من چه خودش اونروز....
    −‫حالا بیخیال بابا ....
    −میای بریم؟
    دنبالم اومد و غرغرکنان گفت ببین چجوری ریدی تو جمعهءما
    ...............................................‫
    توی ختم ولوله ای بپا بود ‫صدای شیون ازقسمت زنا بلند شده بود .کیومرثو فرستاده بودم قسمت ته مجلس و خودم دم در تا بمحض دیدن شوهر عمهءسمیرا بچسبیم بهش و موقع رفتن شاید به این وسیله بتونم سمیرارو ببینم و باهرکلکی شده نامه رو بهش برسونم حالا یا توی خیابون یا پیاده رو ،هرجا فقط باید بجنبم
    دلم در بند یاری شوخ و سرکش
    که زد بر قلب من یک تیر و ترکش
    ‫نشستم ،انتظارش میکشم من
    ‫کنار مستراح حاجی ان کش
    ‫نشسته بودم دم در کنار دستشویی و چشم انتظار عشقم یا دقیقتر بگم شوهر عمه ای که منو بسوی تنها عشقم میبرد .چه روزی بود ...وای که چه روزی بود .خدا بیامرز بعد از یه عمر تخلیه چاه اگه میدونست توختمش چاه توالتشو اینجوری پر میکنن چی میگفت؟چند ساعتی بغل دیوار مستراح نشسته بودم و به در چشم دوخته بودم جمعیتی بود که خرما و چای میخوردن و بطرف توالت هجوم میاوردن .چشمتون روز بد نبینه تو این چند ساعت انواع واقسام گوزها با تنهای مختلفو شنیدم و نتهای دو ره می فا سولا سیه گوزهای عزاداران رو حفظ شدم
    ‫‫
    عزیز من توخیلی باکلاسی
    ‫مرا عاشق نمودی تو اساسی
    ‫همه نتهای گوز از بر بکردم
    ‫چه دو ره، و چه میفا،چه سولا سی
    ‫ تا اینکه شوهر عمش خبر مرگش پیداش شد بلند شدم به ته مجلس نگاه کردم به کیومرث اشاره کرم که اومد و دوباره نشستم سر ظهر غذارو آوردن و ملت ریختن سر سفره ولی من کماکان دم دستشویی نشسته بودم .صدای زوزهء شوهر عمهءعشقمو بالذتی وصف نشدنی میشنیدم
    .................................................. ................
    ‫بیرون در ایستاده بودیم .مثل دیوونه ها دور خودم میچرخیدم ولحظه به لحظه ترسم بیشتر میشد کیومرث تشر زد بهم که:انقدر وول نخور مث آدم وایسا ببینیم چه غلطی میکنیم
    ‫شوهر عمش بایه زن چادی که حتماًعمش بود اومدن بیرو وپشت سرشون .....قلبم داشت کنده میشد ....خودش بود
    ‫رفتن بطرف پایین خیابون یکدفعه از پشت دیدم یکی باصدای لاتی داد زد اوسّا صبرکن باهم بریم برگشتم دیدم آقابهرام با جمال دارن میان .جمال چشمش به من افتاد و بالبخندموزی ونفرتبارش از کنارم رد شد و با پشت دست خیلی سریع زد به پهلوم یکهو دیوونه شدم اومدم هجوم ببرم طرفش گفتم هی یابو....کیومرث دستمو کشید وبا تشر آهستهگفتچیکار میکنی؟میخوای گند بزنی ؟‌بذار واسه بعد
    ‫بهرام هم برگشت ببینه که بود داد زد ...متوجه نشد و دوباره به راهش ادامه داد
    ‫رفتن و با شوهر عمه هه سلام علیک کردن خون جلو چشاموگرفته بود .جلوی چشمم این بچه ....داره با عشقم قدم میزنه؟؟؟ کیومرث گفت من میرم سراغ بهرام آقا الکی خوش و بش میکنم ،نامه رو بده بمن توهم بیا با فاصله بایست کنار که بتونه ببینت
    ‫نامه رو دادم بهش.عجیب بود حتی لای نامه رو باز نکرده بودم ببینم چی نوشته.باخودم گفتم نکنه جدی جدی از این شعربندتنبونیا نوشته توش .
    ‫دوید طرف بهرام و گفت آقا بهرام آقا بهرام سلام .و رفت کنار سمیرا و شروع کرد به حرف زدن.انقدر حواسم پرت بود نفهمیدم چی داره بهش میگه رفتم جلوتر توی نقطهءدید سمیرا چشمش افتاد بهم قلبم هرّی ریخت یمرتبه دیدم جلال با اون لبخندکثیفش داره طرفم میاد .میدونست اونجا جلوی مردم نمیتونم بهش حمله کنم .کثافت عین کفتار بود موزی و بدجنس . روبروم دست بسینه ایستاد و لبخند زدوگفت چطوری آشغال .بانفرت درحالی که میلرزیدم گفتم بچه خراب بلایی بسرت بیارم....
    ‫− بشین بینیم بابا سگ کی باشی ....بعد دوباره لبخندزد و توچشمام خیره شد
    ‫−چشمام داشت سیاهی میرفت آهسته با صدای لرزون گفتم :مادرتو به عزات میشونم لجن ترسو اگه ....داشتی مثل سگ در نمیرفتی
    −به موقش با ده نفرمیریزم سرت کتکه توپی مهمونت میکنم تابفهمی
    ‫−ببین بچه خراب ده نفر که هیچ صد نفرهم بیاری ،شده از همشونم کتک بخورم مث تو بچه خراب بهرام بقال باشم اگه دستمو بهت نرسونمو فکتونیارم پایین لجن بی خاصیت
    ‫یکهوچشمم افتاد به دست کیومرث که سریع نامه روگذاشت تو جیب مانتو سمیرا .
    جمال ‫از نگاهم انگار متوجه شد سریع برگشت به پشت نگاه کنه دیدم فرصت مناسبه که مثل خودش یه ضربه یواشکی بزنم تا پاموبردم بزنم بهش دوباره روشو برگردوند و خودشو کشید عقب و با لبخند گفت کار تو نیست عوضی بعد سریع رفت طرف آقا بهرام اینا
    ‫کیومرث هم خداحافظی کرد واومد
    ‫............................................... ...................................
    ‫فکر میکنی کی جواب نامه رو بده؟
    ‫−هیچوقت
    ‫باتعجب پرسیدم چطور؟
    ‫−معمولا بعدازنامه جوابی نمیاد باید بری حرف بزنی باهاش .تو نامه نوشتم فپس فردا بیاد دم پارک خیابون سیزدهم.تافردا باید یه دعوا جورکنیم
    ‫−دعوا؟واسه چی دعوا؟
    ‫− فیلم فارسی مگه ندیدی خره؟فریاد زیر آبو دیدی؟‌یخورده فرق داره باید چهار پنج تا گردن کلفت جور کنم بیان جلوچشمش بزنیشون بگه به به چه عاشق گردن کلفتی دارم.هه هه هه غش میکنه برات
    ‫−بابا ضایس میفهمه یهو آبروم میره
    ‫−ازکجا بفهمه؟خیالت راحت .فردا غروب لباس کهنه هاتو بپوش که همش به تنت پاره شد تو خونه کبابت نکنن
    ‫− کجا باید دعوا کنیم؟
    ‫−تومحلشون دیگه
    ‫− پنجم شرقی!!!!؟؟؟؟اونجا که بچه محلاش میریزن روسرمون
    ‫− نه ،ماکه با اونا دعوانداریم ،مگگه سال پیش اونا تومحل ما با بچه های کوی نسترن دعوانکردن؟ ماکه کاریشون نداشتیم
    ‫−مطمئنی جواب میده
    ‫−مولادرزش نمیره برو آماده شو فردا بعد مدرسه میگم چیکارباید بکنیم
    نذار ای یار غمگین تو باشم
    گدای عشق ومسکین تو باشم
    ‫دلم میخواد توی فیلم فارسی
    ‫یا بهروز،یا که فردین تو باشم
    ‫...................................
    ‫مث یک پهلوون با ابهت
    ‫یا فیلم فارسی مانند وحدت
    ‫یل و بازوستبرم ای عزیزم
    ‫دوپینگ کردم با گوز شوهر عمت
    Reply With Quote Reply With Quote #5  



  6. 3 رای مثبت از میان 3 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    درازکشیدن توی پشه بند زیرآسمون پر ستاره هم حالی داره ها مخصوصا نه پشه مزاحمی ،نه بچهءتخم جنّی ....هیچ چیز....هیچ چیز و هیچکسی نیست جز من خیال دلبری شیرین بنام سمیرا .
    ‫آخ که چه لذتی میده وقتی یه نمه نسیم خنک میوزه و لحافو دور خودت بپیچی وبری زیرش و تو فکر معشوقت در هفت آسمون سیرکنی به به به .بقول شاعر آسمان صاف و شب آرام ،بخت خندان وزمان رام .
    خیلی وقت بود در چنین آرامشی نبودم انگار سوار بربلمی طلایی همراه باسمیرابرروی رودخانه ای آرام شناوریم دست دردست هم به آسمان خیره شدیم .کنار بلم دوتا قو مارو همراهی میکنند وکنار رود شوهرعمهءعشقم ته دیگ عدسپلو دریکدست و پارچهءحریری در دست دیگه باما بدرود میکنه وبا چشمانی اشک آلود وفشاری که تمام وجودشو فراگرفته با باد دلنواز شکمش موسیقی یاور همیشه مؤمنو میسراید .
    آخ که حتی روح حاجی انکش....چیز حاج آقا مرتضوی هم انگار بیخیال من شده بود نه عذاب وجدانی نه هیچ خیالی برام نبود اگه روزی با عشقم به اولین آشیانهءزندگی مشترکمون میرفتیم حتماً برای جبران گذشته میگفتم پسرش بیاد چاهمونو خالی کنه .
    شبی روی بلم با عشق خویشم
    ‫همه عشق ومحبت گشته کیشم
    ‫شوهر عمش بگوزی بدرقم کرد
    ‫حاجی انکش شده مأمور جیشم
    ‫گاهی در زیر آسمان پر ستاره به همین افکار رنگ و بوی هندی میبخشیدم کار زیادی نمیبرد فقط موزیک شوهرعمش از پاپ ایرانی تبدیل میشد به پاپ هندی
    سمیرا در بلم بنشسته هاهی
    دلم چون مرغکی پر بسته هاهی
    ‫شوهر عمش کنار حاجی انکش
    ‫یکی گوزو یکی لب بسته هاهی
    گه گداری هم از اونجا که انگلیسیم هم فول بود ودر حد کریس دبرگ مثل بلبل انگلیسی حرف میزدم و باهر آهنگش میرفتم تو رویای خودم
    کام آن بِیبی ،ببین هارتم شده چاک
    ‫زِ‌آیزَم میکنم ،مای اشک را پاک
    ‫اگر که ،اِنی وان ،مِیک یو غضبناک
    شوم من انگری ،خوارش شود فاک
    ‫ببخشید ازاین شعر آخرم وکلمه ای که در آخرن مصرع استفاده شد.میدونید شاید قبل از اینکه این شعر آخریو بنویسم باید احساسمو براتون عنوان میکردم ،که درعین اینکه درفضای رمانتیک هندی ،انگلیسی بسر میبردم گه گداری هم گریزی به فیلمهای فارسی میزدم وخودمو برای کتک کاری ساختگی که قرار بود آرتیستش باشم آماده میکردم
    ،برای همین گاهی حالم از وضعیت رمانتیک به اکشن و از فیلم هندی به فیلم فارسی غلیظ و کلاه مخملگونه تبدیل میشد . یادمه اونشب خودمو توی کت شلوار مشکی و پیراهن سفید باکلاه ملک مطیعی تصور میکردم و یکتنه میزدم به قلب سپاه دشمن .تودلم داد میزدم آآآآآآآی نفس کش و یک غلت میزدم توی رختخواب ومشتاموگره میکردم ،از اینجا ببعدصحنهء کتک کاری تبدیل میشد به هندی یک مشت میزدم طرف پرت میشد طبقهءدوم ساختمون منم با یک پرش میرفتم بالا پشتبوم و دوباره مشغول کتک زدنش میشدم و همینجوری که خوابونده بودمش زمینو میزدمش صدای جیغی میشنیدم برمیگشتم میدیدم سه تا گردن کلفت دارن دست سمیرارو میکشن و میخوان ببرنش توی ماشین منم داد میزدم :نِهیییییییییییی‌و با یک شیرجه از بالا پشت بوم میپریدم روی سقف ماشین و....از اینجا ببعد تبدیل میشد به فیلم بوروسلی و جکی چان اووووووهااااا وووووهی ....یکهو صدای پدرمو میشنیدم که صدام میکرد ومیگفت :چه خبره اون بالا ؟تازه فهمیدم از بس مشت ولگد زدم همه رو از خواب بیدار کردم.ساکت میشدم ...دیگه مهم نبود چون همه رو حسابی زده بودمو از اینجا ببعد دوباره با معشوقهءجاودانم توی یک صحرای سرسبز و پر از گل که فقط یک درخت وسطش بود میدویدیم و دوتایی آواز میخوندیم و دور درخت میچرخیدیم
    نگار من مثال یک پری هه
    ‫بسی شیرین هه یکقدری ملیحه
    ‫نه شوهر عمه اش گوزش مهم هه
    ‫نه وجدانم پِیِ حاجی انی هه
    ‫با این افکار توی پشه بند وزیر لحاف گرم بخوابی شیرین رفتم
    ‫............................................... .............................
    ‫آی ،آی ،آی،هرچی شب گذشته درآرامش ولذت بودم ،صبح به این زودی توی صف یه لنگ پا ایستادن وبه سخنرانی اول صبح مدیر گوش دادن چه عذابی داره ،همه چشماشون پُف کرده و خمار از خوابی شیرین پریده باید ساکت می ایستادیم و گوش به سخنان گُه هر بار این مرتیکه گوش میدادیم وهر سه دقیقه یه بار تکبیر میگفتیم و بعدهم باشعاری دشمن شکن خوارمادر شرق و غرب عالمو بهم میدوختیم و باحالتی خواب آلود برای آمریکا وانگلیس واسرائیل و شوروی خط ونشون میکشیدیم که پدر همتونو در میاریم
    ،البته به روابط خارجی دولت هم بستگی داشت ،گاهی فرانسه وکاناداهم خوارمادرشون به ما پیش کش میشد که از خجالتشون دربیایم .باخودم فکرمیکردم اگه بجای این زرزرا میذاشتن نیم ساعت بیشتر بخوابیم نه خواهر مادر دولتها وملتهای بیگانه آسیب میدید نه ما سر صف جرواجر میشدیم.
    همچین برای ابرقدرتهای شرق وغرب خط ونشون میکشید و مخاطب قرارشون میداد وتهدیدشون میکرد که انگار همشون توی کاخشون نشستن ودارن ازتلویزیون سخنرانی آقامدیر مارو گوش میدن وبیدبیبد میلرزن.واو همچنان سلحشورانه خوارمادر آنهارا بهم میدوزد
    توصف ایستاده ام نالان وخسته
    ‫مدیر ما کمربرقتل بسته
    ‫نه امریکا ،نه اسرائیل خوارش
    ‫ز زیر چرخ خیاطیش،رسته
    ‫‫بعد از زرزر های آقا مدیر و رضایت دادن ایشون وارد کلاس شدیم وکلاسورهارو پرت کردیم روی میزا وبا بیحوصلگی نشستیم به انتظار معلم ،اَاَاَاَه ،این قسمت دیگه از همه افتضاح تر بود اول صبح که ناشتاوصبحونه نخورده با دلی که ضعف میره نشستی
    ‫یکهو یکی آروغ میزنه وبوی چایی شیرین ترشیده فضارو میگیره وفحش بقیس که با داد وبیداد هوامیره وناگهان از مکانی نامعلوم بوی گندی میپیچید و همه از اینسوی کلاس به اونسو پناهنده میشدن و پنجره رو چارطاق باز میکردن و سرپدر شخص ناشناسو مورد لطف وتفقد قرارمیدادند.
    زنگ اول انشا
    ‫نه علم بهتر نه ثروت ای نگارم
    به تعطیلات تابستان چه کارم؟
    بیا ای نازنینم ای سمیرا
    که پشت شوهر عمت را بخارم
    ‫‫زنگ دوم عربی
    ‫صباح الخیر جانا یا سمیرا
    ‫بسی اِنتَ حَبیبی یا سمیرا
    ‫به زوج العَمّهِ ،معدِالانفِجاری
    ‫حاجی مدفوع کش ماذا سمیرا؟
    ‫زنگ سوم تعلیمات دینی
    ‫..................................
    ‫واما راویان اخبار وطوطیان شکرشکن روایت کنند که روزی زنی بهمراه پسری در بیابان بسوی مقصدی میرفتند که بناگاه حرامیان راه برآنان بسته وپسر را دمرو وزن را طاقباز بر زمین افکندندی و به ایشان بسی تجاوز نمودندی .در حین تجاوز زن رو به پسر کردندی وگفتندی که ای پسر چهرهءایشان بخاطر بسپار که چون از این بلا برهیم نزد قاضی رفته وپدر ایشان درخواهیم آوردندی...پسر که از درد بخود میپیچیدندی رو به آن بانو کرد ندی و محترمانه چنین پاسخ دادنی:آخه زنیکه من که پشتم به ایناس تو طاقبازی و چشم تو چشمشون داری و باید بشناسیشون نه من،نکنه از لذت چشات بستس و حال من بدبختو نمیفهمی!!!؟؟؟
    ‫حالا چیشد که این قصهءقدیمی یادم اومد!؟الآن خدمتتون عرض میکنم.دراونزمان کرج یه نماینده زورکی تو مجلس داشت بنام ...اسمش یادم نیست اما فامیلیش شرع پسند بود.بله این آقای شرع پسند یکبار رفته بود تومجلس گفته بود بابا این آب کرجو چرا میدید به قم؟ما خودمون در روز ۴ساعت آب نداریم حالاهم که شما آب کرجو انتقال دادید به قم بی آبی شده هشت ساعت.همین ..باور بفرمایید همین...خلاصه نمایندگان مجلس هم ایشونو با یک تیپاانداختن از مجلس بیرون و شب هم ریختن خونهءبدبخت و یه راست فرستادنش زندان.حالا شاید بپرسید ای بابا بماچه؟این چه ربطی به داستان داره؟
    ‫اتفاقاًحرف منم درست همینه.هیچ ربطی به داستان ما نداره اما هرجوربود قرار بود ربط پیدا کنه چون معلم دینی ما اونروز باچهره ای برافروخته یه جوری که انگار ماها این آقای شرع پسندو بردیم گذاشتیمش تومجلس ،سرکلاس مدام عربده میزد و میگفت :تا کی میخواین خام وساده لوح باشید این مرتیکهءبی ایمان اسلامو هدف گرفته.نمیبینید دست امریکا و اسرائیل از آستینش بیرون اومده و تیشه برداشته به ریشهءنظام بزنه؟چرا کورید ؟چرا نمیبینید؟
    ‫اون داستانکی که بالا عنوان کردم بخاطر همین بود ،آخه کی جرأت داشت مثل اون پسره که بزنه اون حرفو زد برگرده به این آقا بگه:مرتیکه ما۱۶سالمونه و رأی نمیتونیم بدیم(اونموقع ها ۱۸ سال بایدمیداشتیدتارأی بتونیدبدید)دوماًاز حکومت شما فقط درد هست که نصیب مامیشه واز اونجا که پشتمون بهتونه کسیو نمیشناسیم ،شماها چشم تو چشم هم دارید وهمدیگرو میشناسید چرا یقهءمارو گرفتید؟از همه مهمتر چه آقای شرع پسندو چه این معلم مشنگ هرکدومشون منوباسمیرا میدیدند روزگارم سیاه بود پس بهترین نتیجهءاخلاقی که اون زمان گرفتم وتا امروز هم این نتیجه برام مفید بوده این بود که:...لقِّ همشون(بجای سه نقطه واردید که چه کلمه ای جایگزین کنید؟)
    ‫سرتونو درد نیارم با زجری وصف نشدنی یکساعت ونیم چرندیات آقارو تحمل کردم تا زنگ بخوره و بهمراه کیومرث نقشهءنبرد از پیش ساخته با دشمن فرضی رو طراحی کنیم
    ‫............................................... .................
    با چشمای از حدقه دراومده از کیومرث پرسیدم:‫اینا کین دیگه؟بابا تابلو میشیم میفهمه دروغکیه داستان.این بابا سه برابر هیکل منو داره یه چک بزنه دوهفته بستری میشم تو بیمارستان .حالا چرا چهارنفر آوردی
    ‫−ببین الاغ جون اولاًاگه با همسن وسال خودت وهم هیکل خودت دعواکنی میگن لاتبازی درآورده وبچه عوضیه ،تازه شاهکارنکردی اگه بزنیش اما وقتی با یکی که چهارسال از خودت بزرگتره و همچین هیکلی داره کتک کاری کنی عشقت میگه ایول
    ‫عاشقم یلیه واسه خودش وهمه هم خوششون میاد
    ‫بابا عزیز من این هیکل که من میبینم با ماشین بزنی بهش هیچیش نمیشه من چجوری ....
    ‫−تو مشتتو ول کن اون الکی میخوابه
    ‫به فاصلهءبیست متر اونورتراز ما ۴نفر گردن کلفت ایستاده بودند وباهم حرف میزدن.از نظر قد وهیکل کوچیکترینشون سه برابر من بود .من اصلاًفکرشم نمیکردم که باید بعداز ظهر با یه همچین غولهایی فیلم فارسی بسازم.توهمین فکرا بهت زده بودم که کومرث زد بپهلوم وگفت :بابا اینا بهشون گفتم چیکار کنن توهم که خودتو چراانقدر دسته کم میگیری اون ضربه ای که به اسد زدی خوابید یادت رفته؟
    ‫راستشو بخواید یهروز همین کیومرث اینا با یک عده ای تو همون گودال کنار مدرسه دعواداشتن میکردن .اون گروه هم گردن کلفتشون همین اسد بود ،منم توکلاس یهکم فس فس کرده بودمو با یکی دوتا از بچه ها حرف زده بودم ،سرهمین از جمعیت عقب افتاده بودم.دویدم خودمو برسونم به گودال که پشتم دیدم ناظممون که نمیدونم از کجا بوبرده بود قراره بیرون کتک کاری بشه ولی نمیدونست کجا شروع کرد به دادوبیداد و هرکیو میدید صداش میزد بیاد پیشش .سرهمین منم سرعتمو زیادکردم که هرچه سریعتر برسم به گودال وندابدم که جمع کنید الآنه که سرو کلهءناظم پیدا بشه .باسرعت مثل برق و باددویدم ،دم گودال رسیده بودم که پام خورد به سنگ وبرای اینکه نیفتم زانوی شلوارم پاره نشه شیرجهزدم جلو توی گودال از قضا با همون سرعت ،وسط کتک کاری آقایون محکم خوردم به اسد که ۵متر اونورتر خورد زمین و جنگ مغلوبه شد و باشنیدن عربدهءناظم همه در رفتند و از اونروز همه منو فاتح این دعوا میدونستن.منم که توفیقی اجباری نصیبم شده بود صداشو در نیاوردم.
    ‫اونروز هم که روم نمیشد به کیومرث بگم بابا اسدو من نزدم اتفاقی خوردم بهش.مجبور شدم الکی سری بجنبونم و حرفشوتأیید کنم .
    ‫پرسیدم :حالا اینا کی هستند؟
    ‫− رفیقای مهردادن راستی فردا تامیتونی پول بیار اون لباس مشکیه میاد ازدم پارک سیزدهم با ماشین میبرمون رستوران(مهرداد برادر کیومرث بود و اکثراًباهم گل کوچیک بازی میکردیم)
    ‫−میبرمون؟
    ‫−آره دیگه من و تو وسمیرا و شهلا رو .پول رستورانو هم بیاریا منفردا دست تو جیبم نمیکنم
    ‫خندیدمو گفتم اگه منم که جلوی دختره ازت میگیرم ،نداشته باشی سه میشی پس سعی نکن منو بتیغی جیگر ،مثل آدم دونگتو بیار .
    ‫−مرده شورتو ببرن که خیرت نمیرسه .بشکنه این دست که نمک نداره .بعداز ظهر ساعت ۵ اینامیان سر خیابون باید انقدر صبرکنیم تا واسه نونگرفتنی،خریدی،چیزی بیاد بیرون
    ‫............................................... ............
    ‫از ساعت۵ تا هفت ونیم ایستاده بودیم سرخیابون دیگه علف زیر پامون سبز داشت میشد منم فقط تو این دوساعت ونیم یه چشمم به خیابون پنجم شرقی بود وچشم دیگم به هیکل این ۴نفر که یکی از دیگری نخراشیده تربود.بافاصلهءده متر اونطرفتر ایستاده بودن.یهنگاهی بطنز بمن میکردن وپچ پچ میخندیدند .یکیشون که رسماًهیکلش عین اون سرخپوسته توی فیلم دیوانه از قفس پرید بود.از طرفی هم دل تو دلم نبود که نکنه سمیرا نیاد و برنامه بیفته واسه روز بعدکه یکهو کیومرث گفت اومد،اومد
    ‫بهشون اشاره کرد که دختره اینه ومنتظر شدیم تا در برگشت عملیاتو انجام بدیم
    ‫............................................... .....
    کنون چون رستم دستان بیایم
    ‫واسه اون نوگل بستان بیایم
    مثال شعبون خان استخوانی
    ‫توی فیلم هزاردستان بیایم‫

    ‫از مغازهءبهرام اومد بیرون جمال با اون چهرهءمنحوسش خنده برلب اومد دم درمغازه ایستاد .میخواستم خرخرشو بجوم اما گفتم نبینم بهتره وگرنه گند میخوره .کیومرث گفت برو زود باش ،رفتن تو خیابون .تمام افکار هندی فارسیمو قاطی کردمو یه کتی رفتم پشت سرشون دیدم پشت سر سمیران عربده زدم آآآآآآآآآآآآی بیناموس یه پا جلو یه پا عقب دستامم به اندازه ای که سه تا هندونه جابگیره از هم باز کردم و سرمو به چپ و راست بردم تاقولنج گردنمو بشکنم.هر چهارتا برگشتن وسمیرا بدو بدو رفت درخونشون و از کنار در داشت یواشکی دید میزد .تا دیدم سمیرا داره میبینم دیگه ترسم ریخت وشدم ملک مطیعی دوباره عربده زدم :جیگرشو در میارم کسی بخواد دنبال دخترای مردم بیفته .بیابینم بیا خشتکتو.....
    ‫ناگهان یک صدای شتلرق همراه باسوزشی که به خُنکی میگرایید مجبورم کرد به عقب برگردم .
    −‫پسرهءعوضی اومدی اینجا نسق بگیری واسه ما؟
    ‫دیدم یکی از اهالی محل هجوم آورده طرفم.فکراینجاشو نکرده بودم تابرگشتم یکی هم گذاشت تخت سینم .
    ‫حالا چه خاکی بسرم بریزم ؟به این کیومرث گاو گفتما ولی گفت نه ببینن باکس دیگه ای دعواداری خودشونو قاطی نمیکنن .ای خدا سمیراهم لابد داره میبینه...
    ‫همهءاین اتفاقات از پس گردنی تا هول دادن و این افکارمن در چند ثانیه بیشتر طول نکشید اومد که بعداز هول دادن چکو بزنه با کله رفتم تو صورتش و مشت ولگد ی بود که به هم میزدیم .چشمتون روز بد نبینه عین مور و ملخ از در و دیوار ریختن .کیومرث هم که ازدور دیده بود چی شده بادوسه تا از بچه محلاپرید وسط و هر قسمت از اعضای بدن مارو یکی میکشید منم یقه یارورو گرفته بودم و همدیگرو با مشت میزدیم .
    ‫از یکطرف ما میخواستیم اونارو بکشیم سر خیابون تابچه محلامون ببینن وبیان کمک از طرف دیگه اون که مارو در اقلیت دیده بودن میکشیدنمون تا ببرنمون ته خیابونشون تاهمونجا حالمونو جا بیارن .
    ‫بزن بزنی بود خلاصه اون چهارتا که قرار بود من باهاشون دعواکنم هم که دیدن اگه بدادمون نرسن زیر دست وپای این جمعیت له میشیم پریدن و اومدن کمک و بزن بزنو کشیدیم به بولوار بین خیابون پنجم شرقی وغربی .واای وای چه دعوایی بود بچه محلامون فهمیدن ریختن از اونور وسط دعوا .کل بولوار بسته شد ومن فقط با اون بابایی که زده بود پس کلّم همچنان مشغول بزن بزن بودم که ماشین کمیته رسید و با بوق و عربده همه رو از هم جدا کرد و هر کدوم بطرف خیابونمون رفتیم ولی همه میدونستیم این آغاز داستانه و تازه جنگ بین این دوخیابون شروع شده و دیر یازود بشکلی فجیعتر بوقوع خواهد پیوست
    اسیر عشق بی طالع شدم من
    ‫سمیرا پیش تو ضایع شدم من
    ‫گمانم بود مثل کوه هستم
    ‫ولی چون کوه یخ مایع شدم من
    ‫.....................................
    ‫نفس نفس زنان با لباسی پاره پوره برگشتیم تو محل .با حرس گفتم:دیدی گفتم اینا گاون ؟هی بگوکاری ندارن باهامون
    ‫−من چه میدونستم. اون مرتیکه از کجا پیداش شد؟ تازه بد نشد که دعوا با این جمعیت هنر میخواد
    ‫−هنر میخواد؟گوساله هنر میخواد؟ اون چهارتا که اومدن کمک اگه سمیرا دیده باشه میدونی چی میشه؟گند زدی بااون نقشت.
    ‫−تواون شلوغی اون چجوری میتونه ببینه تازه اگرهم دیده باشه فکر میکنه با گروه ما داشتن دعوا میکردن
    ‫دستامو گذاشتم روزانوهام و دلا شدم تا بهتر نفس بکشم.انگار از قفس شیر بیرون اومدم .از دست اون جمعیت سالم بیرون اومدن بقول کیومرث هنربود. کمرموراست کردموبا حالی غمگین از کیومرث پرسیدم:فکر میکنی فردا بیاد؟
    ‫−میاد من شهلارو میفرستم سراغش
    ‫−مگه شهلا میشناسش؟
    ‫−اوهوم
    ‫−زهر مارو اوهوم خوب اگه از اول گفته بودی که انقدر بدبختی نمیکشیدیم .حالا من چجوری با این لباس و سرووضع برم خونه؟
    ‫−بریم خونهءما،پدر مادرم نیستن .دست و صورتتو بشور بعد برو خونه
    ‫−جدی فکر میکنی فردا بیاد
    ‫−اوهوم
    ‫−کوفتو اوهوم
    Reply With Quote Reply With Quote #6  



  7. 4 رای مثبت از میان 4 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    ‫گور پدر پشه بند و آسمان پرستاره ومهتاب هرکوفتی که در طبیعت هست،استخونم از درد داشت بیچارم میکرد مثل مار تورختخوابم میپیچیدم.
    باید خدمت ‫خانومایی که تابحال کتک کاری نفرمودن عرض کنم که درحین دعوا وزد وخورد بدن چون گرمه دردو بخوبی حس نمیکنه اما پس از گذشت مدتی کم ،یواش یواش تمام اعضای بدن که ضربه خورده دردش آشکار میشه.حالا حسابشو بکنید که یه لشکر سرتون بریزه و از هرطرف ضربه بخوری ،واه واه واه ازچه جهنمی جون سالم بدر بردیم!؟
    ‫توی پشه بند مدام میچرخیدم و گاهی کمر گاهی پا و گاهی کتفمو میگرفتم و یواش ناله میکردم .ناله ای طولانی و کش دار درست مثل نالهء جانسوز شوهر عمهءعشقم .
    عزیزم درد دارم درد جان سوز
    ‫مرا عشقیست جانا خانمان سوز
    کنم ناله مثال شوهرعمت
    ‫که زوزه میکشید اندر پس گوز

    ‫....................................

    هِلو میس سمیرا ،یو آر این مای هارت
    لیوِر از لاوِتو گشته به صد پارت
    ‫بنالم من ز پِین ،آه ای بیوتی
    ‫چو،شوهر عمه ات که میدهد فارت

    ‫.......................................
    ‫صبح که از خواب پاشدم تمام تنم انگار توی گچ بود،عین آدم آهنی تا مدرسه رفتم .ای بخشکی شانس قبل از دورهءعاشقی اگه یک دهم این دردو داشتم تا سه روز نمیرفتم مدرسه اما الآن.....پدر عشق بسوزه .
    ازبس تنم درد میکرد و آهسته راه رفتم دیر رسیدم به مدرسه .ناظم عزیز هم که بدیر اومدنم عادت داشت تادیدم لبخند زنان گفت :به به خوش اومدید آقا ببخشید شاگردارو قبل از تشریف فرمایی شما بردیم تو کلاس .با حالتی درد آلود گفتم آقا باور کنید حالم خوب نبود
    ‫دوباره بشکل تمسخرآمیز لبخند زد وگفت آخی بمیرم چت شده ؟ودستشو گذاشت روی شونم وفشار داد که به حرفش ادامه بده که یهو دادم رفت بالا و دلا شدم .جاخورد وباتعجب بهم نگاه کرد .گفت چت شده ؟بزور گفتم هیچی آقا بالا پشت بوم خوابیده بودم فکر کنم باد خورده بهم.همینجوری بهم خیره بود .شاید اونم تو این فکر بود که:این کره خرا تا یخورده مریض میشن سه روز تا یه هفته خونه میخوابن این چجوری اومده مدرسه؟
    ‫بعد یکهو بااخم وتشر گفت :بدو بدو تامعلم نرفته تو کلاس خودتو برسون .گفتم چشم و بطرف کلاس رفتم
    ‫باحال پکر داشتم از توسالن میرفتم بطرف کلاس که صدای معلم ریاضیمونو شنیدم که داره با یه معلم دیگه حرف میزنه ،بدون مکث سریع رفتم در کلاسو باز کنم برم تو.تادرو باز کردم وپاموگذاشتم توکلاس یک ضربه توی کّم حس کردم و دیدم همه جاتاریک شد.اول سکوت و بعد انفجار خندهءکلاس.تازه فهمیدم چه خبره .
    ‫ماهها بود که کیومرث با سیامک سر کل کل و روکم کنی قرار گذاشته بودن سطل آشغال کلاسو بذارن بالای در ،جوری که وقتی معلم دروبازکرد بیفته رو سرش ولی تا اونروز هیچکدوم جرأت نداشتند همچین کاری بکنن ،حالا از شانس من عدل همون روز باید این اتفاق میفتاد .آخ که هرچی سنگه مال پای لنگه ،سطلو از سرم برداشتم با کینه به طرف کیومرث نگاه کردم که یکهوبا تعجب دیدم کیومرث تو کلاس نیست.اونورو نگاه کردم دیدم سیامک با قیافه ای که هم خندش گرفته هم شرمندس داره بهم نگاه میکنه .ناگهان صدای معلمو پشتم شنیدم که میگفت چه خبرتونه مدرسه رو گذاشتید رو سرتون ؟توچرا اینجا وایسادی ؟برو بشین.
    ‫رفتم نشستم ،اما همش تو این فکربودم .کیومرث کجاست؟چرا نیومده؟امروز اگه سرقرارنیاد چی؟
    دلم پر گشته از امّید وآمال
    ‫شدم مثل کبوتر لیک بی بال
    یه عده کره خر هم این میانه
    ‫گذاشتن رو سرم یک سطل آشغال
    ‫........................
    ‫سمیرا جان دلم بهر تو تنگه
    ‫یه سطلی رو سرم چون خودِجنگه
    ‫چگویم من،فدایت ای نگارم
    ‫که هرچی سنگه مال پای لنگه
    ‫........................
    ‫نه حرفی میره تو گوشم نه یک بحث
    نه در گوشم رود دیگر یکی درس
    ‫ببین آخر چه خاکی بر سرم شد
    ‫کجایی کره خر ،آه ای کیومرث
    ‫..........................
    ‫جهنمی بود اون چندساعت .باورتون نمیشه تا زنگ بخوره و تعطیل بشیم انگار صد ساعت گذشت.زنگ که خورد عین فشنگ تا دم خونهءکیومرث دویدم ،نه دیگه دردی حس میکردم ونه اصلا بهش فکر میکردم فقط قصدم یک چیز بود.آسمون بزمین برسه باید امروز ببینمش
    ‫............................................... ...............................
    ‫−معلومه کدوم گوری هستی !؟؟
    ‫−چته چرا دادمیزنی؟
    −ایکبیری من از صبح تا حالا تو کلاس دلم هزارجارفت،گفتم نکنه یه گورستونی رفتی یا اتفاقی افتاده...
    ‫خندید و گفت :نگران من بودی یا عشقت؟تادیروز میمردم هم بعید بود سر قبرم بیای حالا چی شده نگران شدی
    ‫−بعداز ظهر کی بیام دنبالت؟
    ‫−دنبالم؟واسه چی؟
    ‫−یعنی تو نمیدونی واسه چی!؟
    ‫بالبخندی موزیانه گفت:آهاااا ،من که حالم خوب نیست تو تنهایی برو
    ‫از درد صبح وسطلی که روسرم افتاده بود و صبر توی کلاسحرصم گرفته بود حالا اینم داشت خودشو لوس میکرد .گفتم :میدونی چه فکرکردی حالا که احتیاجم بتو افتاده هر کرمی دلت خواست میتونی بریزی؟
    ‫خندید وباموز ماری گفت آخه جون تو حالم خوب نیست.بذار بریم حق این بیناموسا که رختن سرمونو بذاریم کف دستشون بعد ،امروز قرار گذاشتیم با بچه ها چندتاشونو بکشیم تو محل.....
    ‫باعصبانیت پریدم وسط حرفش گفتم :بدرک بروگم شو هر غلطی میخوای بکن .برگشتم برم هارهار با خنده دستمو گرفت وگفت وایسا بابا.
    ‫دستمو کشیدم وگفتم ولم کن ،عوضیه خر .هردفعه یه بامبول در میاری....
    ‫−بیا بریم تو
    ‫−نمیخواد لازم نکرده
    ‫−بیا بابا ،بیا یه کتلت بانون تافتون بزنیم تورگ منتها کم بخور،نه،نه نه زیاد بخور شب جلوشون آبروریزی نکنی قدِّگاو بخوری.
    ‫باهم رفتیم تو خونه
    ‫راستی امروز سیامک بلاخره سطلو رو در گذاشتا
    ‫−اِ؟ افتاد رو سرمعلم ؟
    ‫−نه بعداًمیگم چی شد.
    ‫الآن بنال خوب
    ‫−بعداً
    ‫نگی بجون مادرم نمیاما
    ‫درو بستیم ورفتیم تو خونه
    ‫............................................
    ‫عجب غروبی !!عجب روزی!!عجب ساعتی!!!واز همه مهمتر عجب حالی داشتم من.قدم به قدم که به پرک شادی خیابون سیزدهم محل قرارمون نزدیکتر میشدیم قلبم تندتر و تندتر میزد .کیومرث هم که ماجرای افتادن سطل روی سرمنو ازم شنیده بود پیلی پیلی رفت و غش غش میخندید
    ‫−زهرمار بسّه دیگه رسیدیم
    ‫خودشو هی میچرخوند و باز هرهرمیخندید
    ‫−بابا بسه دیگه عجب غلطی کردم بهت گفتما
    ‫دستشو انداخت گردنمو در حال خنده گفت آخه موندم سیامک چه حالی بهش دست داده بعداز اینهمه کری خوندن و ادعا نقشش خراب شده .
    ‫−اونم مث تو کرکر داشت میخندید .بذار یه حالی ازش بگیرم اگه مثل دفعهءپیش دَرِ...نش با چسب نچسبوندم :لطفاًمرا بنوازید .یه کار میکنم کل مدرسه ببینن حالا صبرکن ببین ب...
    ‫یکهو دستش که دور گردنم بودو سفت کرد و کشیدم گوشهءپیاده رو
    ‫.گفتم چه مرگته
    ‫−اونو ببین
    ‫−کیو
    ‫اون یارو که دم پارک پشمک و بادکنک میفروشه
    ‫سرجام خشکم زد ای دادبیداد ....خودش بود....یعنی....شوهر عمش بود.بساط پهن کرده بود وپشمک و آدامس و بادکنک وازاین چیزا میفروخت .
    ‫عجب شانس گندی دارم من.نگاه کن چه فوتی هم میکنه تو بادکنک ،حق داره خوب،هرکی جای این بود وانقدر تو بادکنک فوت میکرد باید هم از اونور هم بادش در بیاد
    قراری داشتم با یار ویادی
    ‫خیابون سیزدهم در پارک شادی
    ‫ولی در بادکنک ،اون شوهرعمش
    ‫زبالا و زپایین میده بادی
    ‫................
    ‫−اوه اوه او ،اونا هم دارن میان بذار تا ندیدشون برم اشاره کنم بره طرف خیابون دهم
    ‫اینو گفت و از لابلای دختا رفت و یه سوت بلندی زد .بعد به شهلا اشاره کرد و با دستش نشون داد برن خیابون دهم .بعد سریع رفت طرف داخل خیابون سیزدهم سراغ اون کسی که قراربود با ماشین ببرمون رستوران .قلبم از جا داشت کنده میشد .خودش بود .آره خودش بود که با شهلا داشت میومد .تو این فکر بودم که دیدمش چجوری صحبت کنم که کف کنه وبگه نه تنها عاشقم یکه بزن و قلدره بلکه چه سرزبونی داره .ناصرخسرو وشکسپیرو میذاره تو جیبش .
    ‫باصدای بوق ماشین که دوست برادر کیومرث توش بود بخودم اومدم کیومرث از پشت سرشو آورد بیرون و گفت بجنب دیگه .
    ‫سوار ماشین شدم با خنده و حرس گفت همه دنبال دختر وکیل و وزیر میرن ،تا این کامران خرخون ببو دنبال دختری میره که باباش هتل داره ،بعد آقا رفته دنبال یکی که باباش معتاده وشوهرعمش یا بادکنک فروشی میکنه یا منتظر ببینه کی مرده بره سرختمش شکمشو پر کنه.
    ‫باعصبانیت اومدم جواب بدم گفت:شوخیه بابا .بدل نگیر میدونم پدر عشق بسوزه دارا وندار نمیشناسه که
    درسته یار من بی پول وماله
    باباش تریاکیه در عشق وحاله
    ‫ولی یک شوهر عمه داره عشقم
    ‫که بانگ گوز او خیلی باحاله
    ‫.........................
    ‫از ماشین پیاده شدیم.دست وپام میلرزید .هرچی حفظ کرده بودم ازیادم رفته بود صدای قلبم تو گوشم شنیده میشد .لرزون لرزون با کیومرث رفتیم جلو .کیومرث باشهلا خوش و بش کرد و برای اینکه منو سمیرا راحت باشیم رفتن اونورتر
    −‫سلام
    ‫سرشو انداخت پایین وبا خجالت گفت:سلام
    ‫−حالتون ....(آب دهنمو قورت دادم) خوبه؟
    ‫باز باخجالت گفت مرسی
    ‫−خوبید
    ‫−مرسی
    ‫−حالتون خوبه
    ‫−مرسی
    ‫اگه بخوام بگم چندبار گفتم سلام حالتون خوبه؟و چند بار اون گفت مرسی باید سه صفحه رو به این مکالمهءیکنواخت پر کنم .کیومرث و شهلا اومدن نزدیکمون تا سوار ماشین بشیم بریم رستوران .
    ‫سوار ماشین شدیم . شهلا رفت تو بعد هم سمیرا و بعد من .کیومرث هم کنار راننده نشست .
    ‫توی ماشین سرم از خجالت پایین بود.زیر چشمی نگاه کردم دیدم اونم سرش پایینه .آهسته سرمو بالا آوردم وگفتم:حالتون خوبه؟همونجور که سرش پایین بود گفت:مرسی
    ‫پس از بگذشتن ازهفتخوان رستم
    ‫دیدی آخرمن عشقم را بجستم؟
    ‫زبانم لاله اما ای دریغا
    ‫نمیدونم چرا ترسو وسستم
    ‫.......................
    ‫حدود پانزده دقیقه ای بود که وارد رستورانی دنج وباکلاس بنام رستوران بوی گندُم شده بودیم واز اونجایی که مهرداد برادرکیومرث با هاشون هماهنگ کرده بود و از طرفی قرار بود به قیمت خون پدرشون باهامون حساب کنند(به قیمت دلار و نفت اون زمان)رفتار گارسون چنان محترمانه بود که انگار رستورانو ما از سر سیری بهشون بخشیدیم ومنهم در این مدت ۱۵ دقیقه مدام سرمو بالا میاوردم و به سمیرا میگفتم شما خوبید؟و اوهم کماکان درحالی که سرش پایین بود باخجالت و آروم میگفت :مرسی
    ‫غذا رو آوردن و شهلا برای اینکه سمیرا معذب نباشه شروع کرد باهاش حرف زدن وکیومرث با انگشت اشاره کرد که باهام حرف خصوصی داره.
    ‫سرمو آهسته بردم جلو ببینم چیمیگه.در حالیکه یه لگد به ساق پام زد در گوشم گفت:
    ‫−یه بار دیگه بگی حالتون خوبه همین دیسو میکوبونم تو سرت .یه زریبزن .یه چیزی بگو
    Reply With Quote Reply With Quote #7  



  8. 3 رای مثبت از میان 3 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    ‫گور پدر پشه بند و آسمان پرستاره ومهتاب هرکوفتی که در طبیعت هست،استخونم از درد داشت بیچارم میکرد مثل مار تورختخوابم میپیچیدم.
    باید خدمت ‫خانومایی که تابحال کتک کاری نفرمودن عرض کنم که درحین دعوا وزد وخورد بدن چون گرمه دردو بخوبی حس نمیکنه اما پس از گذشت مدتی کم ،یواش یواش تمام اعضای بدن که ضربه خورده دردش آشکار میشه.حالا حسابشو بکنید که یه لشکر سرتون بریزه و از هرطرف ضربه بخوری ،واه واه واه ازچه جهنمی جون سالم بدر بردیم!؟
    ‫توی پشه بند مدام میچرخیدم و گاهی کمر گاهی پا و گاهی کتفمو میگرفتم و یواش ناله میکردم .ناله ای طولانی و کش دار درست مثل نالهء جانسوز شوهر عمهءعشقم .
    عزیزم درد دارم درد جان سوز
    ‫مرا عشقیست جانا خانمان سوز
    کنم ناله مثال شوهرعمت
    ‫که زوزه میکشید اندر پس گوز

    ‫....................................

    هِلو میس سمیرا ،یو آر این مای هارت
    لیوِر از لاوِتو گشته به صد پارت
    ‫بنالم من ز پِین ،آه ای بیوتی
    ‫چو،شوهر عمه ات که میدهد فارت

    ‫.......................................
    ‫صبح که از خواب پاشدم تمام تنم انگار توی گچ بود،عین آدم آهنی تا مدرسه رفتم .ای بخشکی شانس قبل از دورهءعاشقی اگه یک دهم این دردو داشتم تا سه روز نمیرفتم مدرسه اما الآن.....پدر عشق بسوزه .
    ازبس تنم درد میکرد و آهسته راه رفتم دیر رسیدم به مدرسه .ناظم عزیز هم که بدیر اومدنم عادت داشت تادیدم لبخند زنان گفت :به به خوش اومدید آقا ببخشید شاگردارو قبل از تشریف فرمایی شما بردیم تو کلاس .با حالتی درد آلود گفتم آقا باور کنید حالم خوب نبود
    ‫دوباره بشکل تمسخرآمیز لبخند زد وگفت آخی بمیرم چت شده ؟ودستشو گذاشت روی شونم وفشار داد که به حرفش ادامه بده که یهو دادم رفت بالا و دلا شدم .جاخورد وباتعجب بهم نگاه کرد .گفت چت شده ؟بزور گفتم هیچی آقا بالا پشت بوم خوابیده بودم فکر کنم باد خورده بهم.همینجوری بهم خیره بود .شاید اونم تو این فکر بود که:این کره خرا تا یخورده مریض میشن سه روز تا یه هفته خونه میخوابن این چجوری اومده مدرسه؟
    ‫بعد یکهو بااخم وتشر گفت :بدو بدو تامعلم نرفته تو کلاس خودتو برسون .گفتم چشم و بطرف کلاس رفتم
    ‫باحال پکر داشتم از توسالن میرفتم بطرف کلاس که صدای معلم ریاضیمونو شنیدم که داره با یه معلم دیگه حرف میزنه ،بدون مکث سریع رفتم در کلاسو باز کنم برم تو.تادرو باز کردم وپاموگذاشتم توکلاس یک ضربه توی کّم حس کردم و دیدم همه جاتاریک شد.اول سکوت و بعد انفجار خندهءکلاس.تازه فهمیدم چه خبره .
    ‫ماهها بود که کیومرث با سیامک سر کل کل و روکم کنی قرار گذاشته بودن سطل آشغال کلاسو بذارن بالای در ،جوری که وقتی معلم دروبازکرد بیفته رو سرش ولی تا اونروز هیچکدوم جرأت نداشتند همچین کاری بکنن ،حالا از شانس من عدل همون روز باید این اتفاق میفتاد .آخ که هرچی سنگه مال پای لنگه ،سطلو از سرم برداشتم با کینه به طرف کیومرث نگاه کردم که یکهوبا تعجب دیدم کیومرث تو کلاس نیست.اونورو نگاه کردم دیدم سیامک با قیافه ای که هم خندش گرفته هم شرمندس داره بهم نگاه میکنه .ناگهان صدای معلمو پشتم شنیدم که میگفت چه خبرتونه مدرسه رو گذاشتید رو سرتون ؟توچرا اینجا وایسادی ؟برو بشین.
    ‫رفتم نشستم ،اما همش تو این فکربودم .کیومرث کجاست؟چرا نیومده؟امروز اگه سرقرارنیاد چی؟
    دلم پر گشته از امّید وآمال
    ‫شدم مثل کبوتر لیک بی بال
    یه عده کره خر هم این میانه
    ‫گذاشتن رو سرم یک سطل آشغال
    ‫........................
    ‫سمیرا جان دلم بهر تو تنگه
    ‫یه سطلی رو سرم چون خودِجنگه
    ‫چگویم من،فدایت ای نگارم
    ‫که هرچی سنگه مال پای لنگه
    ‫........................
    ‫نه حرفی میره تو گوشم نه یک بحث
    نه در گوشم رود دیگر یکی درس
    ‫ببین آخر چه خاکی بر سرم شد
    ‫کجایی کره خر ،آه ای کیومرث
    ‫..........................
    ‫جهنمی بود اون چندساعت .باورتون نمیشه تا زنگ بخوره و تعطیل بشیم انگار صد ساعت گذشت.زنگ که خورد عین فشنگ تا دم خونهءکیومرث دویدم ،نه دیگه دردی حس میکردم ونه اصلا بهش فکر میکردم فقط قصدم یک چیز بود.آسمون بزمین برسه باید امروز ببینمش
    ‫............................................... ...............................
    ‫−معلومه کدوم گوری هستی !؟؟
    ‫−چته چرا دادمیزنی؟
    −ایکبیری من از صبح تا حالا تو کلاس دلم هزارجارفت،گفتم نکنه یه گورستونی رفتی یا اتفاقی افتاده...
    ‫خندید و گفت :نگران من بودی یا عشقت؟تادیروز میمردم هم بعید بود سر قبرم بیای حالا چی شده نگران شدی
    ‫−بعداز ظهر کی بیام دنبالت؟
    ‫−دنبالم؟واسه چی؟
    ‫−یعنی تو نمیدونی واسه چی!؟
    ‫بالبخندی موزیانه گفت:آهاااا ،من که حالم خوب نیست تو تنهایی برو
    ‫از درد صبح وسطلی که روسرم افتاده بود و صبر توی کلاسحرصم گرفته بود حالا اینم داشت خودشو لوس میکرد .گفتم :میدونی چه فکرکردی حالا که احتیاجم بتو افتاده هر کرمی دلت خواست میتونی بریزی؟
    ‫خندید وباموز ماری گفت آخه جون تو حالم خوب نیست.بذار بریم حق این بیناموسا که رختن سرمونو بذاریم کف دستشون بعد ،امروز قرار گذاشتیم با بچه ها چندتاشونو بکشیم تو محل.....
    ‫باعصبانیت پریدم وسط حرفش گفتم :بدرک بروگم شو هر غلطی میخوای بکن .برگشتم برم هارهار با خنده دستمو گرفت وگفت وایسا بابا.
    ‫دستمو کشیدم وگفتم ولم کن ،عوضیه خر .هردفعه یه بامبول در میاری....
    ‫−بیا بریم تو
    ‫−نمیخواد لازم نکرده
    ‫−بیا بابا ،بیا یه کتلت بانون تافتون بزنیم تورگ منتها کم بخور،نه،نه نه زیاد بخور شب جلوشون آبروریزی نکنی قدِّگاو بخوری.
    ‫باهم رفتیم تو خونه
    ‫راستی امروز سیامک بلاخره سطلو رو در گذاشتا
    ‫−اِ؟ افتاد رو سرمعلم ؟
    ‫−نه بعداًمیگم چی شد.
    ‫الآن بنال خوب
    ‫−بعداً
    ‫نگی بجون مادرم نمیاما
    ‫درو بستیم ورفتیم تو خونه
    ‫............................................
    ‫عجب غروبی !!عجب روزی!!عجب ساعتی!!!واز همه مهمتر عجب حالی داشتم من.قدم به قدم که به پرک شادی خیابون سیزدهم محل قرارمون نزدیکتر میشدیم قلبم تندتر و تندتر میزد .کیومرث هم که ماجرای افتادن سطل روی سرمنو ازم شنیده بود پیلی پیلی رفت و غش غش میخندید
    ‫−زهرمار بسّه دیگه رسیدیم
    ‫خودشو هی میچرخوند و باز هرهرمیخندید
    ‫−بابا بسه دیگه عجب غلطی کردم بهت گفتما
    ‫دستشو انداخت گردنمو در حال خنده گفت آخه موندم سیامک چه حالی بهش دست داده بعداز اینهمه کری خوندن و ادعا نقشش خراب شده .
    ‫−اونم مث تو کرکر داشت میخندید .بذار یه حالی ازش بگیرم اگه مثل دفعهءپیش دَرِ...نش با چسب نچسبوندم :لطفاًمرا بنوازید .یه کار میکنم کل مدرسه ببینن حالا صبرکن ببین ب...
    ‫یکهو دستش که دور گردنم بودو سفت کرد و کشیدم گوشهءپیاده رو
    ‫.گفتم چه مرگته
    ‫−اونو ببین
    ‫−کیو
    ‫اون یارو که دم پارک پشمک و بادکنک میفروشه
    ‫سرجام خشکم زد ای دادبیداد ....خودش بود....یعنی....شوهر عمش بود.بساط پهن کرده بود وپشمک و آدامس و بادکنک وازاین چیزا میفروخت .
    ‫عجب شانس گندی دارم من.نگاه کن چه فوتی هم میکنه تو بادکنک ،حق داره خوب،هرکی جای این بود وانقدر تو بادکنک فوت میکرد باید هم از اونور هم بادش در بیاد
    قراری داشتم با یار ویادی
    ‫خیابون سیزدهم در پارک شادی
    ‫ولی در بادکنک ،اون شوهرعمش
    ‫زبالا و زپایین میده بادی
    ‫................
    ‫−اوه اوه او ،اونا هم دارن میان بذار تا ندیدشون برم اشاره کنم بره طرف خیابون دهم
    ‫اینو گفت و از لابلای دختا رفت و یه سوت بلندی زد .بعد به شهلا اشاره کرد و با دستش نشون داد برن خیابون دهم .بعد سریع رفت طرف داخل خیابون سیزدهم سراغ اون کسی که قراربود با ماشین ببرمون رستوران .قلبم از جا داشت کنده میشد .خودش بود .آره خودش بود که با شهلا داشت میومد .تو این فکر بودم که دیدمش چجوری صحبت کنم که کف کنه وبگه نه تنها عاشقم یکه بزن و قلدره بلکه چه سرزبونی داره .ناصرخسرو وشکسپیرو میذاره تو جیبش .
    ‫باصدای بوق ماشین که دوست برادر کیومرث توش بود بخودم اومدم کیومرث از پشت سرشو آورد بیرون و گفت بجنب دیگه .
    ‫سوار ماشین شدم با خنده و حرس گفت همه دنبال دختر وکیل و وزیر میرن ،تا این کامران خرخون ببو دنبال دختری میره که باباش هتل داره ،بعد آقا رفته دنبال یکی که باباش معتاده وشوهرعمش یا بادکنک فروشی میکنه یا منتظر ببینه کی مرده بره سرختمش شکمشو پر کنه.
    ‫باعصبانیت اومدم جواب بدم گفت:شوخیه بابا .بدل نگیر میدونم پدر عشق بسوزه دارا وندار نمیشناسه که
    درسته یار من بی پول وماله
    باباش تریاکیه در عشق وحاله
    ‫ولی یک شوهر عمه داره عشقم
    ‫که بانگ گوز او خیلی باحاله
    ‫.........................
    ‫از ماشین پیاده شدیم.دست وپام میلرزید .هرچی حفظ کرده بودم ازیادم رفته بود صدای قلبم تو گوشم شنیده میشد .لرزون لرزون با کیومرث رفتیم جلو .کیومرث باشهلا خوش و بش کرد و برای اینکه منو سمیرا راحت باشیم رفتن اونورتر
    −‫سلام
    ‫سرشو انداخت پایین وبا خجالت گفت:سلام
    ‫−حالتون ....(آب دهنمو قورت دادم) خوبه؟
    ‫باز باخجالت گفت مرسی
    ‫−خوبید
    ‫−مرسی
    ‫−حالتون خوبه
    ‫−مرسی
    ‫اگه بخوام بگم چندبار گفتم سلام حالتون خوبه؟و چند بار اون گفت مرسی باید سه صفحه رو به این مکالمهءیکنواخت پر کنم .کیومرث و شهلا اومدن نزدیکمون تا سوار ماشین بشیم بریم رستوران .
    ‫سوار ماشین شدیم . شهلا رفت تو بعد هم سمیرا و بعد من .کیومرث هم کنار راننده نشست .
    ‫توی ماشین سرم از خجالت پایین بود.زیر چشمی نگاه کردم دیدم اونم سرش پایینه .آهسته سرمو بالا آوردم وگفتم:حالتون خوبه؟همونجور که سرش پایین بود گفت:مرسی
    ‫پس از بگذشتن ازهفتخوان رستم
    ‫دیدی آخرمن عشقم را بجستم؟
    ‫زبانم لاله اما ای دریغا
    ‫نمیدونم چرا ترسو وسستم
    ‫.......................
    ‫حدود پانزده دقیقه ای بود که وارد رستورانی دنج وباکلاس بنام رستوران بوی گندُم شده بودیم واز اونجایی که مهرداد برادرکیومرث با هاشون هماهنگ کرده بود و از طرفی قرار بود به قیمت خون پدرشون باهامون حساب کنند(به قیمت دلار و نفت اون زمان)رفتار گارسون چنان محترمانه بود که انگار رستورانو ما از سر سیری بهشون بخشیدیم ومنهم در این مدت ۱۵ دقیقه مدام سرمو بالا میاوردم و به سمیرا میگفتم شما خوبید؟و اوهم کماکان درحالی که سرش پایین بود باخجالت و آروم میگفت :مرسی
    ‫غذا رو آوردن و شهلا برای اینکه سمیرا معذب نباشه شروع کرد باهاش حرف زدن وکیومرث با انگشت اشاره کرد که باهام حرف خصوصی داره.
    ‫سرمو آهسته بردم جلو ببینم چیمیگه.در حالیکه یه لگد به ساق پام زد در گوشم گفت:
    ‫−یه بار دیگه بگی حالتون خوبه همین دیسو میکوبونم تو سرت .یه زری بزن .یه چیزی بگو
    Reply With Quote Reply With Quote #8  



  9. 4 رای مثبت از میان 4 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    ‫روبروی یه قبری ایستادم که حتی نمیدونم کی توش خوابیده .مهم نیست باید میومدم اینجا .برای اینکه ادامهءداستانو بگم مجبور بودم .ازطرفی قبرستون یه آرامشی به من میده که نمیشه وصفش کرد .تاحالا توقبر خوابیدین؟ شده آزمایشش کنید .فرق نمیکنه کدوم قبرستون و قبر کی،مال هرکی میخواد باشه .کافیه یهمدت بهقبر خیره بشید و خودتونو جای اون طرفی که تو قبره بذارید .هرغصه ای که داشته باشی محو میشه میره پی کارش .این چندوقته بدجوری روخط بدشانسی افتاده بودمو خیلی وضع اعصابم خراب بود .حالت روحی بدی داشتم .لازم بود که اینجا بیام.
    ‫انگار نه انگار که یه من برف رو سرم باریده .اینجا نه سرما حس میکنم نه تنهایی فقط وفقط محو این قبر شدم .چه مدتی میمونم؟خدا میدونه ولی معمولا بین یک تا چهارساعتی توی قبرستون میگردم .بعدش با افکارم پرواز میکنم ومیرم توی عالم گذشته .میشم خود خود خودم
    ‫..........................................
    ‫ پس از اینکه از رستوران بیرون اومدیم دوباره سوار ماشین شدیم تا خانمهای محترمو برسونیم خونشون .این امر باید بادقت انجام میشد بشکلی که سه تاخیابون نرسیده به مقصد خانمها باید از ماشین پیاده میشدن وقدم زنان بسوی منزل میرفتند تامبادا بچه محلها بهشون شک کنند بفهمن که خانوم دوست پسر داره .البته دوستان عزیزی که خارج از ایران هستند و موقعیت این عمل فرهنگی −هنریه دختربازی رو( اونم در اون زمان) درک نمیکنند باید توجه داشته باشند که تمام این اعمالی که عنوان شد به این سادگیا هم نبود .تاقدرت دیوید کاپرفیلد نداشتی تا بتونی گاهی خودت و گاهی دوست دخترتو غیب کنی نباید دور و بر این کارها میرفتی از کمیته ،سپاه،حزب الهی فضول گرفته تا خانواده دختره و خانوادهءخودت و بچه محلهای هردو و ملت فضول ،خطراتی بودند که باید با تردستی ومهارت از سدّشون بگذری برای یک دیدار خشک وخالی .

    به عشقت بی شک و تردید هستم

    ‫زحزب الهی در تهدید هستم

    بیا ای یار،پنهانت کنم من

    ‫که من دیویدِ کاپرفیلد هستم


    بیا درعشق صاف و وساده باشیم

    ‫واسه بزم وطرب آماده باشیم

    ‫به پنهان عشق وحال خود نماییم

    ‫جلو همسایه امام زاده باشیم

    ‫خلاصه رسیدیم خیابون دوم من در ماشینو باز کردم و سمیرا و سهیلا پیاده شدن کمی مکث کردیم من آهسته گفتم :ممنون که تشریف آوردین
    ‫سرش پایین بود ،باصدایی آهسته وخجالتی گفت مرسی
    ‫گفتم خیلی لطف کردید تشریف آوردین.همونطور که سرش پایین بود گفت :مرسی گفتم:واقعا ممنونم....یکهو یه دردی تو پام حس کردم برگشتم چشای کیومرث که ازش آتیش میباریدو خیره به خودم دیدم سریع برگشتم و گفتم فردا میبینمتون
    ‫بعدهم از هم جدا شدیم .توی ماشین کیومرث بلند بلند با خنده گفت :این همه خودتو واسه این جردادی که بری بگی حال شماخوبه؟ خیلی ممنون که تشریف آوردین؟
    ‫با حالتی طلبکار گفتم:مگه دفعهءچندممه؟خوب هول شدم مثل تو نیستم که راه براه دوست دختر عوض کنم.اگه مثل توبودم و توکلاس با امینو بیرون کلاس با دهتا دختر بیرون میرفتم ...
    ‫حرفمو قطع کرد وباعصبانیت گفت:زر زیاد نزن من با امین چیکاردارم بعد هم با خجالت به راننده نگاه کرد
    ‫اصلا حواسم به راننده که دوست برادرش بود، نبود.برای اینکه حرفو عوض کنم با لبخند بهش گفتم شما بگوآقا حمید اینجور موقع ها چی میشه گفت
    ‫خندید وگفت :شمارو نمیدونم اما من براش شعر میخونم
    ‫−جدی؟چه شعری
    ‫−هیچی میگم نوشتم بر در و دیوار باغت که ...لاغرم بر ...چاقت
    ‫چنان یکه خوردم ومبهوت بهش نگاه کردم که نمیشه حالتمووصف کرد .بعد خندید و گفت بابا عشق چیه ؟عاشق کدومه ؟به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو. بعدهار هار خندید
    ‫خیلی عصبانی شد گفتم بزن کنار ماشینو .کیومرث گفت کجا؟مگه نمیری خونه؟.باتشر گفتم نه بزن کنار .پیاده شدم پولو از پنجره پرت کردم طرفش .کیومرث که جاخورده بودسریع پیاده شد وپرسید چیشد یهو؟حمید هم بلند بلندگفت باباچرا ناراحت شدی؟دوست دختر خودمو میگم بتوچه؟باحرس شروع کردم قدم زدن بطرف خونه کیومرث دوید طرفمو گفت بیا بابا بیخیال ،امشب اجازه بگیر بریم خونهءما
    سرودی برلبم با ساز و بَربَط

    نه فکر سکسم و نه یار هرزَت

    توقع نیست من را غیر عشقت

    فقط من ،تو وگوز شوهر عمت

    ‫ازخانواده اجازه گرفتم شب پیش کیومرث برم.وارد خیابون که شدیم دیدم جلوی در خونهء‌کامران شلوغه وزنی مدام جیغ میکشه ،بدوبدو رفتیم تارسیدیم نزدیک خونشون ،مادرشو بردن تو خونه ولی صدای زجه ونالش بلند بود وبگوش میرسیداز کامران هم خبری نبود .باخودم گفتم خدایا چی شده ؟نکنه کامران طوریش شده که یهوچشمم خورد به رضا ،صداش زدم برگشت ،دیدم چشاش بهت زدست و اشک آلود ،گفتم چی شده،کامران...؟باسر اشاره کرد ،نه وبابغض گفت ،کورشو(برادر بزرگتر کامران) اعدام کردن ،پدرش که شنید سکته کرد الآن هم کامران تو بیمارستان بالای سرشه
    ‫همه ساکت بودن و فقط صدای زجهءمادر کامران بود که شنیده میشد .صدایی که رفته رفته آهسته شد و با بیهوشیش قطع شد.....
    ‫..............................
    ‫دوسال ونیم گذشت و من وسمیرا اگه هر روز همدیگرو نمیدیدیم حتماًیک روز درمیون حتماًمیدیدیم.تواین دوسال ونیم بارها باهم قهر و آشتی کردیم و ناز وناز کشی .نه من اون پسری بودم که فقط بگه شما خوبید؟نه اون دیگه سمیرای خجالتی بود که سرشوبندازه پایین بگه مرسی.انقدر حرف میزدیم وآسمون وریسمون بهم میبافتیم که هروقت با کامران وکیومرث ودوست دختراشون بودیم،اونا از دست وراجی ما فرار میکردن این اواخر هم فقط پاتوقمون شده بود پارک ملت
    از طرفی ‫یه دوستی خیلی عمیقی بین من وکامران بوجود اومده بود از دوسال و نیم قبل که رفته بودم ختم برادرش تا همون روز همیشه و همه جا باهم بودیم با اینکه کامران روز بروز تغییر میکرد و راهشو از همه جدا کرده بود اما این تغییرهیچ خللی در دوستیمون بوجود نیاورده بود بجز یکماه آخر ..تعداد سیگاراش سرسام آور شده بود میگفت و میخندید اما تو چشاش پر درد بود تا اینکه دوهفته غیبش زد
    ‫میدونستم که اونم مثل برادرش رفته تو کارهای سیاسی اما باشناختی که ازش داشتم مطمئن بودم دم به تله نمیده غیبتش خیلی برام عجیب بود ،اون با عشقی که به مرجان داشت محال بود انقدر زیاد غایب بشه دیوانه وار مرجانو دوست داشت و از هرلحظه ای استفاده میکرد تا ببینش
    ‫بعد از ظهر بود که کامرانو دیدم داشت میومد تو خیابون ما.باهم رفتیم توساندویچی نشستیم.گفتم این کامران کجاغیبش زده خبری ازش داری؟ آب شده رفته زمین ،میدونی کجاست؟
    ‫خیلی آروم گفت:آره.همینجوری با حالتی پرسشگر بهش خیره شدم ،یه گازگنده از ساندویچ گرفت
    ‫−مگه از قحطی اومدی ؟سوال کردما
    ‫همینطور که ملقمه رو قورت میداد نوشابه ریخت تولیوانش بعد گفت:خونشون
    ‫−پس چرا بیرون نمیاد؟
    −‫مشکل داره
    ‫−چه مشکلی؟
    −‫مرجان رفت
    −‫کجا رفت؟
    ‫−دانمارک
    ‫.....................
    صبح زود پاشدم حالم خیلی گرفته بود .کیومرث که روز قبل رفته بود تهران و قرار بود شب برگرده کامران هم غیب شده بود .منم بعداز سه روز قهر و منت کشی موفق شدم با سمیرا قرار بذارم و ببینمش .باخودم غرمیزدم که:مگه چی گفتم بهش؟یه کلام گفتم دوست ندارم این پسره، جلال توخونتون رفت وآمد داشته باشه.خیر سرم غیرت دارم خوب .اونم این پسره با اون وضع خرابش...
    ‫رسیدم محل قرار دیدم زودتر از من اومده ،لبخندزنان رفتم جلو دیدم برعکس همیشه با اخمی ساختگی وبا چشمای پف کرده داره نگاهم میکنه .
    ‫رفتیم نشستیم گفتم :خوب خانومی اخمتو باز کن ،ماکه خیلی وقته آشتی کردیم چیزی میل داری؟
    ‫آهسته گفت .نه .باز خندیدم گفتم بابا ماکه آشتی هستیم ،ایندفعه چی شده دیگه ؟ بی مقدمه با جدیت تو چشام نگاه کرد و گفت:دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم
    ‫تودلم گفتم ای بابا مثل اینکه ایندفعه موضوع جدیه گفتم کاری کردم؟چیزی شده .سرشو به علامت نفی تکون داد گفتم خوب پس بگو چی شده؟سرشو انداخت پایین و گفت....
    ‫انگار صدای ناقوس توی گوشم پیچیده بود پرسیدم:چی گفتی؟گفت....باز پرسیدم چی.؟اینبار سرشو آورد بالا وگفت من هفتهءدیگه ازدواج میکنم
    ‫حال تهوع بهم دست داد باعصبانیت و لرزگفتم :ببین هرچی گفتی تاحالا بروت نیاوردم اما این چرندیاتو که میگی اعصابشو ندارما .میخوای بهم بزنی بگو دیگه این چه مزخر....
    ‫−مزخرف نیست ،هفتهءدیگه ازدواج میکنم .باور نمیکنی صبر کن تا هفتهءدیگه خودت میبینی
    ‫−با چشمایی که از حدقه داشت درمیومد بهش خیره شدم وپوزخند زدم وگفتم:با کی؟با جمال؟اون که خودش زن بهرام بقاله
    ‫−یهو بغض کرد و گفت نه
    ‫−پس با کی؟تو ۱۶سالت بیشتر نیست هنوز محصلی
    ‫−با بهرام آقا
    ‫−منو داری فیلم میکنی ؟بهرام بقال که ۴۲سالشه جای بابا بزرگته.ببین اگه میخوای گندبزنی به اعصاب من و بعدش باهام بهم بزنی بذار بهت بگم که دیگه تحملشو ندارم برو هر غلطی دلت میخواد بکن ولی ...
    ‫باگریه حرفمو قطع کرد وگفت به ارواح خاک مادرم راس میگم
    ‫−آخه واسه چی میخوای با اون ازدواج کنی .پدرت چجوری رضایت میده؟
    ‫دوباره با گریه آهسته گفت به ارواح خاک مادرم راس میگم
    ‫نفسم داشت بند میومد با صدایی لرزون گفتم :تو چجوری تونستی رضایت بدی؟
    ‫−تو نمیفهمی .نمیفهمی
    ‫خواستم بگم میفهمم .میدونم پدرمعتادت واسه چی رضایت داده .اما هیچی نگفتم ...هیچی ،،،،هیچی
    ‫راشو کشید و رفت منم همونطور ایستادم و نگاهش کردم.بیمعرفت حتی یکبار هم برنگشت .حتی یکبار
    ............................................
    ‫دقیقاًیادمه ساعت ده شب پنجشنبه شب ۲۹ بهمن .روبروی خونهءبهرام بقال ایستاده بودم .چه صدای بزن و بکوبی بود.مهمونا همینطور از در میرفتن و وارد خونه میشدن و صدای موزیک و دست زدن توخیابون پیچیده بود ومن همینطور مبهوت به خونهءاون چشم دوخته بودم.خیابون پنجم شرقی.خیابونی که ما جرأت عبور و مرور نداشتیم .اما اونشب تک وتنها ایستاده بودم وسط خیابون و پلک نمیزدم .صدای کف زدن بلندتر وبلندتر میشد .برف میبارید و همه سعی میکردن زودتر وارد خونه بشن اما من با یه تیشرت ایستاده بودم ،انقدر تنم تب داشت که سرمارو حس نمیکردم .برف میبارید و برف میبارید و برف میبارید .
    ‫تمام این دوسال ونیم در عرض دوساعت ونیم جلوی چشمم اومد .اولین نگاهش اولین حرفش اولین خندش ....یاداون شب افتادم که شب زفافمو با سمیرا تجسم کردم ،همونروز که اون پسرهءتخم جن اعصابمو خورد کرده بود ،
    ‫−اما امشب.امشب شب زفاف بهرامه .تجسم که میکردم دل آشوبه میگرفتم یکمرتبه یاد شوهرعمش افتادم و مثل دیوونه ها زدم زیر خنده ،ریسه رفته بودم همینجور قاه قاه میخندیدم .آره زیربرف غش وریسه میرفتم و چشم از خونهءبهرام برنمیداشتم نمیدونم برف بود روی صورتم آب میشد یا اشکم صورتمو خیس کرده بود اما فقط میخندیدم،باصدای بلند میخندیدم

    ‫.......................................
    ‫‫نمیدونم چجوری شد که گیج وهاج وواج رفتم طرف خیابون پنجم غربی .اصلا نمیدونم کی از دم خونهءبهرام اومدم ،فقط یادمه درباز شد مهمونا اومدن بیرون و نقل روسر بهرام میریختن.عروسخانوم هم با بهرام توماشین نشستن ورفتن .هیچکس منو ندید انگار روح بودمو جسمم غیر قابل رویت بود حتی خنده های دیوانه وارم هم توجه کسیو جلب نکرد.
    ‫همینطور که تو برف وسرما میومدم ازدور چشمم خورد به یه نور کوچک قرمز که پر رنگ وکمرنگ میشد .فهمیدم کامرانه اومده دم در سیگار میکشه
    ‫رسیدم بهش منوکه دید اول جا خورد .همینجوری باچشمای خسته بهش نگاه کردم.
    ‫−میای تو؟کسی نیست
    ‫بدون یه کلمه حرف سرمو انداختم رفتم تو .،انگار خبر داشت،، از کجا؟لابد کیومرث بهش گفته بود .نشستیم تو اطاقش ،رفت دوتا لیوان آورد یکیشو داد بهم .چه طعم تندی میداد ازش پرسیدم این چیه دیگه ؟
    ‫−عرق سیب بخور نترس نمیکشت
    ‫یواش یواش احساس گرما میکردم .به یه گوشه خیره شده بود و به سیگارش پک میزد گفتم چه حالی بهت میده این سیگار که دم به ساعت میکشیش؟پاکتو گرفت جلوم گفت:بذاربگن من سیگاریت کردم .سیگارو برداشتم اولین پکو که زدم با تشر گفت این چو وضعشه ؟ تودهنت نگه ندار بده تو .سرم داشت گیج میرفت یک لذت وحال غریبی بود احساس پرواز و....
    ‫..............................
    نصفه شبی قهقه مون بلندبود
    ‫−خوب حق هم داره کی میاد دخترشوبده به یه پسر ۱۹سالهءیه لاقبا ؟ هردو میخندیدیم مثل دیوونه ها گفتم:خوب میگفتی صبر کن ۱۰ سال دیگه پولدار میشم میام خواستگاریت .
    ‫−تاده سال دیگه سه شیکم زاییده ،مگهه دیوونست صبرکنه بترشه؟
    ‫−شوهرعمهءسمیرا....جون من نخند بذاربگم
    ‫−ولمون کن سر جدّت باز لابد یا از شاشیدنش میخوای بگی یا.....
    ‫هردو ازمستی ریسه رفته بودیم .یکهو خندشوقطع کرد گفت پاشو بریم
    ‫−کجا ؟
    ‫−قبرستون
    ‫فکرکردم نمیخوادبگه ،همینطور که نیشم باز بود بهمراهش رفتم بیرون
    ‫.................................
    ساعت حدودای سه نصف شب بود ‫رسیدیم به خیابون ششم فاز سه .روبروی مدرسهءسمیرا یک قبرستونی بود با دیوار سنگی
    −‫انقدر پیلی پیلی نخور بابا
    ‫−اینجا که جدی جدی قبرستونه نکنه آوردی بکشیم
    ‫−بپر ازدیوار بالا
    ‫−من بزور روپام بندم چجوری برم اونور دیوار .
    ‫−بیا قلاب میگیرم برو بالا
    ‫−نه خودم میرم
    ‫پریدم دست انداختم بالای دیوار و بزور خودمو کشوندم روی دیوار و اومدم اونطرف ،کامران هم پشتم اومد
    ‫−خوب حالا اینجا اومدیم چیکار؟
    −‫سسسس بیا .آهسته رفتیم جلوی یه قبر .کنارش یه قبر دیگه ای کنده بودن .همینجور به قبر خیره شد منم باتعجب وباچشمایی که بزور باز میشد ساکت ایستادم
    ‫−هروقت غم روزگار بیچارت کرد یه ساعت برو دم یه قبر وایسا و فقط به اون قبر فکر کن ،بعد که میای بیرون بهت آرامش میده .اگه یه بار تو قبر بخوابی زمین تا آسمون فکرت عوض میشه
    −بابا ولمون کن نصف شبی
    ‫−سسس هیچی نگو فقط نگاه کن .،هرکی باشی آخرش میای اینجا
    ‫پریدم تو قبر .کفش از برف پوشیده شده بود .دراز کشیدمو به آسمون نگاه کردم .۲۰ثانیه هم نشد با وحشت پاشدم .مستی از سرم پریده بود دادزدم کامران .کامران
    ‫−سسسسس چته ؟
    ‫−بیا بریم
    ‫......................................
    بیش از‫سه هفته از این ماجرا گذشت و سه هفته بود که از کامران خبر نداشتم .روز جمعه بود با رضا قرار بود بریم تهران .از بولوار آزادی رفتم تو خیابون پنجم غربی باز دیدم صدای شیون از دم خونهء کامران اینا بلنده .باخودم گفتم ای داد بیداد ،لابد پدرش سومین سکته رو هم کرده ومرده .کیومرث داشت زار زار گریه میکرد .دویدم طرفش گفتم چی شده؟
    ‫−کامرانو دیشب کشتن .توخونه تیمی بوده باتیر زدن توسرش
    ‫..................................
    اینجا تو غربت همه چیزش با ایران فرق داره حتی قبرستوناش اما یه چیزی هست که همه جای دنیا یکیه،،،.داخل قبر
    ‫به موبایلم نگاه کردم .اوه ۴ساعته اینجام باید برم خونه .چند قدم برداشتم برگشتم به قبری که نمیدونستم کی توشه گفتم .کامران جان به امید دیدار
    یاد ایام تاریک و روشن

    ‫با تو ای یاور جاودانه

    ‫میگدازد دلم را شب و روز

    ‫درپس این گذار زمانه

    بیخبر در سکوتی مه آلود

    رفتی و محو گشتی زدیده

    ‫رفتی ورفت ایام شادی

    ‫مرد در ظلمت شب سپیده

    ‫پشت سر میگذارم شب و روز

    تا که روزی تورا باز بینم

    ‫خفته در گور تاریک وتنها

    ‫آنچه رفت از برم باز بینم


    ‫کامران جان به امید دیدار
    Reply With Quote Reply With Quote #9  



  10. 3 رای مثبت از میان 3 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    بخش دوم
    شرت زن شهردار و خدمت اعراب به ایرانیان

    Last edited by -[PUBLISHER]-; 07-11-2010 at 11:37 PM.
    Reply With Quote Reply With Quote #10  



  11. 2 رای مثبت از میان 2 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    سلام علیکم حال شما چطوره

    ‫راستی امروز عزاس یا عیده؟تعجب نکنید من بدلیل مدت زیاد قامت در خارج از ایران اکثر اوقات روزها و ماهها و مناسبتهای رایج در ایرانو فراموش میکنم .همین چند وقت پیش بود توی تلویزیون گفتن روز عزاست ،یکی دوروز بعدش گفتن روز عیده خلاصه هی میگفت عیده،هی میگفتن عزاس .
    ‫آرامش روح . عذاب روح .تسکین روح .تاثیر عشق در روح....روح ...روح....روح
    ‫..............................
    ‫طبق معمول همیشه که وقتی از سرکار میام رفتم چای درست کردمو ولوشدم جلوی تلویزیون .ای وای بازم روز عزاست انگار.باخودم گفتم:.چند روز پیش عزابود که مگه چندتا پیامبر و امام داریم ؟بازم عزا؟
    ‫شبکه خبر یک علامت سیاه گوشش زده بود به نشانهءعزا .کانالهارو عوض کردم .هیچ جای دیگه حتی شبکهءجام جم وحتی شبکه های بین المللی دیگه که از ایران پخش میشه توش نشانی از عزا نبود .
    کنجکاو شدم باخودم گفتم نکنه باز توپولفی...موپولفی ...چیزی سقوط کرده دوباره شبکهءخبرو گرفتم .منتظر اخبار شدم تاببینم چه خبره .
    در انتظار اینکه اخبار شروع بشه بودمو میخواستم سرمو یجوری گرم کنم ‫داشتم تبلیغهایی که افتاده بود تو خونه رو نگاه میکردم و به مسائلی که برام پیش اومده بود فکر میکردم .
    ‫قبل از رسیدنم بخونه یکی از رفقا بنام شایان،بهم زنگ زده بود و برای دوست دیگری بنام سهراب خط و نشون میکشید و میگفت .سگ توروحم ب...اگه پدرشو در نیارم تو اون روح امواتش ....
    ‫قبل از اون هم سهراب زنگ زده بود که:به این شایان بگو امواتتو میارم جلو چشات فکر کردی .....
    ‫باخودم فکر میکردم اموات ننه مردهءاینا چه تقصیری دارن که یا سگ باید بالای قبرشون ...کنه یا بدو بدو بیان جلو چشم اینا ظاهر بشن؟چرا ما وقتی بایکی دعواداریم یا مادرو خواهرشو بنکاح درمیاریم یا امواتشو مورد لطف قرار میدیم .کسی که مرده و دستش از دنیا کوتاه شده چه.....
    ‫تو این افکار بودم که اخبار شروع شد با کنجکاوی به صفحهءتلویزیون خیره شدمو گوشمو تیز کردم
    ‫حجت الاسلام والمسملین محمدرضا فاكر عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و نماینده مردم مشهد در مجلس شورای اسلامی امروز پس از تحمل چند سال درد و رنج بیماری درگذشت.گفتنی است،‌ حجت‌الاسلام و المسلمین‌ فاكر از مبارزان‌ خستگی‌ناپذیر سالهای‌ پیش‌ از انقلاب‌ و از مدافعان‌ اصلی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ به‌ شمار می‌آید. او مبارزات‌ خود را در دوره‌ای‌ آغاز كرد كه‌ در مشهد به‌ خواندن‌ ادبیات‌ مشغول‌ بود. در آن‌ زمان‌ او بسیاری‌ از اعلامیه‌های‌ امام‌(ره‌) را در حجره‌ خود تكثیر و یا از روی‌ آن‌ می‌نوشت‌ و سپس‌ آن‌ را به‌ طور مخفیانه‌ بر در و دیوار شهر نصب‌ می‌كرد یا به‌ اطلاع‌ دیگر هواداران‌ انقلاب‌ می‌رساند.وی مقالات بسیاری درمورد روح و شگفتیهای پس از مرگ بچاپ رسانده که....

    ‫عین چرخ ماشین که پنچر میشه تو مبلی که نشسته بودم فرو رفتم و تلویزیونو خاموش کردم .
    ‫حجت الاسلا فاکر !!؟؟این کیه دیگه؟جدیده؟اگه جدیده پس چرا مرد و قدیمیا زندن؟این همه آدم داره کشته میشه ،اینهمه قتل و جنایت ،اینهمه....حالا فاکر مرده...!!!؟؟؟اسمش چقدر آشناست!!!!!فاکر؟فاکر...فاکر... �اکر
    ‫....................................
    در خونه رو باز کردم که برم کیومرثو ببینم ،دیدم روبروی خونه طبق معمول شلنگ بدست و سیگار برلب داره باغچهءکوچک دم خونشونو آب میده .زیر چشی بهم نگاه کرد ،مودبانه گفتم:سالام آقای فاکر
    ‫سرشو بعلامت سلام تکون داد و چرخید که بره شیر آبو ببنده.تعجبی نداشت ،آقای فاکر با هیچکسی تو محل جز سلام علیکی که اونم باسرتکون دادن بود، حرفی نمیگفت .پیر پسری۴۱−۴۲ساله بود که تنها بامادرپیرش،سمیه خانوم که ما بهش میگفتیم مادر فاکر زندگی میکرد.از این پیر پسرهایی که نه کار میکرد و نه جایی میرفت و نهایت تلاشش همون آب دادن باغچهءدر خونه بود
    ‫درمورد آقای فاکر میون اهل محل داستانهای زیادی نقل میشد.یک عده میگفتن سالها پیش زن و بچه داشته و اونا ولش کردن و رفتن یه شهر دیگه ،عده ای دیگه میگفتن معتاد بوده وبعد ترک کرده .یه عده هم میگفتن تارک دنیاست وهمیشه در روزهءسکوت بسر میبره .
    ‫اسم کوچک آقای فاکر حسن بود و عده ای اونو حسن گوریل لقب داده بودند .چرا حسن گوریل؟بدلیل پشم وپیلی زیادی که داشت ،وقتی ریششو میزد مجبور بود حتی روی گردنشو هم تیغ بزنه چون موهای پرپشت سینش حتی روی گردنش هم روییده بود و ریشش تا زیر چشماش بود و اصولا همه جاش ،حتی روی گوشهاش هم مو داشت .تنها دوجاش بود که مو نداشت یکی دماقش و دیگری وسط کلّش .سرهمین بعضیها حسن گوریل صداش میکردن .
    ‫وقتی لباس یقه بسته میپوشید پشمای سینش مثل علف هرزی که آسفالت خیابونو میشکافه و میاد بیرون از لای یقش میزدن بیرون .عجیب بود که با اینهمه پشم و پیلی فرق سرش طاسه طاس بود .
    ‫مادر فاکر.ببخشید ،مادر آقای فاکر برخلاف ایشون زنی پر جنب و جوش بود که یک تنه میتونست خدمات جادو جنبل چند محله وحتی گاهی چند شهرک را هم بعهده بگیره. از دعا نویسی و تولید آب باطل سحر گرفته تا کف بینی و فال قهوه و.....خیلی ها معتقد بودند که این آقای فاکر پس از تارک دنیا شدن وپشت به مال دنیا کردن قدرت عجیبی گرفته که میتونه ارواح و موجودات ماوراءالطبیعه رو بفرمان خودش در بیاره و در تذکیه وتربیت نفس حرف آخرو میزنه و با جن وروح دائماًدر تماسه
    ‫اون موقع ها برای ما که تب موجودات ماوراءالطبیعه و دنیای جن و ارواح تمام وجودمونو گرفته بود وجود یک فاکر در محله غنیمتی بزرگ بود و به هرشکلی بود دوست داشتیم باهاش ارتباط برقرار کنیم .اما مگه میشد .این آقای فاکر که مادیده بودیم حتی با افراد بزرگتراز خودش هم حوصلهءحرف زدن نداشت چه برسه به ما که ۱۷−۱۸ سال بیشتر نداشتیم
    ‫یادمه هرجا رفقا دور هم جمع میشدیم صحبت یا از هیپنوتیزم بود یا احضار روح و اجنه و اینچیزا .یه چیزی اون موقعها مد شده بود که میگفتن دلا شو ده تا نفس عمیق بکش دهمیشو نگه دار و بلندشو.بعد با انگشت دوطرف شاهرگ کنار گردنو میگرفتن و آروم ول میکردن .طرف بمدت ۵ثانیه بخواب موقت میرفت .هرجا میرفتی یه عده ای اینکارو داشتن میکردن .بعداز مدتی گفتن چندنفر براثر اینکاراز خواب موقت بیدار نشدن و مردن وبه این ترتیب این عمل دیگه بین ما انجام نشد
    ‫اما تب احضار روح و هیپنوتیزم همچنان در وجود ما بود .مخصوصا من که دیوانهء فیلم ترسناک و فال وهیپنوتیزم و....بودم .یک لحظه هم فکرش ازسرم بیرون نمیرفت خیلی دوست داشتم به عالم ماوراءالطبیعه اشراف داشته باشم اما مگه میشد؟
    ‫نوجوانی که تمام وجود وهستیش .خور وخواب و خشم و شهوته چجوری میتونه به اون عوالم دست پیدا کنه؟خیلی دوست داشتم مثل آقای فاکر مدتی برم توی کوه و بیابون و مشغول تذکیهءنفس بشم اما نه ...نه این کار هرکسی نیست باید فاکر بود نه اشکان
    ‫خیلی سعی کرده بودم که هرجورشده خودمو یه جوری به آقای فاکرنزدیک کنم اما نمیشد.حتی یکبار زمانی که باتعجب دیدم برای اولینبار کیسه میوه تودستشه خودمو بهش باعجله رسوندم و گفتم:سلام آقای فاکر اجازه بدید کمکتون کنم .اما بدون اینکه جواب بده کیسه رو ازاین دستش که طرف من بود داد به دست دیگش و به علامت نفی سرشو بالاداد و اخمی کرد و رفت .
    ‫کجابودیم؟آهان داشتم میگفتم درو باز کردمو دیدم داره باغچه رو آب میده و خواستم باز بختمو آزمایش کنم ،اما با جواب سلامشو روبرگردوندنش بهم حالی کرد که بیخود زور نزنم .با حرص وعصبانیت تو دلم گفتم :گورباباش ،مقدسه که باشه ،پاک ومنزه که باشه ارواح عمش با اینهمه زهد وتقوی هنوز یاد نگرفته درست جواب سلام بده اومدم راهموبگیرم و برم طرف خونهءکیومرث که دیدم یکی بلند بلند گفت :سامیلیکم حسن آقا خوبی؟بر گشتم ودیدم .....شوهر عمهءسمیرابود
    ‫یکسالی میشد که از جدایی من وسمیرا میگذشت وتب عشقش هنوز گهگداری سراغم میومد.باخودم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست اول جواب سلام این حسن گوریل حالا هم این مردک ،خدا امروزمو بخیر کنه .
    ‫شوهر عمهءسمیرا دوباره بلندگفت .خوش میگذره حسن آقا؟
    ‫آقای فاکر که شیر آبو بسته بود و به درخت دم در تکیه داده بود بدون اینکه جوابی بده و حتی بهش نگاه کنه سرشو بطرف انتهای سمت چپ خیابون برگردوندودرحالی که به نقطهءنامعلومی خیره شده بود درست مثل برخورد با من سرشو بعلامت سلام تکون داد
    ‫شوهر عمه سمیرا که هنوز از رونرفته بود درحالی که کمربندشو شل میکرد باز بلند بلندبا خنده گفت:به خونهءبخت نگاه میکنی؟ایشالا یه شام عروسی افتادیما .اما فاکر حتی پلک هم نزد و همونجور به انتهای خیابون خیره موند
    ‫شوهر عمه سمیرا هم باحالت بیخیال که انگار مثل من داشت تو دلش میگفت گورباباش کمربندشو شلترکرد و دستشو از پشت کرد تو شلوارشو خرچ خرچ باسنشو خاروند و به راهش ادامه داد .
    ‫باحسرت و غمی در دل به باسنش که نصفیش از شلوارش زده بود بیرون و مثل سینهءآقای فاکر پشمالو بود نگاه کردم .غم عشق سمیرا باز زده بود بالا.میخواستم بگم اونو اینجوری نخارون ،یه زمانی صداش موسیقی اولین عشق سوزان من بوده .توچه میدونی که من باصدای این باسن چه خاطراتی دارم بی انصاف
    ‫سرمو انداختم پایین وآهی از ته دل کشیدم و مثل آقای فاکر تکیه دادم به درخت جلوی خونمون و به راه رفتن بیخیال و بی قید شوهر عمهءسمیرا باحسرت خیره شدم .میدونستم کجا داره میره ۴۰−۵۰ متر اونورتر یه خونهءنیمه کاره ای بود که سالها دست نخورده همونجوری بود وکسی درستش نمیکرد .خیلیا میگفتن صاحبش همراه همسرش تصادف کرده ومرده.میگفتن وارثی نداشته و روحش توی این خرابه سرگردونه و اجازه نمیده کسی واردش بشه وبه همین دلیل هیچکس جرأت نداشت توش بره جز یه نفر و اونم شوهر عمهءسمیرا بود که با تمام خریتش عقلش به این مسئله رسیده بود که این حرفها چرندی بیش نیست و با استفاده از موقعیت تصمیم گرفته بود به هرشکلی شده این خونهءنیمه کاره رو بسازه و بره توش زندگی کنه
    ‫چند باری شده بود که در و همسایه ها ازش پرسیده بودن که اینجا چیکار میکنی؟ایشون هم با کمال ادب و نزاکت جواب داده بودن که:به شماها چه ولد زناها مگه ارث پدر ...تونو گرفتم ؟بعد هم انقدر المشنگه کرد که کسی دیگه جرأت نکنه ازش دراین مورد چیزی بپرسه.
    ‫ازطرفی هم همسایه ها بدلیل اینکه اعتقاد داشتند توی این خونهء‌نیمه کاره جن و روح سرگردان وجود داره ،زیاد گیر ندادن و ولش کردن تا ارواح خبیثه خودشون حالشو جا بیارن .
    ‫آره همونطور بسمت خانهءنیمه کاره میرفت و منم که داغ عشق سمیرا تو دلم تازه شده بود بادیدگانی پر از غم رفتنشو نظاره میکردم
    ‫همینجور که داشتم رفتنشو نگاه میکردم سایهءسنگین نگاه آقای فاکرو که باتعجب بهم خیره شده بودو حس کردم .سریع برگشتم وبا چشمای گشاد بهش خیره شدم ،یه اخمی کرد و دوباره به انتهای خیابون نگاه کرد .انگار بازبون بیزبونی میخواست بگه مردک آرامش منو بهم نریز ،منم سریع بطرف خونهءکیومرث رفتم .
    میدونستم به کجا خیره شده .به خونهءحاجی سلماسی .
    ‫حاجی سلماسی خونش دقیقا روبروی همون خونهءنیمه کاره بود و دختری مطلقه داشت که پس از دوسال ازدواج به خونهءپدری باز گشته بود.درمورد اون هم شایعه زیاد بود.یک عده از جمله همسر حاجی سلماسی میگفتن که مرتیکه معتاد بوده و قاچاقچی وبزودی اعدام میشه.یک عده هم میگفتن طرف رفته هوو آورده سر دختر بیچاره .یه عده هم میگفتن که دزد بوده و در آخرین بار که میره دزدی با صاحب مال گلاویز میشه و طرفو میکشه و بجرم قتل گرفتنش و بزودی اعدام میشه.یک عدهءقلیلی هم میگفتن چون خود زنیکه پالونش کج بوده شوهرش بی سروصدا طلاقش داده که آبروش نره.
    ‫زن حاجی سلماسی هم برای باز کردن گره از زندگی دخترش همیشه خونهءآقای فاکر پلاس بود و همش میرفت پیش مادرفاکر...ببخشید مادر آقای فاکر .تابلکه آب باطل سحری،چیزی گیربیاره و تلسمی که برای دخترش درست کرده بودنو از بین ببره .این اواخر رفت و آمدشون زیاد شده بود تااینکه بلاخره مادرفاکر ...ای بابا ببخشید باز،مادر آقای فاکر روح پدرشو احضار کرده بود و اونم زن حاجی سلماسی رو خرفهم کرده بود که دخترتو بده به فاکر تا بختش باز بشه .
    ‫چند وقتی بود که دختر حاجی سلماسی و فاکر مدام همدیگرو میدیدن(البته با اجازهءبزرگتراشون)و باهم حرف میزدن .دوچیز برای همه عجیب بود و خیلی دوست داشتن بدونن.یکی صدای فاکر که تاحالا کسی نشنیده بود و دیگری قیافهءدختر حاجی سلماسی که آفتاب ومهتاب هم تابحال روشو ندیده بود .چنان چادر دور خودش میپیچید که حتی چشماشم نمیشد دید ،معلوم نیست کی باهاشون دشمنی داشت که اون شایعهءمزخرفو براشون دراورده بود وگرنه دختر حاجی سلماسی در نجابت لنگه نداشت ،حتی وقتی با فاکر بیرون میومد با فاصلهءزیاد از هم قدم میزدن .نجابت اون و حجب وحیای آقای فاکر زبانزد همه بود
    ‫تو این فکرابودم که رسیدم دم خونهءکیومرث .زنگو زدم اف افو برداشت وگفت کیه؟گفتم منم ،گفت بیاتو خبر دارم برات،باقلوا‌کامران هم اینجاست دروبازکرد ،رفتم تو
    ‫.............................
    −‫جان من؟یعنی میشه باهاش روح احضار کرد؟
    ‫−آره دیگه خره .ولی هرجورشده امشب باید احضار کنیم چون اگه لوبره که این صفحه گم شده شاید مادرفاکر یه وردی چیزی بخونه از کار بندازش .همین الان شروع کنیم
    ‫−صبر کن صبر کن .نباید قبلش وضو گرفت یا غسلی نمازی چیزی!!!؟؟؟امکان داره یهو روح خبیث بیادا
    ‫−نه بابا سمیه خانوم مگه اوندفه پریود نبود ؟مادر فاکر رفت براش روح احضار کرد اتفاقاً روح یک روحانی پاک اومد و گفت ....
    ‫−تو از کجا میدونی پریود بود؟چرا چرت میگی
    ‫−بابا شهرام کرامتی میگفت رفته بودن خونشون سمیه خانوموکه میشناسی چه بی چاک و دهنه بلند بلند گفته بوده من ر...هستم ننه ،مادر آقا فاکر هم گفته بوده اشکالی نداره
    کامران باخنده گفت حالا ماکه پریود نیستیم
    ‫هرسه ایستاده بودیم و به صفحه ای که مخصوص احضار روحه خیره نگاه میکردیم که کیومرث با همکاری شهرام از مادر آقای فاکر که یادش رفته بود باخودش ببره کش رفته بود.شهرام خودش جرأت نداشت برای احضار روح بیاد،صفحه و مهرو داده بود به کیومرث
    ‫...........................
    ‫دیگه شب شده بود هرسه نشسته بودیم با چشمای گشاد و بر وبر به صفحه نگاه میکردیم .حروف الفبا ،سمت راست نوشته بود سلام .سمت چپ خدا حافظ .
    ‫سمت راست روح والا سمت چپ خبیث وسط روح سرگردان ودر نهایت سمت راست نوشته بود،بله و سمت چپ ،خیر
    ‫کیومرث با صدای لرزون گفت :باید انگشتمونو با فاصله کم بگیریم نزدیک مهر و با ادب از روحی که اینجا هست خواهش کنیم که باما تماس برقرار کنه ،بعد مهره حرکت میکنه و نوک فلش روی حروف می ایسته باید حروفو سرهم کنیم تابفهمیم چی نوشته
    انگار گلابی درسته توحلقم گیر کرده بود ‫آب دهنمو بزور قورت دادم از صدای قورت دادنم کیومرث یکه خورد و با وحشت و عصبانیت آروم گفت:چه مرگته ؟مگه دسته خر توگلوت گیر کرده؟
    ‫باترس انگشتامونو آوردیم نزدیک مهری که روی صفحه بود.کامران گفت اگر روحی در این اتاق هست با ما ارتباط برقرار کنه. خبری نشد
    ‫کیومرث با صدایی که میلرزید آروم گفت .آیا روحی در این اتاق هست ؟اگرهستی خواهش میکنم به ما علامت بده
    ‫صدای ضربان قلبمو خودم میشنیدم خیره شده بودم به صفحه و مهره که کامران گفت تو هم بگو دیگه.تودلم خدا خدا میکردم که نیاد .اما برای اینکه نگن ترسیده یهو گفتم ای روح ....
    کیومرث از جاش پرید و گفت زهر مار چرا داد میزنی؟
    راست میگفت اختیار صدامو از دست داده بودم دوباره سعی کردم آرومتر بگم ای روح اگه هستی بما علامت بده .صدام شبیه چهچهءشجریان مدام میلرزید
    ‫......................................
    ‫یکساعتی گذشته بود ولی خبری از روح وجن نشده بود .ماهم یواش یواش از ترسمون کم میشدو با ارواح بی رودرواسی شده بودیم .
    ‫من به کامران گفتم :یامادر آقا فاکر کلکشه ویا فهمیده و اثر صفحه رو خنثی کرده
    ‫−نه .مگه میتونه؟شاید تعدادمون کمه
    ‫کیومرث گفت .شاید هم اینجا روح وجن نداره بابام همیشه اینجا نماز میخونه
    ‫کامران یکهو بلند شد و گفت :راس میگه شاید اینجا نباشن .پاشین بریم
    ‫باتعجب پرسیدم کجا ؟
    ‫−خونه خرابه روبرو خونه حاجی سلماسی
    ‫−ول کن بابا الان آقافاکر با دختر حاجی دم در نشستن .نمیتونیم بریم تو ضایس
    ‫−اگه بودن انقدر اونورا میپلکیم تا فرصت گیربیاد بریم تو .پاشین پاشین اونجا میگن روح سرگردون زیاده
    ‫با یه نفرتی به کیومرث نگاه کردم و تو دلم گفتم .میمردی زر نمیزدی؟
    ‫.................
    ‫آهسته بطرف خونهءنیمه کاره میرفتیم توراه دنبال یه بهانه میگشتم نرم اما عقلم به هیچ جاقد نمیداد باخودم گفتم الکی بگم میرم توخونمون لباس عوض کنم بعد میام میگم پدرم گیرداده بهش کمک کنم اما نه ،اگه بفهمن ترسیدم ضایع میشم .کامران برگشت به منو کیومرث گفت ،شماها نمیترسین که ،الکی باپوز خند گفتم هه ترس؟مگه ترس داره؟کیومرث هم خندید .تودلم گفتم ای کامران براون ذاتت لعنت ولمون کن تورو خدا .(خدارحمتت کنه کامران)
    ‫به خونه خرابه رسیدیم.تمام امیدم این بود که آقای فاکر و دختر حاجی سلماسی دم در باشن و به این بهونه اینارو از خر شیطون بیارم پایین اما هیچ خبری از این دونفرنبود که نبود کامران دوید تو و گفت زودباشین تاکسی ندیدمون .منم دلوزدم به دریا و با وحشت رفتم تو سریع و بیصدا رفتیم طرف وسط ساختمون یکهو پام به یه چیز نرمی خورد و افتادم روی یه تپه کوچیک نرم و سفید .سریع بلند شدم و آهسته با صدایی که از ته چاه انگار میاد بیرون گفتم :این چیه دیگه .
    ‫کیومرث گفت گچه،گچ .گفتم گچ اینجا چیکار میکنه ؟
    ‫ جواب نداد .خودم میدونستم کار کیه .شوهر عمه سمیرا هر هفته یه کیسه گچ یا خرت پرت دیگه ای باخودش میاورد و میریخت اینجا تا یواش یواش جمع بشه وباهاش اونجارو بسازه .باخودم گفتم لابد فردا که بیاد و ببینه اینجاریخته بهم چقدر فحش میده .
    ‫ازترسم خودمو نتکوندم .رفتیم وسط ساختمون.کیومرث صفحه ومهرو دراورد و شمعی که باخودش آورده بودو روشن کرد تا هرچه سریعتر شروع کنیم
    ‫......................
    کامران ‫با صدایی خفه آهسته و آروم گفت:آیا روحی اینجا هست؟اگر هستی خودتو نشون بده
    ‫انگشتامون بطرف مهره میلرزید .دوباره تکرار کرد و دوباره و دوباره....
    ‫با حالتی ناامید برای بار دهم گفت ای روح اگراینجاهستی مارو از حضورت آگاه کن .صدایی اومد .....گوشامونو تیز کردیم وچشامونو گشاد دوباره کامران آهسته تر تکرار کرد صدا کمی بلندتر شد .صدا مثل صدای یک زن بود که انگار داشت از اعماق چاه ناله میکرد
    ‫کامران وحشتزده و درحالی که صداش میلرزید گفت ای روح اگر هستی خواهش میک.....
    همراه با صدای زن صدای دو مرد دیگه از دونقطهءمختلف ساختمان بگوش رسید .قلبم از ترس داشت از جا کنده میشد .چه ناله هایی ،وحشتناک بود .وحشتناک .
    ‫بالرز دست کامرانو گرفتمو آهسته گفتم بسه ،بسه تموم کن ،کیومرث هم که از ترس چشماش داشت از کاسه درمیومد گفت آره بسه دیگه نمیخواد،بریم
    ‫صداها نزدیکتر ونزدیکتر میشد .انگار مارو دیده بودن و بطرفمون میومدن .کامران گفت :این صدا مال روح نمیتونه باشه احتمالا جن هستن. باوجود ترسی که تمام وجودمو گرفته بود با حرص لگد زدم به پاشو آهسته با عصبانیت گفتم:مگه جنّا پسرخالتن که صداشونو میشناسی عوضی؟ببین چه بلایی سرمون آوردی؟
    ‫صداها بلندتر و بلندتر میشد صدایی مثل جیغ مثل ناله مثل ....عرق کرده بودم و پاهام سست بود نمیدونستم از کدومطرف باید برم صداها از دورتادورمون میومد و میپیچید و ما اون وسط گیر کرده بودیم .کیومرث آروم زد بهم وگفت :اونطرف نوره نگاه کن انگار آتیشه باوحشت نگاه کردم دیدم راست میگه انتهای ساختمون انگار توی اتاق یه چیزی مثل لامپ کوچک روشنه .داشتم از ترس بیهوش میشدم .که پشت سر صدای دادبلند یک مرد که انگار دارن میکشنشو شنیدم هرسه پا بفرار گذاشتیم بطرف نوردویدم صدای زن ومرد نزدیکتر میشد سرعتمو زیادتر کردمو گلوم ازترس بادکرده بود ونمیتونستم داد بزنم صدای زن و مرد نزدیکتر و نزدیکتر میشد دویدم طرف اتاق وچشمم خورد ....وااای چه صحنه ای ازترس پاهام سست شد روی زانو نشستم .توی تاریکی و روشنایی چراغ قوه ای کم سو دیدم که افتاده زمین و یک موجودی مثل گوریل سراسر مو و پشمالو که یک موجود بدون مو بهش آویزونه وبالا و پایین میره موجود پشمالو صدای مردونه داشت و موجود بی مو صدای زنونه و هردو ناله میکشیدنو داد میزدن چهاردست و پا برگشتم و تمام نیرومو جمع کردم روپاهام ایستادم وبطرف دیگه ساختمون دویدم .راهمو از ترس تواون تاریکی گم کرده بودم دویدم
    ‫خودمو رسوندم طرف دیگهءساختمون ناگهان دیدم یک موجود پشمالوی دیگه دوزانورو به دیوار نشسته و عربده میزنه نفسم توسینه حبس شد ناگهان صدای عربده موجود پشمالو بلندتر و بلندتر شد عقب عقب رفتم ودویدم
    ‫صدای عربدهءکامران وکیومرثو شنیدم که دارن فرار میکنن باتمام وجود داد زدم کامراااان کامرااان کیومرث کمک کمک و بطرف دیگه ساختمون دویدم و باز داد زدم کامرااان کامرا.... با صورت خوردم روی همون تپهءگچ بلند شدم .فهمیدم نزدیک درم با حالتی وحشت زده خودم از ساختمون انداختم بیرون
    ‫..............................
    ‫باصدای داد وبیداد کیومرث و کامران رهگذرها و همسایه هایی که دم دربودن وحشت زده اومده بودن ببینن چی شده و به خونهءنیمه کاره که مثل قلعهءدراکولا بود خیره شده بودن که ناگهان من عربده زنان از توی خونه دویدم بیرون .ناگهان دیدم که همه با دیدن من پا بفرار گزاشتن و زنها و دخترها جیغ کشان و توی سر زنان گریه میکنن .حتی کامران و کیومرث هم بادیدن من داشتن فرار میکردن داد زدم کمک کمک .کیومرث ایستاد و با تعجب بمن نگاه کرد کامران هم همینطور هردوباتعجب بمن نگاه کردن یهو کامران گفت :عوضی اون گچو از روخودت بتکون
    ‫اصلا ازترس یادم رفته بود .گچو از رو سر و تنم تکوندمو همسایه ها که وحشتزده از دور بهم نگاه میکردن شناختنم .اما هنوز صدای داد و بیداد از تو ساختمون شنیده میشد و رفته رفته صدا ها بطرف در ورودی نزدیک میشد .
    ‫کم کم میشد صدا هارو تشخیص داد .من که هنوز در عالم وحشت بسر میبردم باخودم گفتم لابد جنّا باهم دعواشون شده .
    ‫همه خیره شدبون به در و با وحشت نگاه میکردن .که ناگهان آقای فاکر و دختر نجیب حاجی سلماس بهمراه شوهر عمه سمیرا که از درد بخودش میپیچید دادوبیداد کنان از در اومدن بیرون
    ‫−تو خودت اینجا چیکار میکنی؟اومدی خونه مردمو قصب کنی ؟مگه شهر هرته
    ‫همهءهمسایه ها که برای اولینبار صدای آقای فاکرو میشنیدن با چشمای گشاد خیره بهش نگاه میکردن
    ‫−بتوچه مگه ارث بابای تو هستش؟من فقط دارم توش زحمت میکشم اونم بدون مزد تو با این خانوم اینجا چیکار میکنی ؟خجالت نمیکشی؟آخرزمون شده آی این سنگ کلیه منو کشت اوف
    ‫جملهءآخرشو با ناله گفت .گویا اون موجود پشمالو که رو بدیوار بزانو داشت ناله میکرد ایشون بودن و داشتن سنگ کلیشونو دفع میکردن
    ‫بگذریم ...چه آبروریزی شد اون شب و چه تقاصی من پس دادم بابت لباس و شلوارپاره و گچی شدم توی خونه
    ‫صفحهءاحضار روح مادر فاکر (ببخشید مادر آقای فاکر)هم اونجاموند و هیچوقت نرفتیم سراغش
    .................................
    ‫بازم تلویزیون داره از کرامات حجت الاسلام فاکر صحبت میکنه .البته ایشون روحانی بودند و مبارز اما اون آقای فاکری که همسایهءمابود فقط تارک دنیا بود غیر روحانی.
    ‫یکی از آقایون در تلویزیون گفت درسته رحلت حجت الاسلام فاکر ضایعهءعظیمیست اما مردم بدانند که مادر حوزهءعلمیه فاکرها زیاد داریم.
    ‫نمیدونم شاید راست میگه شاید حوزه های ما پر از فاکر باشه والبته هرفاکری یک مادرفاکرهم داره(منظورم مادر آقای فاکر بود)
    Reply With Quote Reply With Quote #11  



  12. 3 رای مثبت از میان 3 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    در ‫طلافروشی چلچراغ که در بولوار شهرداری خیابون ۳۰۴ مهرشهر ،همراه کیومرث و سهراب ،برای دیدن یکی از دوستانم بنام سیاوش رفته بودیم.طلافروشی مطعلق به پدر سیاوش بود و وضعیتشون بزنم به تخته خیلی توپ بود ،پدرش مدام در کشورهای حاشیهءخلیج فارس در حال تجارت طلا و جواهر بود و چندتا طلا فروشی داشت که ادارهءاین یکیو سپرده بود به سیاوش .
    ‫کیومرث گرم صحبت با سیاوش بود و من گوشهءفروشگاه ایستاده بودم و سهراب هم که ما بخاطر اون اومده بودیم داشت طلاهارو براندازمیکرد تا بلکه بتونه یه گردنبندی ،انگشتری،چیزی واسه دوست دخترش که بزودی باهم نامزد میکردن پیداکنه که هم زیبا باشه و هم ارزون .با کلافگی گفتم:
    ‫‫−یکساعته اینجاییم ،انتخاب کن دیگه
    ‫‫−ببین این خیلی قشنگه،نه؟
    ‫‫−آره ،قیمتشم قشنگه ول کن اینارو ،یه چیزیو ببین که پولت برسه
    ‫‫−سیاوش اون گردنبندو بده قربون دستت
    ‫‫سیاوش گردنبندو از توی ویترین دراورد داد دستش وپرسید:
    ‫اینو میگی؟
    ‫‫−آره هم قیمتش خوبه هم قشنگه .
    ‫‫بعد دست کرد کیفشودراورد و درحالی که پولشو میشمرد با خنده و غرغر کنان گفت:
    ‫‫خوب شغلی دارینا ،هرمادرمرده ای که عاشق بشه میاد سراغ شما.شمام خوب میسلفینش .انصافا خوب پول پارو میکنین
    ‫‫منم گفتم :آره ،درست همونجور که مرده رو قبل از گذاشتن میبرن پیش مرده شور .عاشقارو هم قبل از ازدواج میارن پیش شماها ،یه جورایی مردشور دوران مجردی هستین
    ‫‫سیاوش خندید وگفت:اولاًچشمتون کور عاشق نشین.مگه ما اجبارتون کردیم ؟دوماً طلا فقط مخصوص عاشقا نیست ،گاهی برای رشوه،سیاست وحقه بازی هم میان طلا میخرن .میگی نه؟اینوببین....
    ‫‫دست کرد از زیر میز یک گردنبندی که به جرأت میتونم بگم بیش از یک کیلو وزنش بود وپراز الماس و جواهراتی که عمراًاسمشونو بدونم بودو دراورد و گذاشت روی میز و گفت :
    ‫‫−یه حاج آقایی اینو سفارش داده ،میگن مهندسه و با گردن کلفتا رفت و آمد داره میدونی چنده ؟قیمت کل مغازه با هرچی که توشه از جمله شما سه تا
    ‫‫کیومرث ساعتشونشون داد وگفت ،منظورت بجز اینه دیگه نه؟همه خندیدیم .
    ‫‫بلند با خنده گفتم:طرف هم حاجیه هم مهندس و هم باگردن کلفتا رابطه داره ،،،واه واه واه چه شود،اون نخره اینو ،من بخرم؟ حالا واسه کی میخواد؟نکنه برای نامزدش؟
    ‫‫−نه بابا زن داره زنش هم از اون زنای مؤمنه که بهش میخوره یا توی مجلس باشه یا یه کاره ای تو حکومت .بسفارش زنش اینو خواسته .غلط نکنم زنش میخواد اینو به زن یکی از گردن کلفتای حکومتی هدیه بده.اینجوریه دیگه ،از این دست میدن از یه دست دیگه پس میگیرن
    ‫‫سهراب با حسرت گفت :یکی مث من شب تا صبح باید جربخوره وکار کنه آخرشم این گردنبدو که از نخ نازکتره رو با بدبختی بخره یکیم مث اینا ببین چی داره هدیه میده.قربون دستت این گردنبند مارو تو جعبهءبزرگ بذار که جلوش بیشتر بشه
    ‫‫باخنده گفتم آره ببین جعبه تلویزیونی ،چیزی ،داری بذار توش ...
    ‫‫حدود یکساعتی باهم حرف میزدیم تا کم کم وقت خدا حافظی رسید به سیاوش گفتم این جمعه داریم میریم استادیوم ،منم آخرین بازیو میخوام تو استادیوم ببینم میای باهامون؟
    ‫‫چرا که نه ببینم خوارزادم اگه باشه میذارمش اینجا ومیام ...یکهو چشمش برق زد و با عجله گفت .اینه،،،اینه
    ‫‫پرسیدم کی ؟
    ‫‫−همون حاجیه دیگه اومده دنبال گردنبند .بعد با سرش به بیرون اشاره کرد
    ‫‫عجب ماشینی بود،بنز مشکی ،درست مثل ماشین دیپلماتها باشیشهءدودی اومد وکنار طلافروشی پارک کرد ،راننده درو باز کرد تا حاج آقا و همسرشون پیاده بشن .من وسهراب و کیومرث توی طلا فروشی پدرسیاوش خیره شده بودیم تا این حاجی ومهندس و همسرشون بیان و ما زیارتشون کنیم
    ‫‫در ماشین که باز شد منتظر بودم تا اول دست پیرمردی با عصا بیرون بیاد و بعد خود پیرمرد لاغرو تکیده با آرامش بیاد بطرف طلا فروشی اما همچینکه راننده درو باز کرد یک جفت پا مثل جفتک الاغ بصورت افقی سیخ از در زد بیرون و بعد یک مرد تنومند و خپل با کت شلوار فوق العاده نو اما تابلو که به تنش زار میزد با یک خوشه انگور درشت در دستش پرید از ماشین بیرون و روشو کرد طرف ماشین و منتظر حاج خانوم شد
    ‫‫همینجوری مات و مبهوت بهش خیره شده بودم .حاج خانوم از سمت دیگهء ماشین اومد بطرف حاج آقا و هردو بسمت طلا فروشی یعنی بطرف ما حرکت کردند .هرچه بیشتر نزدیک میشدند چشمای من گشادتر و گشادتر میشد
    ‫‫−حاج آقا!!!؟؟؟مهندس!!!؟؟امکان نداره .مهندس اینه؟نه...نه امکان نداره یعنی خودشه؟این جمعاًدوکلاس هم تو عمرش درس نخونده.مهندس؟؟؟حاج آقا؟؟؟
    ‫‫
    ‫‫اومدن تو .حاج آقا انگار دنبالش کرده بااشن مشت مشت دونه های انگورو مثل بچه ها میکند و میریخت تو دهنش آب انگور از کنار لبش قطره قطره رو کتش که معلوم بود تازه خریده میریخت .حاج خانوم که چادر مشکی تمام دورادور صورتشو پوشونده بود و عینک دودی بزرگی هم روی چشم داد با حالت عصبی به حاجی اشاره کرد که انگورو بندازه دور .حاج آقا مهندس هم هول هولکی یه قسمت دیگهءخوشهءانگورو مثل بچه های دله کند و تند گذاشت دهنش و بقیشو داد دست حاج خانوم اونم باکراهت گرفتشو پرتش کرد تو جوی دم در طلافروشی
    ‫راننده ‫درو باز کرد .حاجی و حاج خانوم وارد شدن .با دیدن چشمای از حدقه دراومدهءمن که بر و بر داشتم نگاهش میکردم حاجی از ترس کمی خودشو عقب کشید.شاید اول با دیدن چشمای من وحالت تعجب زدم فکر کرد که دزدم اما بعد انگار شناختم .طبق عادت همیشگیش با بی قیدی باسنشو خاروند و با اخم گفت چیه!!؟؟؟منم مثل همیشه و طبق عادت همیشگیم نگاهمو از صورتش برداشتم و به باسنش چشم دوختم .این کار همیشگی من و او بود ،همیشه بابی قیدی میپرسید چیه و منم باخجالت بدون اینکه جوابی بدم خیره میشدم به باسنش .این کار همیشگی مابود.دست خودم نبود منو این باسن گنده باهم خاطره ها داریم .خاطره هایی که حتی صاحبش هم ازش بی خبره .چطور میتونستم بهش بگم که اولینبار که صدای جادویی این باسن بگوشم رسید همزمان بود با برق نگاه خواهرزادش وتلفیق این نگاه و صدا بند دلمو پاره کرد و منو به دام عشقی سوزان و نافرجام کشوند.
    ‫‫بله درست حدس زدید حاج آقا مهندس ما کسی نبود جز آقا مراد شوهر عمهء سمیرا .سالها ازین موضوع گذشته بود اما من هنوز با هر خاطره ای از سمیرا دلم فرومیریخت و دچار غم وغصه میشدم
    ‫انگار میخواست از سیاوش بپرسه سفارشش حاضره یا نه اما مثل اینکه جلوی ما معذب بود .میدونست که با اینکه چندسالیه ندیدیمش اما خیلی خوب میشناسیمش بانفرت به من و کیومرث نگاه کرد .انگار تو چشمای ما گذشتهءنکبتبار خودشو میدید
    ‫آهسته ‫زدم به پهلوی کیومرث و با اشاره گفتم بریم .کیومرث هم که از تعجب داشت شاخ در میاورد باچشمایی که هنوز گشاد بود به سیاوش گفت :سیاجون ما دیگه بریم با اجازت
    ‫‫−قربونت ،آقا پس میبینمتون ،بعدا باهم قرار استادیومو میذاریم خیرپیش
    ‫ازدر داشتیم میومدیم بیرون که صداشو شنیدم
    ‫−‫سفارش ما چی شد پسر؟
    ‫‫− حاضره حاج آقا.......
    ‫‫تو خیابون کیومرث باز هم باچشمای گشادشدش بمن نگاه کرد و گفت:شناختیش؟
    ‫‫سرمو به علامت تأیید تکون دادم
    ‫‫دوباره گفت:فهمیدی کی بود؟ پسر یعنی آدم انقدر خرشانس
    ‫‫به آرومی گفتم خرشانسی نیست حرومزادگیه
    ‫‫گفت آخه مگه میشه .از کی تاحالا ایشون انقدر مهندس وخرپول شدن؟باز هم آروم گفتم از وقتی شرت حاج خانوم توی خانهءارواح پیداشد
    ‫‫هردو سرمونو انداختیم پایین ،چون هردو میدونستیم اونی که شرت حاج خانومو تو خانهءارواح پیدا کرد کامران بود .کامرانی که حدود دوسال بود از کشته شدنش میگذشت ...خدا رحمتت کنه رفیق
    ‫‫سهراب که هاج و واج تااونموقع به ما نگاه میکرد پرسید مگه این بابا کیه؟جریان چیه؟
    ‫‫----------------------------------------------------------
    ‫‫اگه یادتون باشه قسمت قبل ماجرای احضار روح در خونهءنیمه کاره ای که به خانهء ارواح شهرت داشت رو براتون تعریف کردم و اینکه آقا مراد یا همون شوهر عمهءسمیرا چطوری با هر سمج بازی و دوز وکلکی که بود دوست داشت این خونه رو تصاحب کنه.حالا بشنوید ادامهءماجرای ما با اون خونهءکذایی که امروز ایمان دارم که یه جورایی واقعا طلسم شده بود
    ‫‫−−−−−−−−−−−−−− �−−−−−−−−−−−−
    ‫‫از همون سال دوم ابتدایی که با همکلاسیام و هم مدرسه ای ها درحین خروج از در مدرسه ،میون اون همه دانش آموز سنگی که بوسیلهءشخصی ناشناش به سرم اصابت کرد و پس از لحظه ای احساس کردم سرم خنک شده و کمی میسوزه و پس از دست زدم به پس کلّم و دیدن خون ،،،متوجه شدم که یکی از بندگان بدشانسی هستم که در این دنیای فانی زندگی میکنه.
    ‫‫‫در دوران نوجوانی هم بد اقبالیو بدشانسیمو در عشق و لحظات رمانتیک براتون گفتم اما یک چیز برام خیلی عجیب بود .چی؟الان عرض میکنم
    ‫‫‫عشق سمیرا هر ضرر و صدمه ای داشت به کنار اما یک حسن هم برای من داشت واون این بود که از از اون نوجوانی که توی خاک وخل دنبال توپ میدوید و فوتبال بازی میکرد و همش سرزانوهاش زخمی بود و یه لباس صحیح و سالم نداشت،یه آدم مرتب و ...تا همین دوسه سال پیش خوشپوش تبدیل کرده بود.خوشبختانه سر وضع مردم شریف فنلاند که اصلا درقید وبند مد و لباس نیستند این عادتو ازم دور کرد
    ‫ باورکنید من حتی در خرید البسه هم بدشانس بودم ،یادمه اون زمان شلوار زیکو ‫چارلی مد شده بود منم خیلی دوست داشتم یه شلوار زیکو بخرم .تااینکه اونروز رفتم پاساژ ملت ،روبروی پارک ملت و شلوار زیکویی که میخواستمو خریدمو اومدم بطرف خونه
    ‫‫هنوز اون صحنه جلو چشممه .لحظه ای که شلوارو خریده بودمو داشتم میومدم طرف خونه ازدور چشمم خورد به شوهر عمهءسمیرا .باز بند دلم پاره شد .داشت کاهگل لگدمیکردتاچشمش بهم افتاد و دید دارم بروبر نگاهش میکنم باسنشو خاروند و پبا اخم پرسید:چیه؟منم سرمو انداختم پایین وهیچی نگفتم پشتشوبهم کرد و به کاهگل لگد کردنش ادامه داد .طبق معمول خواستم به باسنش نگاه کنم که همونجوری سرجام خشکم زد....بی پدر دقیقا عین شلوارزیکویی که من خریده بودم پاش بود و پاچهءتنگشو تا زانو زده بود بالا وداشت کاهگلارو لگدمیکرد و باسنشو میخاروند
    ‫‫باخودم گفتم:تف به این شانس این مرتیکه عمرا ازاین شلوارا نمیخره یعنی پولشو نداره .داشته باشه هم که برای این چیزا خرج نمیکنه. کی بهش داده!!!؟؟؟یادمه یکی دوبار اون قدیما که با سمیرا رابطه داشتم یواشکی از جلوی در خونشون که تو خیابون پنجم شرقی بود رد شده بودم .یه خونه ای بود مثل مزرعه انواع واقسام جک وجونور از مرغ و خروس گرفته تا گوسفند و بوقلمون توش بود و گند از سر خونه بالا میرفت .یه پسر۲۳−۲۴ساله داشت و یه دختر ۱۹−۲۰ساله که هردو فتوکپی خودش بودن البته بدون چین وچروک دخترش که یه نمور از خودش هم خپل تر بود .بگذریم
    ‫‫دوباره برگشت و دید دارم نگاهش میکنم بلندتر گفت دِآخه چیه؟سرمو انداختم زمین وسریع بطرف خونه رفتم جلوتر که رفتم دیدم یه خانومی چادری داره ازدور میاد شناختمش .یعنی شناختنش اونقدرهاهم سخت نبود .وقتی اکثر آقایون محله در یک زمان برای آوردن آشغال دم در و یا به بهانهءآب دادن باغچهءدر خونه میان دم در ولفت میدنمعلومه که این خانوم کی باید باشه .زن سابق شهردار یا همون انجیر
    ‫‫−−−−−−−−−−−−−− �
    ‫‫ازمن نپرسید چرا بهش میگفتن انجیر چون خودم هم در فلسفهءاین اسم مستعار موندم وهیچکس نمیدونست اولین کسی که این لقبو به این خانوم داده کیه و به چه علتی این لقبو روش گذاشته .
    ‫‫این خانوم که میگفتن شوهر سابقش شهرداربوده زنی خوش هیکل و زیبا بود که حدوداً۳۵سالش بود .هیچکس نمیدونست شوهرش شهردار کجا بوده اما همه میگفتن شهردار خوبی بوده یک عده میگفتن مرده و عدهءدیگه ای میگفتن طلاقش داده همچنین در مورد زمان شهرداربودنش هم اختلاف نظربود گروهی میگفتن قبل از انقلاب و گروهی هم اعتقادداشتن بعداز انقاب .
    ‫‫این خانوم که تا همین امروز اسمشو نمیدونم و بنام انجیر شهرت داشت شدیداًپالونش کج بود و به شغل روسپیگری میپرداخت .البته نه با هرکسی ،ایشون با کمتراز میلیونر نمیپرید وفقط با افراد پولدار و بانفوذ رفت و آمد داشت یا بقول غضنفر از بالا سلام علیک داشت و از پایین رفت وآمد
    ‫‫زن بسیار یرک و باهوشی بود ،میدونست که درعین حال که نباید،به هیچ وجه با مردای محله رابطه داشته باشه ولی باید جوری باهاشون برخورد کنه که مدام در امید نگهشون داره که باهاش دشمنی نکنن.
    ‫وارد محل که میشد لبخند برلب با مانتوی تنگ و چسبونش مثل طاووس قدم میزد .وچنان در این کار وارد بود که با هرقدم مردای محل که به باسنش چشم دوخته بودند،درست مثل کسی که مسابقهءپینگ پنگ نگاه کنه ابتدا چشمشون بطرف راست و چپ در رفت و آمد بود و کم کم که بوجد میومدن کل سر و گردن بهمراه باسن خانوم چپ و راست میرفت
    ‫‫اما تازگیها خانوم چادر چاخچولی شده بود و میگفتن کمیته در یک مجلسی که امام جماعت گوهردشت هم دراون دعوت بوده ریخته و این خانومو با اون فرد مومن در حال عمل خیر میگیرن
    ‫‫اهالی محل شدیداًنگران این امام جماعت بودند چرا؟راستش مدتی بود که یک خانوادهءکویتی فوق العاده خرپول که زمان جنگ عراق باکویت به ایران اومده بودند ،مدتی در خیابون ما خونه ای خریده بودن و زندگی میکردن .پس ازمدتی این آقای کویتی که بنام ابول ...نشور بین بچه محلا مشهورشده بود و عشقش خریدن ملک وزمین بود ،خانهءارواح چشمشو گرفت .اهالی محل هم که شدیدا ازش بدشون میومد واز طرفی خطر وجود شپشی بنام مراد ،یعنی شوهر عمهءسمیرا رو در محل حس میکردن به هر دری زدن تا نه تنها نتونه اون خونه رو بخره بلکه از خونهءخودشم بره و وجود منحوسش از محلمون گم بشه و باهر زوری شده شوهر عمهءسمیرا رو هم شرشو کم کنن .اما مگه میشد ؟ابول...نشور با پولی که داشت همه رقمه از پس دست اندازهای اداری بر میومد و مراد هم با بولدوزر از جاش تکون نمیخورد
    ‫تو این گیروداربود که آقای شفائی ،یعنی امام جماعت مسجدگوهردشت به همه قول دادن که با تمام توان ازاین امرجلوگیری کنن وحتی اگه شده کفن بپوشن و برن جلوی دادسرا ،و با کمی پول جایی برای اجاره گیر بیاره و بده به شوهرعمهءسمیرا،اهل محل هم باکمال سادگی ،چون میدونستن هیچ کاری بدون آخوند سرتق و پارتی بازی پیش نمیره پولاشونو روهم گذاشتن و دادن به ایشون تا هرچه سریعتر از شر شوهر عمهءسمیرا و ابول ...نشور راحت بشن ،پس حق داشتن که بادستگیر شدن آقای شفائی نگران بشن
    ‫‫اوائل میگفتن هم امام جماعتو پدرشو درمیارن هم اینو سنگسار میکنن ولی به یک هفته نکشید که هردو بهمراه شوهر عمهءسمیرا آزاد شدند و یکی رفت پی روسپیگری عقیدتیش و این خانوم هم رفت سر ادامهءروسپیگری جسمیش .میپرسید شوهر عمهءسمیرا اونجا چیکار میکرد؟الان عرض میکنم
    ‫‫از اونجایی که هیچ خری رو به عروسی دعوت نمیکنن مگربرای بار کشی .شوهرعمهءسمیرا هم دوهنر داشت یکی سربریدن و پاک کردن گوسفند در مجالس .دیگری تهیهءتریاک در کوتاهترین زمان ممکن .واین دوهنرباعث شده بود که اونشب دراون مجلس باشه و بهمراه دیگران دستگیرش کنند .اما یه چیزی خیلی عجیب بود واونم این بود که بعداز آزاد شدنش خیلی مرموزشده بود .دیگه اون بی چاک ودهن گذشته ،اون قشقرق بپاکن قدیم نبود .
    ‫‫هیچکس نمیدونست چی تو کلّش میگذره اما آسّه میومد و آسّمیرفت و بکار ساختمون سازیش مشغول بود.
    ‫‫کجا بودیم؟
    ‫‫آهان داشتم میگفتم انجیرو دیدم که داره از روبرو میاد .از بغلم رد شد بدون اینکه نگاهم کنه.راستش از جوجه خروس خوشش نمیومد چون هم دردسر داشت هم پول توش نبود رفتم دم در خونه و زنگ اف افو زدم برگشتم یکهو دیدم انجیر به شوهرعمهء سمیرا که رسید بر رفت و آمد و تاب باسنش اضافه کرد .و آقا مراد که داشت کاهگل لگد میکرد ناگهان همونجوری یکپاش رو هوا موند و خیره به باسن انجیر شد تا انجیر رفت و رفت ورفت تا انتهای خیابون .حدود پنج دقیقه عین مجسمه یک لنگش روهوا بود ،بدون اینکه جم بخوره منم بالذت بهش نگاه میکردمو در دل میخندیدم .رفتم تو خونه
    Reply With Quote Reply With Quote #12  



  13. 3 رای مثبت از میان 3 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    ‫از بدو نوجوانی تا همین الان که پام لب گوره و خدمت شما دوستان گل هستم ازهرچی فیلم سکسی یا لختی یا بقولی سوپر نفرت داشتم ونه اینکه فکرکنید جا نماز آب میکشما .نخیر دلیل داشت.
    ‫دلیلش هم این بود که دوست نداشتم سری که درد نمیکنه دستمال ببندم.همیشه میگفتم چه دلیل داره که دونفر ،اونسر دنیا(حالا یا در آمریکای جهانخوار یا در اروپا که همش بلاد کفره) مشغول کار خیر بشن و ما این سر دنیا در حسرت عذاب بکشیم .اصلا به هیچ عنوان خوشم نمیومد که به اینجورفیلمها نگاه کنم .
    ‫یه رفیقی داشتم اسمش مهرداد بود،برای اینکه جانماز آب بکشه میگفت :آره منم خوشم نمیاد،اما برای جنبهءآموزشیش نگاه میکنم
    ‫اما من حتی از نظر آموزشیشم خوشم نمیومد ببینم .راستی در قسمت اول این داستان براتون گفتم که چقدر بدشانسم؟اجازه بدید برم چک کنم الان برمیگردم .....
    ‫بله گفتم .آره عرض میکردم خدمتتون از بدشانسیام هرچی بگم کم گفتم ،از روزی که ایرانو ترک کردم همه چیزو اونجا گذاشتم و اومدم بجز یک چیز ،اونم همین بدشانسی بود که تا همین الان همدممه.
    ‫یکی از بدشانسیام اینه که از هرچی بدم میاد سرم میاد .
    ‫...............................
    ‫هوای تمیز صبح درگوهردشت که در کوهپایه قرارداره به آدم یه شور وشعفی میده .صبح پراز انرژی پاشدم صبحونه ای خوردم و تیشرت توپی که بعد از سه هفته گشتن تمام سوراخ سومبه های بوتیکهای تهران پسندیده بودمو خریده بودمو پوشیدم شلوار جینی که با بدبختی و جستجوی زیاد خریده بودمو هم پوشیدم و آماده شدم برم دم خونه رضا .
    ‫قرار بود بریم دم دانشگاه چون رضا دنبال یه سری کتاب میگشت که توکتابفروشی های معمولی پیدا نمیشد . ادکلنو به آهستگی زدم به گردنم و جلوی آینه نفس عمیقی سرشار از لذت کشیدم ولبخندی ملیح زدم .ناگهان از توی آینه چشمم افتاد روی تختخواب ،نیشم بسته شد و چندشم شد .شلوارزیکوی نازنینی که خریده بودم تاشده و دست نخورده روی تخت بود همونکه تو پای شوهر عمهءسمیرا دیدم .
    ‫آهی کشیدمو رفتم دم در کفشامو پوشیدم ورفتم توی حیاط و بطرف در حرکت کردم .به به چه هوایی بازم لبخند ملیحی روی لبام نشسته بود رفتم که درو باز کنم که دیدم از فرق سرم یه چیز داغ و خیس حرکت کرد و تا کمرم اومد پایین .همونجوری یه پام رو هوا و یه پام رو زمین خشکم زد.درست مثل شوهرعمهء‌سمیرا که راه رفتن انجیرو میدید .فهمیدم چه خاکی بسرم شده .سرمو آهسته بردم بالا و با نفرت به آسمون نگاه کردم.کبوترها در پرواز بودند تودلم با نفرت گفتم کدو یکی ازاین مادر...بود ؟
    هم ‫از غصه و هم از ترس نمیخواستم راجع به شکل و شمایل لباسم فکر کنم چون میدونستم چه بلایی سرش باید اومده باشه .خواستم برم خونه یه دوش بگیرم و لباسمو عوض کنم که دیدم یه چیزی گروم خورد به در و بعد بلندشد و شروع کرد به در زدن . مونده بودم برم با این وضعیت درو باز کنم یا نه ؟
    ‫رفتم پشت در حس کردم یکی تند تند داره نفس نفس میزنه .یکهو صدای کیومرثو شنیدم که دوون دوون اومد پشت در و پرسید؟اومد؟اومد؟
    ‫صدای کامران در جوابش گفت نه تازه زنگ زدم
    ‫سریع درو باز کردم دوتاشون خاک وخلی تندتند نفس نفس میزدن .با سکوت وتعجب بهشون نگاه کردم .
    ‫کامران گفت بدو بریم بدو
    ‫−کجا؟
    ‫−بیا توراه بهت میگم
    ‫−من با رضاقرار دارم بگوچی شده
    ‫−قرارتو بذار واسه بعد بدو بریم
    ‫−آخه کجا بیام.تازه الان من باید لباسمو عوض کنم
    ‫−همین خوبه بابا بیا دوقدم راه که بیشتر نیست
    ‫−اگه دو قدم راهه چرا نفس نفس میزنین؟
    ‫−از دیوار خونهءارواح پریدیم تا اینجا دویدیم
    ‫با کلافگی پرسیدم:بابا اونجا چیکار میکنین شماها؟بیکارینا!!!یه بار آبرومون رفت بس نبود
    ‫کیومرث گفت:اه چقدر سین جیم میکنی بابا بیا دیگه
    ‫−بذار برم سرمو بشورم....
    ‫از تو خونه مادرم داد زد :کیه دم در؟برگشتم بلند گفتم منم دارم با کیومرث و کامران حرف میزنم
    ‫صورتمو برگردوندم دیدم کامران و کیومرث خیره شدن بهم ،‫گفتم چیه؟
    ‫کامران گفت:کی ریده رو سرت؟
    ‫باعصبانیت گفتم:عمّهءتو ،خوب معلومه دیگه کفتر .بذارین برم سرمو بشورم زود میام
    ‫کیومرث گفت:وقت نداریم همینجا باشلنگ آب بگیر بشور
    ‫دوباره اعصابم داشت خورد میشد برگشتم گفتم:بابا تمام تنم به گند کشیده میشه .اگه وقت ندارید خودتون برید بمن چه.راهموگرفتم برم تو کامران اومد بین در گفت:خره انجیر داره میره خانهءارواح آقا مرادو ببینه نیای نمیفهمی چه خبره ها
    ‫سرجام خشکم زد .مراد؟انجیر؟چرا؟چیکار داره
    ‫کیومرث رفت شلنگو برداشت و شیر آبو باز کرد وگفت بدو دیر میشه
    ‫..................................
    ‫مثل سگ میلرزیدم و پشت دیوار کوتاهی،در خانهءارواح منتظر ورود انجیر بودم .حالا براتون عرض کنم جریان چی بود
    ‫کامران توراه گفت که صبح کلهءسحر که رفته بوده نون بگیره میبینه آقامرااااد!!!؟؟؟آقا مرادی که تا لنگ ظهر میخوابید داره با عجله میره و پشتش هم یه خانوم چادری که همون انجیر خانوم باشن تند تند دارن میرن .خلاصه با هزار کلک ،یواشکی خودشو بهشون میرسونه میبینه انجیر خودشو میرسونه به مراد و هی میگفته بده بده.چیو بده؟نمیدونست اما شنیده بود که مراد بهش میگه تا سه ساعت دیگه بیا این خونه خرابهه بگیرش .بعدشم کامران کیومرثو سرخیابون میبینه و میرن خونهءارواح تا یک نقطهءکور برای مخفی شدن پیدا کنن و بهترین جارو پشت یک دیوار آجری که در ضلع جنوبی اتاق پذیرایی بود رو پیدا میکنن.در همین اوضاع و احوال سر وکلهءمراد و حاج آقا شفایی امام جماعت گوهردشت هم پیدا میشه و پس از پچ وپچ حاج آقا شفایی میره و مراد یک ساعت همون وسط مثل خرس میخوابه و کیومرث وکامران هم همونجا مجبور میشن بمونن بانزدیک شدن زمان اومدن انجیر کامران بسرش میزنه منو هم خبر کنه
    ‫از اونجایی که میگن هرکی میره جهنم اول دنبال رفیقش میگرده کیومرث هم موافقت میکنه که هرجور شده از تو خونه خودشونو بکشن بیرون و بیان دنبال من .در یک لحظه هردواز مخفیگاه بیرون میان و بطرف دیوار حیاط میرنو از اونجا دوون دوون میان دنبال من.من هم که کفتر روسرم تاج گذاری کرده بود معلوم بود روزم قراره چجوری به آخر برسه.
    ‫اتاق پذیرایی نیمه تاریک خانهءارواح،با هوای مرطوبش و بوی کاهگل و گند وکثافتهای آقامراد از یک طرف و لباس خیسی که تو تنم بود از طرف دیگه بدجور کلافم کرده بود ،لباس سفید نازنینم طی دوساعت هم گلی شده بود و هم ...هی.کیومرث آروم باتشر بهم گفت انقدر وول نخور دیگه
    ‫−دارم مثل سگ میلرزم لباسم خیسه خوب چیکارکنم عمله!!!؟؟؟
    ‫−دندون روجیگربذار ببینیم چی میشه
    ‫کامران آهسته وکشیده گفت اومََََد
    ‫انجیر خیلی فرز و سریع اومد تو .آقا مراد تادیدش عین کشتی گیرها رفت که زیر یه خمشو بگیره اما انجیر زدش کنار وآهسته با دست لرزون گفت بده ،بدش دارم میمیرم زود باش .مراد دستشو تادم آرنجش کرد تو جیبش و یه بسته درآورد و داد به انجیر اونم بازش کرد،ریخت رو یه زرورق آلومینیومی وزیرشو با فندک آتیش کردو دودو داد بالا .در حالیکه از سرما میلرزیدم آهسته و لرزون گفتم :هه هه هه رورورویییینه
    ‫کامران آهسته گفت:ای کوفت ساکت باش .توکه میلرزی مگه مجبوری حرف بزنی؟الان بفهمن اینجاییم...
    ‫کیومرث گفت:سسسسسسس ساکت
    ‫خودمراد هم یه چیزی از جیبش درآورد و کتری کثیفی که رنگ دود گرفته بودو آورد و چایی که توش بودو ریخت تو یه لیوان بعد اون چیزو که تریاک بود انداخت توش و هم زد و سرکشید .
    ‫انجیر یه گوشه با چشمای خمار تکیه دادو نشست ،چادرش افتاده بود کنار .مراد بادیدن لنگ وپاچهء انجیر عنان اختیارو از کف داد و لیوانو انداخت زمین و دوباره رفت سراغ یه خم انجیر ،با اون هیکل گندش چنان تر وفرز لباسای انجیروکه رو زمین دراز بودو کند که در یک چشم بهم زدن صحنهءبزم آماده شد .ودراین میون شرت انجیر افتاد جلوی دیواری که ماپشتش پنهان شده بودیم .
    ‫کامران بصورت کلاغ پر آهسته آهسته رفت طرف شورت انجیر آروم گفتم:
    ‫هی توله سگ برگردکجا میری؟کیومرث دست انداخت بازوشوگرفت اما کامران بزور خودشو رهاکرد و رفت طرف شورت انجیر .
    ‫نفسم بنداومد از ترس ،باخودم فکر میکردم که اگه صدای جیغ بلندشد چجوری باید پا به فرار بذارم؟!؟کافی بود یکیشون روشو برگردونه
    ‫کامران شورتو برداشت و همونجور کلاغ پر وآهسته اومد پیش ما،از عصبانیت مشتموبردم بالا یکی بزنم تو سرش کیومرث دستموگرفت وگفت:سسسس ساکت
    ‫−−−−−−−−−−−−−−− �−−−−
    صدای مراد کل ساختمونو گرفته بود یک صدایی مثل عرعر خر و زوزه ای که موقع گریه کردن در مراسم ختم میکشید .انگار انداختنش توی روغن داغ و جلز و ولز سرخش میکنن چه ضجّه ای میزد.حالم داشت بهم میخورد.منی که فیلم سوپر ترتمیز آمریکایی رو هم رغبت نمیکردم ببینم حالا باید ناظر باسن گندهء آقامراد شیپیش میشدم که مدام بالا و پایین میرفت .اونم تو چه شرایطی؟کلهءخیس ولباسی که براثررطوبت و گند کفتر و گل ولای بهتنم چسبیده بود و حالت قوزکرده .باکلافگی گفتم
    ‫‫واه واه واه پس این مرتیکه کی خلاص میشه؟
    ‫کامران گفت تریاک زده بالا حالا حالاها اینجاییم
    ‫−خوب شد؟نه جدی خوب شد ریدید به روز من؟همین مونده بود که ک...خپل این مرتیکه رو ببینم که دیدم .دلتون خنک شد ؟
    ‫کیومرث خندید و گفت :انصافا دیدن نداره؟تو که عاشق ک..ن خپل این مرتیکه ای .
    ‫تودلم گفتم من فقط عاشق صداشم و پوزخند زدم
    ‫صدای مراد بالاترو بالا تر میرفت باترس به کیومرث گفتم این مرتیکه الان کل محلو میکشه تو .کمیته بیاد پدرماروهم در میاره
    ‫با بیخیالی گفت:اولا صدا بیرون نمیره دوماصدای این شبیه همه چیز هست جز صدای سکسی ،تازه کی جرأت داره بیادتو؟همه فکر میکنن صدای جن و ارواح خبیثه
    ‫خلاصه مردم وزنده شدم تا اینکه لهجهءعربدهءمراد عوض شد و فهمیدیم داره به خط پایان میرسه
    ‫هنوز صداش تو گوشمه .چندشم شده بود چشاموبستمو با اخم رومو کردم اونور که این لحظهءآخرو دیگه نبینم دل آشوبه گرفته بودم .کیومرث و کامران هم روشونو اونور کردن .خیلی چندش آور داد میزد انگاریه الاغ تیرخورده داره آب تودهنش قرقره میکنه و عرعر میکنه
    ‫صدای عرعر تموم شد وجاشو به زوزهءگرگ داد و یواش یواش صدای زوزه هم قطع شد ،انجیر انگار بیهوش شده بود و خمار از آثار هرویین بود و خبر از اعمال مراد نداشت چون اصلا صداش در نمیومد .
    ‫صداقطع شده بود هرسه آهسته برگشتیم ببینیم چه خبر شد ناگهان صدای انفجار مراد خونه رو لرزوند من چشمم گرد شد کیومرث یواش گفت اه خیر سرت پاره نشد؟کامران هم از زور خنده مچ دستشو بافشار گاز گرفت که صدای خندش درنیاد
    ‫باکمال تعجب یکهو دیدیم انجیر بلند شد که لباسشو بپوشه .لخت وپتی اینورو اونور اتاق میرفت و هرگوشه ای یه تیکه از لباسش که افتاده بودو برمیداشت و میپوشید .قلبم هرّی ریخت .به کامران نگاه کردم دیدم رنگ اونم پریده .انجیر به مراد گفت شورتم کو ؟مراد گفت:حالا بیشین پیدا میشه بازم باش حالا
    ‫درحالی که دامنشو میپوشید و چادرش تو دستش بود گفت ببین کجا پرت شده .
    ‫مراد شروع کرد به گشتن .صدای قلبمو خودم هم میشنیدم .ای وای اگه بیاد اینجا....داشت به ما نزدیک میشد که...
    ‫سلام حاج آقا...
    ‫صدای انجیر بود که با حاج آقا شفایی سلام علیک میکرد مراد بدو بدو رفت جلو و در عین حال که سلام علیک میکرد با لب و دهنی که تا نیم ساعت پیش جای دیگه ای رو بوسیده بود شروع کرد به بوسیدن آبدارحاج آقای شفائی.هر سه تامون داشتیم ازتعجب شاخ درمیاوردیم آهسته همونجا که بودیم نشستیمو سعی کردیم حرفاشونو بشنویم
    ‫حاج آقا شفائی که انگار معذب بود و زود میخواست بره خیلی آهسته شروع کرد به حرف زدن با انجیر و آقامراد هم بینشون یا سرشو میخاروند یا کپل گُندشو انجیر چند بار گفت چشم چشم و راهشوکشید و به همون فرزی که اومده بود تو ،رفت بیرون حاج آقا همونجور که انجیر چادرشو گرفته بود عباشو تودست گرفته بود و راه رفتن انجیرو بانگرانی تماشا میکرد انجیر که رفت برگشت و با مراد شروع کرد به حرف زدن
    ‫خیلی آهسته حرف میزد بزور میشد شنید که چی داره میگه مراد مرتب میگفت چشم آقا ردیفه ،حتماً آقا،سناتوری میارم .
    ‫فقط در آخر شنیدیم که حاج آقا گفت:آبروداری کنیا نونت توروغنه
    Reply With Quote Reply With Quote #13  



  14. 4 رای مثبت از میان 4 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    خدا وقتی مردرا آفرید یک نگاهی بهش کرد وگفت:من بهتر از این هم میتونم خلق کنم....این نصف ماجراست باقیشو از من بشنوید.
    وقتی که زن آفریده شد پس از مدتی خدا گفت :اِ،این چرا اینجوریه؟چقدر غرمیزنه سر این مرد بدبخت؟پدرهمه رو درآورده ،بذار یه نگاه دیگه بهش بندازم ببینم چش شده؟.تا نگاهش کرد دید پشتش نوشته شدهMade in chinaواز اونروز ببعد کسی نمیدونه که اون یکی مخلوق خدا کجاست؟و مرد مجبور شد با همین موجود ساخت چین سر کنه. حالا این چه ربطی به ادامهءداستان داره؟عرض میکنم

    −−−−−−−−−−−−−−
    ‫باورتون میشه؟نه واقعاًباورتون میشه؟مابچه های خیابون پنجم شرقی و پنجم غربی که تا قبل از این مثل کارد و پنیر بودیمو وسایهءهمدیگرو باتیر میزدیمو حالا توی یک مجلس پارتی جمع شده بودیم و دوستانه مشغول خوش گذرونی بودیم. همهءاینا به لطف وجود اون آقای عربی بود که تشریف نجسشو آورده بود توی محل ما و داشت یواش یواش چنگ مینداخت به املاک اینو اون.
    ‫تاقبل از این رفتن به آمریکا هم انقدر دنگ وفنگ نداشت که رفتن ما ها به خیابون همدیگه.اما باورود جناب ابول...نشور تمامی اهالی دوتا خیابون متحد شدن که پدرشو در بیارن و تنها امیدشون آقای شفائی بود .
    ‫اینجور پارتیها معمولا اول باکلاس شروع میشد و رفته رفته تبدیل میشد به بازار مسگرا ،اول جوونا میومدن و یواش یواش سر وکلهء‌بزرگهای محل هم به یه بهونه ای پیدا میشد وبعد هم پیروپاتالای محل وموزیک ابتدا از راک تبدیل میشد به پاپ و پس از مدتی از پاپ به سنتی و در آخر هم با صلوات خداحافظی میکردیم ومیرفتیم خونه.
    ‫در این میون ما نخاله ها بودیم که یواشکی از هرقبرستونی بود عرق سگی پیدا میکردیم و میبردیم توی یه اتاق و پنهانی و هول هولکی میخوردیم و بعد عین بچه های خوب میومدیم میشستیم .اما چندبار براثر زیاده روی گند زده بودیم وآبرو ریزی شده بود
    ‫چیکار میشد کرد؟تو اونزمان که دوتاکانال تلویزیونی بیشتر نبود وهمش روضه پخش میکرد وهیچ سرگرمی هم نبود،پس همه دوست داشتن تو اینجور مجالس بیان و سن وسالشون هم اصلا اهمیت نداشت .
    ‫البته اینو هم بگما،اینجور مجالس با تدابیر شدید امنیتی برگزار میشد چون اگه کمیته میفهمید پدرمون در میومد بخاطر همین هم چند نفر بنوبت وشیفتی توی محل دیدبانی میدادن و بمحض رؤیت کمیته خبر میدادن تا از طریق پشت بام و دیوار و حیاط خلوت پا بفرار بزاریم
    ‫اونشب فضا خیلی مناسب بود چون توی خونهءروبرویی مجلس دعای کمیل گذاشته بودند و با بلندگو صداش همه جا پخش میشد
    ‫تو این مجالس چون اکثر دخترا بچه محل بودن و نمیشد باهاشون حرف زد باید میسوختیم و میساختیم ولی تا یک دختر غریبه یا دختر بی برادری پاشو تو مجلس میذاشت مثل شغال از هر طرف میریختن دورش تا بلکه یک چیزی نصیب بشه
    ‫با اتحاد دو خیابون پنجم شرقی و غربی برتعداد این دخترا افزوده میشد و با آوردن دوستاشون از محلهای دیگه نون پسرای محل شدیداًدر روغن بود
    ‫−−−−−−−−−−−−−−− �−−−−
    این دوران نوجوونیه ما هم میگن خیلی حساسه جون عمشون .میگن رفتار پدر و مادر با فرزند جوونشون خیلی با ملاحظه باشه ،بابای منم همینطوره همین دیروز داشت میگفت :
    ‫پسر من با پسرای دیگه خیلی فرق داره مثل پسرای دیگه نه دنبال فوتباله نه دنبال سینما نه گردش نه هیچ چیز دیگه پسر من یه کره خر به تمام معناس که اگه لنگه داشت میبستنش به گاری .آخه تخم سگ این چه قیافه ایه؟ شرت زنونه تو دست تو چیکار میکنه .یه عمرهی سگ دو زدم و جون کندم که کره الاغ تحویل جامعه بدم ...
    این حرفارو کیومرث با مهارت بینظیرش داشت یواشکی برای من وکامران تعریف میکرد و ماهم پشت میزی که نشسته بودیم دستمونو آورده بودیم جلو دهنمون که مردم نبینن و هر هر میخندیدیم .
    ‫عرض کردم مردم نفهمن.آخه مثلا اونشب یه پارتی دعوت شده بودیم .کیومرث ادامه داد :
    ‫دست بزنش که حرف نداره .یک چکایی میزنه که حس میکنم یه تلفن تو گوشم بوق اشقال میزنه،اصلا نصف حرفاشو نمیفهمم چون در حین چک زدن حرف هم میزنه
    ‫بعد شروع کرد ادای باباشو درآوردن وپشت به مهمونا که توهم میلولیدن و حرف میزدن ایستاد و دستشو بعلامت چک زدن دراورد وبشکلی که نشون بده هردفعه که پدرش چکش میزده تو گوشش چه صدایی میداده شروع کرد
    ‫اینجوری ببین ،پسرهءکره ،بوووب بووب بووب ،مگه من صد دفه بوووب بووب بووب ،اگه یبار دیگه ..بووب بوووب بووب حالاگم شو از جلوی بوووووووووووووو. این چک آخریش انقدر محکم بود که صدای بوق آزاد میداد
    ‫من و کامران ریسه رفته بودیم از خنده .نه فقط از داستان کیومرث بلکه چون پدرشو میشناختیم و قیافشو میتونستیم در اون حال تجسم کنیم .قیافش عین فلوکس قورباغه ای بود .وصداش عین دستفروشای گوشهءمیدون انقلاب .وقتی شاکی میشد صداش دورگه میشد .
    ‫کامران وسط خندیدن آهی کشید و گفت:حیف عرضهء قایم کردنشو نداشتی ،این خودش یه روز میشد مدرک
    ‫کیومرث با حال جدی برگشت به کامران گفت .همش تغصیر تو گاومیشه ،شرت زنیکه رو بلند کردی دادی بمن که مبادا کسی تو دستت ببینه تازه چه مدرکی ؟چرت میگی بیخود
    ‫‫با خنده گفتم .ول کنید بابا هرچی بود گذشت ،قربون دستت کیوجان ازپشتت یه خیار بنداز اینجا
    ‫کیومرث درحالی که از ظرف پشت سرش خیارو برمیداشت گفت :بله برای جناب عالی که از زیر مسئولیت در میری همیشه گذشته ها گذشته .
    ‫−کدوم مسئولیت ؟این آقا شرتو برداشت بعنوان سند جرم ،جنابعالی هم ازش گرفتی ،به من چه مربوط؟
    ‫توهمین حرفا بودیم که یکهو بابک با هیکل گندش درحالی که یک پیت بزرگ دستش بودپرید تو وا بادستش به جمع پسرا اشاره کرد رسید رسید
    ‫بابک یکی از رفقای بامزه ای بود که با هیکل گندش ادا اطوارای خیلی بامزه ای درمیاورد وعشقش عرق خوری بود .پدرش یک سرهنگ زمان شاه بود و بشدت به دیسیپلین اهمیت میداد و بابک هم جلوی اون تظاهر به رعایت مقررات میکرد ولی بشدت دیسیپلین میسیپلین حالیش نبود .
    ‫بله داشتم میگفتم با یک دبه پر از عرق اومد تو و بطرف ماها اشاره کرد که :رسید رسید
    ‫کیومرث گفت ایول بریم
    ‫گفتم تورو جدت ول کن مگه یادت نیست سری قبل این مرتیکه انقدر خورد که رو میز خونشون پشتک زد و میز از وسط نصف شد
    ‫کامران گفت نمیذاریم زیاد بخوره
    ‫باتمسخر گفتم :آره ارواح عمت یکی باید جلوی تورو بگیره
    ‫کیومرث دست من و کامرانو کشید و گفت بریم بابا بریم
    ‫رفتیم توی اتاق و کمی عرق رو با شربت آلبالو قاطی کردیم دریک چشم بهم زدن دادیم بالا ودر راه برگشتن به مجلس بودیم که دیدم رضا با دست به گوشهءمجلس اشاره میکنه .دیدم اونطرفتر چندتا از پسرای پنجم شرقی دور یک دختری جمع شدن و دارن زبون میریزن ،زدم به کامران و یواش گفتم بیا بریم ببینیم کیه؟
    ‫چشمتون روز بد نبینه بااینکه هفت هشت کیلو پودر و کرم و کوفت و زهرمار مالیده بود رو صورتش بازم قیافش غیرقابل تحمل بود .قیافمو مثل کسی که جن دیده کردم و برگشتم سرجام .
    ‫رضا اومد وباتشر گفت.چرا رفتین ؟با حالت چندش شده گفتم این کی بود دیگه؟‌
    ‫−بابا خیلی باکلاسه
    ‫−کلاس تو سرش بخوره قلبم ریخت .عین دیو میمونه
    ‫−درسته قیافش کج وکولس اما اروپا بوده
    ‫−خوب باشه ،مگه تو اروپا میمون نیست بد بخت سرسپرده؟
    ‫−ادای برادربسیجیارودرنیاربابا جون مادرت ،این پدرش تاجره همش میره اروپا و میاد .خودشم تازه از اروپا اومده
    ‫اونزمان که مثل الآن نبود که‌مردم اکثراً یا خودشون خارج رفته باشن یا یکنفرو (حالا چه عضوخانواده،چه دوست چه آشنا چه فامیل)در خارج داشته باشن.سر همین یکیو که میدیدن از خارج اومده انگار که از کرهءماه برگشته ،قربونش برم هرکسیشون هم که میرفت اروپا یا آمریکا ،یامیگفتن مهندسه یا دکتر .کوچیک کوچیکشون هم پدر این دختره بود که همه میگفتن تاجره
    ‫قیافمو کج کردمو با بی تفاوتی به رضاگفتم :از هرگوری میخواد،اومده باشه ،آدم روش نمیشه با این عفریتهءپوزه دراز تا لبو فروشی بره
    ‫تو همین صحبتا بودیم که دختره برای برداشتن میوه اومدطرف ما و بعد کنار من ایستاد بافیس و افاده پشت چشم ورقلمبیدشو نازک کرد و بی مقدمه گفت
    ‫من مدته زیاد بود ...در خارج زندگی داشتم ...ببکشید اگه کمی لحجه دارم
    ‫لجم گرفته بود چشامو ریز کردم وبه سرتاپاش نگاه کردم .واه واه چه پوزه ای عین کلهءپختهءگوسفند دندوناش زده بود بیرون ،یک من کرم وپودر روصورتش مالیده بود وشده بود این تودلم گفتم بدون آرایش چه عجوزه ای میشه این!!!؟؟؟با بیتفاوتی رومو کردم اونور و گفتم
    ‫خوب خوش بگذره
    ‫دوباره گفت ،من یک مدت دراروپا بودم و بعضی اسمها یادم رفته اسم این به فارسی چیست؟
    ‫پوزخند زدم و گفتم:اسم این خیار میباشد .اسمش در اونجا که شما بودید چه بود؟
    ‫یکّه خورد ،معلوم بود نمیدونست دوباره پرسیدم اونجا که شما بودید به خیار چی میگن؟دید همه باکنجکاوی نگاهش میکنن هول شد و دستپاچه گفت:من در کشوری که بودم خیار نمیخوردم
    دوباره چشاموریز کردم و پرسیدم :کدوم کشور بودید؟
    ‫نفس عمیقی کشید و گفت :خوب من مدتی آنکارا بودم و بعد هم دوماه در قسمت اروپایی استامبول با پاپا بودیم و...
    ‫باخنده گفتم:ترکیه؟بودید؟دوماه؟ان �قت لحجتون برگشته؟
    ‫باکلافگی و عصبانیت بهم نگاهی کرد و با لحجهء عتیقش گفت :به شما چه ربطی داره؟مگه فضولی؟بعد با عصبانیت و بسرعت ظرف میوشو انداخت رو میز و سریع رفت اونطرف مجلس.کامران درحالی که یواش یواش میخندید گفت:
    ‫−تو مگه کرم داری پسر ،قیافه که نداره حداقل بذار طفلک چسیشو بیاد
    ‫−هرغلطی میخواد بکنه من از این دخترای ننر بدم میاد .باقیافشم کاری ندارم ،ملکهءزیبایی هم باشه من کلا از دختر لوس بدم میاد.بعد با تمسخر گفتم حالا پاپاش کیه ؟
    ‫کامران گفت:من چه میدونم
    ‫بابک که نزدیکمون بود و حرفمونو میشنید پرید وسط و گفت بابا جون پاپاش میدونی کیه؟اسمال دستفروش
    ‫پرسیدم اسمال دستفروش کیه دیگه؟
    ‫−یکی بود تا دوسال پیش دستفروش بود و لباس میفروخت .بعد درحالی که باسنشو قرمیداد ادامه داد بعداز یه مدت رفت از اونور خلیج لباسای مارک دار قاچاق آورد وکارش گرفت،تازگیاهم میره ترکیه از اسمال آقا هم تبدیل شده به پاپا و جناب تاجر
    ‫من وکامران وکیومرث هم هرهر شروع کردیم به خندیدن ،برگشتم گفتم بریم یه کم دیگه عرق خوری؟کامران گفت آره مال منم تموم شد
    ‫تا اومدیم بریم طرف اتاق دیدیم یکی از در ورودی پرید تو و داد زد کمیته داره میاد زود بساطو جمع کنید
    ‫با سرعت فوق العاده ای ما به اتفاق تمام حاضرین درمجلس رفتیم بالا پشت بوم و در سکوت مطلق منتظر شدیم که تا کمیته اومد تو از پشت بوم بپریم و فرار کنیم چون در غیر این صورت امکان داشت با ماشین کل محلو ببندن ولی وقتی میومدن تو دیگه فرصت تعقیب مارو نداشتن
    باچشمای گرد در سکوت مطلق منتظر ورود ماشین کمیته بودیم یهو بابک گفت.آآآخ مشروب پایینه بیان تو پدر رضا اینا درمیاد من برم زود میام ،گفتم:صبرکن منم بیام لیوانارو جم کنم که اگه بوکنن کارتمومه و اومدم که باهاش برم پایین که یکی از توی جمعیت بلندگفت اومدن اومدن
    مثل مجسمه سرجامون خشکمون زد چهارتا ماشین از بالای خیابو وسه تا پاترول از پایین با ده بیست تا از این زنای چادرچاخچولی ازدوطرف امدن ،قلبمون داشت مثل طبل میزد .ولی ناگهان دیدیم که همشون بجایی که بیان تو خونه ای که ماهستیم دیدیم ریختن تو خونه ای که ازش صدای دعا میاد به فاصلهءپنج دقیقه دربرابرچشمای بهت زدهءما که عین مجسمه بالاپشت بوم داشتیم نگاه میکردیم اومد دم در خونهءروبرویی ایستاد و ما هنوز همینجوری ماتمون برده بود که چه خبره
    ‫چشمتون روز بد نبینه در خونهءروبرویی باز شد یه سری آدم تو پتو پیچیده دونه دونه آوردن و انداختن تو اتوبوس .حالا جریان چیبود؟
    ‫اونجور که ما بعدها فهمیدیم گویا چند نفری که از محل رد میشدن و صدای دعارو میشنیدن یکیشون به ذهنش میرسه که:ای بابا دعای کمیل رو که شب جمعه برگزار میکنن ولی امشب که شب پنجشنبه هستش .ازرفیقش میپرسه اونم کنجکاو میشه و از یک رهگذری میپرسه نگو طرف کمیته ای بوده و شاخکاشو تیز میکنه که ببینه چه خبره از اونور هم خواهرشو میفرسته بره تو خواهرش میره تو و میبینه واه واه واه الکی نوار دعا گذاشتن و خودشون دسته جمعی عازم سانفرانسیسکوشدن
    ‫خلاصه اونشب همینجوری بهت زده داشتیم دستگیریه مومنین خونهءروبرویی رو تماشامیکردیم .بعضی زنا ناله والتماس میکردن و در حالی که عریان زیر پتو بودنو سعی میکردن خودشونو بپوشونن زار میزدن یکهو دیدیم یکی توی پتو از دراومد بیرون و زجه مویش از زنا بیشتره یک آن پتو از سرش افتاد و باسن پنجاه اینچیش افتاد بیرون کیومرث بلند گفت آقامراده
    ‫گفتم سسسس خفه صداتو میشنون
    ‫انداختنش تو اتوبوس پشت سرش سه تا کمیته ای یک مردوزنو آوردن بیرون ولی هولشون نمیدادن بجایی که اونم بندازن تو اتوبوس بردنشون تو ماشین پاترول تو دست کمیته ایه یک پارچهءسفید مثل کلم بود .بله عمامه بود عمامهءیک آخوند همه آروم باهم گفتیم آقای شفائی
    Reply With Quote Reply With Quote #14  



  15. 4 رای مثبت از میان 4 رای رسیده. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    میدونید مشکل اصلی ما ها چیه؟اینه که همیشه باید بین بد و بدتر یکیو انتخاب کنیم واز بد روزگار نه بد نصیبمون میشه نه بدتر بلکه بدترین عایدمون میشه چون خودمون تبدیل میشیم به بدتر ،توضیح بدم؟
    ‫مثلا میگیم آقامراد وحاجی شفایی بدن اما ابول ...نشور بدتره پس همون بهترکه آقامراد و حاج شفایی نصیبمون بشن بعد از مدت کمی نه حاج آقا شفایی و نه آقامراد نصیبمون نمیشه که هیچ خودمون هم رفته رفته تبدیل میشیم به ابول...نشور
    ‫−−−−−−−−−−−−−−−--−−−
    ‫صحبت کردن که چه عرض کنم گوش کردن به پیرمردها و اینکه همش بشنوی چهل سال پیش قیمت گوجه فرنگی چقدر بوده و با پول یک کیلو خیاربه قیمت امروز،اونزمان خرج چندتا خانواده رو میشد داد و روغن حیوانی بهتراز روغن نباتی هست و....اعصاب پولادین میخواد .
    مخصوصاًدر اوج نوجوانی که انرژی توی تک تک سلولای آدم موج مکزیکی میزنه اما این جناب سرهنگ کمال همسایه دست راستی ما با همهء پیرمردا فرق میکرد .
    قبل از انقلاب ‫سرهنگ بود،نه ازاین سرهنگ قلابیا ها واقعاًسرهنگ بود تازه دکتر هم بود.دکتری که اوائل کارش به مناطق دوردست و روستاهای بدون امکانات میرفت و خدمت میکرد. یک پیرمردی بود که با وجود سن و سال زیاد هنوز سرحال و قبراق بنظر میرسید .ازلحنش خوشم میومد چون خیلی زیبا خاطراتشو بیان میکرد اما اخلاق گندی داشت.
    اونروز بعداز ظهر هم نشسته بود دم در و من مثل بچه های مودب شق و رق ایستاده بودم روبروش و با قیافه ای مشتاق به خاطراتش گوش میدادم ،خوب کسی که هم دکتر باشه وهم سرهنگ و اینچنین فن بیانی هم داشته باشه شنیدن حرفاش خارج از لطف نیست
    ‫حالا دروغ چرا هراز چندگاهی یواشکی به درخت پشت سرم که توی باغچهءمستطیلی و کوچیک جلوی در خونشون بود تکیه میدادم وتودلم دعا میکردم زودتر بابک بیاد و باهم بریم یللی تللی
    آقا کمال پیژامهء راه راه و گل وگشادی پاش بود و یک صندلی پلاستیکی هم آور ده بود دم در و روش لم داده بود و مدام از این در به اون در حرف میزد ،تودلم میگفتم بی انصاف حداقل نکرد یک صندلی دیگه بیاره منم بشینم
    ‫یک کاغذ بزرگی تو دستش بود و بامداد داشت نقشه میکشید کمی به عقب خم شد و دستشو برد پشت پایهءصندلی واز پشتش یک لیوان شربت آلبالوی خوشرنگ آورد بیرون و قلپ قلپ شروع کرد به خوردن .
    خیره شده بودم به گردن لاغر چروکیدش واستخون سیبک گلوش که باهرقلپ مثل آسانسور پایین و بالا میرفت و تودلم میگفتم ای کوفتت بشه صندلی که یکی آوردی حداقل شربت آلبالو رو که نمیمردی واسه منم بیاری .نگاه کن تورو خدا شدم نوکر دست به سینهءآقا .
    ‫همینجور که لیوان شربتو داشت بالا میکشید یه زیر چشی بهم نگاه کرد دوقلپ دیگه هم خورد و بعد یهو لیوانو آورد جلوم و باچشمای گشاد گفت ای بابا یادم رفت تعارف کنم ،دوباره مثل اینکه دلش نیومد و فکرکرد شاید تعارف اومد نیومد داشته باشه دوقلپ دیگه خورد و گفت بفرما یادم رفت برای تو هم بیارم.
    ‫تودلم گفتم:آره ارواح عمت اما لبخندی زدم و گفتم :نه ممنون من از شربت زیاد خوشم نمیاد .همونطور که لیوانو میبرد دم دهنش تا بقیهءشربتو بخوره بانگاهش سرتا پامو برانداز کرد ،مثل اینکه اونم تو دلش گفت:آره ارواح عمت
    ‫برای اینکه حرفی زده باشم گفتم آقا کمال این...
    ‫سریع لیوانو آورد پایین وخیلی خشک و محکم گفت دکتر ...یا سرهنگ,, حالا لازم نیست بگی جناب
    ‫هول شدم گفتم ببخشید جناب سرهنگ،،،
    ‫گفت:دکتر هم میتونی بگی
    ‫برای اینکه جو رو عوض کنم چشاموگشاد کردم وگفتم ولی این خیلی کار بزرگیه که آدم هم دکتر باشه و هم سرهنگ
    ‫آخرین قطرات شربت آلبالورو هم قورت داد و درحالی که لیوانو میذاشت پشت صندلیش سرشو بعلامت تأیید تکون داد و گفت آره ،اونم دکتر باشی و بری تو اون جاهای دورافتاده ،جاهایی که اصلا مردمش تاحالا دکتر ندیدن اونم تو اونزمان
    ‫سرمو بعنوان تایید تکون دادم یهو پقّی خندید و گفت
    ‫توی یکی از دهاتای دورافتادهءبلوچستان خدمت میکردم ،مردمش پول نداشتن ،یه وضعیتی بود که نگو ،هرکی واسه ویزیت میومد بجای حق ویزیت یا مرغ و خروس و تخم مرغ میاورد یا غذا .یه روز یه پیر مردی اومد برای معالجه یک دیگ بزرگیم آورده بود باخودش منم دلم از گشنگی داشت ضعف میرفت روی قابلمه نون داغ محلی تا کرده بود بهش گفتم اول بذارببینم توش چیه بعد معالجت میکنم در قابلمه رو باز کردم دیدم عطر کوفته برنجی مستم کرد توش پر کوفته بود با یه وجب روغن ....آقا کمال شروع کرد به خندیدن
    ‫من گیج شده بودم نمیدونستم چیه این ماجرا خنده داره ؟ادامه داد
    ‫خواستم زود معاینش کنم و ردش کنم تا غذارو بلمبونم .معاینش که کردم گفتم پدرجان برو آبادی یا شهرنزدیک آزمایش بیرون روی انجام بده تا هفتهءدیگه جوابشو بیار تا بگم چیکار باید بکنی ....دوباره خندید و ادامه داد
    ‫پیرمرده هاج و واج نگام کرد و پرسید :جناب حکیم این که گفتی کیه؟گفتم کسی نیس آزمایشه ،آزمایش مدفوع و ادرار .دوباره یارو پرسید .خوب همین چیه؟یعنی چی؟کلافه شدم گفتم پدر جان یعنی برو برین آزمایش بده بعد یک هفته بیا جوابش ببینم چیه
    ‫پیرمرده رفت و منم افتادم بجون قابلمه کوفته و حالا نخور کی بخور .هفتهءبعد دوباره اومد با یه دیگ بزرگتر .بالبخند گفتم پدر جون قابلمتو که دفعهء‌پیش آوردی شستم موقع رفتن بهت میدم .اونم با زحمت قابلمه ای که تو دستش بودو گذاشت رومیز و گفت حکیم جان اینو احتیاج نیست پس بدی .دلم از گرسنگی به قاروقور افتاده بود دوباره گفتم بذار بوش کنم ببینم چیه بعد میریم سراغ معالجت
    ،پیرمرده پرسید بوش کنی جناب حکیم؟
    در حالیکه پارچه ایکه سفت دور قابلمه پیچیده بودو باز میکردم گفتم آره هنوز مزهءکوفته ای که برام آورده بودی زیر دندونمه .بعد درقابلمهرو باز کردمو کلّمو بردم که نفس عمیقی بکشم که,,, واه واه چشت روز بد نبینه دیدم قابلمه پر انه
    ‫بازم خندید و ادامه داد :دادزدم و پرسیدم این چیه دیگه؟گفت جناب حکیم مگه نگفتی برو یه هفته برین بیار آزمایشش کنم ؟

    حالم بهم خورد .داشت استفراغم میگرفت برای اینکه حرفو عوض کنم گفتم جناب سرهنگ این کاغذ و مداد چیه؟دارید طرح میکشید گفت:
    ‫−این؟
    ‫−بله
    ‫خندهءکوتاهی کرد و گفت:این حاج آقا شفایی دیروز توی یک جلسه ای به آقا رحیم گفته چون این خونه ای که این عرب عوضی میخواد بالا بکشش صاحبی نداره و هیچکسی هم ادعایی سرش نداره و از طرف دیگه این مرتیکه عربه مفتخور باپولی که داره امکان داره با پارتی بازی بچنگش بیاره باید هرچه سریعتر اقدام کنیم و از فرمانداری تقاضا کنیم که خونه رو ببخشش به اهل محل .ماها هم که انقدر زیادیم که اگه خونه رو تقسیم بخوان بکنن چیزی بهمون نمیرسه .قرار گذاشتیم هر کس یه پیشنهادی بده و ساختمونو بکنیم مثلا کتابخونه ای چیزی و یکی از اهالی محل هم بشه رئیس .
    ‫بعد بادی به غبغب انداخت وگفت:میدونین که من اهل دردسر نیستم که خودمو قاطی این ماجرا ها کنم اما از روی دلسوزی واسه شما جووناس که دوست دارم کمک کنم و الانم دارم طرح توی ساختمونو میکشم برای یه کتااابخونه اییی کهههه....
    ‫صداش شلتر و شلتر شد وقلمی که داشت روی کاغذ میکشید متوقف شد و بعد به کلی صداش قطع شد .باتعجب نگاهش کردم ناگهان دیدم یه چیزی زیر کاغذ داره بالا و بالاتر میاد و کاغذو بالا میاره به صورتش نگاه کردم و دیدم محو تماشای انتهای خیابون شده .آهسته برگشتم و دیدم بله .انجیر خانوم داره میاد و آقا کمال ...ببخشید دکتر کمال محو تماشای ایشون شده
    ‫تودلم گفتم دمت گرم تو این سن و سال چه قدرت جنسیه توپی داری،انگار مثل جوونیاش که توی ارتش بوده چه خبردار هم ایستاده .کاغذ با نزدیک شدن انجیر بالاتر و بالاتر میومد .من که خطکش نداشتم همراهم اما همینجوری تخمین زدم که شاید ۱۷−۱۸ سانتیمترری بالا اومد انجیر برخلاف همیشه بدون قر و اطوار از جلومون رد شد و جناب سرهنگ حالا داشت از نمای عقب براندازش میکرد منم سرمو برگردوندم وبا لبخندی موزیانه به کاغذی که اومده بود نگاه کردم و تودلم گفتم آخیش سوژهءخندهءامروزمون دراومد .صبرکن کامران و کیومرثو ببینم .
    ‫ناگهان دیدم کاغذ بسرعت اومد پایین به سرهنگ نگاه کردم دیدم اخم کرده و الکی داره تظاهر میکنه که داره چیزی مینویسه .برگشتم ببینم چه خبره دیدم آقا مراد داره با عجله میاد .باخودم گفتم حتما اینودید که به این سرعت کاغذ خوابید.
    ‫مرداد نزدیکمون که رسید یه صدایی از خودش در آورد مثل صدای گاو .معلوم نبود سلام کرده یا چیزی دیگه گفته .اما جناب سرهنگ با اخم سرشو برده بود توکاغذ و وانمود میکرد مشغوله .مراد از جلومون رد شد .موقع رفتنش براندازش کردم بین نمای عقب مراد و نمای عقب انجیر تفاوتش درست مثل تفاوت نمای عقب لامبورگینی بود و ژیان ....شاید هم فرقون اما من خاطراتم با این نما رو بیشتر دوست داشتم تا نمای انجیر همینجوری میرفت و باسنشو میخاروند .الان که به اون خاطراتم رجوع میکنم بعضی وقتها بهش حسودیم میشه.هیچکسی رو ندیدم مثل اون انقدر بی خیال و بیتفاوت باشه
    ‫−این مرتیکه هم بزودی گورشو گم میکنه ،هم این هم اون سوسمارخور کثافت
    ‫صدای جناب سرهنگ بود که رشتهء افکارمو پاره کرد سریع رومو برگردوندم ادامه داد:به این اهالی پنجم شرقی هم رو ندید انقدر .نذارید بیان اینور
    ‫پرسیدم :چرا ماکه دیگه باهاشون مشکلی نداریم ؟تودلم ادامه دادم:از وقی روابطمون باهاشون حسنه شده تعداد پارتیهای شبانه و دخترا بیشتر شده مگه مریضی باز دعوا راه بندازی ؟
    ‫با عصانیت گفت:پسر تو هنوز وارد جامعه نشدی تا گرگهارو بشناسی .حاج آقا شفایی میگفت ادعا کردن که چون خیابون پنجمه پس ماهم باید توش نفع داشته باشیم
    ‫بعد در حالیکه دوباره به عقب خم میشد دستشو برد پشت پایهءصندلیشو یک بشقاب که توش خیار و پرتغال بودو آورد بیرون و زیر لب گفت:آره جون خانجونشون فکر کردن
    ‫تودلم گفتم ای کفتت بشه دلم ضعف رفت الان همشو میخوره آخرش میگه ببخشید یادم رفت تعارف کنم .یهوصدای بابک رو از پشت سرم شنیدم که با سرهنگ سلام علیک میکرد برگشتم .با عجله پرسیدم کجایی دیرمون شد بعد به سرهنگ گفتم قربان اجازه مرخصی میدید؟
    ‫درحالیکه پرتغالو پوست میکند گفت آره پسرم برو خیر پیش
    ‫رفتم پیش بابک .آهسته پرسید کجا دیر میشه؟
    ‫منم زیر لبی گفتم صداشو در نیار مخمو خورد ،تورو بهانه کردم که از دستش در برم .
    بابک گفت:بگی نگی میخواسم بیام دنبال تو وکامران چون خونه کسی نیست به کیومرث و داداشش هم گفتم بیان
    ‫−فعلا بریم ساندویچی
    ‫−ساندویچی چیه میریم خونهءما یه چیزی میزنیم تورگ
    ‫−نه تا اون موقع طاقت نمیارم انقدر این جناب سرهنگ خورد که دلم ضعف رفت
    ‫یهوصدای سرهنگو شنیدم که داشت از دور صدام میکرد .فکر کردم کارم داره به بابک گفتم تو بمون اینجا من ببینم چی میگه
    ‫دویدم رفتم نزدیکش دیدم از دور میگه راستی تعارف نکردم میوه بخوری .سرجام میخکوب شدم باحالی گرفته لبخند زورکی زدم و به بشقاب خالیش نگاه کردم و گفتم ممنون جناب سرهنگ ایشالا دفعهءبعد و تو دلم گفتم آره ارواح عمت احتمالا اونم تو دلش گفت آره ارواح عمت
    ‫در حالی که زیر لب غرغرمیکردم برگشتم پیش بابک .ازم پرسید چی میگفت ؟هیچی بابا بریم
    ‫−راستی داشتم میمدم توراه انجیرو دیدم
    ‫−آره منم دیدمش .
    ‫یهووسط خیابون شروع کرد مثل انجیر باقر راه رفتن .باتشر گفتم:اِ!!این چه کاریه میکنی ؟ مردم میبیننمون .
    ‫بزرگترین اشتباه این بود که به بابک بگی کاریو انجام نده چون برعکس بیشتر انجامش میداد .
    ‫بر قردادنش اضافه کرد و صداشو که در این کار مهارت هم داشت عین صدای زنها نازک کرد و گفت عزیزم دوسم نداری؟
    ‫پریدم دستشو سفت گرفتم و باعصبانیت گفتم احمق نکن دیگه میبیننمون آبرومون میره تو چقدر گاوی آخه
    ‫دوباره با عشوه گفت عزیزم قند عسلم بامن مهربون باش
    ‫−کوووفت کره خر بسه
    ‫− جون فدات شم دلت میاد انجیرو از خودت برنجونی ؟
    ‫−نکن جون مادرت نکن
    ‫−من که عاشقتم ،قلبمو نشکن بعداز مراد تو عشقمی
    ‫−تورو خاک مرده هات بسه تموم کن آبرومون رفت
    ‫خلاصه نه فحش بهش کارگربود نه التماس .حتی نمیتونستم راهمو کج کنم برم طرف دیگه .مدام خودشو بهم میچسبوند و با اون هیکل گندش ادای انجیرو درمیاورد و عشوه میومد
    ‫ناگهان دیدیم سر خیابون صدای داد و بیداد میاد خوب دقت کردم دیدم انگار دعواشده به بابک گفتم
    ‫کره خر بسه ببین مثل اینکه سرخیابون دعواس بدو بریم ببینیم چه خبره
    ‫واه واه واه سرخیابون برخلاف قبل که جوونای پنجم شرقی و غربی به جون هم می افتادند اینباربزرگ ‫های محل کتک وکتک کاری راه انداخته بودن .سر چی؟ ....اونطرف خیابون کیومرث رودیدم ،صداش کردم تا چشمش به ماافتاد دوید بالبخند اومد و گفت بیا بشین کتک کاری آقایونو سیاحت کن
    ‫− چرا ،چیشده
    ‫در حالی که میخندید گفت اول آقا ناصر با یکی از این خیابون پنجمیا تو مغازهء کریم آقا دعواش میشه بعدهم رفتن واسه هم یار جمع کردن و کتک و کتک کاری.بعد دوباره هر هر خندید و گفت عشق جوونی زده به سرشون
    ‫پرسیدم سر چی دعواشون شده ؟
    ‫سر خونهءارواح میگن دیگه پنجم شرقیا حق ندارن بیان اینور
    ‫بابک با بی حوصلگی گفت بیا بریم بابا بذار بزنن سر و کلهءهمدیگه تا جونشون درآد بریم
    ‫گفتم تازه صلح شده بود ونونمون توروغن بودا ببین سر یه خونهء خرابه چه الم شنگه ای راه میندازن .انجیر و مراد هم که فهمیدی آزاد شدن
    ‫کیومرث با پوزخند گفت:مگه دفعهءاوله که میگیرنشون؟تا حاجیو دارن غم ندارن یکی تریاکشو میرسونه یکی هم عشق و حالشو
    ‫ایستاده بودیم کنار خیابون و کتک کاری بزرگترای محل رو تماشا میکردیم و بابک مدام غر میزد که بریم خونشون
    ‫یکی مشت... یکی لگد... یکی فحش... باورکردنی نبود که ببزرگترای دوتا محل اینجوری بجون هم بیفتن .تا اینجای کار مو لای درز نقشهءحاج آقا شفایی نمیرفت
    Last edited by -[PUBLISHER]-; 03-20-2011 at 12:21 AM.
    Reply With Quote Reply With Quote #15  


 
+ Reply to Thread
Page 1 of 6 1 2 3 4 5 ... LastLast

Thread Information

Users Browsing this Thread

There are currently 1 users browsing this thread. (0 members and 1 guests)

     

Tags for this Thread

Bookmarks

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts