درازکشیدن توی پشه بند زیرآسمون پر ستاره هم حالی داره ها مخصوصا نه پشه مزاحمی ،نه بچهءتخم جنّی ....هیچ چیز....هیچ چیز و هیچکسی نیست جز من خیال دلبری شیرین بنام سمیرا .
آخ که چه لذتی میده وقتی یه نمه نسیم خنک میوزه و لحافو دور خودت بپیچی وبری زیرش و تو فکر معشوقت در هفت آسمون سیرکنی به به به .بقول شاعر آسمان صاف و شب آرام ،بخت خندان وزمان رام .
خیلی وقت بود در چنین آرامشی نبودم انگار سوار بربلمی طلایی همراه باسمیرابرروی رودخانه ای آرام شناوریم دست دردست هم به آسمان خیره شدیم .کنار بلم دوتا قو مارو همراهی میکنند وکنار رود شوهرعمهءعشقم ته دیگ عدسپلو دریکدست و پارچهءحریری در دست دیگه باما بدرود میکنه وبا چشمانی اشک آلود وفشاری که تمام وجودشو فراگرفته با باد دلنواز شکمش موسیقی یاور همیشه مؤمنو میسراید .
آخ که حتی روح حاجی انکش....چیز حاج آقا مرتضوی هم انگار بیخیال من شده بود نه عذاب وجدانی نه هیچ خیالی برام نبود اگه روزی با عشقم به اولین آشیانهءزندگی مشترکمون میرفتیم حتماً برای جبران گذشته میگفتم پسرش بیاد چاهمونو خالی کنه .
شبی روی بلم با عشق خویشم
همه عشق ومحبت گشته کیشم
شوهر عمش بگوزی بدرقم کرد
حاجی انکش شده مأمور جیشم
گاهی در زیر آسمان پر ستاره به همین افکار رنگ و بوی هندی میبخشیدم کار زیادی نمیبرد فقط موزیک شوهرعمش از پاپ ایرانی تبدیل میشد به پاپ هندی
سمیرا در بلم بنشسته هاهی
دلم چون مرغکی پر بسته هاهی
شوهر عمش کنار حاجی انکش
یکی گوزو یکی لب بسته هاهی
گه گداری هم از اونجا که انگلیسیم هم فول بود ودر حد کریس دبرگ مثل بلبل انگلیسی حرف میزدم و باهر آهنگش میرفتم تو رویای خودم
کام آن بِیبی ،ببین هارتم شده چاک
زِآیزَم میکنم ،مای اشک را پاک
اگر که ،اِنی وان ،مِیک یو غضبناک
شوم من انگری ،خوارش شود فاک
ببخشید ازاین شعر آخرم وکلمه ای که در آخرن مصرع استفاده شد.میدونید شاید قبل از اینکه این شعر آخریو بنویسم باید احساسمو براتون عنوان میکردم ،که درعین اینکه درفضای رمانتیک هندی ،انگلیسی بسر میبردم گه گداری هم گریزی به فیلمهای فارسی میزدم وخودمو برای کتک کاری ساختگی که قرار بود آرتیستش باشم آماده میکردم
،برای همین گاهی حالم از وضعیت رمانتیک به اکشن و از فیلم هندی به فیلم فارسی غلیظ و کلاه مخملگونه تبدیل میشد . یادمه اونشب خودمو توی کت شلوار مشکی و پیراهن سفید باکلاه ملک مطیعی تصور میکردم و یکتنه میزدم به قلب سپاه دشمن .تودلم داد میزدم آآآآآآآی نفس کش و یک غلت میزدم توی رختخواب ومشتاموگره میکردم ،از اینجا ببعدصحنهء کتک کاری تبدیل میشد به هندی یک مشت میزدم طرف پرت میشد طبقهءدوم ساختمون منم با یک پرش میرفتم بالا پشتبوم و دوباره مشغول کتک زدنش میشدم و همینجوری که خوابونده بودمش زمینو میزدمش صدای جیغی میشنیدم برمیگشتم میدیدم سه تا گردن کلفت دارن دست سمیرارو میکشن و میخوان ببرنش توی ماشین منم داد میزدم :نِهییییییییییییو با یک شیرجه از بالا پشت بوم میپریدم روی سقف ماشین و....از اینجا ببعد تبدیل میشد به فیلم بوروسلی و جکی چان اووووووهااااا وووووهی ....یکهو صدای پدرمو میشنیدم که صدام میکرد ومیگفت :چه خبره اون بالا ؟تازه فهمیدم از بس مشت ولگد زدم همه رو از خواب بیدار کردم.ساکت میشدم ...دیگه مهم نبود چون همه رو حسابی زده بودمو از اینجا ببعد دوباره با معشوقهءجاودانم توی یک صحرای سرسبز و پر از گل که فقط یک درخت وسطش بود میدویدیم و دوتایی آواز میخوندیم و دور درخت میچرخیدیم
نگار من مثال یک پری هه
بسی شیرین هه یکقدری ملیحه
نه شوهر عمه اش گوزش مهم هه
نه وجدانم پِیِ حاجی انی هه
با این افکار توی پشه بند وزیر لحاف گرم بخوابی شیرین رفتم
............................................... .............................
آی ،آی ،آی،هرچی شب گذشته درآرامش ولذت بودم ،صبح به این زودی توی صف یه لنگ پا ایستادن وبه سخنرانی اول صبح مدیر گوش دادن چه عذابی داره ،همه چشماشون پُف کرده و خمار از خوابی شیرین پریده باید ساکت می ایستادیم و گوش به سخنان گُه هر بار این مرتیکه گوش میدادیم وهر سه دقیقه یه بار تکبیر میگفتیم و بعدهم باشعاری دشمن شکن خوارمادر شرق و غرب عالمو بهم میدوختیم و باحالتی خواب آلود برای آمریکا وانگلیس واسرائیل و شوروی خط ونشون میکشیدیم که پدر همتونو در میاریم
،البته به روابط خارجی دولت هم بستگی داشت ،گاهی فرانسه وکاناداهم خوارمادرشون به ما پیش کش میشد که از خجالتشون دربیایم .باخودم فکرمیکردم اگه بجای این زرزرا میذاشتن نیم ساعت بیشتر بخوابیم نه خواهر مادر دولتها وملتهای بیگانه آسیب میدید نه ما سر صف جرواجر میشدیم.
همچین برای ابرقدرتهای شرق وغرب خط ونشون میکشید و مخاطب قرارشون میداد وتهدیدشون میکرد که انگار همشون توی کاخشون نشستن ودارن ازتلویزیون سخنرانی آقامدیر مارو گوش میدن وبیدبیبد میلرزن.واو همچنان سلحشورانه خوارمادر آنهارا بهم میدوزد
توصف ایستاده ام نالان وخسته
مدیر ما کمربرقتل بسته
نه امریکا ،نه اسرائیل خوارش
ز زیر چرخ خیاطیش،رسته
بعد از زرزر های آقا مدیر و رضایت دادن ایشون وارد کلاس شدیم وکلاسورهارو پرت کردیم روی میزا وبا بیحوصلگی نشستیم به انتظار معلم ،اَاَاَاَه ،این قسمت دیگه از همه افتضاح تر بود اول صبح که ناشتاوصبحونه نخورده با دلی که ضعف میره نشستی
یکهو یکی آروغ میزنه وبوی چایی شیرین ترشیده فضارو میگیره وفحش بقیس که با داد وبیداد هوامیره وناگهان از مکانی نامعلوم بوی گندی میپیچید و همه از اینسوی کلاس به اونسو پناهنده میشدن و پنجره رو چارطاق باز میکردن و سرپدر شخص ناشناسو مورد لطف وتفقد قرارمیدادند.
زنگ اول انشا
نه علم بهتر نه ثروت ای نگارم
به تعطیلات تابستان چه کارم؟
بیا ای نازنینم ای سمیرا
که پشت شوهر عمت را بخارم
زنگ دوم عربی
صباح الخیر جانا یا سمیرا
بسی اِنتَ حَبیبی یا سمیرا
به زوج العَمّهِ ،معدِالانفِجاری
حاجی مدفوع کش ماذا سمیرا؟
زنگ سوم تعلیمات دینی
..................................
واما راویان اخبار وطوطیان شکرشکن روایت کنند که روزی زنی بهمراه پسری در بیابان بسوی مقصدی میرفتند که بناگاه حرامیان راه برآنان بسته وپسر را دمرو وزن را طاقباز بر زمین افکندندی و به ایشان بسی تجاوز نمودندی .در حین تجاوز زن رو به پسر کردندی وگفتندی که ای پسر چهرهءایشان بخاطر بسپار که چون از این بلا برهیم نزد قاضی رفته وپدر ایشان درخواهیم آوردندی...پسر که از درد بخود میپیچیدندی رو به آن بانو کرد ندی و محترمانه چنین پاسخ دادنی:آخه زنیکه من که پشتم به ایناس تو طاقبازی و چشم تو چشمشون داری و باید بشناسیشون نه من،نکنه از لذت چشات بستس و حال من بدبختو نمیفهمی!!!؟؟؟
حالا چیشد که این قصهءقدیمی یادم اومد!؟الآن خدمتتون عرض میکنم.دراونزمان کرج یه نماینده زورکی تو مجلس داشت بنام ...اسمش یادم نیست اما فامیلیش شرع پسند بود.بله این آقای شرع پسند یکبار رفته بود تومجلس گفته بود بابا این آب کرجو چرا میدید به قم؟ما خودمون در روز ۴ساعت آب نداریم حالاهم که شما آب کرجو انتقال دادید به قم بی آبی شده هشت ساعت.همین ..باور بفرمایید همین...خلاصه نمایندگان مجلس هم ایشونو با یک تیپاانداختن از مجلس بیرون و شب هم ریختن خونهءبدبخت و یه راست فرستادنش زندان.حالا شاید بپرسید ای بابا بماچه؟این چه ربطی به داستان داره؟
اتفاقاًحرف منم درست همینه.هیچ ربطی به داستان ما نداره اما هرجوربود قرار بود ربط پیدا کنه چون معلم دینی ما اونروز باچهره ای برافروخته یه جوری که انگار ماها این آقای شرع پسندو بردیم گذاشتیمش تومجلس ،سرکلاس مدام عربده میزد و میگفت :تا کی میخواین خام وساده لوح باشید این مرتیکهءبی ایمان اسلامو هدف گرفته.نمیبینید دست امریکا و اسرائیل از آستینش بیرون اومده و تیشه برداشته به ریشهءنظام بزنه؟چرا کورید ؟چرا نمیبینید؟
اون داستانکی که بالا عنوان کردم بخاطر همین بود ،آخه کی جرأت داشت مثل اون پسره که بزنه اون حرفو زد برگرده به این آقا بگه:مرتیکه ما۱۶سالمونه و رأی نمیتونیم بدیم(اونموقع ها ۱۸ سال بایدمیداشتیدتارأی بتونیدبدید)دوماًاز حکومت شما فقط درد هست که نصیب مامیشه واز اونجا که پشتمون بهتونه کسیو نمیشناسیم ،شماها چشم تو چشم هم دارید وهمدیگرو میشناسید چرا یقهءمارو گرفتید؟از همه مهمتر چه آقای شرع پسندو چه این معلم مشنگ هرکدومشون منوباسمیرا میدیدند روزگارم سیاه بود پس بهترین نتیجهءاخلاقی که اون زمان گرفتم وتا امروز هم این نتیجه برام مفید بوده این بود که:...لقِّ همشون(بجای سه نقطه واردید که چه کلمه ای جایگزین کنید؟)
سرتونو درد نیارم با زجری وصف نشدنی یکساعت ونیم چرندیات آقارو تحمل کردم تا زنگ بخوره و بهمراه کیومرث نقشهءنبرد از پیش ساخته با دشمن فرضی رو طراحی کنیم
............................................... .................
با چشمای از حدقه دراومده از کیومرث پرسیدم:اینا کین دیگه؟بابا تابلو میشیم میفهمه دروغکیه داستان.این بابا سه برابر هیکل منو داره یه چک بزنه دوهفته بستری میشم تو بیمارستان .حالا چرا چهارنفر آوردی
−ببین الاغ جون اولاًاگه با همسن وسال خودت وهم هیکل خودت دعواکنی میگن لاتبازی درآورده وبچه عوضیه ،تازه شاهکارنکردی اگه بزنیش اما وقتی با یکی که چهارسال از خودت بزرگتره و همچین هیکلی داره کتک کاری کنی عشقت میگه ایول
عاشقم یلیه واسه خودش وهمه هم خوششون میاد
بابا عزیز من این هیکل که من میبینم با ماشین بزنی بهش هیچیش نمیشه من چجوری ....
−تو مشتتو ول کن اون الکی میخوابه
به فاصلهءبیست متر اونورتراز ما ۴نفر گردن کلفت ایستاده بودند وباهم حرف میزدن.از نظر قد وهیکل کوچیکترینشون سه برابر من بود .من اصلاًفکرشم نمیکردم که باید بعداز ظهر با یه همچین غولهایی فیلم فارسی بسازم.توهمین فکرا بهت زده بودم که کومرث زد بپهلوم وگفت :بابا اینا بهشون گفتم چیکار کنن توهم که خودتو چراانقدر دسته کم میگیری اون ضربه ای که به اسد زدی خوابید یادت رفته؟
راستشو بخواید یهروز همین کیومرث اینا با یک عده ای تو همون گودال کنار مدرسه دعواداشتن میکردن .اون گروه هم گردن کلفتشون همین اسد بود ،منم توکلاس یهکم فس فس کرده بودمو با یکی دوتا از بچه ها حرف زده بودم ،سرهمین از جمعیت عقب افتاده بودم.دویدم خودمو برسونم به گودال که پشتم دیدم ناظممون که نمیدونم از کجا بوبرده بود قراره بیرون کتک کاری بشه ولی نمیدونست کجا شروع کرد به دادوبیداد و هرکیو میدید صداش میزد بیاد پیشش .سرهمین منم سرعتمو زیادکردم که هرچه سریعتر برسم به گودال وندابدم که جمع کنید الآنه که سرو کلهءناظم پیدا بشه .باسرعت مثل برق و باددویدم ،دم گودال رسیده بودم که پام خورد به سنگ وبرای اینکه نیفتم زانوی شلوارم پاره نشه شیرجهزدم جلو توی گودال از قضا با همون سرعت ،وسط کتک کاری آقایون محکم خوردم به اسد که ۵متر اونورتر خورد زمین و جنگ مغلوبه شد و باشنیدن عربدهءناظم همه در رفتند و از اونروز همه منو فاتح این دعوا میدونستن.منم که توفیقی اجباری نصیبم شده بود صداشو در نیاوردم.
اونروز هم که روم نمیشد به کیومرث بگم بابا اسدو من نزدم اتفاقی خوردم بهش.مجبور شدم الکی سری بجنبونم و حرفشوتأیید کنم .
پرسیدم :حالا اینا کی هستند؟
− رفیقای مهردادن راستی فردا تامیتونی پول بیار اون لباس مشکیه میاد ازدم پارک سیزدهم با ماشین میبرمون رستوران(مهرداد برادر کیومرث بود و اکثراًباهم گل کوچیک بازی میکردیم)
−میبرمون؟
−آره دیگه من و تو وسمیرا و شهلا رو .پول رستورانو هم بیاریا منفردا دست تو جیبم نمیکنم
خندیدمو گفتم اگه منم که جلوی دختره ازت میگیرم ،نداشته باشی سه میشی پس سعی نکن منو بتیغی جیگر ،مثل آدم دونگتو بیار .
−مرده شورتو ببرن که خیرت نمیرسه .بشکنه این دست که نمک نداره .بعداز ظهر ساعت ۵ اینامیان سر خیابون باید انقدر صبرکنیم تا واسه نونگرفتنی،خریدی،چیزی بیاد بیرون
............................................... ............
از ساعت۵ تا هفت ونیم ایستاده بودیم سرخیابون دیگه علف زیر پامون سبز داشت میشد منم فقط تو این دوساعت ونیم یه چشمم به خیابون پنجم شرقی بود وچشم دیگم به هیکل این ۴نفر که یکی از دیگری نخراشیده تربود.بافاصلهءده متر اونطرفتر ایستاده بودن.یهنگاهی بطنز بمن میکردن وپچ پچ میخندیدند .یکیشون که رسماًهیکلش عین اون سرخپوسته توی فیلم دیوانه از قفس پرید بود.از طرفی هم دل تو دلم نبود که نکنه سمیرا نیاد و برنامه بیفته واسه روز بعدکه یکهو کیومرث گفت اومد،اومد
بهشون اشاره کرد که دختره اینه ومنتظر شدیم تا در برگشت عملیاتو انجام بدیم
............................................... .....
کنون چون رستم دستان بیایم
واسه اون نوگل بستان بیایم
مثال شعبون خان استخوانی
توی فیلم هزاردستان بیایم
از مغازهءبهرام اومد بیرون جمال با اون چهرهءمنحوسش خنده برلب اومد دم درمغازه ایستاد .میخواستم خرخرشو بجوم اما گفتم نبینم بهتره وگرنه گند میخوره .کیومرث گفت برو زود باش ،رفتن تو خیابون .تمام افکار هندی فارسیمو قاطی کردمو یه کتی رفتم پشت سرشون دیدم پشت سر سمیران عربده زدم آآآآآآآآآآآآی بیناموس یه پا جلو یه پا عقب دستامم به اندازه ای که سه تا هندونه جابگیره از هم باز کردم و سرمو به چپ و راست بردم تاقولنج گردنمو بشکنم.هر چهارتا برگشتن وسمیرا بدو بدو رفت درخونشون و از کنار در داشت یواشکی دید میزد .تا دیدم سمیرا داره میبینم دیگه ترسم ریخت وشدم ملک مطیعی دوباره عربده زدم :جیگرشو در میارم کسی بخواد دنبال دخترای مردم بیفته .بیابینم بیا خشتکتو.....
ناگهان یک صدای شتلرق همراه باسوزشی که به خُنکی میگرایید مجبورم کرد به عقب برگردم .
−پسرهءعوضی اومدی اینجا نسق بگیری واسه ما؟
دیدم یکی از اهالی محل هجوم آورده طرفم.فکراینجاشو نکرده بودم تابرگشتم یکی هم گذاشت تخت سینم .
حالا چه خاکی بسرم بریزم ؟به این کیومرث گاو گفتما ولی گفت نه ببینن باکس دیگه ای دعواداری خودشونو قاطی نمیکنن .ای خدا سمیراهم لابد داره میبینه...
همهءاین اتفاقات از پس گردنی تا هول دادن و این افکارمن در چند ثانیه بیشتر طول نکشید اومد که بعداز هول دادن چکو بزنه با کله رفتم تو صورتش و مشت ولگد ی بود که به هم میزدیم .چشمتون روز بد نبینه عین مور و ملخ از در و دیوار ریختن .کیومرث هم که ازدور دیده بود چی شده بادوسه تا از بچه محلاپرید وسط و هر قسمت از اعضای بدن مارو یکی میکشید منم یقه یارورو گرفته بودم و همدیگرو با مشت میزدیم .
از یکطرف ما میخواستیم اونارو بکشیم سر خیابون تابچه محلامون ببینن وبیان کمک از طرف دیگه اون که مارو در اقلیت دیده بودن میکشیدنمون تا ببرنمون ته خیابونشون تاهمونجا حالمونو جا بیارن .
بزن بزنی بود خلاصه اون چهارتا که قرار بود من باهاشون دعواکنم هم که دیدن اگه بدادمون نرسن زیر دست وپای این جمعیت له میشیم پریدن و اومدن کمک و بزن بزنو کشیدیم به بولوار بین خیابون پنجم شرقی وغربی .واای وای چه دعوایی بود بچه محلامون فهمیدن ریختن از اونور وسط دعوا .کل بولوار بسته شد ومن فقط با اون بابایی که زده بود پس کلّم همچنان مشغول بزن بزن بودم که ماشین کمیته رسید و با بوق و عربده همه رو از هم جدا کرد و هر کدوم بطرف خیابونمون رفتیم ولی همه میدونستیم این آغاز داستانه و تازه جنگ بین این دوخیابون شروع شده و دیر یازود بشکلی فجیعتر بوقوع خواهد پیوست
اسیر عشق بی طالع شدم من
سمیرا پیش تو ضایع شدم من
گمانم بود مثل کوه هستم
ولی چون کوه یخ مایع شدم من
.....................................
نفس نفس زنان با لباسی پاره پوره برگشتیم تو محل .با حرس گفتم:دیدی گفتم اینا گاون ؟هی بگوکاری ندارن باهامون
−من چه میدونستم. اون مرتیکه از کجا پیداش شد؟ تازه بد نشد که دعوا با این جمعیت هنر میخواد
−هنر میخواد؟گوساله هنر میخواد؟ اون چهارتا که اومدن کمک اگه سمیرا دیده باشه میدونی چی میشه؟گند زدی بااون نقشت.
−تواون شلوغی اون چجوری میتونه ببینه تازه اگرهم دیده باشه فکر میکنه با گروه ما داشتن دعوا میکردن
دستامو گذاشتم روزانوهام و دلا شدم تا بهتر نفس بکشم.انگار از قفس شیر بیرون اومدم .از دست اون جمعیت سالم بیرون اومدن بقول کیومرث هنربود. کمرموراست کردموبا حالی غمگین از کیومرث پرسیدم:فکر میکنی فردا بیاد؟
−میاد من شهلارو میفرستم سراغش
−مگه شهلا میشناسش؟
−اوهوم
−زهر مارو اوهوم خوب اگه از اول گفته بودی که انقدر بدبختی نمیکشیدیم .حالا من چجوری با این لباس و سرووضع برم خونه؟
−بریم خونهءما،پدر مادرم نیستن .دست و صورتتو بشور بعد برو خونه
−جدی فکر میکنی فردا بیاد
−اوهوم
−کوفتو اوهوم
Bookmarks