یکشنبه پنجم اسفند 1358 ، روزنامه ی کیهان در خبر کوتاهی پائین صفحه ی نخستش ، از تشییع پیکر هنرمندی خبر داد ، که غریبانه در آن روزهای پرتپش چهره بر نقاب خاک کشید . متن این خبر کوتاه اما تکان دهنده را به نقل از روزنامه ی کیهان مرور میکنیم :
« مراسم خاکسپاری پرویز فنی زاده ، هنرمند تئاتر و سینما ، دیروز در بهشت زهرا برگزار شد . در این مراسم گروه کثیری از هنرمندان تئاتر و سینما و چهره های سرشناس ادب ایران شرکت داشتند و به هنگام خاکسپاری ، محمود دولت آبادی ، سخنرانی کوتاهی ایراد کرد . فنی زاده دو روز قبل ، بر اثر بیماری کزاز در 42 سالگی در بیمارستان ایرانمهر درگذشت . او یکی از بهترین بازیگران تئاتر و سینما بود که در بیش از 19 فیلم شرکت کرده بود و در مدت 20 سال فعالیت های تئاتری خود ، در 70 نمایشنامه بازی کرد . او پس از شرکت در دو سریال تلویزیونی « سلطان صاحبقران » و « دائی جان ناپلئون » ، به محبوبیت زیادی بین مردم دست یافت . این اواخر ، فنی زاده در یک فیلم سینمایی به نام « اعدامی » مشغول بازی بود که با مرگش ناتمام ماند . فنی زاده فارغ التحصیل دانشگاه هنرهای دراماتیک بود و از او دو دختر به نامهای هستی و دنیا ، به جای مانده است »
************************************************** *********
نام فنی زاده ، بیش از هر چیزی ، یادآور دو دستاورد مهم هنری تاریخ معاصر ماست : « رگبار » به کارگردانی بهرام بیضایی و سریال دائی جان ناپلئون به کارگردانی ناصر تقوایی . با این حال آیا نسبتی میان آقای حکمتی رگبار و مش قاسم دائی جان ناپلئون می توان برقرار ساخت ؟ میان معلم فرهیخته ای که بار رنج ها و افسوس هایش را بر دوش می کشد ، و نوکری که به تعبیر هوشنگ گلمکانی ، « اصیل ترین آدم آن باغ وحش انسانی است » ؟
شاید بتوان بهترین پاسخ را در نوشته های جداگانه ی دو منتقد قدیمی سینما بر این فیلم ها یافت . هوشنگ گلمکانی از شیفتگی اش به مش قاسم می نویسد ، و مسعود مهرابی ، خاطره ی شیرین آقای حکمتی را بیاد می آورد . کنار هم گذاردن این دو نوشته که هر یک از بازخوردهای احساسی نویسندگانش حکایت می کند ، دریغ از دست رفتن نابه هنگام هنرمندی بزرگ را همچنان زنده نگاه می دارد .
************************************************** *********
بخش هایی از نوشته ی هوشنگ گلمکانی درباره ی « مش قاسم » دائی جان ناپلئون :
- هر نسبت و اتهامی را می پذیرم تا ادعا کنم مش قاسم دائی جان ناپلئون ، بزرگترین ، کار شده ترین ، عمیق ترین و بخصوص جذاب ترین و شیرین ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت سینمایی است ( گرچه در یک سریال تلویزیونی ) که در همه ی عمرم دیده ام ؛ و او در میان انبوه شخصیت های دیگر این سریال که همه کم و بیش همین صفت ها برازنده شان است ، چنین درخششی دارد . با شنیدن هر جمله اش و دیدن هر حرکتش ، دلم می خواهد برای صدمین بار هم که شده ، از جا بلند شوم ، به سویش بروم ، ابتدا دستش را ببوسم و بعد صورتش را محکم چند تا ماچ کنم ( که با بوسیدن خیلی فرق دارد )
- مش قاسم شاید اصیل ترین آدم این باغ وحش انسانی است ، و البته او هم چندان آدم بی شیله پیله ای نیست ! اما کلک های کوچکش بیشتر در حد حرف می ماند و عمدتا بازتابی از رویاهای حقیرش هست . او که در زمان خدمت سربازی مصدر دائی جان بوده ، پس از بازنشستگی هم وظیفه ی نوکری را ادامه داده . آدم نوکر صفتی است که اما گاه و بی گاه به شکل ظریف و معصومانه – و در عین حال موذیانه ای – بعضی از اشتباه های ارباب را تصحیح می کند تا بدون کم کردن وزن و اعتبار و جایگاه دائی جان ، سهمی هم برای خودش در جنگهای ضد استعماری علیه « انگلیسای بی ناموس » در رکاب ارباب جنگاورش پیدا کند . و کار را به جایی می رساند که برای اثبات اهمیت خودش و این که انگلیسا به او هم نظر داشته اند و با او هم یک طوری ارتباط برقرار کرده اند تا به اربابش خیانت کند . از این طریق با تقاضای بخشش ، رویاهای دائی جان را نیز تائید می کند . از پیشینه اش فقط می دانیم که یک روستایی ست اهل غیاث آباد قم ( روی نقشه چنین جایی را پیدا نکردم ) و روی بقیه ی حرفهایش هم مثل دروغ های دائی جان ، نمی توان حساب کرد . او به جز مرحومانی کهدائی جان به عنوان شاهدان رشادت هایش نام می برد ، تنها شاهد زنده ی جان فشانی این سردار دروغین جنگهای کازرون و ممسنی است . رابطه ی مش قاسم و دائی جان به شکل گریزناپذیری رابطه ی دون کیشوت و سانچو پانزا ، و از حیث اجرا ، بده بستان های « حاجی » و « مبارک » در نمایش های سیاه بازی را به یاد می آورد .
- پرویز فنی زاده استعدادی نبوغ آمیز و تباه شده بود که « پنداری دووووو شد رفت هوا » ، و فقدانش حسرت همیشگی هنر نمایش این سرزمین خواهد ماند
************************************************** *********
بخش هایی از نوشته ی مسعود مهرابی درباره ی « آقای حکمتی » رگبار :
- چه جای حضور و جلوه ی شخصیتی چون « حکمتی » – نماد انسان مبشر دانش و دانایی – وقتی در حافظه ی جمعی ، « قیصر » و « علی بی غم » اسطوره هایی بی بدیل و خدشه ناپذیرند . « حکمتی ها » نه تنها بر پرده ی خیال انگیز سینما ، که در واقعیت جاری نیز ، مظلوم تاریخی اند . بازنمایی و پاسداشت آنها نه بخاطر زنده نگاه داشتن نام شان ، یا گذاشتن مرهمی بر زخم های مکررشان ، که ترغیب « عاشقان بی دل » است بر تداوم عاشقی ؛ هر چند شب شان ، دراز باشد .
- در این میان آقای حکمتی موهبتی است رهایی بخش که گویی از جهانی دیگر – جهانی منزه و رویایی – قدم به این وادی پر رنج و محنت گذاشته است . از نگاه اهالی فرودست محله ، او موجودی است که از آن « بالا » ها ( نه به معنای شمال شهر یا طبقه ی فرادستان ) آمده ؛ کسی که مثل هیچکس نیست . به رغم این باور ، زیبایی و ماندگاری کار بیضایی آنجاست که از چنین شخصیتی ، موجودی کاملا زمینی می سازد ؛ با همه ی قوت ها و ضعف هایش . او عاشق می شود ، می شکند ، کتک می خورد ، برمی خیزد ، مبارزه می کند ، شکست می خورد ، استوار می ماند ، و دست آخر مقهور شر نیروهای پنهان از انظار می شود .
- نمی دانم چرا هر وقت یاد آن دیزالو بی نظیر و تکان دهنده ی پایان رگبار می افتم ، بر خود می لرزم و این جمله ی مش قاسم ، در گوشم طنین بر می دارد : « … هی … تو ولایت ما یه یارو بود که یه وقتی عاشق یه دختر شد … دختره رو که شوهر دادن ، او هم همچی دود شد و … رفت هوا ! »
می دانم اقای حکمتی رگباری است که بر محله ی ما خواهد بارید.
![-[IranProud]-}](http://static.iranproud.com/images/v3/ip-top-logo.png)
















Bookmarks