• Login:
  • Register Forgot Username/Password
+ Reply to Thread
Page 1 of 5 1 2 3 4 5 LastLast
Results 1 to 15 of 64


  1. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    ‫قوزها وشقیقه ها ،شرت زن شهردار و خدمت اعراب به ایرانیان قسمت اول

    سلام علیکم
    ‫‫میگما،خدا پدر این عربهارو بیامرزه که اگه اینا نبودن ما همین نیمچه وطن دوستیمونو هم نداشتیم
    ‫.شوخی نیست جدی میگم
    ‫،باورکنید .
    ‫‫اگه دست من بود و قدرتی داشتم حتماًکاری میکردم که هر روز به یه بهانه ای بیان و به ما گیر بدن
    ‫.باور نمیکنید ؟
    ‫خوب اگه این عربا خلیج فارسو بهش خلیج عرب نمیگفتن شاید خیلی از ما امروزحتی نمیدونستیم خلیج فارس اصلاً کجاهست!!!؟؟؟امروزه ببرکت نفرتی که از اینا داریم رفتیمو تو هر سوراخ سمبه ای که شتر بابارش گم میشه گشتیم و اسنادیو بدست آوردیم که نشون میده خلیج همون خلیج فارسه نه خلیج عرب.
    ‫‫گاهی آرزو میکنم ای کاش ادعا میکردن فردوسی هم شاعر عربه بلکه دیگ تعصب ما بجوش میومد و یه نگاهی به شاهنامه مینداختیم .اونوقت ترد روزی یک صفحه از شاهنامه رو که من زده بودم حداقل مشتریش بیشتر از ده دوازده نفر میشد و با کمال خجالت نمیدیدیم که مراجعه کنندگاهن به مطالب سکسی و +۱۸ دهها برابر مراجعه کنندگان به شاهنامهءفردوسین .اصلا کاش هر روز یکی از مفاخر ایرانو که در گوشهءتاریخ ایران داره خاک میخوره رو میگفتن عربه.اونوقت بود که قدر داشته های خودمونو بهتر میدونستیم
    ‫‫−−−−−−−−−−−−−− −−−−−
    ‫در ‫طلافروشی چلچراغ که در بولوار شهرداری خیابون ۳۰۴ مهرشهر ،همراه کیومرث و سهراب ،برای دیدن یکی از دوستانم بنام سیاوش رفته بودیم.طلافروشی مطعلق به پدر سیاوش بود و وضعیتشون بزنم به تخته خیلی توپ بود ،پدرش مدام در کشورهای حاشیهءخلیج فارس در حال تجارت طلا و جواهر بود و چندتا طلا فروشی داشت که ادارهءاین یکیو سپرده بود به سیاوش .
    ‫کیومرث گرم صحبت با سیاوش بود و من گوشهءفروشگاه ایستاده بودم و سهراب هم که ما بخاطر اون اومده بودیم داشت طلاهارو براندازمیکرد تا بلکه بتونه یه گردنبندی ،انگشتری،چیزی واسه دوست دخترش که بزودی باهم نامزد میکردن پیداکنه که هم زیبا باشه و هم ارزون .با کلافگی گفتم:
    ‫‫−یکساعته اینجاییم ،انتخاب کن دیگه
    ‫‫−ببین این خیلی قشنگه،نه؟
    ‫‫−آره ،قیمتشم قشنگه ول کن اینارو ،یه چیزیو ببین که پولت برسه
    ‫‫−سیاوش اون گردنبندو بده قربون دستت
    ‫‫سیاوش گردنبندو از توی ویترین دراورد داد دستش وپرسید:
    ‫اینو میگی؟
    ‫‫−آره هم قیمتش خوبه هم قشنگه .
    ‫‫بعد دست کرد کیفشودراورد و درحالی که پولشو میشمرد با خنده و غرغر کنان گفت:
    ‫‫خوب شغلی دارینا ،هرمادرمرده ای که عاشق بشه میاد سراغ شما.شمام خوب میسلفینش .انصافا خوب پول پارو میکنین
    ‫‫منم گفتم :آره ،درست همونجور که مرده رو قبل از گذاشتن میبرن پیش مرده شور .عاشقارو هم قبل از ازدواج میارن پیش شماها ،یه جورایی مردشور دوران مجردی هستین
    ‫‫سیاوش خندید وگفت:اولاًچشمتون کور عاشق نشین.مگه ما اجبارتون کردیم ؟دوماً طلا فقط مخصوص عاشقا نیست ،گاهی برای رشوه،سیاست وحقه بازی هم میان طلا میخرن .میگی نه؟اینوببین....
    ‫‫دست کرد از زیر میز یک گردنبندی که به جرأت میتونم بگم بیش از یک کیلو وزنش بود وپراز الماس و جواهراتی که عمراًاسمشونو بدونم بودو دراورد و گذاشت روی میز و گفت :
    ‫‫−یه حاج آقایی اینو سفارش داده ،میگن مهندسه و با گردن کلفتا رفت و آمد داره میدونی چنده ؟قیمت کل مغازه با هرچی که توشه از جمله شما سه تا
    ‫‫کیومرث ساعتشونشون داد وگفت ،منظورت بجز اینه دیگه نه؟همه خندیدیم .
    ‫‫بلند با خنده گفتم:طرف هم حاجیه هم مهندس و هم باگردن کلفتا رابطه داره ،،،واه واه واه چه شود،اون نخره اینو ،من بخرم؟ حالا واسه کی میخواد؟نکنه برای نامزدش؟
    ‫‫−نه بابا زن داره زنش هم از اون زنای مؤمنه که بهش میخوره یا توی مجلس باشه یا یه کاره ای تو حکومت .بسفارش زنش اینو خواسته .غلط نکنم زنش میخواد اینو به زن یکی از گردن کلفتای حکومتی هدیه بده.اینجوریه دیگه ،از این دست میدن از یه دست دیگه پس میگیرن
    ‫‫سهراب با حسرت گفت :یکی مث من شب تا صبح باید جربخوره وکار کنه آخرشم این گردنبدو که از نخ نازکتره رو با بدبختی بخره یکیم مث اینا ببین چی داره هدیه میده.قربون دستت این گردنبند مارو تو جعبهءبزرگ بذار که جلوش بیشتر بشه
    ‫‫باخنده گفتم آره ببین جعبه تلویزیونی ،چیزی ،داری بذار توش ...
    ‫‫حدود یکساعتی باهم حرف میزدیم تا کم کم وقت خدا حافظی رسید به سیاوش گفتم این جمعه داریم میریم استادیوم ،منم آخرین بازیو میخوام تو استادیوم ببینم میای باهامون؟
    ‫‫چرا که نه ببینم خوارزادم اگه باشه میذارمش اینجا ومیام ...یکهو چشمش برق زد و با عجله گفت .اینه،،،اینه
    ‫‫پرسیدم کی ؟
    ‫‫−همون حاجیه دیگه اومده دنبال گردنبند .بعد با سرش به بیرون اشاره کرد
    ‫‫عجب ماشینی بود،بنز مشکی ،درست مثل ماشین دیپلماتها باشیشهءدودی اومد وکنار طلافروشی پارک کرد ،راننده درو باز کرد تا حاج آقا و همسرشون پیاده بشن .من وسهراب و کیومرث توی طلا فروشی پدرسیاوش خیره شده بودیم تا این حاجی ومهندس و همسرشون بیان و ما زیارتشون کنیم
    ‫‫در ماشین که باز شد منتظر بودم تا اول دست پیرمردی با عصا بیرون بیاد و بعد خود پیرمرد لاغرو تکیده با آرامش بیاد بطرف طلا فروشی اما همچینکه راننده درو باز کرد یک جفت پا مثل جفتک الاغ بصورت افقی سیخ از در زد بیرون و بعد یک مرد تنومند و خپل با کت شلوار فوق العاده نو اما تابلو که به تنش زار میزد با یک خوشه انگور درشت در دستش پرید از ماشین بیرون و روشو کرد طرف ماشین و منتظر حاج خانوم شد
    ‫‫همینجوری مات و مبهوت بهش خیره شده بودم .حاج خانوم از سمت دیگهء ماشین اومد بطرف حاج آقا و هردو بسمت طلا فروشی یعنی بطرف ما حرکت کردند .هرچه بیشتر نزدیک میشدند چشمای من گشادتر و گشادتر میشد
    ‫‫−حاج آقا!!!؟؟؟مهندس!!!؟؟امکان نداره .مهندس اینه؟نه...نه امکان نداره یعنی خودشه؟این جمعاًدوکلاس هم تو عمرش درس نخونده.مهندس؟؟؟حاج آقا؟؟؟
    ‫‫
    ‫‫اومدن تو .حاج آقا انگار دنبالش کرده بااشن مشت مشت دونه های انگورو مثل بچه ها میکند و میریخت تو دهنش آب انگور از کنار لبش قطره قطره رو کتش که معلوم بود تازه خریده میریخت .حاج خانوم که چادر مشکی تمام دورادور صورتشو پوشونده بود و عینک دودی بزرگی هم روی چشم داد با حالت عصبی به حاجی اشاره کرد که انگورو بندازه دور .حاج آقا مهندس هم هول هولکی یه قسمت دیگهءخوشهءانگورو مثل بچه های دله کند و تند گذاشت دهنش و بقیشو داد دست حاج خانوم اونم باکراهت گرفتشو پرتش کرد تو جوی دم در طلافروشی
    ‫راننده ‫درو باز کرد .حاجی و حاج خانوم وارد شدن .با دیدن چشمای از حدقه دراومدهءمن که بر و بر داشتم نگاهش میکردم حاجی از ترس کمی خودشو عقب کشید.شاید اول با دیدن چشمای من وحالت تعجب زدم فکر کرد که دزدم اما بعد انگار شناختم .طبق عادت همیشگیش با بی قیدی باسنشو خاروند و با اخم گفت چیه!!؟؟؟منم مثل همیشه و طبق عادت همیشگیم نگاهمو از صورتش برداشتم و به باسنش چشم دوختم .این کار همیشگی من و او بود ،همیشه بابی قیدی میپرسید چیه و منم باخجالت بدون اینکه جوابی بدم خیره میشدم به باسنش .این کار همیشگی مابود.دست خودم نبود منو این باسن گنده باهم خاطره ها داریم .خاطره هایی که حتی صاحبش هم ازش بی خبره .چطور میتونستم بهش بگم که اولینبار که صدای جادویی این باسن بگوشم رسید همزمان بود با برق نگاه خواهرزادش وتلفیق این نگاه و صدا بند دلمو پاره کرد و منو به دام عشقی سوزان و نافرجام کشوند.
    ‫‫بله درست حدس زدید حاج آقا مهندس ما کسی نبود جز آقا مراد شوهر عمهء سمیرا .سالها ازین موضوع گذشته بود اما من هنوز با هر خاطره ای از سمیرا دلم فرومیریخت و دچار غم وغصه میشدم
    ‫انگار میخواست از سیاوش بپرسه سفارشش حاضره یا نه اما مثل اینکه جلوی ما معذب بود .میدونست که با اینکه چندسالیه ندیدیمش اما خیلی خوب میشناسیمش بانفرت به من و کیومرث نگاه کرد .انگار تو چشمای ما گذشتهءنکبتبار خودشو میدید
    ‫آهسته ‫زدم به پهلوی کیومرث و با اشاره گفتم بریم .کیومرث هم که از تعجب داشت شاخ در میاورد باچشمایی که هنوز گشاد بود به سیاوش گفت :سیاجون ما دیگه بریم با اجازت
    ‫‫−قربونت ،آقا پس میبینمتون ،بعدا باهم قرار استادیومو میذاریم خیرپیش
    ‫ازدر داشتیم میومدیم بیرون که صداشو شنیدم
    ‫−‫سفارش ما چی شد پسر؟
    ‫‫− حاضره حاج آقا.......
    ‫‫تو خیابون
    کیومرث باز هم باچشمای گشادشدش بمن نگاه کرد و گفت:شناختیش؟
    ‫‫سرمو به علامت تأیید تکون دادم
    ‫‫دوباره گفت:فهمیدی کی بود؟ پسر یعنی آدم انقدر خرشانس
    ‫‫به آرومی گفتم خرشانسی نیست حرومزادگیه
    ‫‫گفت آخه مگه میشه .از کی تاحالا ایشون انقدر مهندس وخرپول شدن؟باز هم آروم گفتم از وقتی شرت حاج خانوم توی خانهءارواح پیداشد
    ‫‫هردو سرمونو انداختیم پایین ،چون هردو میدونستیم اونی که شرت حاج خانومو تو خانهءارواح پیدا کرد کامران بود .کامرانی که حدود دوسال بود از کشته شدنش میگذشت ...خدا رحمتت کنه رفیق
    ‫‫سهراب که هاج و واج تااونموقع به ما نگاه میکرد پرسید مگه این بابا کیه؟جریان چیه؟
    ‫‫----------------------------------------------------------
    ‫‫اگه یادتون باشه قسمت قبل ماجرای احضار روح در خونهءنیمه کاره ای که به خانهء ارواح شهرت داشت رو براتون تعریف کردم و اینکه آقا مراد یا همون شوهر عمهءسمیرا چطوری با هر سمج بازی و دوز وکلکی که بود دوست داشت این خونه رو تصاحب کنه.حالا بشنوید ادامهءماجرای ما با اون خونهءکذایی که امروز ایمان دارم که یه جورایی واقعا طلسم شده بود
    ‫‫−−−−−−−−−−−−−− −−−−−−−−−−−−
    ‫‫از همون سال دوم ابتدایی که با همکلاسیام و هم مدرسه ای ها درحین خروج از در مدرسه ،میون اون همه دانش آموز سنگی که بوسیلهءشخصی ناشناش به سرم اصابت کرد و پس از لحظه ای احساس کردم سرم خنک شده و کمی میسوزه و پس از دست زدم به پس کلّم و دیدن خون ،،،متوجه شدم که یکی از بندگان بدشانسی هستم که در این دنیای فانی زندگی میکنه.
    ‫‫‫در دوران نوجوانی هم بد اقبالیو بدشانسیمو در عشق و لحظات رمانتیک براتون گفتم اما یک چیز برام خیلی عجیب بود .چی؟الان عرض میکنم
    ‫‫‫عشق سمیرا هر ضرر و صدمه ای داشت به کنار اما یک حسن هم برای من داشت واون این بود که از از اون نوجوانی که توی خاک وخل دنبال توپ میدوید و فوتبال بازی میکرد و همش سرزانوهاش زخمی بود و یه لباس صحیح و سالم نداشت،یه آدم مرتب و ...تا همین دوسه سال پیش خوشپوش تبدیل کرده بود.خوشبختانه سر وضع مردم شریف فنلاند که اصلا درقید وبند مد و لباس نیستند این عادتو ازم دور کرد
    ‫ باورکنید من حتی در خرید البسه هم بدشانس بودم ،یادمه اون زمان شلوار زیکو ‫چارلی مد شده بود منم خیلی دوست داشتم یه شلوار زیکو بخرم .تااینکه اونروز رفتم پاساژ ملت ،روبروی پارک ملت و شلوار زیکویی که میخواستمو خریدمو اومدم بطرف خونه
    ‫‫هنوز اون صحنه جلو چشممه .لحظه ای که شلوارو خریده بودمو داشتم میومدم طرف خونه ازدور چشمم خورد به شوهر عمهءسمیرا .باز بند دلم پاره شد .داشت کاهگل لگدمیکردتاچشمش بهم افتاد و دید دارم بروبر نگاهش میکنم باسنشو خاروند و پبا اخم پرسید:چیه؟منم سرمو انداختم پایین وهیچی نگفتم پشتشوبهم کرد و به کاهگل لگد کردنش ادامه داد .طبق معمول خواستم به باسنش نگاه کنم که همونجوری سرجام خشکم زد....بی پدر دقیقا عین شلوارزیکویی که من خریده بودم پاش بود و پاچهءتنگشو تا زانو زده بود بالا وداشت کاهگلارو لگدمیکرد و باسنشو میخاروند
    ‫‫باخودم گفتم:تف به این شانس این مرتیکه عمرا ازاین شلوارا نمیخره یعنی پولشو نداره .داشته باشه هم که برای این چیزا خرج نمیکنه. کی بهش داده!!!؟؟؟یادمه یکی دوبار اون قدیما که با سمیرا رابطه داشتم یواشکی از جلوی در خونشون که تو خیابون پنجم شرقی بود رد شده بودم .یه خونه ای بود مثل مزرعه انواع واقسام جک وجونور از مرغ و خروس گرفته تا گوسفند و بوقلمون توش بود و گند از سر خونه بالا میرفت .یه پسر۲۳−۲۴ساله داشت و یه دختر ۱۹−۲۰ساله که هردو فتوکپی خودش بودن البته بدون چین وچروک دخترش که یه نمور از خودش هم خپل تر بود .بگذریم
    ‫‫دوباره برگشت و دید دارم نگاهش میکنم بلندتر گفت دِآخه چیه؟سرمو انداختم زمین وسریع بطرف خونه رفتم جلوتر که رفتم دیدم یه خانومی چادری داره ازدور میاد شناختمش .یعنی شناختنش اونقدرهاهم سخت نبود .وقتی اکثر آقایون محله در یک زمان برای آوردن آشغال دم در و یا به بهانهءآب دادن باغچهءدر خونه میان دم در ولفت میدنمعلومه که این خانوم کی باید باشه .زن سابق شهردار یا همون انجیر
    ‫‫−−−−−−−−−−−−−−
    ‫‫ازمن نپرسید چرا بهش میگفتن انجیر چون خودم هم در فلسفهءاین اسم مستعار موندم وهیچکس نمیدونست اولین کسی که این لقبو به این خانوم داده کیه و به چه علتی این لقبو روش گذاشته .
    ‫‫این خانوم که میگفتن شوهر سابقش شهرداربوده زنی خوش هیکل و زیبا بود که حدوداً۳۵سالش بود .هیچکس نمیدونست شوهرش شهردار کجا بوده اما همه میگفتن شهردار خوبی بوده یک عده میگفتن مرده و عدهءدیگه ای میگفتن طلاقش داده همچنین در مورد زمان شهرداربودنش هم اختلاف نظربود گروهی میگفتن قبل از انقلاب و گروهی هم اعتقادداشتن بعداز انقاب .
    ‫‫این خانوم که تا همین امروز اسمشو نمیدونم و بنام انجیر شهرت داشت شدیداًپالونش کج بود و به شغل روسپیگری میپرداخت .البته نه با هرکسی ،ایشون با کمتراز میلیونر نمیپرید وفقط با افراد پولدار و بانفوذ رفت و آمد داشت یا بقول غضنفر از بالا سلام علیک داشت و از پایین رفت وآمد
    ‫‫زن بسیار یرک و باهوشی بود ،میدونست که درعین حال که نباید،به هیچ وجه با مردای محله رابطه داشته باشه ولی باید جوری باهاشون برخورد کنه که مدام در امید نگهشون داره که باهاش دشمنی نکنن.
    ‫وارد محل که میشد لبخند برلب با مانتوی تنگ و چسبونش مثل طاووس قدم میزد .وچنان در این کار وارد بود که با هرقدم مردای محل که به باسنش چشم دوخته بودند،درست مثل کسی که مسابقهءپینگ پنگ نگاه کنه ابتدا چشمشون بطرف راست و چپ در رفت و آمد بود و کم کم که بوجد میومدن کل سر و گردن بهمراه باسن خانوم چپ و راست میرفت
    ‫‫اما تازگیها خانوم چادر چاخچولی شده بود و میگفتن کمیته در یک مجلسی که امام جماعت گوهردشت هم دراون دعوت بوده ریخته و این خانومو با اون فرد مومن در حال عمل خیر میگیرن
    ‫‫اهالی محل شدیداًنگران این امام جماعت بودند چرا؟راستش مدتی بود که یک خانوادهءکویتی فوق العاده خرپول که زمان جنگ عراق باکویت به ایران اومده بودند ،مدتی در خیابون ما خونه ای خریده بودن و زندگی میکردن .پس ازمدتی این آقای کویتی که بنام ابول ...نشور بین بچه محلا مشهورشده بود و عشقش خریدن ملک وزمین بود ،خانهءارواح چشمشو گرفت .اهالی محل هم که شدیدا ازش بدشون میومد واز طرفی خطر وجود شپشی بنام مراد ،یعنی شوهر عمهءسمیرا رو در محل حس میکردن به هر دری زدن تا نه تنها نتونه اون خونه رو بخره بلکه از خونهءخودشم بره و وجود منحوسش از محلمون گم بشه و باهر زوری شده شوهر عمهءسمیرا رو هم شرشو کم کنن .اما مگه میشد ؟ابول...نشور با پولی که داشت همه رقمه از پس دست اندازهای اداری بر میومد و مراد هم با بولدوزر از جاش تکون نمیخورد
    ‫تو این گیروداربود که آقای شفائی ،یعنی امام جماعت مسجدگوهردشت به همه قول دادن که با تمام توان ازاین امرجلوگیری کنن وحتی اگه شده کفن بپوشن و برن جلوی دادسرا ،و با کمی پول جایی برای اجاره گیر بیاره و بده به شوهرعمهءسمیرا،اهل محل هم باکمال سادگی ،چون میدونستن هیچ کاری بدون آخوند سرتق و پارتی بازی پیش نمیره پولاشونو روهم گذاشتن و دادن به ایشون تا هرچه سریعتر از شر شوهر عمهءسمیرا و ابول ...نشور راحت بشن ،پس حق داشتن که بادستگیر شدن آقای شفائی نگران بشن
    ‫‫اوائل میگفتن هم امام جماعتو پدرشو درمیارن هم اینو سنگسار میکنن ولی به یک هفته نکشید که هردو بهمراه شوهر عمهءسمیرا آزاد شدند و یکی رفت پی روسپیگری عقیدتیش و این خانوم هم رفت سر ادامهءروسپیگری جسمیش .میپرسید شوهر عمهءسمیرا اونجا چیکار میکرد؟الان عرض میکنم
    ‫‫از اونجایی که هیچ خری رو به عروسی دعوت نمیکنن مگربرای بار کشی .شوهرعمهءسمیرا هم دوهنر داشت یکی سربریدن و پاک کردن گوسفند در مجالس .دیگری تهیهءتریاک در کوتاهترین زمان ممکن .واین دوهنرباعث شده بود که اونشب دراون مجلس باشه و بهمراه دیگران دستگیرش کنند .اما یه چیزی خیلی عجیب بود واونم این بود که بعداز آزاد شدنش خیلی مرموزشده بود .دیگه اون بی چاک ودهن گذشته ،اون قشقرق بپاکن قدیم نبود .
    ‫‫هیچکس نمیدونست چی تو کلّش میگذره اما آسّه میومد و آسّمیرفت و بکار ساختمون سازیش مشغول بود.
    ‫‫کجا بودیم؟
    ‫‫آهان داشتم میگفتم انجیرو دیدم که داره از روبرو میاد .از بغلم رد شد بدون اینکه نگاهم کنه.راستش از جوجه خروس خوشش نمیومد چون هم دردسر داشت هم پول توش نبود رفتم دم در خونه و زنگ اف افو زدم برگشتم یکهو دیدم انجیر به شوهرعمهء سمیرا که رسید بر رفت و آمد و تاب باسنش اضافه کرد .و آقا مراد که داشت کاهگل لگد میکرد ناگهان همونجوری یکپاش رو هوا موند و خیره به باسن انجیر شد تا انجیر رفت و رفت ورفت تا انتهای خیابون .حدود پنج دقیقه عین مجسمه یک لنگش روهوا بود ،بدون اینکه جم بخوره منم بالذت بهش نگاه میکردمو در دل میخندیدم .رفتم تو خونه
    ‫ادامه دارد
    Last edited by -[PUBLISHER]-; 03-11-2010 at 11:47 AM.
    Reply With Quote Reply With Quote #1  



  2. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    bavaram nemishee :o
    belakhare ye bar toonestam yekii az in THaato
    vaghti taze az tanoor daroomade begiram <:-p
    beram bekhoonam :-b
    :d
    ,,,
    Reply With Quote Reply With Quote #2  



  3. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    ey jan th jadid .. bekhonam comment mizaram baz
    Reply With Quote Reply With Quote #3  



  4. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    halaaaaa on hajieeee ki booddddd ????
    yani ashenaaaa mizadddddd
    mwerciii ashkan khan toopeee toop bood
    Reply With Quote Reply With Quote #4  



  5. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    merc ashkan khan
    dasto panjatoon tala
    Reply With Quote Reply With Quote #5  



  6. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    hala bayad sabr kona ta ghesmate badish ................ mer30 ashkan jan bazam mesle hamishe ali bod
    Reply With Quote Reply With Quote #6  



  7. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    eyvalah....vaghean be ghalam keshidan honar mikhad ashkan khan...kheili ostadi..bazam eyvala...
    Reply With Quote Reply With Quote #7  



  8. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    daghighan movafegham
    merci jaleb boood
    Reply With Quote Reply With Quote #8  



  9. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    jalebe in agha morad to tamame khatereate gozashtat hast

    Merci Ashkan jan
    Montazere edameye dastan hastim
    Reply With Quote Reply With Quote #9  



  10. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    eee ashkan,,,merci,,, khyly ghashang bod,,, edame darad
    Reply With Quote Reply With Quote #10  



  11. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    Quote Originally Posted by khashi1361 View Post
    halaaaaa on hajieeee ki booddddd ????
    yani ashenaaaa mizadddddd
    mwerciii ashkan khan toopeee toop bood
    age mesle man bekhony ke sahne be sahne myyad jeloye cheshmam nokteharo miss nemykonyn :d
    بله درست حدس زدید حاج آقا مهندس ما کسی نبود جز آقا مراد شوهر عمهء سمیرا
    Reply With Quote Reply With Quote #11  



  12. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    Merci agha ashkan az dastane ghashanget, va hamintor matlabe jalebi ke darmorede shahname eshare kardi, etefaghan chan saate pishe didam bacheha tooie IP bahsi gozashtan dar morede esme Iran (iran ya persia) afsoos khordam ke ma ba in hame edeaie vatanparasti hazer nistim iekam az tarikho khodemoono beshnasi va bejaie in bahsa bishtar ba farhango adabiatemoon ashna shim ...movafagh bashi
    Reply With Quote Reply With Quote #12  



  13. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    bazam mesle hamishe toop e tooop
    khaste nabashy

    merci aziz
    Reply With Quote Reply With Quote #13  



  14. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    che zarari kardam un ruz ke shohar ammeie Samira khanum ro behem pishnahad dadi ghabul nakardam

    hala bayad donbale hamunam bedowam

    بی پدر دقیقا عین شلوارزیکویی که من خریده بودم پاش بود
    injash az khand emordam


    Ashkan jan awalan khaste nabashi

    badesham kheili montazeremun nazar :X koli zoghe baghiash ro daram

    merc
    Reply With Quote Reply With Quote #14  



  15. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    mersi ashkan joon bazam mesle hamishe jaleb bood
    Reply With Quote Reply With Quote #15  


 

Thread Information

Users Browsing this Thread

There are currently 1 users browsing this thread. (0 members and 1 guests)

     

Bookmarks

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts