از صبح مادرم گفته بود که فامیل را به خاطر قبولی من دعوت کرده و سفارش کرده بود مرتب و خوش برخورد مقابلشان حاضر شوم.می دانستم گفته پدر را تکرار میکند تا بدانم از من انتظار مهمان نوازی خاصی از عمو دارد . بی حوصله در حالی که حوله دور تنم بود روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم که با صدای مادرم به خودم آمدم :
-هستی؟ الانه که مهمونا بیان . آماده شدی؟
آهسته از روی تخت بلند شدم. حتی فکر نکرده بودم که چه لباسی بپوشم. می دانستم پدر با چشمان دقیقش منتظر دیدن ایرادی است تا از من بهانه ای بگیرد .
باز جای شکرش باقی بود که بهرام مثل همیشه در سفر بود ودر این مهمانی حضور نداشت . لباسهایم را بر روی تختم چیدم. به نظرم لباسی که مادر برایم دوخته بود مناسب تر آمد. رنگ آبی اش با رنگ چشم و موهایم هماهنگ بود . بعد از پوشیدن لباس ، در آیینه به خود خیره شدم . قد بلندم را از پدر به ارث برده بودم و هیکل لاغرم را از مادر ، همراه با چشمان سبز تیره که مژه های بلندم بر رویشان سایه می انداخت . و بینی کوتاه ولبانی پر که درون صورت سفیدم جای گرفته بودند. موهای بلند و خرمایی رنگم که با پیچ و تاب طبیعی چهره ام را قاب گرفته بودند.هر چند گاهی تعریف دیگران از زیبایی ام لبخندی گذرا بر لبانم می نشاند و لرزه غرور را در وجودم حس می کردم اما هیچ گاه زیبایی برایم مهم نبود . نگاهی دیگر به خود انداختم و موهایم را که خشک شده بود شانه کردم و ترجیح دادم مثل همیشه ساده باشم . با شنیدن صدای اولین گروه از مهمان ها لبخندی به خود زدم و از اتاق بیرون آمدم
ختنواده عمو اولین مهمان ما بودند با وجود آنکه برای عمو احترامی خاص قائل بودم اما از دیدن ایشان خوشحال نشدم. می دانستم نمی توانم روی پدرم حساب کنم و بهرام هم نبود تا مرا نجات دهد. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها پایین رفتم . در حالیکه آرام پایین می آمدم بابک را دیدم که با نگاهش در حال جست و جوی اطراف است وقتی نگاهش به من افتاد مطمئن شدم دنبال من می گشته است. ابتدا به سمت عمو رفتم که مانند همیشه خوش لباس و در عین حال محکم بالای مجلس نشسته بود و پیپ اش را گوشه لبش گذاشته بود. بوی توتون ، همیشه مرا به یاد گذشته ها می انداخت. زمانی که دختر کوچکی بودم و بر زانوانش می نشستم . شاید عمو تنها کسی بود که پدر روی حرفش حرف نمی آورد و به ما هم گوشزد می کرد همیشه احترامش را داشته باشیم . من در حالیکه دوستش داشتم با دیدنش کمی میترسیدم. اخلاق زن عمو درست مانند مادرم بود . به زیبایی مادر نبود اما به همان اندازه صبور و ساکت بود و همیشه تابع. مسلما اگر غیر از این بود تحمل زندگی در کنار این دو برادر مستبد و مغرور برایشان غیر ممکن میشد . در آخر به سمت بابک رفتم که از ابتدای ورودم ایستاده بود . آخر از همه با او سلام و احوالپرسی کردم .می توانم بگویم درست همانند پدرش بود با همان خصیصه های اخلاقی که پشتیبانی های بیش از حد و حصر خانواده ویژگی تن پروری و لجاجت را هم به آن اضافه کرده بود . بابک به دلیل پشتوانه های مالی پدر، تا به حال بدون کوچکترین تلاشی به هر چه خواسته بود رسیده بود . از انجام هیچ کاری ابا نداشت و خجالت نمی کشید . وقتی دستم را از دستش بیرون کشیدم ، لحظه ای برق غضب را در چشمانش دیدم که مانند بچه ای که اسباب بازی محبوبش را به زور از دستش کشیده باشند خشمگین شد. محلی را برای نشستن انتخاب کردم که در معرض دیدش نباشم. وقتی زری خانم با سینی چای وارد شد بابک به بهانه ی برداشتن شیرینی از روی میز ، مبل روبروی مرا انتخاب کرد و نشست و در حالیکه پا روی پا می انداخت گفت
-اینم شیرینی قبولی ات توی دانشگاه. تبریک میگم که غول کنکور رو شکست دادی اما به نظر من درس خوندن برای دختر ها فایذه ای نداره ، مخصوصا تو که در آینده کاملا از احاظ مالی تامین هستی .
با نگاهی گذرا به صورتش گفتم :
- مگه تحصیل کردن فقط برای پول در آوردنه؟ در ضمن من اصلا دوست ندارم چند سال دیگه از لحاظ مالی به کسی وابسته باشم . می خوام توی رشته ای که بهش علاقه دارم فعالیت بکنم و اصلا از زنانی که تمام وقتشون رو یا توی آشپزخانه می گذرونن یا با بچه سر و کله میزنن خوشم نمیاد.
- و اگر همسر آیندت با درس خوندنت یا کار کردنت مخالف باشه چی؟
- اولین شرط من برای ازدواج همینه. دوست دارم همسرم از پیشرفت من لذت ببره نه اینکه جلوی اونو بگیره.
- به نظر من عمو دیگه داره زیادی بهت رو میده . این شرط رو دیگران قبول نمی کنند .
-اولا من فعلا هیچ عجله ای برای ازدواج ندارم . دوما تا منظورت از دیگران چی باشه...
.
.
.
ادامه دارد
Bookmarks