• Login:
  • Register Forgot Username/Password
+ Reply to Thread
Page 1 of 11 1 2 3 4 5 ... LastLast
Results 1 to 15 of 163


  1. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    رمان هستی از رویا نوری

    سلام دوستان !
    رمان حدود 500 صفحه و فصل هم نداره .
    تایپیست این رمان چند نفر هستند که البته باز هم از سایت www.98ia.com هستن
    به نظر من رمان بسیار زیبایی.
    امیدوارم که خوشتون بیاد

    باورم نمیشد!از شنیدن صدایش که عاشقانه برای دیگری زمزمه میکرد قلبم از تپش باز ایستد.فشار پنجه های غم راه نفسم را بست . من که در این مدت به سان محتضری در بستر مرگ دست و پا میزدم به راستی مردم ،روح و قلبم مرد . چگونه میتوانستم باور کنم؟ من که همه ی هستی ام را بر سر تصمیم گذاشته بودم. من که در میان این همه مشکل او را انتخاب کرده بودم.حال با باقی عمرم جه میکردم؟ با غرور بر باد رفته، با یک قلب پژمرده؟ دیگر به چه دلیلی ادامه میدادم؟ اصلا برای چه زنده بودم؟ در آن لحظه قلبم به هزاران تکه تبدیل شده بود . تکه های ریزی که تبدیل به سنگ میشد. از هر چه بود و نبود بیزار بودم. چرا به دنیا آمده بودم؟ در میان مردمی بی عاطفه و سنگدل اسیر شده بودم. اصلا من که عشق را به مسخره می گرفتم چرا عاشق شده بودم؟گناه من چه بود؟ گناه من و امثال من که از عشق ، بتی پرستیدنی میسازند. بتی که بر روی شن ساخته شود و با نسیمی واژگون میشود چرا کسی نیست تا در این سفر راه را از بیراه نشانمان بدهد. یعنی نباید هیچ گاه سفر کنیم؟ یا بی سفر به منزل مقصود برسیم؟ سرم پر از افکار مختلف بود که صدایشان درون سرم میپیچید و مرا از خود بی خود می کرد. کاش به جایی میرفتم که سکوت بود و آرامش. آرامشی که مدتهاست با من غریبه شده. باید فرار میکرئم. به جایی میرفتم که رهایم کنند. تا جایی که توتن داشتم دویدم تا شاید سایهسیاه مصیبت لحظه ای از تعقیبم دست بر دارد. از پشت پرده رقصان اشک همه جا تار و در هم بود. اما چراها رهایم نمی کردند. چرا در قمار عشق همه هستی ام را گذاشته بودم؟چرا من بازنده بازی بودم؟ مگر نمی گویند خدا به اندازه ی تحمل اشخاص به آنها درد میدهد؟ پس چرا شانه های من دیگر تحمل نداشتند ؟مگر خدا نمیبیند چگونه زیر این همه فشار خرد میشوم؟ خدایا! صذایم را میشنوی؟ من گم شده ام. خسته ام. بریده ام. دیگر جز تو پناهی ندارم.کمکم کن...
    با شنیدن صدای ترمز،لحظه ای به خود آمدم و ایستادم. کسی بلند مرا به نام می خواند و متوجه ماشینی شدم که به سرعت ترمز کرد و لاستیکهایش بر روی زمین کشیده شد. برای تصمیم گرفتن وقتی باقی نمانده بود. شاید هم مانده بود و من ترجیح دادم تصمیمی نگیرم. من به پایان مینگریستم و این پایان بود. نقطه ی پایان بر جمله ی زندگی من. چه جمله ی کوتاهی. چشمهایم را بستم بالاخره زندگی کوتاه آمده و رضایت به رفتن من داده بود. با برخورد به بدنه ی ماشین از زمین کنده شدم. سرم محکم به جسمی سخت اصابت کرد . با این همه درد دیگر مجالی برای تفکر نمانده بود . صداها خاموش میشدند و من هر لحظه به آرامش نزدیکتر میشدم. صدای همهمه ی اطرافم هر لحظه گنگ تر می شد جز یک صدای آشنا ...یک صذای خوشایند...احساس کردم کسی مرا بر روی دستانش بلند کرد و از دیگران خواست تا راه را برایش باز کنند. سرم بر روی سینه اش قرار گرفت و با شنیدن صدای تپش های قلبش درون مه غرق شدم. گویی میان آسمان و زمین معلق بودم. همه جا سفید بود . اما نوری وجود نداشت همانند مسافری بودم که در مه گم شده باشد. هر چه تلاش می کردم فریاد بزنم و کمک بخواهم هیچ صدایی از بین لبهایم بیرون نمی آمد. سرم مثل یک کوه سنگین و سرد بود و لبانم خشکیده و تشنه ... یک مرتبه میان دریا رها شدم. هر چه تلاش می کردم نمی توانستم از گزند ماهیانی که سعی میکردند تکه ای از بدن مرا جدا کنند فرار کنم. دست و پایم میان جلبک ها گیرکرده بود. احساس خفگی میکردم . هیچ هوایی برای نفس کشیدن نبود. رفته رفته تاریکی همه جا را فرا گرفت . چشم باز کردم . جنگلی تاریک اطرافم را فرا گرفته بود . نمی توانستم بدنم را حرکت دهم. از تشنگی بی طاقت بودم . صئای زوزه گرگ از دوردستها می آمد . قلبم به شدت میتپید . صدا نزدیک و نزدیک تر شد . برق چشمهای وحشی بدنم را از ترس فلج کرد . چشمهایم را بستم . صدای نفس هایشان را می شنیدم . دردی شدید بر روی دستم احساس کردم و از ترس در سیاهی غرق شدم .
    خاطرات پیش چشمم رژه میرفتند . خاطرات کودکی و نوجوانی به یادم می آمدند ، گاهی بزرگ بودم و زمانی کوچک. کم کم هجوم افکار به مغزم کمتر شد حالا خاطراتم را به صورت مرتب می دیدم.
    .


    Last edited by nervo0s; 01-10-2010 at 01:14 PM.
    Reply With Quote Reply With Quote #1  



  2. نظر شما در مورد این پست Yes | No

    از صبح مادرم گفته بود که فامیل را به خاطر قبولی من دعوت کرده و سفارش کرده بود مرتب و خوش برخورد مقابلشان حاضر شوم.می دانستم گفته پدر را تکرار میکند تا بدانم از من انتظار مهمان نوازی خاصی از عمو دارد . بی حوصله در حالی که حوله دور تنم بود روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم که با صدای مادرم به خودم آمدم :
    -هستی؟ الانه که مهمونا بیان . آماده شدی؟
    آهسته از روی تخت بلند شدم. حتی فکر نکرده بودم که چه لباسی بپوشم. می دانستم پدر با چشمان دقیقش منتظر دیدن ایرادی است تا از من بهانه ای بگیرد .
    باز جای شکرش باقی بود که بهرام مثل همیشه در سفر بود ودر این مهمانی حضور نداشت . لباسهایم را بر روی تختم چیدم. به نظرم لباسی که مادر برایم دوخته بود مناسب تر آمد. رنگ آبی اش با رنگ چشم و موهایم هماهنگ بود . بعد از پوشیدن لباس ، در آیینه به خود خیره شدم . قد بلندم را از پدر به ارث برده بودم و هیکل لاغرم را از مادر ، همراه با چشمان سبز تیره که مژه های بلندم بر رویشان سایه می انداخت . و بینی کوتاه ولبانی پر که درون صورت سفیدم جای گرفته بودند. موهای بلند و خرمایی رنگم که با پیچ و تاب طبیعی چهره ام را قاب گرفته بودند.هر چند گاهی تعریف دیگران از زیبایی ام لبخندی گذرا بر لبانم می نشاند و لرزه غرور را در وجودم حس می کردم اما هیچ گاه زیبایی برایم مهم نبود . نگاهی دیگر به خود انداختم و موهایم را که خشک شده بود شانه کردم و ترجیح دادم مثل همیشه ساده باشم . با شنیدن صدای اولین گروه از مهمان ها لبخندی به خود زدم و از اتاق بیرون آمدم
    ختنواده عمو اولین مهمان ما بودند با وجود آنکه برای عمو احترامی خاص قائل بودم اما از دیدن ایشان خوشحال نشدم. می دانستم نمی توانم روی پدرم حساب کنم و بهرام هم نبود تا مرا نجات دهد. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها پایین رفتم . در حالیکه آرام پایین می آمدم بابک را دیدم که با نگاهش در حال جست و جوی اطراف است وقتی نگاهش به من افتاد مطمئن شدم دنبال من می گشته است. ابتدا به سمت عمو رفتم که مانند همیشه خوش لباس و در عین حال محکم بالای مجلس نشسته بود و پیپ اش را گوشه لبش گذاشته بود. بوی توتون ، همیشه مرا به یاد گذشته ها می انداخت. زمانی که دختر کوچکی بودم و بر زانوانش می نشستم . شاید عمو تنها کسی بود که پدر روی حرفش حرف نمی آورد و به ما هم گوشزد می کرد همیشه احترامش را داشته باشیم . من در حالیکه دوستش داشتم با دیدنش کمی میترسیدم. اخلاق زن عمو درست مانند مادرم بود . به زیبایی مادر نبود اما به همان اندازه صبور و ساکت بود و همیشه تابع. مسلما اگر غیر از این بود تحمل زندگی در کنار این دو برادر مستبد و مغرور برایشان غیر ممکن میشد . در آخر به سمت بابک رفتم که از ابتدای ورودم ایستاده بود . آخر از همه با او سلام و احوالپرسی کردم .می توانم بگویم درست همانند پدرش بود با همان خصیصه های اخلاقی که پشتیبانی های بیش از حد و حصر خانواده ویژگی تن پروری و لجاجت را هم به آن اضافه کرده بود . بابک به دلیل پشتوانه های مالی پدر، تا به حال بدون کوچکترین تلاشی به هر چه خواسته بود رسیده بود . از انجام هیچ کاری ابا نداشت و خجالت نمی کشید . وقتی دستم را از دستش بیرون کشیدم ، لحظه ای برق غضب را در چشمانش دیدم که مانند بچه ای که اسباب بازی محبوبش را به زور از دستش کشیده باشند خشمگین شد. محلی را برای نشستن انتخاب کردم که در معرض دیدش نباشم. وقتی زری خانم با سینی چای وارد شد بابک به بهانه ی برداشتن شیرینی از روی میز ، مبل روبروی مرا انتخاب کرد و نشست و در حالیکه پا روی پا می انداخت گفت
    -اینم شیرینی قبولی ات توی دانشگاه. تبریک میگم که غول کنکور رو شکست دادی اما به نظر من درس خوندن برای دختر ها فایذه ای نداره ، مخصوصا تو که در آینده کاملا از احاظ مالی تامین هستی .
    با نگاهی گذرا به صورتش گفتم :
    - مگه تحصیل کردن فقط برای پول در آوردنه؟ در ضمن من اصلا دوست ندارم چند سال دیگه از لحاظ مالی به کسی وابسته باشم . می خوام توی رشته ای که بهش علاقه دارم فعالیت بکنم و اصلا از زنانی که تمام وقتشون رو یا توی آشپزخانه می گذرونن یا با بچه سر و کله میزنن خوشم نمیاد.
    - و اگر همسر آیندت با درس خوندنت یا کار کردنت مخالف باشه چی؟
    - اولین شرط من برای ازدواج همینه. دوست دارم همسرم از پیشرفت من لذت ببره نه اینکه جلوی اونو بگیره.
    - به نظر من عمو دیگه داره زیادی بهت رو میده . این شرط رو دیگران قبول نمی کنند .
    -اولا من فعلا هیچ عجله ای برای ازدواج ندارم . دوما تا منظورت از دیگران چی باشه...
    .
    .
    .
    ادامه دارد

    Reply With Quote Reply With Quote #2  



  3. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    با ورود بقیه فامیل برای لحظه ای حرفمان قطع شد . مثل همیشه حرفهای ما آخرش به دعوا ختم شد. بابک انتظار داشت به حرفهایش گوش دهم و مقابلش کوتاه بیایم اما من به هیچ عنوان چنین چیزی را نمی پذیرفتم. هر وقت هم کار به اینجا می رسید با چشم غره پدر به من و طرفداری عمو از بابک بحث تمام می شد ،بی آنکه ما هیچ وقت با هم به تفاهم برسیم . با آمدن افسانه که بعد از مدتها می دیدمش موقعیت را برای فرار از دست بابک مناسب دیذم و با هم به سمت اطاقم رفتیم. افسانه دوم دبیرستان بود اما ظاهرا از من بزرگتر نشان می داد . بی نهایت شیطان بود و همین حالت ،به چهره اش زیبایی می بخشید . مثل همیشه برای مدتی کوتاه به نهران آمده بود و با آن حالت جذابش همه ی خبر ها را با هیجان تعریف می کرد . نصیحتهای من هم مانند همیشه بی تاثیر می ماند چون دفعه بعد کارهایش را تکرار میکرد . تا ساعتی بعد سرگرم گفتن و خندیدن بودیم که با صدای مادرم که ما را صدا زد به خود آمدیم . دست افسانه را گرفتم و در حالیکه در گوشم جوکی جدید تعریف می کرد و من می خندیدم پایین رفتیم . بقیه مهمان ها آمده بودند و هر کدام دو به دو یا چند نفری مشغول صحبت با هم بودند . بابک با نگاه خشمگینش در کمین ما نشسته بود . همیشه از ظاهر و حرکاتش مشخص بود که چه احساسی دارد . از افسانه جدا شدم و نظری به مهمانها انداختم . قسمت غذا خوری با سه پله از پذیرایی جدا می شذ که با میز و صندلی های زیبا که مادرم به سلیقه خریده و چیده بود جلوه خاصی داشت. زری خانوم برای کمک به مادرم مشغول چیدن میزبود ومن مثل همیشه متعجب بودم تهیه این همه غذا برای مهمانانی که نهایتا بیست نفر هم نمی شد چه لزومی داشت . مطمئن بودم دایی پرویز حتی به خاطر من هم حاضر نمی شود به منزلمان بیاید و با پدر روبرو شود .
    خاله پری به همراه عمه سودابه و مادر در قسمت نشیمن دور هم جمع شده و مشغول صحبت بودند. در گوشه ای دیگر عمو وپدر مشغول بازی تخته نرد بودند وصذای خنده شان از همان فاصله به گوش میرسید . هر دو برادر با وجود اینکه پا به سن گذاشته بودند هنوز جذاب و شیک پوش بودند . مسلما اگر پدر مشکل قلبی نداشت خیلی بهتر می توانست گذر ایام را زیر پرده ظاهرش پنهان کند . شوهر خاله و شوهر عمه کنار بابک نشسته و مشغول صحبت بودند . وقتی بابک نگاه مرا به سمت خودش دید با اکراه لبخندی زد و بلند شد و به سویم آمد. نمی دانستم کجا بروم . قبل از آنکه تصمیمی بگیرم مقابلم ایستاد وگفت:
    -شب قشنگیه، قدم زدن توی باغ شاید بتونه اخماتو باز کنه .
    در حالیکه دستم را از حصار پنجه اش آزاد می کردم با لحنی که سعی میکردم آرام باشد گفتم:
    -در قشنگی شب حرفی نیست . اما الان موقعش نیست. نمی تونم مهمونا رو تنها بذارم.
    با تمسخر در حالیکه نگاهش را بر روی دیگران میچرخاند گفت:
    -مگخ تا حالا که نبودی کسی متوجه شد؟
    -بابک حوصله ندارم خواهش می کنم سر به سرم نذار .
    -پس تو کی حاضری؟
    -همیشه!به غیر از مواقعی که مخالف میلم عمل کنم.
    -زندگی همیشه میل آدما نمی چرخه.
    -میدونم اما اینو یکی باید به خودت بگه.
    با گفتن «ببخشید»به سمت آشپزخانه رفتم .مانند همیشه از اینکه تند رفته بودم پشیمان شدم . به طور کلی دختر آرام و ساکتی بودم اما در مقابل بابک همیشه اختیار از دست میدادم . با وجود آنکه از ته دل خواستار ؟آزارش نبودم اما همیشه با رفتارش به نوعی ترغیبم می کرد که اذیتش کنم . با نگاه پیدایش کردم ،در حالیکه متفکر و
    گرفته بود از اتاق خارج شد . با آنکه محبتی به او در قلبم نبود اما به خودم اعتراف کردم که بی نهایت جذاب است . ولی من سرکش و رام نشدنی بودم و حتی اگر خودم هم میخواستم کمی در مقابلش نرم باشم،قلبم با تمام قدرت او را پس می زد .
    میز شام که چیده شد ،مادر همه را به صرف شام دعوت کرد . من و افسانه بشقاب هایمان را برداشتیم و به سمت اتاق نشیمن به راه افتادیم تا فارغ از صحبت های دیگران با هم گپ بزنیم ، اما بابک حریم ما را شکست و روبروی ما نشست. وج.د افسانه برایم دلگرمی بود چون همیشه با حاضر جوابی من را اززحمت جواب دادن راحت می کرد . بابک تکه ای مرغ درون بشقابم گذاشت و من که از این حرکت خنده ام گرفته بود پرسیم:
    -مگه صاحب خونه هم باید شام بخوره؟
    افسانه که آماده بود بابک را اذیت کند گفت:
    -تو اصل کاری هستی ، یعضی ها فقط به خاطر تو اینجا هستند .
    بابک در حالیکه از دخالت فرزانه دلگیر شده بود جواب داد:
    - چیه ؟ حسودیت می شه؟
    -افسانه با تمسخر جواب داد:
    - نه خدا رو شکر می کنم جای هستی نیستم وگرنه باید قیافه تورو تو مهمونیا روبرویم تحمل می کردم . هر چند حالام به خاطر همراهی با اون بی نصیب نموندم .
    بابک در حالیکه از عصبانیت قرمز شده بود جواب داد:
    - عمه تو رو خوب تربیت نکرده . دو روز دست من باشی ادبت می کنم .
    - اما اگه صد سال هم روتو کار کنند هیچ وقت درست نمی شی ،چون ذاتت خرابه!
    در همین حین در اثر خنده غذا تو گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم و بابک در حالیکه هول شده بود لیواب آب را به سمتم گرفت و افسانه تاکید می کرد آرام نفس بکشم و سرفه نکنم ومن در حالیکه از زور سرفه و خنده اشک ا چشمانم جاری بود به سمت آشپزخانه رفتم و آبی به صورتم زدم تا آرام شدم . از درون قابلمه تکه ای گوشت برداشتم و مشغول خوردن شدم ،چون می دانستم زیر نگاه سمج بابک هیچ لقمه ای از گلوم پایین نمی رود . زری خانوم از اینکه جلوی دستش را می گرفتم عصبانی شد و مرا از آشپزخانه بیرون کرد . لز دور افسانه و بابک را می دیدم که حرف می زنند . افسانه می خندید و ظاهر بابک نشان می داد که عصبانی است . ترجیح دادم همانجا کنار دیگران بنشینم و در کنار مادرم جای گرفتم . عمو در حالیکه با دستمال دهانش را پاک می کرد رو به من گفت:
    -خوب عمو جان ، بالاخره حرف خودت رو به کرسی نشوندی . حالا از رشته ات راضی هستی؟
    با لبخند جوابش را دادم :
    - معماری رشته مورد علاقه منه. برای کنکور خیلی زحمت کشیده بودم.
    - ولی برلی ترم بعدی باید مرخصی بگیری.
    در حالیکه با فشار دادن بر لیوان سعی می کردم اثری از عصبانیت در چهره ام نباشد با احترام پرسیدم:
    - به چه مناسبتی؟
    به صندلیش تکیه داد و با لحنی مطمئن گفت:
    - خوب هر دختری یه روزی باید ازدواج کنه . چه بهتر تا جوونتره تشکیل خانواده بده. محیط دانشگاه خیلی هم سالم نیست.
    میدانستم منظورش چیست، اما الالن جوابش را نمی دادم شاید هیچ گاه این جواب را نمی یافتم .پدر هرگونه مخالفتی را بی احترامی می دانست.
    -ولی عمو جان من تا پایان درسم تصمیم به ازدواج ندارم در ضمن سالم بودن یا نبودن محیط هم مهم نیست. خود شخص باید سالم باشه که من به خودم اطمینان دارم.
    عمو اخمهایش را در هم کشید اما لبخند را به وضوح در صورت خاله دیدم.پدر که به شدت ناراحت شده بود با لحنی تند گفت:
    -صلاح کار رو تو می دونی یا ماها که چند تا پیراهن بیشتر از شما پاره کردیم؟ تو که هنوز یاد نگرفتی چطور با بزرگترت صحبت کنی چطور اونقدر به خودت اطمینان داری؟
    مثل همیشه در مقابل پدر سکوت کردم. می دانستم منتظر یک بهانه است تا اجازه رفتن به دانشگاه را از من بگیرد. چیزی که حکم کلید نجات من از این زندان طلایی را داشت . در حالیکه به شدت بغض کرده بودم عذر خواهی کردم و به اطاقم رفتم و با لباس به رئی تخت افتادم و گریه کردم . حتی در زدنهای مکرر افسانه هم نتوانست مرا از اطاق بیرون بیاورد. نمی خواستم بابک مرا گریان ببیند
    .
    اواخر شب بود که متوجه شدم هیچ صدایی از بیرون نمی آید . عاشق شب و سکوتش بودم . احساس می کردم شب مال من است و من در شب متعلق به خود هستم . سکوتش، رمز و رازش وعمق اش را دوست داشتم . شب زیبایی بود . بی خواب بودم ، بنابر این به حیاط رفتم و روی صندلی نشستم . . عکس رقصان ماه در آب استخر انعکاسی زیبا داشت . دست باد لای گیسوان درختان می پیچید و صدای نجوای عاشقانه ی آنها به من آرامش میداد . سر به آسمان بردم . همه ستاره ها با چشمک های فریبنده شان مرا به مهمانی خود دعوت می کردند . دنبال ستاره ی خودم گشتم. تنها و سوت و کور در خلوتی نشسته بود. او هم مانند من تنها بود .
    در زندگی تنهایی را انتخاب کرده بودم . در نظرم ازدواج مساوی با یک قفس یا زنجیری بود که دست و پایم را می بست. مساوی با خود نبودن بلکه آنچه دیگری می خواست بودن . پدر از کودکی در گوشم فرو کرده بود که عشق وجود ندارد . عشق یعنی هوس . یعنی گناه . هیچ وقت فیلمهای عاشقانه را نمی پسندید یا اگر می شنید زوجی از روی عشق ازدواج کردند بر افکارشان می خندید ولی برای من زندگی با دیگری بدون عشق مساوی مرگ بود . مرگ شادی ، مرگ عاطفه و مرگ خوشبختی.
    زندگی بدون عشق برلی روح حساس من خالی و بی انگیزه بود . هیچ گاه جرات نکرده بودم عاشق شوم . شاید هم عشق تاکنون به سراغم نیامده بود . خاطراتی که دوستانم تعریف می کردند مانند یک سراب شیرین و خوشایند اما در نظرم غیرر واقعی و دوردست بود . همیشه به آنها می خندیدم و می گفتم عاشق شدن دست خود ماست و من هیپ گاه عاشق نمی شوم . گاهی با دیدن کسی که گاهی از فراق یاری گریه می کرد و گاهی عاشق دیگری بود متعجب می شدم . جایگاه عشق در نظرم بالاتر از این بازی های کودکانه بود . جایگاهی ناب و مقدس که اسیر هیچ آلودگی نمی شد و حالا بابک با اخلاقی همانند پدرم بر سر راه زندگیم آمده بود و پدر با تکذیب نکردنش مهر تایید بر او میزد .
    من بنا به موقعیت خانوادگی و ظاهری زیبا خواستگاران زیادی داشتم اکثرشان را ندیده بودم در دل راضی هم بودم چون قصد ازدواج نداشتم و اکنون می فهمیدم دلیل کارهای پدر چیست. از هر زمان دیگری بیشتر احساس تنهایی می کردم . اما از یک جیز مطمئن بودم ،هرگز همسر بابک نمی شدم . اولین بار بود که مصمم بودم در مقابل حرف پدر ایستادگی کنم . این چیزی نبود که با صبوری تحمل کنم . نمی توانستم به خاطر احترتم به حرفش با زندگی ام بازی کنم . هدف من در زندگی چیزهای بزرگتری بود . می خواستم خودم باشم ، باد موهایم را به بازی گرفته بود ، مثل روزگار که روح و قلب مرا بازی می داد .
    روز های آخر تابستان بود و روزهای تنهایی به انتها می زسید . پرستو نزدیک به یک هفته بود که به اصفهان رفته بود و ما هم به دعوت عمو ، آخر هفته به رامسر می رفتیم . اصلا علاقه ای برای رفتن به این سفر نداشتم . بهرام مثل همیشه از آمدن سر باز کرد . با وجود آنکه تقریبا با بابک همسن بود ولی با هم جور نبودند پس بدون مشکلی در تهران ماند ولی من نتوانستم پدر را متقاعد کنم و مجبور به این سفر شدم .
    یاد روزهای گذشته افتادم . درختانی که شاهد قد کشیدن ما بودند . روزهایی که بهرام و بابک با بازی و سر و صدا حیاط را روی سرشان میگذاشتند . روزهایی که من فقط ناظر بودم و با تمام کوچکی حق بازی کردن با آنها را نداشتم . یاد روزی افتادم که بهرام مریض شده و مشغول استراحت بود . بابک با دوچرخه بهرام مشغول بلزی بود و من که حوصله ام سر رفته بود روی پله نشسته بودم و نگاهش می کردم . وقتی مرا متوجه خود دید به سمتم آمد و گفت :

    -می خوای دوچرخه سواری کنی؟
    - آره اما بلد نیستم.
    -خوب بیا یادت بدم .
    به آسانی بلندم کرد و روی زین دوچرخه مرا نشاند . هنوز لذت بازی زیر دندانم نرفته بود که با صدای پدر از جا پریدم . با فریاد مرا صدا می کرد . با ترس پیاده و پشت درخت قایم شدم . پدر در جواب عمو که قصذ آرام کردنش را داشت گفت
    - بارها بهش گفتم خوشم نمی یاد دختر دوچرخه سوار شه . اگر الان جلوش رو نگیرم فردا پس فردا می شه مثل ...
    و حرفش را خورد و می دانستم پدر دوست ندارد با پسر ها همبازی شوم . اما مقصر من نبودم که هیچ دختر همسن و سالی نبود که همبازی ام شود . پدر مرا به خانه فرا خواند و من بدون هیچ سرپیچی دنبالش راه افتادم . هنوز تمسخر های بابک که مرا «لوس» و « بچه ننر» خطاب می کرد و بغض فرو خورده ام به دلیل توبیخم بدون اینکه هیپ گناهی مرتکب شده باشم برایم زنده بود
    پدر هیپ گناهی را بر من نمی بخشید . از همان ابتدا هم حتی به دلیل بچگی در مورد کارها و اشتباهم اغماض نمی کرد . نمی دانستم تقاص چه کسی را پس می دهم اما گویی گناهی انجام داده ام و خود خبر ندارم منتظر فرصتی بود تا ایرادی بگیرد
    همیشه در گوشه پنهان قلبم دوستش داشتم . محتاج محبتش بودم ، آرزو داشتم دستی از سر مهر بر گیسوانم بکشد امادر در مقابل من از سنگ بود . در زلال چشمانش گاهی برق محبت را میدیدم . بارها چشمان مهربانش را که خیره به من بود غافلگیر کرده بودم اما لحظه ای بعد بیتفاوتی و سردی آن به من گوشتزد میکرد که اشتباهی دیدم .
    .
    .
    .
    ادامه دارد ...
    Reply With Quote Reply With Quote #3  



  4. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    غرق افکارم بودم که با صدای پدر از جا پریدم :«هستی؟ دیر وقته بیا بخواب!» پس شب هم مال من نبود . سکوت وآرامش هم مال من نبود . به راستی سهم من چه بود ؟
    صبح خیلی زود راه افتادیم . دیدن انوار صورتی خورشید که بر روی ابر ها افتاده بود ، خواب را از سرم پراند . ترکیب زیبایی از نور و سایه بود و تصویری زیبا که میتوانست ساعت ها مرا به خود مشغول سازد . بعد از مدتی با تکانهای آرامش بخش ماشین به خواب فرو رفتم .
    با صدای مادر چشم باز کردم . گردنم خشک شده بود . از ماشین بیرون آمدم و نگاهی به اطراف انداختم .صدای جوی آب و آواز پرندگان همراه درختان بلند و کوه های در هم پیچیده و نوازش نسیم و عطر طبیعت منظره ی زیبا خلق کرده بود . برای صرف صبحانه به قهوه خانه رفتیم . بابک مقابلم نشست و لبخند زنان گفت :
    - مطمئنم خیلی خوش می گذره به شرطی که این 3 روز مثل الان نخوابی .
    خیلی آرام به طوری که دیگران صدایم را نشنوند گفتم:
    -معمولا اگه کاری که دوست ندارم به زور مجبور به انجامش بشم کسل می شم.
    و در حالیکه با دیدن قیافه ناراضی اش لبخند میزدم از جا بلند شدم . شاید بین همه آدمها فقط می توانستم با بابک مخالفت کنم و ناراحتی هایم از بابت کارهای دیگران را بر سر او خالی کنم . هر چند او هم بی تقصیر نبود . نمی دانستم چگونه فکر میکند که این چنین مطمئن از فرداست . چگونه مردی حاضر می شود با دختری ازدواج کند که هیچ میلی به این وصلت ندارد ؟ برای بابک این ازدواج یک معامله بود . شاید علاقه ای هم وجود داشت که من نام «عادت » را روی آن می گزارم اما این ازدواج علاوه بر مستحکم کردن پیوند دو خانواده ،ثروت بهرامی ها را در خانواده شان نگاه می داشت و حفظ می کرد . اما چرا این معامله با من شده بود ؟ عمو جز بابک فرزندی نداشت . بابک بعد از سالها مثل هدیه ای بود که کشتی طوفان زده عمو را به ساحل رساند . این هدیه کوچک با بهترین شرایط بزرگ شد . با کوچکترین بهانه گیری اش قلب پدر و مادرش را میلرزاند و با یک قطره اشک خواسته های محال او ممکن می شد . برای بابک تحصیلات اصلا مهم نبود . اطلاعات او که به اصطلاح در حد دیپلم بود ریاضی را برای جمع سودهایش و ادبیات را برای استفاده از جمله امری لازم می دانست . تفریحاتش از دوستان رنگارنگش شروع می شد و با پارتی و شب نشینی و خدا می داند چه مسائل دیگری ادامه پیدا می کرد .
    یادم آمد که چند ماه قبل با وجودی که زمزمه ی ازدواج من و بابک شروع شده بود او را در یک بوتیک دیدم . شلید این نقطه ی شروع دلزدگی من از بابک و توجه به زشتی اعمالش بود . با پرستو برای خرید عطر به یک مغازه رفته بودیم که پرستو مرا متوجه به یک زوج کرد و گفت:
    -اونجا رو نگاه کن . ببین مثا همیشه پسز خوش تیپ در کنار یه دختر بد ترکیب . خدا شانس بده ، کاش خدا این خوشگلی و شیرین زبونی رو از من بگیره ، در عوض یه شوهر مثا اون پسره پیدا کنم که همین جوری برام خرج کنه .
    به شوخی های پرستو عادت کرده بودم . با خنده برگشتم و با دیدن بابک و دختری که با حرکات سبکسرانه اش می خندید یکه خوردم . دختر وقتی نگاه مرا بر روی بابک ثابت دید با غیظ رویش را برگرداند و من که تا به حال هیچ احساسی به بابک نداشتم وقتی او را دست به دست دختری دیگر دیدم دلزده شدم . بابک به سمت ما برگشت و وقتی ما را متوجه خودش دید ، با آرامش دختر همراهش را به سمت ما آورد . رو به من گفت:
    «اینجا چه کار می کنی؟ دوستای به این خوشگلی داری و از من قایمشون میکنی؟» و در حالی که دست دختر همراهش را در دست میگرفت گفت:«ماندانا یکی از دوستای خوب منه» و به سمت من نگاه کرد و گفت : « ایشون هم هستس دختر عموم و این خانم زیبا .. » و با لبخند به پرستو نگاه کرد . پرستو که تازه متوجه جریان شده بود مرا نگاه کرد و من که از این عمل دور از ادب بابک عصبانی بودم ، به سرعت پرستو را معرفی کردم و گفتم:« بیرون منتظرمان هستند » و دست پرستو را کشیدم و بیرون رفتیم . از آن اتفاق به بعد در مقابل اعتراض پدر هر چه تعریف کردم که اصل ماجرا چه بوده نپذیرفت و مرا سرزنش میکرد که با کی بودیم و چه کسی منتظر من و پرستو بوده که مجبور به ترک بابک شدیم . پدر متاسف بود که وجه ی من پیش بابک خراب شده و نگران بود در مورد من چگونه فکر میکند. میدانستم پدر هنوز منتظر موردی است تا از من بهانه بگیرد .
    با ورود شخصی نگاهی به آینه انداختم . آب سرد رخوت خواب را از تنم بیرون کرد . با نگاهی به پنجره که رو به خیابان باز میشد آرزو کردم کاش آنقدر جرات داشتم که از همین جا فرار می کردم و برمیگشتم . با این فکر لبخندی زدم و بازگشتم . سر میز تصمیم گرفتم در مقابل رفتارهای بابک کاملا سرد و بی تفاوت باشم . پس با آرامش شروع به خوردن کردم و جوابش را با کلمه بله یا خیر ،خیلی کوتاه و مختصر میدادم .
    اطاقی که رو به دریا بود انتخاب کردم . زیر پایم منظره ای از باغ نارنج بود و روبرو وسعت دریا خود نمایی میکرد . با وصف اینکه بیشتر مسیر را خواب بودم باز شدیدا احساس خستگی میکردم . به حمام رفتم و در جواب دیگران که می خواستند به گردش بروند خستگی را بهانه کردم و خوابیدم .
    وقتی چشمهایم را باز کردم خورشید در حال غروب بود . منظره بی نهایت زیبا بود . ظاهرا دیگران مشغول استراحت بودند . ترجیح دادم به ساحل بروم و از آنجا غروب را تماشا کنم . هر بار که غروب دریا را میدیدم برایم مانند اولین بار بکر و تازه بود . در حالیکه پای برهنه روی شنهای مرطوب قدم میزدم به فکر فرو رفتم ، بعد از مدتی حضور بابک را احساس کردم . به روی خود نیاوردم و به قدم زدن ادامه دادم . چند لحظه ای به سکوت گذشت که پرسید :
    - چرا از من فرار میکنی ؟ هر وقت خواستم با هم حرف بزنیم بد خلقی کردی و رفتی . چرا این رفتار رو داری ؟
    بابک این بار از در صلح وارد شده بود . کوتاه آمده بود، اما این کارها نمی توانست مرا گول بزند . من با او بزرگ شده بودم . سعی کردم با لحنی بی تفاوت جوابش را بدهم :
    - من فرار میکنم ؟ چیزی وجود نداره که من ازش فرار کنم . ببین بابک ، من وتو توی هیچ زمینه ای با هم تفاهم نداریم . اگه من شرق باشم تو غربی . پس صحبت کردن ما نتیجه ای نداره
    - به نظر من تفاهم دست آدماست . اگه بخوان میتونن به تفاهم برسن .
    - و حالا من و تو برای چی باید به تفاهم برسیم ؟ و اصلا چه احتیاجی به تفاهم هست؟
    مطمئن جواب داد:
    - برلی اینکه در آینده راحتتر با هم زندگی کنیم .
    متحیر پرسیدم:
    - زندگی کنیم ؟ من و تو ؟ کی گفته قراره من و تو با هم زندگی کنیم ؟
    - همه با این ازدواج موافقند .
    - پس من چی؟ چطور کسی نظر من رو نپرسیده ؟ یا حتی در این رابطه صحبت هم نکرده؟
    - حتما لازم نبوده . همه مطمئنند که تو با من خوشبخت میشی . خودت میدونی خیلی لز دخترها آرزوشونه من لب تر کنم تا بله بگن . تو هم بهتره بدونی نازت تا مدتی خریدار داره اگه از حد گذشت آدم رو بی حوصله میکنه.
    در حالیکه عصبانی شده بودم جواب دادم :
    -به نفعته که یکی از همون عشاق سینه چاکت رو انتخاب کنی چون من با تو خوشبخت نمیشم . در ضمن من برای کسی که نمی خوام در آینده شریک زندگیم باشه ناز نمیکنم
    -تو مگه از همسر آیندت چی میخوای؟ می دونی مشکل تو اینه که خیلی رمانتیک و احساسی هستی

    -تو برای چی منم انتخاب کردی؟
    -هم زیبایی هم میتونی بچه های خوبی برام به دنیا بیاری و مادر خوبی براشون باشی . پدرامون هم که خیلی مایل به این ازدواج هستند . در ضمن با سرمایه ای که پدر من و تو بعد از ازدواج بهمون میدن میتونم یه امپراطوری راه بندازم .
    -پس بگو طمع پول تورو گرفته . بهتره بدونی من عروسک نیستم که بخری . اگرم قرار باشه پدرم سرمایه ای بده ترجیح میدم دست خودم باشه و براش تصمیم بگیرم . با کسی هم که تمام فکر و ذکرش پوله نمی تونم زندگی کنم . فکر کردی کی هستی که اینجوری صحبت میکنی؟ من فقط بشینم و بچه بزرگ کنم اونوقت تو ... هوا تاریک شده بود . صدای نفس های تند بابک مرا ترساند و ساکتم کرد. ترجیح دادم به ویلا بر گردم امابابک بازویم را گرفت و به طرف خودش کشاند . احساس کردم استخوان دستم در حال خرد شدن است . صورتش را نزدیک آوردو در چشمانم نگاه کرد . از فشار دندانهایش به هم عضلات فکش بیرون زده بود . در حالیکه دندانهایش را از روی خشم به هم فشار میداد گفت:
    -بهتره لگد پرونی نکنی که خوب بلدم با تو و امثال تو چیکار کنم . کاری نکن که برای ازدواج با من به دست و پام بیفتی . اگه با این ادا و اصولت حوصلمو سر ببری با رئش خودم رامت میکنم .
    نمیتوانستم باور کنم که مرا تهدید میکند . تا به حال چنین رفتاری از او ندیده بودم . ناگهان به جای ترس ، خشم تمام وجودم را فرا گرفت . با مشت به سینه اش کوبیدم و دستم را از دستانش بیرون کشیدم و عقب رفتم . در حالیکه از شدت خشم میلرزیدم و سوزش اشک را در چشمانم احساس میکردم . سرم را بالا گرفتم و محکم گفتم :
    - هیچ کاری نمی تونی بکنی . اگه بمیرم هم حاضر نیستم با تو زندگی کنم . پس بهتره راحتم بزاری...
    و در حالیکه به سمت ویلا میدویدم گفتم :«ازت متنفرم»
    بدون توجه به دیگران که مشغول صحبت بودند با عجله از پته ها بالا رفتم . با ورود من همه ساکت شده بودند اما به قدری عصبانی و دلشکسته بودم که در صورت صحبت کردن با آنها ، دیگران را هم دلشکسته میکردم . چطور اجازه ی تصمیم گیری درباره ی آینده ام را به من نمیدهند . تحمل این یک مورد از توانم خارج بود . در این مدت در مقابل هر سختگیری و نا عذالتی سر فرود آورده بودم تا حق فرزندی را ادا کرده باشم . اما اگر این بار مانند قبل رفتار میکردم آینده ام تباه میشد . من که به امید ساختن یک آینده طلایی لحظات سخت زندگی ام را تحمل کرده بودم ،اکنون احساس پوچی میکردم . دیروز رفته بودم ، امروز که سرگردان و حیران مانده بودم و فردایی تاریک و مبهم در کنار بابک پیش رویم بود . چقد میتوانستم در مقابل خواسته ی خوانواده ام مقاومت کنم ؟ چرا آنها مرا قربانی تصمیمات خویش میساختند ؟ مگر فرزند آنها نبودم؟ چرا مادر اینقدر مطیع و آرام و کم حرف بود ؟ چرا پدر فکر میکرد که همیشه اوست که درست فکر میکند و زندگی دخترش دست اوست؟ و هزاران چرای دیگر که جوابی نداشتند . تمام شب حاضر نشدم از اتاقم بیرون بیایم . میدانستم پدر عصبانیست اما ترجیح میدادم تنها باشم . گرچه بیخواب بودم و دلم هوس قدم زدن کنار دریا را کرده بود اما از ترس حضور بابک به تماشا از پشت شیشه دل خوش کردم . آسمان صاف و پر ستاره بود مانند چشمان من و دریا عمیق و تاریک و پر طلاطم مانند دل نا آرام من . از دور نوری ضعیف سوسو میزد . یعنی میتوان امید داشت؟ هر چه بیشتر فکر میکردم حراسم از آینده بیشتر میشد . انتخاب بهترین برخورد دشوار بود .
    .
    .
    .
    ادامه دارد
    Reply With Quote Reply With Quote #4  



  5. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    صبح روز بعد هم برای برای خوردن صبحانه سر میز حاضر نشدم . می دانستم پیش پدر این کار بی احترامی غیر قابل بخششی است مخصوصا به خاطر حضور عمو اما سرم درد میکرد و از فکر دیدن دوباره بابک اشک در چشمانم جمع میشد . وقتی مادر دوباره صدایم کرد سردرد را بهانه کردم و خوابیدم . بعد از مدتی که از رفتن بقیه مطمئن شدم پایین آمدم و بعد از خوردن صبحانه به ساحل رفتم . پای برهنه روی شن های داغ قدم میزدم . هوا بوی پاییز میداد . دریا آرام شده بود . مرغان دریایی با حضورشان سکوت دریا را می شکستند و من به سبکبالیشن غبطه می خوردم . چه زیبا با هم کنار می آمدند و چقدر شاد بودند . راه رفته را آرام بازگشتم . رد پایم را بر شن های ساحل نگیستم. مگر خدا نگفته بود همیشه همراه ماست. پس چرا فقط یک جفت رد پا وجود داشت؟ احساس تنهایی غریبی کردم . مخصوصا مقابل وسعت دریا . به ویلا برگشتم و روی کاناپه دراز کشیدم . همیشه دیدن دریا به من آرامش میداد . در حین دیدن تلویزیون به خواب رفتم .
    با تماس دستی از خواب پریدم . با دیدن پهره بابک که رویم خم شده بود به شدت ترسیدم . قلبم به شدت میزد و دهانم خشک شده بود . صدایم میلرزید برای همین ترجیح دادم صحبت نکنم . بابک در حالیکه از دیدن حرکات من لبخند میزد و مستقیم به سویم نگاه میکرد گفت:
    - ساعت خواب. مگه نگفتم دوست ندارم تمام مدت بخوابی ؟ برای خواب خیلی وقت داری اما این سفر فقط 3 روزه پس بهتره ازش لذت ببری.
    در حالیکه می نشستم و سعی میکردم موهایم را با دست مرتب کنم گفتم :
    -من کارامو بر حسب سلیقه تو انجام نمیدم . اتفاقا برای خواب اصلا وقت ندارم چون بر عکس تو تمام ساعات روزم رو مشغولم . یه بار گفتم اگه مجبور به انجام کاری بشم نهایتا مثا الان کسل میشم . حالا سعادت دیدن شما رو به چی مدیونم؟
    -لجبازی رو بذار کنار . اونوقت میبینی خیلی بیشتر از ما از این مسافرت لذت میبری . تو دلت می خواد اما قد بازی در میاری . بقیه تصمیم گرفتند ناهار بیرون بخوریم بنابر این منو فرستادند دنبال شازده خانم . حالا بجنب که همه گرسنه اند.
    در حالیکه خود را بی تفاوت نشان میدادم دوباره دراز کشیدم و گفتم :
    - زحمت کشیدی ، اما من تازه صبحانه خوردم و میلی به بیرون اومدن ندارم . منتظر میشم تا بقیه برگردن .
    مطمئن بودم این حرکتم عصبانیش کرده . نمیدانم چه حس مرموزی درونم بود که از دیدن عصبانیتش در عین اینکه میترسیدم ، لذت میبردم .
    سریع به سمتم آمد و گفت :
    - منم از تو نظر نخواستم . همین که گفتم ، بقیه منتظرن بلند شو .
    و دستم را گرفت و همراه خودش کشاند . به زور دستم را بیرون کشیدم و ایستادم . مانتو و روسری ام را به سمتم گرفت و مرا به سمت در برد . واقعا از رو نمیرفت . اگر حریف زبانش میشدم اما زورم به او نمیرسید .پس درنگ را جایز ندیدم و با کمال بی میلی در حالیکه اخمهایم در هم بود سوار شدم و صورتم را به سمت مناظر بیرون برگرداندم .
    حالا دیگه نقطه ضعفش را می دانستم . از بی محلی و بی تفاوتی ام ناراحت میشد . سرم را به عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم . لحظه ای احساس کردم به من خیره شده ، بعد سرعت ماشین بیشتر و بیشتر شد . با وصف اینکه خیلی ترسیده بودم اما به همان صورت باقی ماندم . حدس زدم مسیر دورتر را برای رسیدن انتخاب کرده. ناگهان ترمز کرد و در حالیکه که سعی میکرد صدایش را آرام نگاه دارد گفت:
    -هستی؟با توام. وقتی باهات حرف میزنم دوست دارم نگام کنی .
    به چشمهای عصبانیش نگاه کردم و دوباره سرم را پایین انداختمک که گفت:
    -این بازیا چیه درمیاری؟مطمئن باش با این کارات من از تصمیم منصرف نمیشم . حتی اگه خیلی بدتر از اینارو انجام بدی . عوض این بچه بازیا سعی ک منو دوست داشته باشی . به هر حال این ازدواج اتفاق میفتهاما اگه بخوای به این لجبازیاادامه بدی تنها تو هستی که میبازی.
    لحظه ای نگاهم کرد و وقتی سکوتم را دید با مشت روی فرمان کوبید و گفت :
    -خیلی خوب،میبینم کی لجبازتره
    باز این بغض لعنتی بد موقعی به سراغم آمده بود . چشمهایم را بستم تا به اشکهایم اجازه پایین آمدن ندهم .
    از طعم غذا هیچ نفهمیدم . در عین اینکه حاضران جمع برایم عزیز بودند در نظرم مانند دشمن می آمدند . دشمن های عزیزی که با خیرخواهی اشتباهشان ، آینده مرا به بازی گرفته بودند .
    زندگی کردن کنار بابک برایم قابل تصور نبود . اصلا نسبت به بابک احساسی نداشتم . او پسری نبود که دست مرا بگیرد و در راه زندگی پناهم باشد . من کسی را میخواستم که مرا بفهمد و درک کند و امنیت بخشد. در کنار او مجبور به تحمل یک زندگی خالی از احساس و عشق میشدم مخصوصا با اخلاقی که او داشت و می خواست همه چیز به میل او بگردد . میدانستم عاشقم نیست . تصور میکردم بعد از ازدواج اگر عاشق دیگری بشود چه؟ مسلما مرا ترک می کرد و سراغ دیگری می رفت. و اگر این اتفاق برای من میافتاد چه؟ اگر جای خالی احساسی که باید به همسرم میداشتم با وجود دیگری پر میشد چه میکردم؟ باید تا آخر عمر میسوختم و دم نمی آوردم . مشکل من ظاهرا راه حل معقولی نداشت چون اطرافیانم انسانهای معقولی نبودند . مرا انسانی فاقد درک و شعور میپنداستند که حتی ارزش مشورت کردن هم نداشت مشورت در مورد زنگی خودم !تصمیم گرفتم برای نشان دلدن اعتراضم بیشتر گوشه نشینی کنم. هر چند مطمئن بودم وقتی برگردیم پدر، از این بابت به شدت عصبانی خواهد شد. بعد از استراحت همگی تصمیم گرفتند بیرون بروند اما باز حاضر به همراهی شان نشدم . صدای عصبانی پدر را شنیدم که بر سر مادر فریاد میزد و رفتار گستاخانه مرا نتیجه تربیت او می دانست . از صدای ماشین فهمیدم همگی با یک ماشین رفته اند . خواستم با ماشین دوم برم اما ترجیح دادم قدم بزنم ، دلم گرفته بود . بنابر این سریع حاضر شدم و مسیر ساحل را در پیش گرفتم . قدم زنان از ویلا دور شدم ،نزدیک غروب بود . همیشه غروب ها حسی غریب آمیخته به غم به دلم میریخت. گویی یادآوری میکرد هر روشنایی و زیبایی هم پایانی دارد . پایانی دردناک به رنگ خون . خورشید با آن همه عظمت ، آسمان با وسعت بی نهایت و دریا با عمق پر غرورش اجبارا به این پایان تن میدادند و به سیاهی می گراییدند. آیا پایلن همه چیز این قدر غم انگیز و سیاه است؟ و پایان هر سیاهی دوباره نور و سپیدی و یک شروع تازه پنهان شده؟ افکاری بی حاصل در مغزم می پیچیدند و بی نتیجه خسته ام می کردند . ناگهان با صدایی به خود آمدم :
    - ببخشید خانم ، قصد مزاحمت ندارم . اجازه دارم کنارتون لحظه ای قدم بزنم ؟
    پسری مودب و خوشتیپ با لبخندی بر لب روبه رویمایستاده بود . سر بلند کردم محیط در نظرم ناآشنا آمد . ظاهرا از ویلا خیلی دور شده بودم . از جسارت پسر در عین آنگه ناراحت شده بودم خنده ام گرفت . با ظاهری سرد خواستم مزاحم نشود که ادامه داد:
    -گفتم که قصدم مزاحمت نیست . ببینید اونجا ویلای ماست . اسم من هم هومنه . دانشجو هستم . حقیقتش خیلی وقته شمارو زیر نظر گرفتم .خیلی گرفته به نظر می آیید خواستم ببینم اگر کمکی از دستم بر می آید انجام بدم. بفرمایید سر این میز هم چایی بخوریم هم گپی بزنیم .
    به یاد پرستو افتادم . کاش به جای این پسر او اینجا بود .سرم را بر شانه اش می گذاشتم و با او درد ودل می کردم . فقط او میتوانست مرا درک کند . در جوابش گفتم :
    -من بیشتر از هر چیزی به تنهایی احتیاج دارم . احتمالا تا حالا نگرانم شدند باید برگردم .
    رابیایی کج کردم تا مسیر رفته را بازگردم که با دیدن بابک که با قیافه ای عصبانی، دست به کمرش زده بود و به ما نگاه میکرد شوکه شدم . فاصله اش نسبتا زیاد بود . به سرعت به راه افتادم و بدون آنکه نگاهش کنم از کنارش گذشتم . صدای قدم های محکم بابک را پشت سرم میشنیدم . وقتی وارد ویلا شدیم قدم تند کردم که به اطاقم پناه ببرم که بابک از پشت بازویم را گرفت و با شدت مرابه سمت خود برگرداند . به شدت ترسیده بودم و نفس نفس میزدم صدایش را تاکنون اینگونه بلند و عصبانی نشنیده بودم :
    -خانوم فقط برای من بد خلق هستند ؟ فقط با من بیرون نمیان . بگو واسه چی می خوای تو ویلا تنها باشی . اگه اونا ساده اند و گول تو مار خوش خط و خال را میخورند من احمق نیستم . تنها میمونی که به عشقت برسی نه؟ اون مرتیکه کی بود وایساده بودی باهاش حرف میزدی؟
    در حالیکه از شنیدن صدای لرزانم ناراضی بودم گفتم:
    -دستمو شکستی. ولم کن به تو هیچ ربطی نداره که بخوای تعقیبم کنی.
    زورم به او نمی رسید . هر لحظه فشار انگشتانش بر روی دستم بیشتر میشد و من بی طاقت تر میشدم اما نمیخواستم واقعیت را بگویم . هم میترسیدم به سراغش برود هم نمیخواستم به خودش اجازه بدهد که از من بازخواست کند . آخرین اشعه های خورشید در حال غروب دریا میتابید و انعکاسش در صورت بابک ترسناک بود . او که به عادت همیشه موقع عصبانیت دندانهایش را به هم فشار میداد گفت:
    - من نامزدت هستم . به تو ... اجازه نمیدم هر غلطی خواستی بکنی.
    در حالیکه از تزس صدایم به زحمت از گلو خارج میشد گفتم:
    - تو حق نداری به من توهین کنی.
    یک مرتبه رهایم کرد و من بر روی زمین افتادم . چراغهای ویلا خاموش بود و این تنهایی به وحشت من دامن میزد . سعی کردم بر خود مسلط باشم . کار خطایی نکرده بودم و حاضر نبودم به او حساب پس بدهم . بلند شدم و در حالیکه لباسم را میتکاندم گفتم :
    - این آخرین باریه که توی کارای من دخالت میکنی . من حالا یک دختر عاقل و بالغ هستم . احتیاج به محافظ هم ندارم . دوست هم ندارم کسی توی کارام دخالت کنه . هر کاریم بکنم فقط به خودم مربوطه . تو هم برای من در حد یکه پسر عموی فضول هستی که میخواد یه اسباب بازی به وسایلش اضافه کنه و چون دستش بهش نمیرسه حریص شده...
    زیر چشمی نکاهش کردم . عصبانی قدم به جلو برداشت اما من ادامه دادم :
    _من مثل دخترای اطرافت نیستم تا چشمم به پول و ظاهر فریبنده ات بیفته دست و پام رو گم کنم . از تو و پسرای مثل تو هم متنفرم . پس بهتره بری سراغ یکی مثل خودت ! پ.ن از بس این دو روز دیدمت از قیافه ات خسته شدم
    نگاهش کردم که دیدم دستش بالا رفت و با تمام قدرت روی صورتم فرود آمد و من که آمادگی نداشتم نقش بر زمین شدم . صورتم می سوخت اما نه به اندازه دلم . تمام نفرتم را توی نگاهم ریختم و به صورتش زل زدم . نزدیکتر آمد و گفت:
    -اگه یه ذره حیا داشتی وقتی سر قرار مچت رو میگرفتم و غافلگیرت میکردم باید سرت رو پایین می اندلختی و معذرت می خواستی ، نه این طور گستاخانه جواب منو بدی . سیلی هم زدم که یادت باشه با بزرگترت چطوری صحبت کنی. از این به بعد هم دست از پا خطا کنی با من طرفی .
    وقتی رفت به اشکهای گرمم اجازه دادم روی صورتم روان شوند. اشک و خون بر چهره ام روان بود . چگونه میتوانستم در کنار بابک خوشبخت باشم؟ دلم رنگ دریا بود، گرفته و به خون دل آغشته . می ترسیدم از آینده که مجبور باشم در کنار بابک زندگی کنم . می ترسیدم از روزی که این درد صورت و سوز دل رفیق آشنای هر شبم باشند. میترسیدم از روزی که مرا مثل بره در مقابل خواسته های خودشلن قربانی کنند. ستاره ها تک تک در آسمان پید میشدند و من در حالیکه به آنها نگاه میکردم ستاره های آسمان نگابیایی آرام آرام به روی شن ها میریختم . با شنیدن صدای مادر اشکهایم را پاک کردم . من را دید و به طرفم آمد و پرسید :
    - پرا اینجا روی ماسه های خیس نشستی ؟ نمیگی سرما میخوری؟ بلند شو مادر . پاشو که نمیدونم پرا بابک اینقدر عصبانیه . هر چی میپرسیم جواب نمیده ، تو نباید تنهاش بذاری.
    اسم بابک دوباره اشکهایم را در آورد . مادر با تعجب نگاهی کرد و گفت:
    -لبت چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
    با بغض کفتم:
    -چرا رفتین و منو با این وحشی تنهاگذاشتید که به خودش اجازه بده دست رو من بلند کنه؟
    - بابک؟ آخه برای چی؟ چی کار کردی که اینطور عصبانی شده؟
    - با همین حرفهااینجور پرورش کردین که هر کاری دلش میخواد میکنه .
    -ببین دخترم، اون دوستت داره ! انقدر باهاش لجبازی نکن و نذار روتون به روی هم بازشه.
    - خودتون بریدید و دوختید . بدون اینکه ازم بپرسید ... من حاضرم با عزرائیل همراه شم اما بابک نه
    -این حرفا چیه؟ این شرط پدرت بود . گفت اگه بخوای بری دانشگاه باید ازدواج کنی. از اولش هم مخالف دانشگاه رفتنت بود. حالا هم چه کسی بهتر از بابک که با هم بزرگ شدید و همدیگه رو میشناسیم .
    - پس من چی؟ چرا از من نپرسیدید ؟
    - آخه دلیلی برای مخالفت تو وجود نداره .
    - دلیلی به این روشنی رو تو صورتم نمیبینید؟ وقتی با کوچکترین عصبانیت این رفتار رو میکنه وای به روزی که مدام چشم تو چشم باشیم و همین احترام هم از بین بره .
    - بلند شو مادر . حالا عصبانی شده و یه کاری کرده . نشون میده که دوستت داره ! فردا صبح که آروم شدی تمام این حرفا یادت میره . بریم لباست رو عوض کن که شام سرد شد.
    اگر کوچکترین مهر فامیلی از بابک در دلم بود همه تبدیل به نفرت شده بود . حتی از تصور روزی که مجبور به زندگی در کنارش باشم وجودم میلرزید . تجسم یک زندگی خالی از عشق ، همراه مردی متکبر و مغرور و مستبد ،آزارم میداد . میدانستم باید ترک تحصیل کنم . کنج خانه بپوسم و مطابق میل او رفتار کنم .
    آخرین روز سفر بود و سعی کردم بهانه به دستش ندهم و با او تنها نباشم .
    .
    .
    .ادامه دارد
    Reply With Quote Reply With Quote #5  



  6. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    برای همین تقریبا همه جا پسبیده به مادر بودم به طوری که صدایش در آمد . بابک رفتار صلح طلبی در پیش گرفته بود . اما تمام مدت حاضر نشدم لحظه ای نگاهش کنم .لبم هنوز زخم بود و ورم داشت اما زخم دلم بیشتر آزارم میداد . پدر یا عمو یا مشغول بازی با تخته نرد بودند یا مشغول برنامه ریزی در مورد آینده. شب آخر همگی زود خوابیدیم تا فردا زود تر حرکت کنیم . اما من مثل همیشه بی خواب بودم . دفتر خاطراتم را باز کردم و مشغول نوشتن شدم . کسی نمیدانست در خلوت برای خودم شعر میگویم ، جز پرستو . تنها محرم اسرارم پرستو بود .
    دلم برای دیدنش بی تاب بود . مطمئن بودم به محض اطلاع از آمدنم با شتاب می آمد و گزارش کاملی از سفرش میداد میدانستم به او خوش گذشته است. پدر و مادرش تفاوت سنی زیادی با پرستو داشتند و پرستو از خواهر زادهاش هم کوچکتر بود . بنابر این در خانه با کسی مشکل جدی نداشت . هر چند فکر میکرد پدر و مادرش دوستش ندارند اما من قبول نداشتم . اکثرا تنها بود و بیشتر اوقاتش را با من میگذراند . هر دوی ما به نوعی تنها بودیم . هر کدام از ما به گونه ای متفاوت اما هر دو بیایی درک میکردیم و صمیمانه یکدیگر را دوست می داشتیم .
    با صدای تقه ای به در به خئر آمدم . قلم به دست و خیره به دفترم در دنیای خود غرق شده بودم . با بی حالی بلند شدم و در را باز کردم که چشمم به بابک افتاد. با لبخندی بر لب گفت:
    -شب بخیر. دیدم چراغت روشنه گفتم سری بهت بزنم ، اجازه می دی بیام تو ؟
    من در حالیکه دم در ایستاده بودم گفتم:
    -داشتم برای خواب آماده میشدم ،کاری دشتی؟
    -هستی خواهش میکنم نگاهم کن ،امروز حتی یکبار بهم نگاه نکردی دستم بشکنه ببین این لبای قشنگت به چه روزی افتاده...
    دستش را که به سمت صورتم می آمد پس زدم و به چشمانش نگاه کردم . از جان من چه می خواست. باید چگونه ثابت میکردم که هیچ علاقه ای به او ندارم؟ با تلخی گفتم:
    - جای این زخم چند روز دیگه خوب میشه . فقط راحتم بذار .
    بدون آنکه منتظر جوابش باشم در را بستم . نرمی امشبش به جای آنکه آرامم کند نگرانم میساخت. میدانستم برای آنکه به هدفش برسد به هر کاری دست میزند . مگر خدا کمکم کند.
    تمام راه برگشت ساکت بودم و ترجیحا از جمع فاصله گرفتم. بابک ظاهرا از برخورد دیشبم ناراحت شده بود و با من حرف نمیزد و من در دل از این اوضاع خوشنود بودم . وقتی به دور از همه احساساتم و از دید یک دختر غریبه به او فکر میکردم ،حق میدادم که پسری جذاب و خوش لباس است. قد بلند و هیکل برازنده ، با موهای مشکی و پئستی برنزه و سلیقه عالی در انتخاب لباس ، و ثروت بی حساب و غروری که اگر از حد نمی گذشت و به تکبر تبدیل نمیشد، همه و همه از او شخصی جذاب ساخته بود . او که هر چه میخواست با اشاره ای در اختیارش قرار میگرفت و دختران زیبا همیشه اطرافش بودند و برای به دست آوردنش با هم رقابت میکردند. ولی مهر او در دل من جایی نداشت . به اخلاقش آشنایی داشتم و می دانستم در صورت در اختیار گرفتن من ،مرا هم همراه دیگران در ویترین افتخاراتش جای خواهد داد . و روزی دلش را خواهم زد . او به طبعی تنوع طلب داشت و پایبندی را نیاموخته بود . به زئدی خسته میشد و دلش هوای عروسکی تازه میکرد . خسته و افسرده به منزل رسیدیم . این سفر به جای آنکه خستگی تلاش یک ساله برای موفقیت در کنکور را از تنم بیرون بیاورد ، بیشتر باعث عذلب و پریشان حالیم شد . به سمت اتاقم به راه افتادم که صدای پدر بر جای میخکوبم کرد
    -باهات کار دارم ! فعلا از استراحت خبری نیست .
    به سمت پدر برگشتم . به روی مبل پذیرایی نشسته بود و مشغول پیپ کشیدن بود . با وجودی که می دانستم از دست مادر کمکی بر نمی آید با نگاه به دنبالش گشتم . مادر قدمی پیش گذاشت و هنوز کلامی نگفته بود که صدای پدر بر خواست:
    -خانوم شما اصلا دخالت نکن . اگه واقعا به فکرش بودی اینقدر سر خود بزرگ نمیشد .
    صدای ضربان قلبم که خود را از ترس بر قفسه سینه ام میکوبید میشنیدم . نزدیک به مبل ایستادم و سرم را زیر انداختم .دلیلی برای خجالت کشیدن نداشتم اما نمیخواستم پدر را بیشتر از این عصبانی کنم. پدر به عادت همیشه بلند شد و قدم زد . هر آن منتظر بودم فریادش را بشنوم اما وقتی دیدم مقابلم ایستاده با تعجب به چهره اش نگاه کردم که با ضربه محکمی که بر صورتم نواخته شد نقش بر زمین شدم . با دست جای ضربه را پوشاندم و بغضم را فرو خوردم که پدر برای تخلیه باقی مانده عصبانیتش محکم به پایم کوبید و سرم فریاد زد :
    -آبروم از دست خیره سری های تو رفت . منو جلوی خان داداشم سکه یه پول کردی . فکر کردی کی هستی که انقدر خودتو میگیری . از خدات باشه پسر به این نازنینی تو رو انتخاب کرده ! نمیدونم واسه چی از تو خوشش میاد اما براش متاسفم از این به بعد فقط یک بار از این رفتار های توهین آمیز رو داشته باشی بلایی به سرت میارم که این مسخره بازی ها رو برای همیشه فراموش کنی . نمیدونم چه گناهی کردم که تو باید انقدر مایه عذابم باشی.
    در حالیکه اشک از چشمانم فرو میریخت با بغض گفتم :
    -پدر خواهش میکنم گوش کنید ...
    -خفه شو ،صداتو ببر. اگه زنده ات گذاشتم باید خدا رو شکر کنی . دفعه آخرت باشه فهمیدی؟
    پدر به سمت اتاقش به راه افتاد . زخم لبم که جای دست بابک بود دوباره باز شده بود . مادر دستمال بر زخمم گذاشت و سرم را در آغوشش گرفت. فوران اشکهایم خاموشی نداشت. در حالیکه از پشت پرده اشک چهره غمگین مادر را تار میدیدم فقط توانستم یک جمله بگویم :«مامان چرا من ؟چرا من؟...» سوالی که جوابی برایش نداشتم و شاید ترجیح میدادیم هرگز جوابش را ندانیم .
    پدر بعد از استراحت کوتاهی بیرون رفت و مادر به کارهای خانه مشغول شد . از آشفتگی خانه مشخص بود این چند روزه محل پذیرایی از دوستان بهرام بوده اما از خودش خبری نبود . اتاق پذیرایی مملو از پوست تخمه و آشغال میوه بود و چند تکه از ظرف هایی که برای مادرم با ارزش بود روی زمین به چشم می خورد . روی میز اتاق نشیمن پر از خاکستر سیگار و لیوان های نشسته بود . روی سنگ کف اتاق جای کفش های گل آلوده و سیاه بود. باز با خودم تکرار کردم چرا من؟ من که حتی کوچکترین تفریحی نداشتم . هیچ گاه به روی پدرم بر نگشته بودم . پس تاوان چه چیزی را پس میدادم؟
    در جمع آوری خانه به مادر کمک کردم و بعد از رفع خستگی به پرستو زنگ زدم . بهترین دوست و همراه زندگی ام . مثل همیشه صدای شاد و شیرینش در گوشم پیچید . با شنیدن صدای پر از هیجانش روحیه ام عوض شد واقعا که بدون او چقدر همه چیز سرد و بی رنگ بود :
    -به به خانوم خانوما ، سایه تون سنگین شده . خوش گذشت؟ منم اگه با پسر عموی خوش تیپم میرفتم سفر شمال معلومه بقیه رو بیخیال میشدم . فکر کنم این سفرتون چیزی از شیرینی ماه عسل کم نداشته نه؟
    - یواش تر مسلسل ! چه خبرته؟ شیرینیش دلمو زد اونم چه جور .پاشو بیا اینجا که دلم یه ذره شده .
    - نه تو بیا!تنهام کسی نیست دوتایی یه کم شیطونی میکنیم .
    -نه بابا رودنده ی عصبانیته نمیخوام اوضاع بدتر بشه ، پاشو بیا .
    - تا ده بشمر اونجام.
    باورودش جو سنگین منزل ما رنگ شادی گرفت. مانند همیشه آنقدر برای وارد شدن عجله داشت که تقریبا وسط اتاق کفش هایش را از پا در آورد و من مانند همیشه متعجب بودم با این پاشنه های بلند چگونه همیشه در حال دویدن است . محکم در آغوش کشیدمش و با هم به اتاقم رفتیم . چیزی در نگاهش تغییر کرده بود . همینطور که مشغول بیرون آوردن سوغاتی از کیفش بود نگاهش کردم . مانند همیشه بود با موهای بلند و مشکی و پوستی سفید و هیکلی ظریف اما چشمان درشت و سیاهش میرقصید و لبان زیبایش برای گفتن بیقرار بود . همیشه به شوخی میگفتم اگر پسر بودم حتما باهات ازدواج میکردم . و او با عشوه ای نمکین مرا به خنده می انداخت. در حالیکه کادویش را باز میکردم پرسید:
    -سفر خوش گذشت؟
    با افسردگی گفتم:
    - تا به حال سفری انقدر بهم سخت نگذشته بود . بابک مثل مامور شکنجه همه جا دنبالم بود .اگه بدونی چقدر مایه عذابم شد .
    با شیطنت جواب داد :
    - برو گمشو دیوونه ، همه آرزوشونه بابک یه نگاه بهشون بکنه ، اونوقت تو براش ناز میکنی؟من که اگه جای اون بودم اصلا بهت محل نمیذاشتم تا خودت پشیمون بشی. تو خجالت نمیکشی با این سنت هنوز عاشق کسی نشدی؟ مگه میخوای تارک دنیا بشی؟
    - تو اگه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟ اگه خیلی خوشت اومده بابک مال تو .
    - اتفاقا توی این سفر احساس کردم خوابم میگیره.
    - خوب میخوابیدی . تو که ماشا ا... خیلی خوش خوابی .
    - حالا تا اینکه خوابم ببره خیلی مونده ...
    - تو هیچ معلومه چی میگی؟
    - مگه نگفتی لالایی بخونم ؟
    و در حالیکه از دیدن قیافه من که هاج و واج نگاهش میکردم میخندید گفت:
    - چقدر شبیه خنگ ها شدی . منظورم عاشقیه دیگه.
    و من که تازه منظورش را فهمیده بودم فریادی از شادی کشیدم و در آغوش گرفتمش. باورم نمیشد پرستو عاشق شده باشد . من و پرستو همیشه در مقابل دیگران که از عشق و عاشقی حرف میزدند با افتخار میگفتیم که هنوز عاشق نشدیم. آنها میگفتند عشق برای ورودش از ما اجازه نمیگیرد و ما میخندیدیم و انها را مسخره میکردیم . من با اطمینان میگفتم که عاشق شدن دست خود آدمه و پرستو تایید میکرد . اما این عمل پرستو خلاف اعتقادات ما را ثابت میکرد . با اشتیاق خئاستم تا برایم ماجرا را تعریف کند و او با اشتیاق شروع به تعریف کرد :
    - آخرای شب بود که به اصفهان رسیدیم. مثل همیشه به منزل عمه ام رفتیم . خیلی خسته بودم . برای همین وقتی شنیدم بهمن ، پسر عمه ام که در طبقه دوم منزلشون با خانواده اش زندگی میکنه ، مهمان داره ترجیح دادم فردا صبح بهشون سر بزنم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم تازه یادم افتاد که در مورد مهمونشون پرس و جو کنم . عمه گفت که فامیل های یاسیمین از تهران اومدند و قراره یکی دو روز دیگه هم برگردند. خلاصه حس فضولیم گل کرد و رفتم بالا ، ظاهرا همه از من سحر خیز تر بودند . بهمن پسر عمه ام از من بزرگتره اما خیلی با هم راحتیم . به جز سیمین و بهمن و پدر و مادر من یه خانواده 4 نفری هم حضور داشتند . بعد از احوال پرسی کنار سیمین نشستم و مهمانهای جدید را زیر نظر گرفتم . سیمین آنها را معرفی کرد . آقای سلطانی مردی سبزه رو با جثه ای کوچک و موهای کم پشت بود . به نظرم مردی ساکت و کم حرف و آرام رسید . خانوم سلطانی ،زنی بلند قد و باریک اندام بود که در نظر اول زنی مغرور و بی احساس به نظرم اومد. آقای سلطانی میوه های پوست کنده را مقابل همسرش گذاشت که برای من جالب بود . سهراب و سینا هر دو شکل پدرشان بودند اما سینا بلند قدی مادرش را به ارث برده بود . سهراب پسری کم رو و خجالتی و بر عکس سینا شوخ و خوش سر زبون بود . با همه گرم میگرفت و صحبت میکرد . پسری بود با چشمهای مشکی و موهای سرکش سیاه و نگاهی گستاخ که تا قلب آدم رسوخ میکرد و لبخندی بر لب که مجبور میشدی لحظه ای بر رویش توقف کنی و جواب لبخندش را بدی. اکثر اوقات نگاه سینا رو روی خودم ثابت میدیدم. همگی برای ناهار ماندیم. آقایون مشغول صحبت شدند و خانوم ها توی آشپزخانه مشغول درست کردن ناهار . خانوم سلطانی بیشتر نظارت داشت و دستور میداد . سیمین به خانوم سلطانی که عمه اش بود احترام میگذاشت اما انگار زیاد از بودن آنها در آنجا راضی نبود . بعد از خوردن ناهار برای دیدن تلویزیون به اتاق برگشتم با وصف اینکه چشمم بر صفحه تلویزیون بود اما فکرم جای دیگری بود . نمیدونم سینا چرا آنقدر روی من تاثیر گذاشته بود . من که همه پسر ها رو اذیت میکردمو مسخره شون میکردم در مقابل سینا ساکت و سر به زیر و خجالتی شده بودم . وقتی احساس میکردم داره نگاهم میکنه هول میشدم و حتی نمی تونستم سرم را بالا کنم . با ورودش به اتاق به خودم آمدم . کنارم نشست و در حالیکه میوه پوست میکند آروم گفت:
    - اولین بار توی عروسیه سیمین و بهمن دیدمت. اون خاطره همیشه یادم هست ... یادته چطور دستم رو میگرفتی و از لابه لای جمعیت رد میشدیم؟
    .
    .
    .ادامه دارد
    Reply With Quote Reply With Quote #6  



  7. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    یادم افتاد . یه خاطره محو و دور . خاطره ای که تا به حال اصلا بهش فکر نکرده بودم . یادمه چطور شیرینی بر میداشتیم و میرفتیم زیر میز در حالی که بازی میکردیم میخوردیم. اولین بار بود که این خاطره برام زنده میشد . تصویر مبهم یه پسر بامزه با موهای فرفری و چشمهای درشت که همه جا همراهم بود ومن چه مظلومانه پشت سر سینا پناه میگرفتم . با یادآوری خاطرات کودکی لبخندی روی لبم نشست. سینا همون طوری که سیب تعارف میکرد با خنده خاطراتی تعریف میکرد که برای من در حاله ای از فراموشی قرار داشت . با یادآوریشان در عین لذت طعم خجالت رو میچشیدم . با شیطنت بهم گفت:
    - فکر نمیکردم اون عروسک کوچولو با اون لباس عروسکی تبدیل به دختری به این زیبایی شده باشه
    در حالیکه از خجالت سر به زیر داشتم و با کنترل تلویزیون بازی میکردم گفتم :
    - تعجبه که به این خوبی یادته . من که تا به حال بهشون فکر نکرده بودم .
    سر بلند کردم. در حالیکه برق تحسین در چشمهاش میدرخشید گفت:
    - اما من با خیال تو بزرگ شدم . همیشه آرزوم بود ببینم الان چه شکلی هستی مطمئن بودم خوشگلی اما نه انقدر که الان هستی .
    تنها بودن با او هم برایم لذت بخش بود هم ترسناک . احساس میکردم مثل یک پرنده کوچک توی دستاش اسیرم . ضربان قلبم رو کاملا احساس میکردم . با ورود سایرین خلوت ما به هم خورد و به من فرصتی داد تا اندکی به خود بیام .
    شب به همراه خانواده ها به سی و سه پل رفتیم . همیشه عاشق زاینده رود بودم . اما از اینکه خشک شده بود دلم گرفت. دوست داشتم حس خوبم رو باهاش تقسیم کنم . همیشه لب رودخانه مینشستم و به انعکاس نور و بازی و رقص نور و سایه نگاه میکردم . نمیدونم چرا با دیدن خشکی آنجا دلم لرزید ... مثل یک سراب بود . انگار هیچ وقت حتی قطره آبی آنجا نبوده . اون همه عظمت به این راحتی از بین رفته بود . مثل یه قلب عاشق با اون همه هیجان و التهاب که یه مرتبه بشکنه و بمیره . نمیخواستم به این چیزا فکر کنم
    مردها بساط کباب را راه انداختند و خانمها مشغول چیدن سفره شدند و من از دیدن دو چشم مشتاق که همه جا دنبالم بود بی قرار بودم. چند بار بشقابها از دستم افتاد و بقیه متوجه حواس پرتی ام شده بودند . تصمیم گرفتم روی چمنهای خیس قدم بزنم تا کمی آروم بشم که بعد از مدتی وجودش را کنارم احساس کردم . امواج صدایش گوشم را نوازش داد :
    - شب قشنگیه . کاش این شب همین طور ادامه داشته باشه.
    - من که عاشق شبم .
    - دیگه عاشق چی هستی؟
    در حالیکه با یه نفس عمیق عطر وجودش رو همراه با هوای خنک به ریه ام میکشیدم گفتم:
    - عاشق همه دنیا .
    - این دنیا شامل منم میشه؟
    یه لحظه از جسارتش مبهوت شدم . یه حس گرم توی رکهام جوشید . در کنارش، از گرمی وجودش و زیر حرارت نگاهش و با شنیدن صدای جذاب و گیراش لحظه به لحظه ذوب میشدم . در حالیکه دستم رو توی دستش میگرفت گفت:
    - تصویر یه دختر کوچولوی زیبا ، با دو تا چشم درشت از بچگی تو ذهنمه . بارها خوابت رو دیدم . با خیالت سالها زندگی کردم . بعد ها از خودم میپرسیدم الان پرستو کجاست ؟ میترسیدم وقتی پیدات کنم که مال کس دیگه ای شده باشی.
    -تصویر یه دختر کوچولوی زیبا ، با دو تا چشم درشت از بچگی تو ذهنمه . بارها خوابت رو دیدم . با خیالت سالها زندگی کردم . بعد ها از خودم میپرسیدم الان پرستو کجاست ؟ میترسیدم وقتی پیدات کنم که مال کس دیگه ای شده باشی . این احساس همیشه مثل خنجر به قلبم میزد . اما باز امیدوار بودم . توی ذهنم مثل الان دستت رو میگرفتم و برات از احساسم میگفتم . پرستو من با عشقت بزرگ شدم و زندگی کردم . حالا که کنارمی احساس میکنم سالهاست که میشناسمت. احساس میکنم تمام این سالها لحظه ای از من جدا نبودی.
    در حالیکه به حرفهاش فکر میکردم پرسیدم:
    -این احساس کمی عجیبه. چطور منو میشناسی؟کسی که در تمام عمرت فقط یک بار دیدی؟
    - من دورادور از تو میشنیدم و بهت فکر میکردم . تو هم برای شناخت من وقت داری . حاضری منو بشناسی؟
    همون لحظه صدای مادر رو شنیدم که نگران صدایم میکرد . زمان و مکان رو فراموش کرده بودم. ناراضی از سینا جدا شدم و به سوی بقیه رفتم . چند دقیقه بعد سینا از جهتی مخالف به ما پیوست و من مست از نگاه گرمش مشغول غذا خوردن شدم.
    آخر شب ، سینا کتاب حافظ آورد و از همه خواست نیت کنند تا تفالی بزند . چشام رو بستم و نیت کردم تا حافظ از زبان دل سینا باهام حرف بزنه. وقتی چشم باز کردم باز دو چشم وحشی رو دیدم که من رو در خودش غرق میکرد. وقتی کتاب رو باز کرد اول مروری کرد و بعد با لبخندی به من نگاه کرد و با صدایی خوش شروع به خواندن نمود.
    از من جدا مشو که توام نور دیده ای
    آرام جان و مونس قلب رمیده ای
    از دامن تو دست ندارند عاشقان
    پیراهن صبوری ایشان دریده ای
    از چشم بخت خویش مبادت گزند که آنک در دلبری به غایت خوبی رسیده ای
    منعم نکن ز عشق وی ، ای مفتمی زمان
    مغرور دارست که تو او را ندیده ای
    آن سرزنش که کرد تو را دوست، حافظ<
    بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای؟
    هر کس این شعر را با نیت خودش مطابقت میداد و معنی میکرد اما این شعر زیبا در نظر من از قلب سینا می آمدو بر گوش و جان من مینشست . باد موهایش را نوازش میکرد و نگاه او دل مرا . به زحمت نگاهم را از چشمانش گرفتم و به زیر انداختم . هنوز منگ بودم . یک روز از دیدنش میگذشت و من اینچنین بی تاب بودم . غریبه ای که یک شبه آشنای دلم شده بود . احساسات چنان احاطه ام کرده بود که جواب حرفهای دیگران را کوتاه و بی معنی میدادم وقت برگشتن به خانه دلم گرفته بود. فردا آنها راهی تهران بودند و ما میماندیم از فکر اینکه ممکنه دیگه نبینمش قابم میلرزید . اگه بدون هیچ نشونه ای میرفت چی کار میکردم . وقت برگشت من به همراه سیمین و بهمن و سینا و سهراب داخل یک ماشین جاگرفتیم . سینا پشت فرمان نشست و سهراب کنارش و بقیه عقب ماشین نشستیم . هنوز نتونسته بودم به خود به خود مسلط بشوم . این حس عجیب در حالیکه من رو غرق لذت کرده بود منو میترسوند . انگار همه ی وجودم چشم شده بود و فقط سینا رو میدید. آینه رو روی صورت من تنظیم کرد . هر کاری کردم به چشماش نگاه نکنم نشد . انگار جاذبه ای توی چشماش بود که به اختیار من عمل نمیکرد . به چشماش نگاه کردم و غرق شدم . دیگه برام مهم نبود کی منارم نشسته یا دیگران چی فکر میکنند . فقط نگاهش کردم . چشمایی مشکی و مرموز مثل سکوت شب ، که با فریاد سیمین کاخ رویائیم فرو ریخت . سینا کنترل ماشین رو به دست گرفت و جلوی یه تصادف حتمی رو گرفت . از پدر و مادرمون جدا شده بودیم . قرار شد برای خوردن بستنی توقف کنیم . به محض ایستادن سیمین و بهمن از ما جدا شدند و سهراب برای شستن دستش از ما دور شد . به ماشین تکیه داده بودم و با وجود اینکه به سینا نگاه نمیکردم تمام ذهن و روحم متوجه اش بود .صدای قدم هایش که به سمت من می آمد آشفته ام میکرد . سینی بستنی ها را روی ماشین گذاشت و مقابلم ایستاد . دستش را ستون بدنش کرد و به ماشین تکیه تکیه داد . حالا مقابلم بود . و نزدیک تر از آنچه تصور میکردم . از شدت اضطراب حتی نمیتوانستم نگاهش کنم یا لبخند بزنم . با قاشق بستنی دهانم گذاشت اما هنوز مزه اش را نچشیده بودم که به گلویم پرید و شروع به سرفه کردم . نه دلم میخواست نه میتوانستم از بین بازوانش بیرون بیام . وقتی آرومتر شدم خودمو کنار کشیدم ولی خنده اش نشون میداد خوب دست منو خونده . وقتی دیگران برگشتند دیگه حتی نگاهم نکرد . یک لحظه اونقدر نزدیک و لحظه بعد اونقدر دور . وقتی به رختخواب رفتم فقط گریه کردم . میترسیدم بهش وابسته بشم و اون دیگه نخواد . یه حس وحشتناک ، هنوز خوابم نبرده بود که با صدای تقه ای به پنجره پریدم .سینا سومین سنگ رو آماده پرتاب داشت که پنجره رو باز کردم . اشاره کرد که پایین بروم. اصلا فکر نکردم اگه مارو اون موقع شب با هم ببینن چی میشه . لباسم رو عوض کردم و با شتاب به حیاط رفتم . لب حوض نشستم و سینا هم کنارم نشست . نسیم باعث رقصیدن ماه در حوض میشد . هیچ صدایی سکوت شب رو نمیشکست . بازوانش آروم به دورم حلقه شد . هیچ وقت اونقدر احساس آرامش نداشتم .هیچ کدوم حرفی نزدیم فقط نشستیم و از حضور هم اذت بردیم .وقتی خواب اونقدر منو از خود بیخود کرد که او تکیه گاهم شد ، ازم خواست که برگردیم و من با وجود اینکه اصلا نمی خواستم ازش جدا بشم قبول کردم .
    صبح به سختی بیدار شدم . یاد خواب دیشب افتادم ، خواب دیدم تک وتنها در کنار زاینده رود ایستاده ام . تشنه هستم اما آبی نیست . بر بستر خشک رود خانه قدم گذاشتم ، همه بر حذرم داشتند . مادرم گریه می کرد . ناگهان آب جریان یافت و موجی مرا در خود فرو برد . هنوز احساس خفگی میکردم و درست زمان و مکان را به یاد نیاورده بودم، کابوش وحشتناکی بود . موهای مرطوبم را از صورتم کنار زدم و نشستم . چرا چنین خوابی دیده بودم ؟ هنوز وحشت از غرق شدن در وجودم بود . خیلی ترسیده بودم . به ساعت نگاه کردم . نزدیک ظهر شده بود . ناگهان یاد دیشب قلبم را غرق نور کرد و ناراحتی کابوس را از تنم زدود . یاد نگاهش هنگام خداحافظی افتادم . با چه اندوهی از رفتن میگفت . یک مرتبه به یاد آوردم امروز آنها به سمت تهران حرکت میکنند . اگر تا به حال رفته باشند چی؟ به سرعت از اتاق بیرون اومدم . هیچ کس نبود و تنها بودم . از راه پله به پلیین خم شدم تا از بودن ماشینشان مطمئن شوم ناگهان با صدایی ترسیدم . سینا بود در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت:
    -ببخش اگه ترسوندمت . نگران بودم شاید بیشتر خم بشی و اتفاقی برات بیفته .
    در حالیکه هنوز از آمدن ناگهانیش دستپاچه بودم گفتم:
    -ولی با این کارت نزدیک بود پرت بشم پایین.
    در حالیکه دستانش را بر روی سینه قلاب کرده بود با لبخند نگاهی کرد و گفت:
    -تازه از خواب بیدار شدی؟
    یادم افتاد که حتی نگاهی هم به آینه نکردم.شلوارک و تی شرت قدیمی به تن داشتم .احساس کردم گونه هایم از شرم سرخ شده ، از اینکه فهمیده بود از ترس ندیدنش هول شدم ناراحت بودم . خواستم برگردم که گفت:
    - به چشم من اینجوری هم زیبایی. زیبا و خواستنی. شاید قشنگتر از دیروز .پرستو! شاید فرصتی نباشه ، پس ترجیح میدم الان حرفهام رو بشنوی . من همیشه به فکرت بودم . تو انگیزه ای هستی برای زندگی کردن من ،میخوام دوباره شروع کنم . با تکیه به عشق تو ، به وجود تو . می خوام تو انگیزه ای بشی برای ادامه دادنم. میخوام راه درست رو بهم نشون بدی . حاضری کنارم باشی و همراه زندگیم بشی
    موجی از عشق و لذت سراسر وجودم را گرم کرد . از من میخواست که کمکش کنم و گرمی بخش زندگیش باشم و این فکر برایم بی نهایت لذت بخش بود . با صدایی لرزان گفتم :
    - من اگر کسی را دوست داشته باشم براش از هیچ چیز دریغ نمیکنم .
    بعد از لحظه ای سکوت گفت:
    -قول بده باهام میمونی. دستامو میگیری و راه زندگی رو نشونم میدی فقط تو میتونی منو از این گرداب نجات بدی . من بهت احتیاج دارم .


    ادامه دارد
    Reply With Quote Reply With Quote #7  



  8. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    دست در جیبش کرد و با همان لبخند همیشگی تکه کاغذی که معلوم بود از قبل آماده کرده در حالیکه دستانم را می گرفت آهسته گفت:
    -منتظرتم. حالا بیشتر از همیشه. هر وقت رسیدی تهران تماس بگیر. از شنیدن صدات خوشحال می شم.
    و من خمچنان با آن سر و وضع خنده دار ایستاده بودم و نگاهش می کردم. شنیدن صدایش برایم مثل موسیقی آرامبخشی بود که از شنیدنش سیر نمی شدم. به دستانم فشاری داد و گفت:«منتظرتم و... به امید دیدار!»
    و رفت و من همچنان کاغذ بدست ایستاده بودم و نگاهش می کردم. لحظه ای ایستاد و به سمتم برگشت. با نگاهش عشق و نور به رویم پاشید و رفت. بعد از رفتنشان تا ساعتها گیج و منگ بودم. هنوز برایم قابل باور نبود که این احساس عجیب چطور یک روزه در جانم ریشه دوانده. شوخی های بهمن کم کم مرا به خود آورد.
    -چرا غذاتو نمی خوری؟تو که تا دیروز به کسی مهلت خوردن نمی دادی؟
    -گرسنه نیستم.
    -نه مشکل جای دیگه ایه.
    و آهسته طوری که دیگران نشنوند گفت:
    -عاشق شدی؟
    با وصف اینکه می خواستم قیافه ی متعجبی بگیرم، احساس کردم صورتم سرخ شده و این باعث خنده بیشتر بهمن شد.
    -بیخود قیافه نگیر که من می شناسمت. اما فقط یه چیز رو بگم. مواظب باش، داری اشتباه می کنی. آدما اونطور که نشون می دن نیستن.
    بی اختیار اخمهایم در هم رفت. یعنی منظورش سینا بود؟دوباره گفت:
    -خیلی خوب تسلیم. قیافه نگیر. این حرفم فقط از رو خیر خواهی بود.
    .ولي بازم ميگم،مواظب باش.[/font">
    يه لحظه از بهمن بدم اومد.نمي دونم چرا اين حرفها رو زد.انگار قصر قشنگي كه براي خودت ساختي رو خراب كنه.سعي كردم به حرفاش ديگه فكر نكنم.تمام دو روز باقي مانده را فقط به سينا فكر كردم.هستي باورم نميشه عاشق شده باشم.اونم در عرض يكروز و با اين همه شدت و علاقه.احساس مي كنم بدون اون نمي تونم زندگي كنم.سينا همونيه كه هميشه آرزوش رو داشتم.زيبا و شوخ و وحشي.
    پرستو در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود دستانم را گرفت و با هيجان ادامه داد:
    _يادته هميشه عشق رو مسخره مي كرديم؟اما حالا فهميدم كه عشقه كه به زندگي زيبايي ميده.انگار تازه خودمو شناختم.زندگي در نظرم قشنگتر شده.حتي به نظرم تو هم زيباتر شدي.و من با اخمي به ظاهر ساختگي روي از پرستو برگرداندم و گفتم:
    مگه تا حالا زشت بودم؟
    و پرستو كه سر تا پا شور و عشق بود مرا در آغوش كشيد و گفت:
    _الهي من فداي تو بشم كه ملكه زيبايي هستي.
    از يك طرف از شادي پرستو شاد بودم و از طرفي ديگر گوشه اي از قلبم از اين جريان دلگير بود.عشق پرستو،هميشه مختص به من بود و حالا يه رقيب تازه نفس حس حسادت را در من برانگيخته بود.با شوق برايم گفت كه در طول اين مدت يكبار با هم تماس تلفني داشتند و قرار براي ديدار مجدد گذاشته اند.
    پرستو با اصرار از من خواست كه همراهش بروم تا سينا را ببينم اما من كه فعلا مايل نبودم سينا را ببينم بر حس كنجكاويم غلبه كردم و قول براي دفعه بعد دادم
    رسميت بخشيدن به اين رقيب تازه،مدتي زمان مي گرفت.من كه هر لحظه بيشتر با عشق آشنا مي شدم كمتر از پرستو دلگير مي شدم.هر چند اوقات پرستو كه هميشه مختص به من بود حالا بين من و سينا تقسيم شده بود و اين تقسيم در نظر من اصلا عادلانه نبود،اما شور و هيجان پرستو به من هم منتقل مي شد.پرستو كم كم از من دور مي شد و احساس كسالت از دوري پرستو همراه با فشار هاي پدر كه از رفتار من در طول سفر ناراضي بود،مرا كج خلق و عصبي كرده بود.سرزدنهاي گاه و بي گاه خانواده عمو،گاهي مرا از كوره به در مي برد.هر چند هميشه سعي در فرار از برخورد با بابك داشتم اما از اينكه احساس مي كردم اين حركت نشانه ضعف من است در عذاب بودم.ضعفي كه بابك به عنوان منافع خود،از آن استفاده مي كرد.احساس پرستو به سينا را با احساس خودم به بابك مقايسه مي كردم و رنج مي بردم،حالا ديگر به عشق بدبين نبودم اما گويي جهاني است پر از اسرار كه من از آن هيچ نمي دانم.با نزديك شدن روز شنبه و شروع كلاسها اشتياقم بيشتر مي شد.اميدوار بودم بابك به تدريج دلسرد شود و از زندگيم كنار برود.شايد غرورش باعث ميشد از بي تفاوتي من برنجد وبه سراغ ديگري برود.
    جمعه شب براي خواب آماده ميشدم كه صداي زنگ در،ورود مهماني ناخوانده را اعلام كرد.از پنجره به حياط نگاه كردم و با ورود عمو،چشم بابك به پنجره اتاقم دوخته شد و من كه مطمئن بودم در پناه نور اطاق،دبده شده ام كنار رفتم و به رختخواب خزيدم.بعد مادر وارد شد و گفت:
    _زشته مادر، پاشو!عموت سراغت رو مي گيره.
    در حالي كه ناراحت بودم ملحفه را روي سرم كشيدم و گفتم:
    _من حوصله ندارم بگو هستي خوابه.
    _بابك تورو ديده.پاشو وگرنه صداي بابات در مياد
    با كج خلقي بلند شدم و لباسم را عوض كردم و وارد پذيرايي شدم.در حالي كه هيچ سعي اي براي پوشاندن بي حوصلگي ام نداشتم گوشه اي نشستم.بابك در كت و شلوار تيره رنگي كه پوشيده بود بيشتر شبيه مانكني بود كه از مجله مد بيرون آمده باشد.اما براي من هيچ جاذبه اي نداشت.عمو در حالي كه پيپش را از گوشه لبش به دست مي گرفت رو به من گفت:
    _خوب عمو جان از فردا سر كلاس حاضر ميشي.دليل مزاحمت ما هم اين موقع شب از شب همينه.بابك نگرانت بود،براي همين مي خواستم از پدرت اجازه بگيرم كه بابك مسئول بردن و آوردنت باشه.
    انگار آب سرد به رويم ربخته باشند.بدترين اتفاق ممكن همين بود كه هفته اي چند بار مجبور به تحمل وجود بابك در كنارم باشم.مسلما همراه شدنش با من در محيط دانشگاه،مشكلات زيادي به همراه داشت.ضمن آن كه از بودن در كنار پرستو بي نصيب مي ماندم.صداي بابك مرا به خود آورد:
    _ظاهرا هستي موافق نيست.شايد هم قبلا اين قرار رو با كس ديگه اي گذاشته.
    در حالي كه سعي مي كردم در كمال آرامش حرف بزنم گفتم
    _حدس شما كاملا درسته.آقاي اصلاني پدر دوست صميمي من،پرستو،قراره من و دخترش رو ببره و برگردونه.اينجوري نه توي خيابون به مشكلي برميخوريم و نه دانشگاه ازمون ايراد ميگيره.پدرم هم سالهاست اين خانواده رو ميشناسه و بهشون اطمينان داره.مطمئنم پدرم با رفتن من با پدر پرستو مخالفتي نداره.در ضمن شايد وجود بابك برام توي دانشگاه مشكل انضباطي درست كنه.
    وبا خواهش و التماس به چشمان پدر نگريستم.مي دانستم پدر از اين كه توي خيابان يا محيط دانشگاه مشكلي به وجود آيد چقدر ناراحت ميشود،حتي اگر باعثش بابك باشد.پدر كه بر سر دو راهي بود براي اولين بار طرف من را گرفت.شايد با وجودي كه بابك برادرزاده اش وبه حسابي نامزد دخترش بود،اما از اين كه هر روز با من تنها باشد ناراضي بود.شايد هم دلايل ديگري داشت اما هر چه بود به نفع من تمام شد.بابك سرخورده از اين رفتار،عزم رفتن كرد و به دنبال او عمو و زن عمو هم بلند شدند.به چشمان بابك نگاه كردم و با لبخندي پيروزي ام را جشن گرفتم.در حاليكه از صدايش رايحه تهديد بلند مي شد گفت:
    _فكر نكن اين طوري از دست من راحت مي شي.مطمئن باش تو رو بين اون گرگها رها نمي كنم تا اغز من بدزدنت.تو خوراك لذيذي براي خيلي ها هستي اما نميذارم جز من نصيب هيچ كس دبگه اي باشي.يا من يا هيچ كس.
    و من لبخند زدم و گفتم:
    اتفاقا تو بيشتر شبيه يه گرگي كه براي ديگران دندون تيز كرده اما مطمئن باش من هيچ وقت بره نخواهم بود.اگرم باشم قرباني تو و امثال تو نخواهم شد.
    مثل هميشه قرمز شد و در حاليكه رگهاي گردنش متورم شده بود دستم را براي خداحافظي فشرد و آهسته گفت:‌‍‌‍«خواهيم ديد»و من كه درد در دستانم پيچيده بود فقط لبخند زدم.مگر چاره ديگري هم داشتم؟هر چه تلاش او براي به دست آوردن من بيشتر مي شد از او دورتر مي شدم و هر چه سعي در دوري از او مي كردم، اشتياق او به من بيشتر مي شد. ]
    ادامه دارد ....
    Reply With Quote Reply With Quote #8  



  9. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    از شوق شروع كلاس ها صبح خيلي زود بيدار شدم،و در حاليكه خانه در سكوت بود آماده رفتن شدم.ساعتي قبل از قرار آماده بودم و ترجيح دادم به حياط بروم.هواي صبحگاهي تمام رخوت مرا از تنم زدود.گنجشكها دنبال هم مي كردند و سر و صدا راه انداخته بودند.سوار تاب شدم و با حركات موزونش آرامش يافتم.نسيم خنك پائيزي چهره ام را نوازش مي داد و من غرق اين همه زيبايي بودم.پائيز را دوست داشتم و هميشه از ديدنش و حس كردنش لذت مي بردم.با صداي زنگ بلند شدم و به سمت در رفتم.پدر را از پشت پنجره ديدم و برايش دست تكان دادم.مي خواست مطمئن شود كه پدر پرستو به دنبالم آمده است.
    آقاي اصلاني مردي مسن و جا افتاده بود.عاشق سفر بود بنابراينخيلي مواقع به اتفاق همسرش به سفر مي رفتند وپرستو يا تنها مي ماند يا به خانه ما مي آمد. خواهر پرستو شهرستان زندگي مي كرد و برادرش را سالها قبل از دست داده بود.براي من كه پدر هميشه محدودم كرده بود،رفتار پدر پرستو قابل درك نبود و هميشه در دلم آرزو مي كردم كه من هم كمي آزادتر بودم.اما پرستو از اين مسئله شاد نبود.فكر مي كرد خانواده من به خاطر علاقهشان هميشه همراهم هستند ومن رفتار پدر و مادرش را نشانه اعتماد و محبت آن ها به او مي دانستم.دليل بردن و آوردن ما هم، تنها اين بود كه مي دانست اگر پدرم يا بابك مسئول بردن ما باشند نمي توانيم كنار هم باشيم،بنابراين از پدرش خواهش كرده بود كه همراهمان باشد.
    هيجان در راهروي دانشگاه موج مي زد.جمعي از جواناناز هر قشر و طبقه،همه در كنار هم يك هدف را دنبال مي كردند.براي پيدا كردن كلاس زياد معطل نشديم و جزء نفرات اول بوديم.صندلي كنار پنجره را انتخاب كردم،پرستو هم كنارم نشست و شروع به تعريف از سينا نمود.از ديدن شوق و حرارت او من هم شاد مي شدم.با تعريف هايي كه از سينا مي كرد براي ديدنش مشتاق شدم.ديگر مي دانستم هيچ كسي نمي تواند جاي مرا در قلب پرستو بگيرد.ورود بچه ها توجه ما را جلب كرد با ورودشان پرستو عيبي بررويشان مي گذاشت و مرا مي خنداند.
    _فكر مي كنم اين پسره شاگرد اول بشه با اون عينك ته استكاني و هيكل عصا قورت دادش.هستي اون جا رو نگاه كن.اون دختره كه رديف اول نشسته.چقدر به اين پسره كه لباس آبي تنشه مياد.خودم اين دو تا رو دست به دست مي دم.
    هنوز فضاي دبيرستان را حفظ كرده بوديم و به نوعي شاگرد مدرسه به حساب مي آمديم،با همان بي مسئوليتي و رهايي از قيد رفتار.چقدر از اينكه باز در كنار پزستو بودم خوشحال بودم.در تمام سال هاي عمرم بهترين دوستم بود و هميشه پدر و مادرش تلاش مي كردند كه ما در يك كلاس باشيم.چقدر تلاش كرده بوديم در يك رشته قبول شويم و موفق شده بوديم.مثل يك روح در دو بدن بوديم.كم كم به تعداد بچه ها اضافه مي شد.كلاس به دو گروه تقسيم شد.تنها من و پرستو هم را مي شناختيم.بچه ها به سرعت با هم آشنا شدن.دخترا يك طرف و پسرها طرفي ديگر نشسته بودند و سر به سر هم مي گذاشتند.دستم را كه با آرنج روي ميز گذاشته بودم تكيه گاه سرم كردم و به پرستو نگاه مي كردم كه چه پر حرارت مشغول تعريف بود.در اثر صحبت بچه ها هم همه اي در كلاس به وجود امده بود ولي بيشتر صداي دختر ها به گوش مي رسيد.با خنده و شوخي هاي دو دختر پشت سريمان متوجه كلاس شدم يك عضو جديد دم در ايستاده بود و براي انتخاب جا مردد بود.پرستو كه ديد كه ديد متوجه حرفايش نيستم و بعد از نگاه كردن به پشت سرش چشمكي زد و گفت:
    خوشگله نه؟خدا وكيلي رو اين يكي نميشه عيبي گذاشت.
    پسري قد بلند،پوشيده در لباسي مشكي بود.خيلي آرام و محكم قدم برداشت و در رديف وسط،جلوتر از ما نشست.موهاي پر پشت و سياهش،صورتش را قاب گرفته بود.پيشاني بلند و كشيده اي داشت و چشماني درشت و عروسكي،در پناه مژگاني برگشته،آرام گرفته بود.ابروهايي پيوسته كه تا كنار شقيقه ها ادامه داشتند.نيمرخ صورتش را مي ديدم بيني استخواني و لباني پر،در صورتي كشيده جاي گرفته بودند.پوست برنزه اش در مقابل چشمانش در تضاد زيبايي بودند.گردني بلند و شانه هايي عريض با قدي بلند و پاهايي كشيده تركيب زيبايي به وجود آورده بود.پرستو حق داشت.هيچ ايرادي بر او وارد نبود.خداوند زيبايي و غرور را به غايت در او جمع آورده بود.
    پرستو كه حواس مرا جمع او مي ديد زير دستم زد و من با تكاني به خود آمدم.ائ كه تا به حال مرا محو پسري نديده بود به شوخي گفت:
    _نه بابا بد سليقه نيستي.داشتم بهت شك مي كردم كه احساس نداري.حالا مي فهمم دنبال بهترين بودي كه صبر كردي.هر چند بازم ميگم بابك از اين پسره خوش تيپ تره.
    _يواش تر.داري براي خودت مي بري و مي دوزي.من فقط كنجكاوي كردم،همين!
    آره جون خودت.من تورو نشناسم به درد لاي جرز مي خورم.
    با ورود استاد بحث بين من و پرستو پايان يافت.استادمان مردي مسن با موهاي كم پشت و سفيد اما خوش اخلاق بود.بعد از خوش آمد گويي شروع به صحبت كرد اما حواس من اصلا جمع نمي شد.به عادت هميشه كه در اين مواقع با خط خطي بر روي كاغذ آرام مي يافتم تكه اي كاغذ برداشتم و بي هدف نقشي بر آن زدم.تمام طول كلاس مشغول نقاشي بودم و وقتي ساعت درس به پايان رسيد،در دست من نقش زيبايي از همكلاسي جديدم بود.پرستو وقتي كاغذ را در دستم ديد در حاليكه چشمانش گرد شده بود گفت:
    _مي تونم ببينم؟
    _يواش تر خرابش نكني.
    با خنده گفت:
    _مي بينم كه بد جور گرفتار شدي.
    _حرف توي دهن من نذار.اين فقط يه اثر هنريه به نظرم چهره زيبايي داشت من هم طرحش رو زدم.
    پرستو در حاليكه مي خنديد گفت:
    _بابك هم چهره زيبايي داره.منم جزو آثار هنري هستم.چرا تا به حال چهره منو نكشيدي؟
    و من در حاليكه آماده فرار مي شدم،نقاشي را لاي كتاب جاي دادم و گفتم:
    _چون تو اثر هنري نيستي،اثر باستاني هستي.
    و با خنده از دستش فرار كردم.
    كلاس هاي بعدي را با تمركز بيشتري دنبال كردم.هر چند قسمتي از حواسم به سوي او بود.اما او بي خبر از اينكه چند جفت چشم كنجكاو،ناظر بر او هستند،مشغول نوشتن بود.اين بار بيشتر دختر ها صندلي كنار يا نزديك به جاي او را برگزيدند اما او به آخر كلاس رفت.وقتي من به هواي صحبت با پرستو بر مي گشتم سايه اي از او را مي ديدم.موقع پايان كلاس ها، بدون كوچكترين توجه به اشتياق ديگران رفت.هر پسري بود از اين موقعيت به نفع خودش استفاده مي كرد.دختران كلاس كه از او روي خوشي نديده بودند،او را متهم به تكبر و بي ادبي كردند و از كنارش گذشتند.اما ردي كه او بر قلب و احساس من گذاشت از بين رفتني نبود.محيط جديد و درس،اوقاتم را به قدري پر كرده بود كه كمتر وقتي براي فكر كردن و غصه خوردن پيدا مي كردم.روز دوم شروع ترم وقتي سر كلاس حاضر شديم تقريبا پسر سياهپوش كه قلبم را لرزانده بود فراموش كرده بودم،اما با ورودش دوباره دچار سردرگمي شدم.با هر بار ديدنش اين احساس شديدتر و من در برابرش ناتوانتر مي شدم.سعي مي كردم حتي با پرستو هم در موردش صحبت نكنم و به روي خودم نياورم اما قلبم اين دلايل را نمي پذيرفت.يكي از دختر ها كه هميشه سركلاس مشغول شيطنت بود چند بار سعي كرده بود خودش را به او نزديك كند اما هميشه نا موفق بود.حتي يكبار وقتي از كنارش رد مي شد نامه اي را روي ميزش انداخت اما سرنوشت آن نامه نخوانده سرازير شدن به سطل زباله بود.
    پرستو به قدري غرق در دنياي خودش بود كه كمتر متوجه آشفتگيم مي شد.عشقش به سينا روز به روز بيشتر مي شد به طوري كه بعضي اوقات از ترس آينده و عشق نافرجامش گريه مي كرد.ومن هنوز نمي دانستم نام اين احساس را چه بگذارم.مسلما در طول زندگيم از او زيباتر و مغرورتر و جذاب تر ديده بودم و راحت از كنارشان گذشته بودم اما اين بار با موارد قبل فرق داشت.كاملا توجهم جلب شده بود كه براي خودم هم عجيب بود چند روزي سر كلاس حاضر نشدم اما نمي توانستم آرام بمانم.عصبي و غمگين بودم اما باز نمي خواستم پيش خودم اعتراف كنم.بعد از مدتي تلاش،قبول كردم او را در كنار خود بپذيرم و با احساساتم جنگ نكنم.ديگر به ديدن احساس متقابلي از طرف او اميدي نداشتم و از طرفي با وجود بابك بلاتكليف بودم و تمام اين ها باعث مي شد كه نخواهم به احساسي جديد كه لحظه به لحظه در وجودم شكل مي گرفت وبه من مي آويخت فكر كنم اما جدال با او و افكارم مرا بيشتر غرق مي كرد.پس همه چيز را پذيرفتم وبه اميد روزي ماندم تا اين احساس تكراري شود ومن بتوانم از او دل بكنم.سرزدنهاي گاه و بي گاه بابك و آزارهايش ديگر عذابم نمي داد چون براي خودم دنياي زيبايي پيدا كرده بودم.در كلاس با ديدنش آرامش مي گرفتم ودر منزل با تنهايي خود با ياد و ديدن طرح چهره اش خوش بودم.بارها اسمش را نوشته بودم و تكرار و تكرار كرده بودم:اميد سرافراز.زرنگترين دانشجوي كلاس بود و من كه تمام سال هاي تحصيلي را با بهترين رتبه پشت سر گذاشته بودم تمام سعي ام براي درس خواندن بي نتيجه بود.
    با پرستو قرار گذاشتيم به بهانه كلاس اضافي با سينا بيرون برويم.هر چند نگران و نا راحت تز دروغ گفتنم بودم اما در منزل اگر ميفهميدند كه ما جز دانشگاه جاي ديگري هم ميرويم اجازه نمي دادند.پرستو راحت بود چون پدر و مادرش براي مدتي سفر رفته بودند و كسي كاري با او نداشت.تمام روز را در اضطراب گذراندم.ترسم از اين بود كه بابك تعقيبم كند چون گاهي اوقات ماشينش را پارك شده دورتر از دانشگاه ديده بودم.در ميان جمعيت حركت كرديم وبا تاكسي به محل قرار رسيديم.بر عكس من كه مضطرب بودم پرستو آرام و خوشحال بود.وقتي رسيديم اثري از سينا نبود.بعد از دقيقه اي با اشاره پرستو متوجه اش شدم.با ماشين شركت به دنبالمان آمده بود.سينا را با تعاريف پرستو منطبق كردم.نگاهي كه او وحشي وصف كرده بود من واژه گستاخ بر او گذاشتم. لخظه اي رو به عقب برگشت و بعد از اظهار خوشحالي از ديدن من و آشناييمان به راه افتاد.
    از پشت سر او را زير نظر گرفتم.در حين رانندگي و صحبت با پرستو آينه اش را بر روي صورتم تنظيم كرد و مرا معذب ساخت.در عين حال متوجه بيرون بود و با ديدن هر زن يا دختري از نگاه كردن به آن ها بي نصيب نمي ماند.پرستو هم يا نمي ديد يا اهميت نمي داد چون هيچ ناراحتي در صورتش نبود.به ملاصدرا كه رسيديم لحظه اي توقف كرد و براي خريد بستني پياده شد.پرستو به سويم برگشت و گفت:
    _خوب نظرت چيه؟
    در مقابل آن همه شور و اشتياق چه بايد مي گفتم؟در ضمن من كه به اخلاق سينا آشنايي نداشتم.شايد هم احساسات شخصي من بود و حقيقت نداشت.اگر مي گفتم از سينا خوشم نيامده پرستودر موقعيت سختي قرار مي گرفت.بنابراين با لبخندي گفتم]:
    _به اين زودي نميشه نظر داد.اما به نظر من پسر شيطوني به نظر مياد بايد مراقبش باشي.
    _همين شيطنتش من رو به دام انداخت.وقتي باهاش حرف مي زنمم يا در كنارش هستم اصلا گذر زمان رو احساس نمي كنم.
    به ساعتم نگاه كردم و گفتم:
    _بايد برگرديم،مي ترسم نگران بشن.
    _باشه!بياد مي گم از همين جا برگرديم و تو رو برسونيم.
    وقتي به منزل رسيدم به اطاقم رفتم.ميلي به غذا خوردن نداشتم.مضطرب و نگران بودم.سينا اصلا به دلم ننشسته بود.مسلما از ديد پرستو زيبا و دوست داشتني بود اما از ديد من...
    حس عجيبي آزارم مي داد.ترس از آينده اي نا معلوم براي هر دوي ما.با توجه به زيبايي و سرزندگي پرستو در دانشگاه،يسياري از پسر ها خواهانش بودند اما او به هيچ كس توجهي
    نداشت.عاشق سينا بود و اين عشق روز به روز در تار وپود دلش بيشتر نفوذ مي كرد. ادامه دارد ...
    Reply With Quote Reply With Quote #9  



  10. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    وقتي آقاي اصلاني ما را مقابل در دانشگاه پياده كرد پرستو مرا به گوشه اي كشيد و گفت.
    _امروز جز ساعت آخر نمي تونم كلاس بيام.بعدا جزوه ها رو ازت مي گيرم.
    و من گيج و متعجب پرسيدم:
    _مگه چي شده؟چرا به پدرت چيزي نگفتي؟
    _با سينا قرار دارم.جز اين ساعت وقت نداشت.
    _مواظب خودت باش.مطمئني كار درستي مي كني؟
    در حالي كه با دست به قلبش اشاره مي كرد گفت:
    _اين جا اين حرفا حاليش نميشه.خداحافظ.
    ناراحت به كلاس رفتم.اميد،انتهاي كلاس نشسته بود.من چون دختر دير جوش و وابسته به پرستو بودم جز او دوست صميمي ديگري نداشتم،تنها ماندم.آن روز رياضي داشتيم.تازه دريافته بودم كه از درس عقب مانده ام.من كه در دبيرستان بهترين دانش آموز بودم و با رتبه اي عالي در كنكور قبول شده بودم،از حل مسائل عاجز بودم.چند روزي بود كه با جديت تصميم به درس خواندن گرفته بودم اما براي اولين بار پرستو با من همراه نبود.سينا تمام وقت و ذهن او را درگير كرده بود و حال با وجود نگراني از وضع خودم و او بايد تنها ادامه مي دادم.استادمان كه مردي موقر و جا افتاده بود بر خلاف هميشه دير به كلاس رسيد و شروع به تدريس كرد.تمام سعي ام را كردم كه از مسائل سر در بياورم اما در خيلي از موارد اشكال داشتم.بعضي از اشكالاتم را با سوال كردن از استاد متوجه شدم اما بعضي از آن ها آن قدر پيش پا افتاده به نظر مي آمد كه خجالت مي كشيدم سوال كنم.دقايق آخر كلاس بود و استاد مدام به ساعتش نگاه مي كرد.روي مسئله اي خاص تاكيد كرد و گفت در امتحان هفته آينده از آن سوال مي دهد.لحظه اي دستم را بالا بردم تا سوالي بكنم اما معذرت خواست و گفت ساعت كلاس تمام شده و عجله دارد.لحظه اي به جمع نگاه كرد و رو به اميد گفت:
    _آقاي سر افراز،در طول كلاس شما مسلط تر از ديگران بوديد.لطف كنيد به جاي من در حل تمرينات به خانم بهرامي كمك كنيد.اگر اشكالي باقي ماند جلسه بعد اول به اشكالات رسيدگي ميشه.
    دستپاچه سر به زير انداختم.بودن در كنار او را دوست داشتم.اميد قبول كرد و استاد كلاس را ترك نمود.نگاه مريم را روي خودم احساس مي كردم.نگاهي حسود و غضبناك.مريم از كنارم رد شد و با تمسخر گفت:
    _خوش بگذره.
    اما هيچ چيز برايم مهم نبود،جز اميد!
    كم كم كلاس خالي شد و من معذب مانده بودم.اميد هنوز مشغول نوشتن بود و من بلاتكليف بودم.وقتي ديدم توجهي به من ندارد وسايلم را جمع كردم و در حالي كه چشمانم از حضور نا گهاني اشك مي سوخت بلند شدم.لحظه اي نظر به من انداخت و گفت:
    _اگر عجله نداريد يك لحظه تامل كنيد الان خدمت مي رسم.
    لحظه اي مردد ماندم.غرور امر به رفتن مي كرد و قلبم فرمان ماندن مي داد.تسليم احساسم شدم و ايستادم.شايد اين آخرين فرصت براي با او بودن بود.نگاهش كردم.طره اي از موهاي سياهش برپيشاني اش پريشان بود و با دستان كشيده اش مشغول نوشتن بود.به سرعت كارش را به انتها رساند وبعد از معذرت خواهي،از من خواست در صندلي كناريش بنشينم و من در حاليكه از لرزش زانوانم در اثر هيجان،توانايي ايستادن نداشتم،خودم را به سمت صندلي كشاندم و نشستم.نفس عميقي كشيدم بلكه از التهاب درونم كاسته شود.مي ترسيدم او هم صداي ضربان قلبم را بشنود.دفترم را باز كردم.عطر خوش وجودش در مشامم پيچيد اما شجاعت نگاه كردن به او از اين فاصله نزديك را نداشتم.حتي تصور آ نكه او آنقدر به من نزديك است كه گرماي وجودش را احساس مي كنم برايم مشكل بود.از زير چشم نگاهش كردمراحت و خونسرد مشغول ورق زدن كتاب بود تا مسئله مورد نظر را پيدا كند.پس فقط من بودم كه اين گونه هيجان داشتم.او در اين مدت حتي نيم نگاهي هم به من نينداخته بود.مطمئنا احساسي به من نداشت.شايد اصلا من را نمي شناخت و تا به حال لحظه اي هم به من فكر نكرده بود.شايد اصلا نمي دانست در دل من چه مي گذرد از كجا بايد مي دانست؟بي اختيار نگاهم بر انگشتانش به دنبال حلقه اي گشت اما اثري نديدم.شايد او كس ديگري را دوست مي داشت.گويي آب سردي بر رويم مريختند و التهابم به خاكستر نشست.ابن بار بر چهره ام سرخي خشم نشست.قلبم از حسد به لرزه در آمد.جمله ها در فكرم مي رقصيدند و تكرار مي شدند..«او تو را دوست ندارد.او عاشق ديگريست.»نبايد مي گذاشتم از احساسم چيزي بفهمد.با همه توانم بر روي درس تمركز كردم.اميد دفترم را برداشت و براي پيدا كردن برگي سفيد ورق زد.دفترم بيش از آن كه مسئله و فرمول داشته باشد با تصويري از استاد يا يكي از بچه ها ويا گاهي با يك بيت شعر كه به ذهنم آمده بود زينت شده بود.خجالت كشيدم!چه بر سر شاگرد ممتاز دبيرستان آمده بود.لحظه اي نگاهش بر صفحه اي خيره ماند.ياد روزي افتادم كه براي اميد نوشته بودم:
    آنچنان سوخته ام در عطش ديدارت
    كه دگر در همه عالم نتوان يافت مرا

    و وقتي ياد بابك افتاده بودم بزرگ نوشته بودم:«ازت متنفرم!» و گوشه دفترم نوشته بودم«عشق پوچ است» و با خطي بر آن رنگ بطلان كشيده بودم.بابك با رفتارش مرا تا اوج نفرت مي برد و كلمه عشق را برايم بي معني مي ساخت اما اميد با رفتارش مرا با عشق آشتي مي داد و آن را برايم مقدس و زيبا مي ساخت.
    اميد نوشته ها را خواند و بعد از مكث،به ورق زدن ادامه داد تا برگي سفيد يافت.مسئله را نوشت و شروع به توضيح دادن نمود.خيلي آرام و با اطمينان حرف مي زد.آهنگ كلامش چون موسيقي ذهنم را آرام نمود.چه فرقي مي كرد كه او ديگري را دوست مي داشت يا نه؟همين كه در كنارش بودم كافي بود.پس دل به كلماتش دادم و محو حركات موزون دستانش هنگام نوشتن شدم.خط زيبايي داشت و مطمئن سخن مي گفت و كامل مقصودش را بيان مي كرد.او استاد بود،استاد من در وادي عشق.در حيطه علم و شناختن من به خودم.با او عاشق شده بودم و حال با او قدم به قدم پيشرفت مي كردم.وقتي تلاشش را براي به راه انداختن جوهر خودكار بي نتيجه ديدم خود كارم را به سويش گرفتم.بدون توجه،دستش را پيش آورد تا خودكار را بگيرد كه دستش با دستم تماس پيدا كرد.بي اختيار دستم را كشيدم و خودكار را رها كردم.خودكار اهدايي افسانه به زمين افتاد و شكست و من مات به او كه بر زمين نشست و خجالت زده مشغول برداشتنش شده بود نگاه كردم.شرمسار از احساس خوشي بودم كه اين اتفاق به وجود آورده بود.ساكت سر به زير انداختم.او آرام و خجالت زده گفت:
    _اصلا قصد جسارت نداشتم.تمام توجهم متوجه اين مسئله بود.اميدوارم من رو ببخشيد.اگر اجازه بدين اين خودكار پيش من بمونه.
    در حاليكه سعي مي كردم لرزش صدايم در گفتارم محسوس نباشد گفتم:
    _خودتونو ناراحت نكنيد.مهم نيست ولي فكر نكنم اين خودكار به دردتون بخوره.
    _اگه از نظر شما اشكالي نداره پيش من باشه.
    و من كه قلبم از شوقي بي سابقه مي لرزيد جواب دادم:
    _هر جور مايل هستيد.
    دوباره شروع به توضيح دادن كرد ولي اين بار تند صحبت مي كرد و توضيح مي داد و در آخر جزوه خودش را به سمت من گرفت و كفت:
    _اينا پيشتون باشه،اما قبل از جلسه بعد به دستم برسونيد.تا اون موقع بهشون احتياجي ندارم.فقط كافيه يه بار دورشون كنم.اميدوارم بتونه كمكتون كنه.
    سر به زير انداختم و با كلامي كه سعي مي كردم بدون لكنت باشد گفتم:
    _خيلي زحمت كشيديد اميدوارم بتونم جبران كنم.
    _موفقيت شما بهترين پاداش براي منه.
    نمي دانستم اين حرفش را به چه منظوري براي خودم توجيح كنم،كه براي او مهم هستم؟يا فقط به عنوان يك همكلاسي چنين آآرزويي داشت؟به ساعتش نگاه كرد.هنوز تا شروع كلاس بعدب وقت باقي بود.در حاليكه بلند مي شد گفت:
    _ظاهرا شما هم ناهار نخورديد.اگر اجازه بديد ناهار امروز رو همراه هم باشيم.
    و من كه صدايم به سختي در مي آمد گفتم:
    _آخه...آخه...من امروز به اندازه كافي...نمي خوام كه براتون...
    و او كه مرا مردد ديد گفت:
    _براي من باعث خوشحاليه كه در كنار شما باشم.البته اگر شما وقتش را داشته باشيد و از مصاحبت با من ناراحت نشين.
    _نه اصلا.فقط نمي خواستم مزاحمتون باشم.
    _اختيار داريد.شما مراحميد.
    در كلاس را برايم باز كرد تا من خارج شوم و بعد به دنبال من روان شد.شانه به شانه هم قدم برمي داشتيم قدم تقريبا تا شانه اش بود و او با قدمهاي بلند ولي آرام سعي در هم پا شدن با من را داشت.هميشه فكر مي كردم بلند قد هستم اما در كنار او چنين احساسي را نداشتم.هنوز نتوانستم اتفاق هاي افتاده را هضم كنم.من كه تا امروز صبح به ديدن روزانه اش دلخوش بودم،اكنون در كنار او قدم زنان به سمت رستوران نزديك دانشگاه مي رفتم.گويي بر روي ابرها قدم بر مي داشتم،حتي نمي دانستم چه احساسي دارم.
    موقع نشستن،صندلي را برايم نگه داشت و مقابل من جاي گرفت.نا خود آگاه او را در ذهنم با بابك مقايسه كردم.شايد بابك در ظاهر چيزي از اميد كم نداشت يا حتي زيباتر و شيك پوش تر بود اما وقار و رفتار اميد خوشايند ترين چيزي بود كه وجود داشت و بابك از آن بي بهره بود.اين ويژگي اميد مرا به شدت به سمت خودش جذب مي كرد.در صورتي كه رفتار بابك مرا مي راند.هرگز از بابك كه نشاندهنده احترام متقابلش باشد نديده بودم.وقتي از من در مورد انتخاب غذا نظر خواست،با هر آنچه او سفارش داده بود موافقت كردم و براي اولين بار نگاهش را بر چهره ام ثابت ديدم.هميشه از نگاه مستقيم ديگران معذب بودم،حالا او به من خيره شده بود.لحظه اي درنگ كردم و بعد سرم را بالا آوردم طرز نگاهش جالب بود،شگفت زده،شاد،شايد هم مردد.نمي دانم،گويي تازه موجوديت مرا حس كرده بود.هر دو خود را مشغول خوردن كرديم.ميلي به خوردن نداشتم.اشتياق و هيجان وجودم را تسخير كرده بود كه با صدايش به خود آمدم:
    _امروز دوستتون همراهتون نيست.براشون اتفاقي افتاده؟
    _براي نپيش آمده بود،همراهش رفت.
    بي اختيار از سينا به عنوان نامزد پرستو نام بردم.شايد مي خواستم بگويم پرستو ديگري را دوست دارد.دوباره شروع به صحبت كردن نمود:
    _دوستتون به خاطر شلوغيش بيشتر به چشم مياد و شما بر عكس!من تا امروز متوجه شما نشده بودم .شما چي نامزد دارين؟
    از سوالش جا خوردم و جواب دادم:
    _نه مجرد هستم،چطور مگه؟
    لبخندي زد و گفت:
    _بيشتر يه سوشروع صحبت بود ظاهرا شما خيلي اهل حرف زدن نيستيد،به نظرم صرف غذا در سكوت خيلي هم دلچسب نيست.شما موافق نيستيد؟
    نمي دانستم در جوابش چه بگويم.كلمات از ذهنم گريخته بودند.بنابراين لحظه اي طول كشيد و بعد از سكوت ادامه داد:
    _شما خيلي ساكتيد.اگر ادامه صحبت رو به اختيار شما بگذارم بقيه وقت به سكوت مي گذره.
    بعد در حاليكه آرنج هايش را بر روي ميز مي گذاشت،اندكي به جلو متمايل شد و گفت:
    _پس اول من از خودم مي گم،هميشه عاشق رياضيات بودم.اما بعد از ديپلم شانس قبولي در رشته دلخواهم رو نداشتم.بنابراين تصميم گرفتم به سربازي برم و بعد از گرفتن كارت پايان خدمت درباره شانسم رو امتحان كردم كه خوشبتانه قبول شدم.تقريبا سه سال از زندگي عقب افتادم.تمام تلاشم رو مي كنم تا واحد هاي بيشتري بگيرم و جبران كنم تا مدتي پيش هم تمام فكر و تلاشم فقط اين بود كه در درسم موفق بشم.اما حالا احساس مي كنم تو زندگي چيزاي مهم ديگه اي هم هست كه با اون ميشه زندگي و آينده رو ساخت.اينا رو گفتم تا ازتون اجازه بخوام يه سوالي بپرسم.سوالي كه بدجوري توي ذهنم اومده و دوست دارم جوابشو بدونم.توي دفترتون بي اراده چشمم به يه صفحه افتاد كه يه بيت شعر قشنگ نوشته شده بود كه يه جورايي دلم رو لرزوند.با وصف اين كه شعر زياد مي خونم اما اين شعر يه جور ديگه اي بود.انگار يه پرده از جلوي چشمام برداشت.بوي عشق و احساس و لطافت مي داد. امتا گوشه دفترتون نوشته بودين عشق پوچه،و روي عشق خط زده بودين.اين تضاد،من رو خيلي به فكر انداخت.در حاليكه عشق رو قبول دارين و معلومه دختر با احساسي هستين اما ردش مي كنين،چرا؟
    در حاليكه حرفها و توجهش دلنشين بودند اما يك حس خاص را در من به غليان در آورد.من كه در تمام عمرم نه مرد عاشقي ديده بودم و نه با پسري از عشق گفته بودم،ناگهان به جوش آمدم و در حاليكه هيجان زده شده بودم گفتم:
    _شما واقعا از عشق چي مي دونين؟به نظر من مردا از عشق و احساس هيچي سرشون نميشه.اگر دم از عشق هم بزنن براي رسيدن به هدفشونه.عشق براشون وسيله است نه هدف.اگر بهش احتيلج نداشته باشن هيچ وقت عاشق نمي شن.براي شماها عشق يه دست آويزه،براي همينه كه معتقدم عشق پوچه.چون كه ديدم چطور باهاش بازي مي كنند.هيچ وقت قلب شماها براي عشق نزده.هيچ وقت زيبايي و حرمت عشق رو احساس نكردين.اگه به دختري بگين عاشقتم و براش حرفهاي عاشقانه بزنين يه دقيقه بعد يادتون مي ره و همهاون حرفها رو به ديگري مي زنين.اما بر عكس اون چيزي كه توي زندگي بهش اعتقاد داشتم و دارم و در تمام زندگي هدفم بوده،نتئنستم عشق رو توي وجودم از بين ببرم.اين عشق تو وجود منه كه باعث ميشه اون شعر رو بگم و عشق برام مقدس و زيبا باشه اما با ديدن مردهايي كه از عشق،نردبان مي سازند تا به هدفشان برسن به اين نتيجه مي رسم كه عشق پوچه،مثل يه حبابهودر ظاهر بلوري و رنگارنگه اما با كوچكترين نا ملايمت و حتي با وزش يه نسيم مي ميره.
    با ديدن نگاه حيرتزده اميد به خودم آمدم.صدايم از حد معمول بالاتر رفته بود و قلبم به شدت به قفسه سينه ام مي كوبيد.باورم نمي شد حرف هايي كه ساليان سال در كنج سينه ام زنداني شده بود را براي اين غريبه آشنا به زبان آوردم.در نگاه اميد هم تعجب بود/عهم برق تحسين.در حاليكه همان لبخند جادويي بر لبانش بود با صدايي كه موجي از آرامش برايم به ارمغان ميآورد گفت:
    _سخنراني جالبي بود.اما من با حرفاتون كاملا مخالفم.شما زيادي بدبينيد.همه هم مثل هم نيستند.
    بعد در حاليكه ليواني آب به دستم مي داد گفت:
    -حرفم را پس گرفتم شما اصلا كم حرف نيستيد.به موقع اش خوب مي تونيد طرفتون رو ضربه فني كنين.
    به ساعتم نگاه كردم،گذشت زمان را احساس نكرده بودم تازه معني حرف اميد را فهميدم.
    در حاليكه بلند مي شد گفت:
    _حيف كه كلاس شروع شده.من از شنيدن عقايد شما هم متعجب شدم هم خوشحال.تعجب از اين كه چرا بايد همچين طرز فكري در مورد مردها داشته باشيد و خوشحال از اين كه با صداقت پاسخ داديد.اگر مايل باشيد خيلي خوشحال مي شم به اين بحث در فرصتي مناسب بپردازيم.
    هر دو آرام قدم برميداشتيم گويي هيچ عجله اي لراي رسيدن به كلاس نداريم.ابن بار براي شكستن سكوت پيش قدم شدم و خجالت زده در حاليكه كنارش قدم مي زدم گفتم:
    _اصلا نميدونم چي شد كه اون حرف ها رو زدم.اصلا دست خودم نبود.اما به همه اونا معتقدم و مطمئنم شما اصلا نمي تونيد نظر منو تغيير بدين.
    به پشت در بسته كلاس رسيديم.صداي صحبت كردن استاد به گوش مي رسيد.آرام به سويم برگشت.از فاصله اي نزديك به صورتش لحظه اي نگريستم او اينجا بود.آن قدر نزديك به من!كنار من و من چه راحت با او سخن مي گفتم.در حاليكه يكي از ابروهايش را بالا برده بود و چشمانش از برق شيطنت مي درخشيد گفت:
    _خيلي هم مطمئن نباشيد من سر سخت تر از شما هستم.
    .
    .
    .
    ادامه دارد
    Reply With Quote Reply With Quote #10  



  11. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    در كلاس را باز كرد . من موج تعجب را در نگاه بچه ها ديدم.پرستو آمده بود و با ديدن من و اميد در كنار هم به نظر من تبديل به يك علامت سوال بزرگ شده بود.دستپاچه از استاد معذرت خواستم و كنار پرستو نشستم.پرستو با آرنج محكم به پهلويم كوبيد و گفت:
    _معلومه كجايي؟با اين پسره كجا رفته بودي؟
    من كه از نبود پرستو هنوز ناراحت بودم جواب دادم:
    _مگه فضولي؟ديدم تو رفيق نيمه راهي،برات هوو آوردم تا تنبيه بشي.
    _فعلا عوض اين كه من تنبيه بشم تو مستفيض شدي.
    با صداي استاد به خود آمديم:
    _خانم بهرامي دير آمديد حالا هم نظم كلاس رو بهم مي زنيد.اگه مشكلي هست بلند بگين تا با بقيه بچه ها حلش كنيم.
    لحظه اي نگاهم به اميد افتاد كه با نگاه شيطنت بارش به من نگاه مي كرد.براي اولين بار بود كه سر كلاس او را متوجه خود مي ديدم.با معذرت خواهي از استاد در حالي كه زمزمه هاي ديگران را مي شنيدم خجالت زده سر به زير انداختم،در حاليكه تمام وجودم مملو از عشق و شادي بود.
    تمام طول كلاس سعي داشتم كه حواسم را متمركز درس كنم.اما وجود اميد،دو صندلي جلوتر از من تمام حواسم را به سمت خودش مي كشيد.مطمئنا نمي دانست دختري كه آن قدر راحت عشق را رد مي كند و در مقابل او خونسرد است،خودش عاشق است.عشق او ذره ذره به درونم رخنه مي كرد،نمي دانم اولين بار كي از ديدنش دلم لرزيد.شايد در ابتدا اسير چهره جذابش شدم.اما هر چه بيشتر مي گذشت با ديدن تواضع ذاتي اش در عين غرور،بيشتر به سمتش جذب مي شدم.تلاش و جديت،احترام به ديگران،تواضع و بي توجهي به اشتياق دختران در شروع يك رابطه،مغرور نبودن به خاطر ظاهر جذابش،همه و همه موجب ايجاد حس تحسين در وجود من مي شد و شوق شناخت اين موجود اسرار آميز را كه جمع اضداد بود در من بر مي انگيخت.با اتمام كلاس نفسي از سر آسودگي كشيدم و شروع به جمع آوري كتابهايم كردم.اميد آرام از كلاس خارج شد و پرستو كه در طول اين مدت كلامي با من صحبت نكرده بود،بدون توجه به من حركت كرد.سريع به او رسيدم و گفتم:
    _كجا ميري بي معرفت؟بي خداحافظي؟
    از گوشه چشم نگاهي به من انداخت و با حالت قهر گفت:
    _مگه نگفتي رفيق نيمه راهم؟خوب منم تنهات مي زارم شايد ترجيح بدي با رفيق راهت برگردي؟
    _نكنه من بودم به جاي حاضر شدن سر كلاس با كس ديگه اي بيرون رفتم؟
    _ببين،من باهات رو راستم.از اول همه چيز رو برات تعريف كردم.اما تو موذي گري كردي... خانم با ديگران ناهار مي خورن بدون اين كه به من بگن اونوقت طلب كار هم هستن.
    در حاليكه مي خنديدم گفتم:
    _پس دردت اينه؟خوب همين طوري پيش اومد،فرصت بده اول برات تعريف كنم بعد قهر كن.
    در حاليكه با هيجان برايش تعريف مي كردم از محوطه بيرون آمديم.هنوز آقاي اصلاني نيامده بود.با صدايي كه مرا به نام مي خواند برگشتم و اميد را ديدم كه به سويم مي آمد.
    _جزوه ها رو فراموش كرديد ازم بگيريد.حتما نگاهي بهشون بندازين براي امتحان كمكتون مي كنه اگه مشكلي بود يادداشت كنين،براتون توضيح مي دم.
    _مي بخشيد،فراموش كرده بودم.خيلي لطف كردين تمام سعي ام رو مي كنم.
    و جزوه ها رو در كيفم قرار دادم.از من و پرستو خواست اگر وسيله نداريم يا برايمان تهيه كند يا تا مسيري ما را برساند.اما وقتي گفتيم منتظر هستيم،با نهايت ادب خداحافظي كرد و رفت.
    پرستو با شيطنت گفت:
    _مثل اين كه طرف بد جوري گلوش گير كرده.ببين يه روز تنهات گذاشتم ها!...
    من با تعجب گفتم:
    _اون كه كاري نكرده؟چرا پشت سرش حرف ميزني؟
    _معلومه تو چشاش نگاه نكردي.من استاد عشقم.بهت توصيه مي كنم توي كلاسام شركت كني.
    ومن در حاليكه مي خنديدم گفتم:
    _تو سر سالم از اين ماجرا به در ببر بقيه اش پيشكش.راستي از امروز تعريف كن.
    وپرستو مثل هميشه با شادابي و نشاط گفت:
    _اول يه سر رفتيم تجريش،مي خواست يه كم خريد كنه.اول يه تي شرت خريد.پشت ويترين يه عطر چشمش رو گرفته بود براش خريدم.خيلي خوشش اومده.اين روسري رو هم براي خودم خريدم ببين قشنگه؟
    _آره قشنگه مبارك باشه.سينا برات چي خريد؟
    _همراهش پول نياورده بود.همون لباس هم نصفش رو من بهش دادم._باهت قرار داشته و مي خواسته خريد كنه پول همراهش نبوده؟اون وقت تو براش خرج مي كني؟
    _من و اون نداريم كه... قرار شده صرفه جوئي كنه كه بتونيم يه خونه تهيه كنيم.
    _اين صرفه جوئي فقط براي اونه؟
    پرستو از برخوردم رنجيده بود.با حالت قهر روسري را داخل كيفش گذاشت و رو به خيابان گفت:
    _بابا اومد،بيا بريم.گفتم كه من و اون نداريم.پول هم اصلا برام مهم نيست.
    مسير برگشت هر دو ساكت بوديم.پدر پرستو كلا مرد كم حرفي بود و معمولا جز سلام و خداحافظي با ما كلامي نمي گفت،و اين سردي اصلا قابل تحمل نبود.مقابل منزل قبل از اين كه خداحافظي كنم كنار پنجره پرستو ايستادم و دستش را گرفتم و با وجود ابن كه نگاهم نمي كرد گفتم:
    _ديوونه دوستت دارم.اصلا نمي خوام ناراحتت كنم.
    وقتي سرش را بالا آورد و نگاهم كرد برق اشك را در چشمانش ديدم.آن قدر غرق شده بود كه جز سينا هيچ چيز نمي ديد.با لبخندش دوباره دلم گرم شد و از هم جدا شديم.
    تمام جزوه اميد را مرور كردم.خط زيبايي داشت و تميز و با سليقه نوشته بود.چند جايي كه مشكل داشتم علامت زدم . سعي كردم تمام مسائل را مو به مو حل كنم.حالا كه او به من و درسم توجه نشان داده بود،دوست داشتم بالا ترين نمره را در آن كلاس بياورم.مثل روزهاي گذشته،با وجود خنكي هوا روي تاب حياط نشسته بودم و درس مي خواندم كه در باز شد و بابك گل به دست وارد شد.گ.يي كمين مي نشست تا بهترين لحظات روزم را پيدا كند و با حضورش بر كامم تلخ كند.با اشتياق سلام كرد و سردي رفتارم را نديد گرفت و دسته گل را به طرفم گرفت و گفت:
    _بفرماييد!
    و من كه از اين حركتش كه به نظرم مسخره و مصنوعي آمد خنده ام گرفته بود با تمسخر گفتم:
    _جديدا كلاس ادب رفتي؟اصلا اين حرفها و كارا بهت نمياد.برو براي كسي انجام بده كه تورو نمي شناسه.من يكي رو نمي توني گول بزني.
    انگار آب سرد بر رويش ريخته باشند.لبخند بر روي لبانش خشكيد و كنارم روي تاب نشست.نگاهي به گل ها كرد و در حاليكه ناراحت بود به من نگاه كرد و گفت:
    _ابن همه زيبايي و اين دل سنگي بهم نمياد.آخه مگه من از ديگران چي كم دارم؟
    در حاليكه سعي مي كردم با آرامش صحبت كنم جواب دادم:
    _ببين بابك،تو ايده آل من نيستي.تو براي من در حد يك فاميلي،يه دوست،همين!عاشق شدن كه زوري نيست.دل حساب و كتاب سرش نمي شه.تو هم خيال مي كني عاشقي.همه اينا تلقينه.شايدم عادته،اما عشق نيست.
    سكوت پاييزي،انوار طلائي خورشيد در حال غروب،نسيم خنكي كه برگ هاي درختان را يكي يكي مي چيد،آرامشي زيبا را هديه مي كرد.بابك لحظه اي تامل كرد بعد ناگهان دستان من را گرفت و به لبانش نزديك كرد.من كه غافلگير شده بودم،دستم را كشيدم و ايستادم.طوري كه تعادل تاب بهم خورد و نزديك بود بابك و ناب با هم واژگون شوند.هنوز نمي دانستم چه عكس العملي نشان دهم كه بابك خشمگين ايستاد و گفت:
    _براي من فيلم بازي نكن.خوب مي دونم اين بازيا برلي منه.فكر كردي با اين اداها عزيز تر ميشي؟اما يه بار گفتم،هر چي از حدش بگذره ديگه ارزش نداره.تو كه به غريبه روا مي داري براي من ناز مي كني؟
    دهانم از تعجب باز ماند.اين تهمت خارج از توانم بود با خشم فرياد زدم:
    _خفه شو.تو هيچ مي فهمي چي ميگي؟اومدي تو خونه ما و داري تو چشم من نگاه مي كني و تهمت ميزني؟
    در حاليكه عصباني شده بود نزديك تر آمد و گفت:
    _خودم ديدم. نمي توني حاشا كني.وقتي اين مدت ديدم كبكت خروس مي خونه و چه قدر تغيير كردي خواستم از ماجرا سر در بيارم.ديدي كه موفق هم شدم.
    قدمي به عقب برداشتم.در پشت سرم وجود درختي مانع حركتم شد.او كه سكوت مرا دليل بر ترس بر ملا شدن رازي مي دانست،دوباره قدم پيش نهاد،دست راستش را به درخت تكيه داد وبا دست چپش موهايم را در دست گرفت.بر خلاف رفتار ملايمش از چشمانش شر مي باريد،غريد:
    _فكر كردي من نديدمت؟فكر كردي حالا كه عمو اجازه داده تنها بري و بياي مي زارم هر غلطي دلت بخواد بكني؟
    دندان بر لب نهادم تا صداي ناله دردم از گلو خارج نشود.چشمانم را بستم و به درخت تكيه دادم.مي دانستم اگر اين حرفها را به پدر بگويد براي هميشه از رفتن به دانشگاه محروم مي شوم ولي به چه جرمي؟اي خداي من،اين كابوس چه زماني دست از سرم بر خواهد داشت؟تا به كي بسوزم و دم بر نياورم؟به جرم كدام گناه نكرده اينچنين در گرداب بلا افتاده ام.بابك موهايم را رها كرد اما من چشم نگوشودم.دست زير چانه ام برد و سرم را بالا گرفت و با لحني صلح جويانه گفت:
    _اون چشماي قشنگت منو پا بندت كرده.يعني آنقدر از من بدت مياد كه من رو از ديدنشون محروم ميكني؟تو رو خدا چشماتو باز كن.اينا همه از عشق زياده.هستي من عاشقتم.
    اين اعتراف از نظر من احمقانه و رياكارانه بود.دروغ محض بود.يعني در نظر او آنقدر ساده لوح و احمق بودم كه تمام رفتار هاي زننده اش را با دو كلام محبت آميز از ياد ببرم؟فقط وقتي عصباني مي شد نقاب از رخش مي افتاد و من روي اصلي او را مي ديدم.با دست او را كنار زدم و راه افتادم.شانه ام را گرفت،اما با خشونت خود را رها كردم و بر سرش فرياد كشيدم:
    _فكر كردي من ساده ام كه با دو تا جمله عاشقانه خامم كني؟من از شنيدن دروغ متنفرم.چيزي كه تو مثل ريگ خرجشون مي كني.عشق اين نيست كه باهاش ديگري رو به بند بكشي.عشق يه قفس طلائي نيست.اگر عاشقي بايد تمام تلاشت،راحتي و خوشحالي معشوقت باشه نه اين كه عذابش بدي.در ضمن عشق يك طرفه هيچ ثمري نداره.دليلي براي توضيح موضوع بعد از ظهر نمي بينم.هيچ كدوم از اين مسائل هم به تو ربطي نداره.دوست ندارم با رفت و آمدهاي بي موقعت زهر به كامم بريزي.از اين به بعد حق اين كه تنها به اين جا بياي نداري.هر وقت خواستي خونه عموت بيايي با عمو و زن عمو بيا.موقعي هم بيا كه پدرم خونه باشه.اينجوري شايد جرئت اين وحشي گري ها رو نداشته باشي.مي توني مثل بچه هاي بي اراده و كم ظرفيت بياي همه اين حرف ها رو به پدرم بزني.مطمئن باش فقط خودتي كه سنگ رو يخ ميشي و پيش همه بي ارزش.حتي بي ارزش تر از چيزي كه هستي.
    در حالي كه نفس نفس مي زدم نگاهش كردم.دوباره عصباني شده بود.هر چه قدر در نظرم خطر ناكتر مي آمد زبان من درازتر مي شد.اما بايد دست روي غرورش مي گذاشتم تا كلامي پيش پدرم از من بدگويي نكند.حالا ديگر مطمئن بودم فقط خودش در اين قضيه عكس العمل نشان خواهد داشت.هر چند مي دانستم ممكن است مشكلات زيادي برايم پيش آورد اما بهتر از آن بود كه پدر حق درس خواندن را از من سلب كند.
    بابك قدمي به سويم برداشت كه با صداي مادرم به خود آمديم:
    _بابك جان!بيا بالا الان عموت مياد.بيا پسرم كه از ديدنت خوشحال مي شه.
    بابك با نگاهش تهديدكنان مرا نگريست و بعد رو به مادرم گفت:
    _نه زن عمو مزاحم نميشم.با هستي كار داشتم.بعدا خدمت مي رسم.
    بعد از خداحافظي با مادر به سمت در رفت.اما من قدمي براي بدرقه اش بر نداشتم قبل از خروج لحظه اي به من نگاه كرد و گفت:«فكر نكن جريان تموم شده.»
    با لجبازي جواب دادم:
    _براي من اين جريان شروعي نداشت كه بخواد تموم بشه.بهتره اين مسخره بازي ها رو تموم كني.
    بعد از رفتنش رو به مادر كه در تاريكي بالاي پله ايستاده بود فرياد زدم:
    _مامان تو يه فرشته اي. يه فرشته نجات!
    و در حاليكه مطمئن بودم صدايم را از پشت در شنيده به سمت خانه دويدم و صداي خنده ام فضاي حيلط را پر نمود.
    .
    .
    .
    ادامه دارد.
    Reply With Quote Reply With Quote #11  



  12. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    چشمم به در بود تا اميد وارد شود.پرستو از آشنايي من و اميد خوشحال بود.حالا هر دوي ما همديگر را درك مي كرديم و به احساس هم احترام مي گذاشتيم.اميد درست لحظه اي قبل از اميد وارد شد و فرصت صحبت از ما گرفته شد.با ورودش نگاهمان به هم گره خورد و او با حركتي ظريف سرخم كرد و سلام كرد.بر عكس روزهاي قبل درس ها به نظرم آسان جلوه مي كردواما ذهن پرستو آشفته بود و دل به درس نمي داد.امتحانات پايان ترم نزديك بود و بايد خود را براي آن آماده مي كرديم.بعد از پايان كلاس از پرستو خواستم با من همراه شود و با هم پيش اميد رفتيم.جزوه هايش را باز گرداندم و ضمن تشكر دو سوالي را كه روي كاغذ نوشته بودم به دستش دادم تا برايم حل كندوپرستو آرام گفت كه پايين منتظرم خواهد شد اما من با نگاه از او خواستم كنارم بمان د.وقتي پرستو بود ديگر نه دستپاچه مي شدم و نه دست و پايم مي لرزيد.ما نشستيم و او صندليش را مقابل ما قرار داد و با آرامش شروع به توضيح دادن نمود.تمام تلاشم را مي كردم تا در صدايش غرق نشوم و به حل تمرين توجه كنم.دو سوال را حل نمود و وقتي مطمئن شد من و پرستو كاملا متوجه شديم برگه سوالات را در جيبش نهاد و بلند شديم.قبل از خداحافظي بسته زيبايي از كيفش در آورد و به سمت من گرفت.متعجب نگاهش كردم.پرستو باآرنج به پهلويم زد و گفت:

    _دستشون خسته شد بگير ديگه.
    بسته را گرفتم و گفتم:
    _اما...بابت چي؟به چه مناسبتي؟
    لبخندي زد و دستهايش را در لابه لاي موهاي نرمش فرو برد و گفت:
    _من خودكار شما مقصر بودم و شرمنده ام.خيلي گشتم اما مثل اون پيدا نكردم.اميدوارم از اين خوشتون بياد.
    بر روي جعبه با خطي زيبا نوشته شده بود:تقديم با احترام،اميد سرافراز.
    گفتم:اما اون موضوع اصلا تقصير شما نبود.من حواسم جمع نبود.در ضمن شما با حل سوالات و مشكلاتم، خيلي كمكم كردين.من چطور بايد جبران كنم؟
    _براي من موفقيت شما بهترين جبرانه.
    پرستو در حاليكه روي اولين صندلي مي نشست گفت:
    _بابا شماها چه قدر تعارف مي كنيد .عوض اين همه حرف يكي ما رو كافي شاپ دعوت كنه تا حداقل من اين وسط يه فيضي ببرم.اين جوري كه حوصلم سر ميره.
    اميد در حالي كه مي خنديد گفت:
    _خانم اصلاني،با اين پيشنهادتون منو راحت كرديد.چون روم نمي شد چنين در خواستي كنم.با صرف ناهار بيرون از دانشگاه موافقيد؟پرستو در حاليكه با هيجان بلند مي شد گفت:
    _منو پرستو صدا كنيد.وقتي مي گيد خانم اصلاني خنده ام مي گيره در ضمن من شديدا موافقم.
    _چيه حالا كه حرف دلتو زدم عوض تشكر برام قيافه مي گيري؟
    لب به دندان گزيدم و در حالي كه سعي مي كردم خنده ام را پنهان كنم از اميد تشكر كردم.جعبه اهداييش را باز كردم.خودكار ظريف و بسيار زيبايي بود.در حاليكه مطمئن بودم چهره ام رنگ شرم گرفته باز هم تشكر كردم و در كنارشان به راه افتادم.
    محل قبلي كه جاي دنجي براي دانشجويان بود و محيط آرامي داشت را براي خوردن ناهار انتخاب كرديم.من و پرستو براي شستن دست و صورت او را ترك كرديم.به آينه نگاه كردم،صورتم بر افروخته بود.دستانم را زير آب سرد گرفتم و بر صورتم گذاشتم تا از التهابم كاسته شود.اما با التهاب درونم چه مي كردم؟پرستو با نگاهي به من خنديد و گفت:
    _ديوونه اين چه قيافه ايست براي خودت درست كردي؟بيا از اين كرم پودر بزن اين جوري كه خودت رو لو مي دي.
    _چي كار كنم دست خودم نيست.هيچ وقت فكر نمي كردم موقعيتي پيش بياد باهاش حرف بزنم.
    _خاك تو سرت بي دست و پات كنن.وارفته جلوش واستادي و هي تعارف مي كني.اگه من پيشت نبودم كه حالا حالاها اندرخم يك كوچه بودي.
    از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت.با وصف اين كه در خانه تنها بود،اما مثل پسرها حرف مي زد و اين موضوع هميشه برايم جالب بود.پرستو به بهانه آن كه هنوز كاري دارد مرا تنها راهي كرد.آرام به سمت ميز رفتم.اميد نگاهش را به روي ميزدوخته بود ومن مجالي يافتم تا دوباره نگاهش كنم.نمي دانم در نظر من آن قدر زيبا و دلنشين بود يا هر كس ديگري او را مي ديد همين نظر را داشت.ناگهان حس حسادت درونم جوشيد اما مجالي نيافتم چون با صداي قدم هايم سر بلند كرد و لبخندش را پيشواز راهم نمود.روبه رويش قرار گرفتم.با خنده گفت.
    _خوش به حال شما و پرستو كه هم ديگه رو دارين،متاسفانه من اون قدر غرق كار و درس بودم كه فرصتي براي دوست بودن و دوست داشتن پيدا نكردم.
    _من و پرستو سال هاست با هم دوستيم،هيچ چيزي رو از هم پنهان نمي كنيم.بي نهايت بهش وابسته ام.تا به حال نشده مدت زيادي از هم دور باشيم.دختر شاد و مهربونيه و من خيلي دوستش دارم.
    لحظه اي فكر كرد و گفت:بحث اون روز يادتونه؟چطوره حالا ادامش بديم.
    متعجب گفتم:«كدوم بحث؟»
    _اين كه مردا عاشق نمي شن و عشق پوچه.اونروز خيلي مطمئن بودين به اين زودي فراموش كردين؟
    پرستو خندان كنار ما رسيد و گفت:
    _من فقط كلمه عشق رو از بين حرفاتون شنيدم.ميگم اگه مزاحمم قبل از اين كه بيرونم كنيد،خودم برم.
    شرمگين گفتم:از بين او ن همه حرف فقط اين كلمه رو شنيدي؟بيا بشين تا برات توضيح بدم.
    هر سه دستور غذا داديم و در همين حين اميد برايش توضيح داد.
    پرستو گفت:
    _اينو اين جوري نگاه نكنيد.فقط من مي دونم چه قدر با احساس و لطيفه!شعرايي ميگه كه اشك همه رو در مياره.اون حرف ها هم به خاطر همينه.بخاطر محافظت از روح حساسشه.اصلا كيه كه تا به حال عاشق نشده باشد و عشق رو نشناسه؟
    اميد متفكرانه گفت:من تا به حال عاشق نشده بودم.هيچ وقت تو اين حال و هواها نبودم.هميشه تلاشم اين بوده كه روي پايه خودم بايستم ولي حرف هاي خانم بهرامي من رو به فكر انداخت.
    پرستو ميان حرفش پريد و گفت:بگين هستي،نه خانم بهرامي.
    اميد نگاهي به من انداخت و بهش لبخند زدم.ادامه داد:
    _نمي تونم جواب حرف هاي اون روزتون رو بدم.چون هنوز اون قدر كه بايد با اين حس آشنا نشدم.امما مطمئنم عشق دروغ نيست.گناه هم نيست دو واژه اي كه شما استفاده كرديد. پدر ومادرم هنوز بعد از گذشت سال ها عاشق هم هستند.مخصوصا پدرم،برادرم هم عاشق دختري شد و باهاش ازدواج كرد،بنابراين عشق نمي تونه دروغ باشه.
    از سكوتشان استفاده كردم و گفتم:
    _در نظر من هم عشق دروغ نيست اما تا به حال مرد عاشق نديدم،مگر تو فيلم ها!براي همين ميگم باور نمي كنم مردها هم مثل ما و با اين كيفيت عاشق بشن.
    _يعني شما عشق رو تجربه كردين؟يه عشق واقعي؟
    پرستو ميان حرفمان پريد و گفت:
    _من يه عاشق واقعي ام.از من سوال كنيد تا بگم از نظر يه دختر عشق،پاك و مقدسه.حاضرم براي عشق همه كاري بكنم.حتي از جونم مايه بذارم.به نظر من عشق يه احساس پاكه كه قلب آدم و روشن مي كنه يه دختر اگه عاشق بشه براي عشقش همه كار مي كنه.
    از طرز صحبت پرستو هر دوي ما به خنده افتاديم.اميد اين بار با نگاهش دوباره از من سوال كرد.گفتم:
    _هميشه فكر مي كردم عاشق شدن دست خود آدمه.براي همين تصميم گرفته بودم هرگز عاشق نشم.اما حالا مطمئنم عشق براي ورودش از هيچ كسي اجازه نمي گيره.براي عاشق،دنيا در وجود معشوقش خلاصه مي شه تمام سعي اش اينه كه لبخند اونو ببينه.حتي براي يك نگاه محبت آميزش همه هستي اش رو بده.عشق يعني اين كه ديگري رو آزاد بزاري تا خودش باشه.عاشق از ديدن موفقيت و پيشرفت معشوقش شاد ميشه،چيزي رو بهش تحميل نمي كنه.اونو همون طوري كه هست قبول مي كنه و نخواد عوضش كنه.خلاصه اين كه عشق،حساب و كتاب سرش نمي شه.دنياي قشنگيه كه با تمام حسرتها و تلخيهاش،شيرين و دوست داشتنيه.
    به عبارتي:
    عشق يعني بي نهايت در حضور ضربه سنگ حوادث بر بلور
    عشق يعني در هوايت سوختن با خطر هر لحظه غم آموختن
    عشق يعني باشي حتي مال او عشق بغض حسرت در گلو
    صدايم مي لرزيد و ضربان قلبم تنفس را برايم دشوار مي كرد.اين همه حرف را از كجا آورده بودم.مخصوصا اين شعر،شعري كه شاعرش چشمان زيباي او بود.هيچ كس سخني نگفت.سر بلند كردم و در زلال نگاهش غرق شدم.با نگاهش با من حرف مي زد،گويي مي دانست چه مي گويم و چه مي خواهم.همانند كاشفي بود كه به يكباره شي با ارزشي را كشف كند و شگفت زده شود.همه اين ها را در وجودش احساس مي كردم ولي نمي توانستم باور كنم،احساسش به من از محبتي ساده فراتر باشد.من وسيله اي بودم تا او را با عشق آشنا كنم نه آنكه عاشقم شود.لحظه اي نفس عميقي كشيد و گفت:
    _حرفهاي امروز دلنشين تر از روزاي قبل بود.شعر زيبايي هم خونديد مي تونم بپرسم شاعرش چه كسيه؟
    در حاليكه گرمي شرم را بر چهره ام احساس مي كردم گفتم:
    _همين طوري به ذهنم رسيد.مطمئنن دوباره نمي تونم تكرارش كنم.هميشه همينجوره اگه ننويسم كاملا فراموشم ميشه.
    زمزمه كلماتي كه بر لبانش مي نشست مرا دچار حيرت ساخت.تمام شعر را كامل خواند.با تعجب پرسيدم:
    _چه طوري حفظش كرديد؟
    با خنده گفت:
    _كار من نبود،تقصير اين جاست.
    و دستش را بر قلبش گذاشت.در همين حين پرستو با آرنج به پهلويم زد و صداي خنده هر سه ما محيط را صميكانه تر كرد.
    پرستو به ساعتش نگاه كرد و در حاليكه به ساعتش نگاه مي كرد گفت:
    _پاشين كه عشق و عاشقي واسمون نمره نميشه.حيف كه واحدي به نام عشق نداريم.مطمئنم اگر بود هيچ كس از اين درس نمي افتاد.
    در حال رفتن در حاليكه از اميد بابت ناهار تشكر مي كرديم،گفت:«اما من يه روز ثابت مي كنم مردها هم مي تونن عاشق بشن به همون كيفيت كه شما گفتيد.شايد حتي فراتر از اون تعاريف.»
    اول من وپرستو و بعد از مدتي اميد بر سر كلاس حاضر شديم.تقريبا نصف وقت كلاس را از دست داده بوديم.اما من لحظاتي را كه با او بودم با هيچ ساعتي عوض نمي كردم،تمام ذهنم از حرفهايي كه گفته بود،پر شده بود و كلمات در ذهنم مي رقصيدند.مثل هميشه از درس چيزي نفهميدم و تمام فكرم پيش او بود.موقع رفتن كنار هم قدم زنان حركت كرديم از ترس اين كه اين بار بابك به كمين نشسته باشد،قبل از خروج از محوطه از او خداحافظي كردم و بابت ناهار و هديه اش تشكر كردم و او كه ظاهرا دليل معذب بودن مرا يافته بود با ما خداحافظي كرد.به دنبال پدر پرستو مي گشتيم كه ماشين مدل بالاي بابك پيش پايمان توقف كرد.در دل خدا را شكر كردم كه بلوايي به پا نشده.بابك پياده شد و گفت:
    _خانوما افتخار مي دين؟
    به حالت قهر رو برگرداندم و گفتم:
    _مثل هميشه با آقاي اصلاني بر ميگردم.
    _اما كسي خونه نيست عمو و زن عمو خونه ما هستند و قرار شد من تورو برسونم عجله كن هستي ماشين بد جايي پاركه.
    ظاهرا چاره اي نبود.با پرستو خداحافظي كردم كه آهسته گفت:يك دل داري و هزار خاطرخواه.
    ومن به تقليد از گفتار هميشگيه او گفتم:«مي خوام سر به تنش نباشه»و با خنده از هم جدا شديم.سوار ماشين بابك شدم و رو به سوي خيابان كردم.آهسته گفت:
    _ازم دلگيري؟
    جواب ندادم.ماشين را كناري پارك كرد و صدايم زد،اما باز جوابي ندادم.آهسته گفت:
    _تو كه مي دوني دوست دارم توي چشمات نگاه كنم.چرا از من دريغشون مي كني؟باور كن همه كارام از روي عشقه.تا وقتي حرف ازدواج من وتو مطرح نشده بود تو با بقيه دخترا برام مساوي بودي.ولي وقتي متوجه بي تفاوتي تو نسبت به خودم شدم،احساس كردم فقط تورو مي خوام.تا به حال دختري بهم بي محلي نكرده بود و من دست روي هر كس گذاشته بودم به دستش آورده بودم.اما تو با بقيه فرق داشتي...در ظاهر مظلوم و كم حرف بودي اما در مواجه با من مثل يك درياي طوفاني مي شدي.اوايل فقط مي خواستم به زانو در بيارمت.اما حالا مي خوام دوستم داشته باشي.ديگه برام فقط داشتن تو مهم نيست مي خوام قلبت رو داشته باشم.براي فراموش كردنت،سعي كردم با زيبا ترين دخترا دوست بشم اما تمام لحظاتي كه با ديگران بودم فقط تورو مي خواستم.اون قدر دوست دارم كه نمي تونم فكرش رو بكنم با پسر ديگه اي حرف مي زني يا نگات ميكنن.مي خوام فقط مال خودم باشي.دوست ندارم بيرون بياي يا حتي با پرستو باشي.هستي تورو خدا دركم كن.
    وبا مشت به روي فرمان كوبيد.
    آهي از سر تاسف كشيدم.اين ديگر چه نوع دوست داشتني بود؟تحمل مواقعي كه عصباني مي شد راحتتر بود تا اين حرفها و اين كارها.سرم را به صندلي تكيه دادم و گفتم:
    _با زور هيچ مشكلي حل نميشه.ممكنه بتوني با زور مال كسي يا حق كسي رو صاحب بشي حتي با دختري ازدواج كني و جسمش رو تصاحب كني.اما روح و قلب اسير دست زور نمي شه...شايد اگر از اول از در مهر وارد شده بودي،الان وضع فرق مي كرد.هيچ وقت من برات مهم نبودم.فقط رفتارت رو توي سفر به ياد بيار،چند روز پيش.حتي نمي توني ساعتي تظاهر به آرامش و محبت كني.با كوچكترين كاري كه مخالف ميلت باشه به زور متوسل مي شي.بابك من يه عمر زورگويي هاي پدر و بهرام رو تحمل كردم به اميد روزي كه خودم مستقل بشم.نمي تونم با انتخاب تو بقيه عمرم رو مثل مادرم يا مادر تو زندگي كنم.شايد يه روز مي تونستم دوست داشته باشم.اما الان براي عشق تو،تو قلب من هيچ جايي نيست.من با سابقه اي كه از تو و كارات مي دونم نمي تونم قبولت كنم.خودم هميشه مقيد بودم.اما براي تو عشق و هوس يكيه مطمئنم هيچ وقت نمي توني از كاراي گذشته ات دست برداري،بايد با يكي مثل خودت ازدواج كني.
    _تو چي فكر كردي؟براي من تو مهم هستي.
    _اما تو ديروز بهم تهمت زدي.پس من و اون دخترا در نظرت يكي هستيم.
    _اون حرفها از روي عصبانيت بود.رفتارت منو از خودم بي خود مي كنه باعثش تويي.
    _يعني تو لحظه عصبانيت نمي توني اعمالت و كنترل كني؟اگه قرار باشه با تو زندگي كنم،يا بايد اون آدمي بشم كه تو مي خواي يا هر روز دعوا داشته باشيم.تو هم كه برات فرقي نمي كنه طرفت مرده يا زن،رفتارت با همه يه جوره.
    _هستي قسم مي خورم عوض بشم.همه كاراي گذشته رو كنار مي ذارم.اين راضيت مي كنه؟
    _عاليه اين كارو بكن.اما به خاطر خودت و آينده ات،نه به خاطر من.اگر تونستي كنارشون بذاري براي هميشه راحت مي شي.اما اگر به خاطر به دست آوردن دل من باشه با كوچكترين بهانه اي برمي گردي نقطه اول.
    _تو دوستت رو كنار بذار منم دوستام و كاراي سابقم رو ترك مي كنم.برات يه قصر مي سازم.همه زندگيمو به پاتم ي ريزم.هستي بهم فرصت بده كه ثابت كنم دوستت دارم.
    _تو سالها وقت داشتي.اما تنها چيزي كه بين من و تو وجود داره لجبازي هاي كودكانه است.اين همه دختر خوب و زيبا و ثروتمند.چرا نمي گردي و يه مورد خوب پيدا كني؟باور كن ما به هيچ وجه نمي تونيم با هم كنار بيايم.
    _تو نمي خواي وگرنه مي شد.
    _گفتم كه براي تو ديگه جايي تو قلبم نيست.
    ناگهان ترمز كرد.صداي بوق ماشين هاي پشت سر بلند شد.ترسيدم تصادف شود.با تعجب نگاهم كرد و گفت:
    _منظورت چيه؟
    _يعني...يعني نمي خوام عاشق باشم يا ازدواج كنم.در قلبم رو به روي همه بستم.
    احساس كردم از اين دروغ صورتم گر گرفته.نگاهم را ازش دزديدم.
    گفت:
    _پاي كسه ديگه اي وسطه؟
    _فكر نمي كني اين سوال كمي خصوصي باشه؟
    صداي اعتراض ماشين هاي ديگر در فريادش گم شد:
    _جواب منو بده.كس ديگه اي رو دوست داري؟
    به روبرو نگاه كردم و محكم گفتم:
    _به اين سوالت جواب نمي دم.
    شمرده و محكم گفت:
    _هستي قسم مي خورم اگه پاي پسر ديگه اي در ميون باشه هم گردن پسره رو مي شكنم هم قلم پاي تو رو.خدا به هر دوتون رحم كنه.
    وپا روي گاز گذاشت.مثل هميشه از ترس سرعت زيادش چشم هايم را بستم و دعا كردم حادثه اي پيش نيايد.
    .
    .
    .
    ادامه دارد
    Reply With Quote Reply With Quote #12  



  13. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    thanks,,,,,,,,,,,,,,,,,,
    Reply With Quote Reply With Quote #13  



  14. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    bagiyash lotfan sare kari nabasheh
    Reply With Quote Reply With Quote #14  



  15. نظر شما در مورد این پست Yes | No
    bagiyash chi shodddddddddddddddd
    Reply With Quote Reply With Quote #15  


 
+ Reply to Thread
Page 1 of 11 1 2 3 4 5 ... LastLast

Thread Information

Users Browsing this Thread

There are currently 1 users browsing this thread. (0 members and 1 guests)

     

Bookmarks

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts