قسمت شانزدهم
عمه داشت راجع به كار سالار مي پرسيد و سالار تنها با تكان سر پاسخ مي داد. به سالار نگاه كردم، مقابلم نشسته بود. چشمانش زير تلالو نور سرخ رنگ شومينه مي درخشيد، يك اندوه ملايم ،يك راز غم آلود در چهره اش وجود داشت . چنان آرام و غم آلود بود كه دلم مي خواست مقابلش بنشينم و بپرسم چرا در چشم هايت اين همه غم الانه كرده ؟چرا حتي يك لبخند روي لبهايت نمي شيند؟ صداي عمه ، مرا از افكارم جدا كرد:
-سالومه !
نگاهم را به عمه دوختم ، گفت :
-صبح من و سالار از خونه مي ريم بيرون ، ظهر خونه سمييه هستيم و شايد تا غروب نيائيم ....
فقط نگاه كردم . سالار بلند شد و از پله ها بالا رفت ، روي پاگرد كمي مكث كرد و به سمت راست پيچيدو بالا رفت . قلبم در سينه مالش رفت .پرسيدم :
-من مي تونم با گوهر برم بيرون ؟
مدتي نگاهم كرد و بعد گفت :
-نه !
و رفت . بلند شدم و از پله ها بالا رفتم . در اين خانه زنداني بودم و اگر اين حياط بزرگ هم نبود دق مي كردم . شبهاي زيادي بود كه روي تخت غلط مي زدم و پي يك بهانه بودم بهانه اي كه نمي دانستم چيست اما آزارم مي داد، و نمي توانستم منكرش باشم . صبح با صداي دري كه محكم بسته شد از خواب پريدم ، كنار پنجره رفتم ماشين سالار نبودو حتما عمه هم رفته بود. با سرو صدا از اتاق بيرون آمدم و با آوازي بلند از پله ها پائين رفتم . گوهر پائين پله ها ايستاده بود و مخنديد ، گفت :
-چيه ؟ خونه رو گذاشتي روي سرت !
خنديدم و گفتم :
-مردم از بس ساكت را رفتم و آرام حرف زدم ، مي خوام امروز يه عالمه سرو صدا راه بندازم . ميلاد كجاست ؟
خنديد و گفت :
-بهش گفتم بياد اينجا !
صبحانه را در كنار گوهر و ميلاد با شوخي و خنده تمام كرديم . بعد از صبحانه با كمك گوهر و سيدكريم ، ميلاد را بالا به اتاق من برديم . ميلاد خيلي دوست داشت اتاق مرا ببيند. در حالي كه كنار پنجره بود و بيرون را تماشا مي كرد، آهسته گفت :
-ازاين بالا اون پائين خيلي قشنگه !
كنارش ايستادم و گفتم :
-ببين اگه اون درخت نبود اتاق تو كامل پيدا بود ...
خنديدو پرسيد:
-مي خواي قطعش كنيم ؟
ضربه اي روي سرش زدم، خنديدو سرش را به عقب كشيد . مدتي بعد گفت :
-آقا سالار هم گاهي پشت پنجره مي شينه اما مثل هميشه ساكت و اخم آلود!
لبه تخت نشستم و گفتم :
-تا به حال باهاش حرف زدي ؟
خنديد و با ويلچر به سمت من چرخيدو گفت :
-آره گاهي كه توي حياط هستم و مي آد رد بشه حالم و مي پرسه ...
من دوستش دارم ، با همه فرق داره ، هميشه با من يك جور رفتار مي كنه و هر جا مي ره براي من سوغاتي مي آره !
-آره به نظر من هم كمي فرق داره ، اما راستش ميلاد ازش مي ترسم ... وقتي نگاهم مي كنه دلم مي خواد فرار كنم يا گريه كنم !
ميلاد بلند خنديد و گفت :
-خوب اون چيزايي كه مي خواستي نشونم بدي چيه ؟
زير تخت خم شدم و ساكم را بيرون كشيدم و از داخل آن مقداري خرت و پرت بيرون ريختم . ميلاد به سمت تخت آمد، كنار تخت دست دراز كرد و عكس كنار تخت را برداشت . نگاهش كردم ، با دقت به قاب خيره شده بود . بعد از سكوتي سنگين گفت :
-خيلي قشنگه !
نفس بلندي كشيدم و گفتم :
-مادرم ؟
سرش را تكان داد. گفتم :
-پوستش مثل ياس بودو چشماش قشنگترين چشماي دنيا ...
ميلاد با دقت تماشايم كرد و بعد گفت :
-ولي خيلي شبيه خودت، انگار سيبي هستين كه از وسط نصف شده ..
خنديدم وگفتم :
-يعني من اين همه ... نه بابا... مادرم خيلي خوشگل بود.
ميلاد نزديكتر آمد. اولين چيزي كه به سمت ميلاد گرفتم همان نعل اسب كهنه و تكه فلز بيضي شكل با خطوط نا مفهموم بود . گفتم :
-اينا واسه ي پدربزرگم ، باباي مادرم آخه مي دوني اون رئيس قبله بود... داده به مادرم . اونم داده به من خيلي قشنگن مگه نه ؟
ميلاد مدتي به خطوط درهم تكه فلز خيره شد و بعد آهسته زمزمه كرد.
-يعني اين خطوط و حروف چه معني مي ده ؟
حرفي نزدم بعد يك گرنبند آبي ، يك گرنبند صوذتي و چند تيله بزرگ شيشه اي كه توجه ميلاد را به خود جلب كرد و با دقت تيله ها را جلوي نور خورشيد گرفت و گفت :
-عجب رنگ آميزي ؟
-مي خواي يكيشو بدم به تو؟
نگاهم كرد و خنديد ، گقتم :
-يكي شو بردار ، هر كدوم رو كه دوست داري !
بي تعارف يكي رو برداشت گفتم :
-يادگاري از من هميشه نگرش دار !
دوباره تيله را مقابل نور گرفت و گفت :
-تيله به اين بزرگي تا حالا نديده بودم .
مقداري ورق و دفتر كه آنها را كنار گذاشتم و بعد يك روزنامه ي تا شده ، ميلاد پرسيد :
-اون روزنامه؟
-روزنامه
دوباره گفت :
-خوب مي دونم يعني مي گم چيه كه مهمه و تونگهش داشتي ؟
خنديدم و گفتم :
-اگه گفتي ؟
كمي فكر كرد و با دقت به رونامه ي روي زمين خيره شد و پرسيد:
-خيلي قديميه ، نه ؟
سرم را تكان دادم . مدتي گذشت ، ميلاد شانه بالا انداخت . روزنامه را به دستش دادم و گفتم :
-روزنامه اي كه پدرم قبول شده ... واسه ي دانشگاه ... مادرم نگهش داشته بود... دور اسم پدرم خط كشيده شده نگاه كن !
ميلاد با يك لبخند روزنامه ي كهنه را از هم باز كرد و گفت :
-چه جالب !يعني اين همه مدت مادرت اينو نگه داشته ؟
-اين كه چيزي نسيت هنوز يه عالمه وسايل ديگه هست كه همش و گذاشتم پيش گلي !روزنامه هم دست پدرم بوده و بعد مي ده به مادرم .
ميلاد زمزمه كرد:
-فريد قوام ، فرزندغلامعلي قوام شماره شناسنامه ..
ادامه نداد و پرسيد:
-سالومه هنوزم اون جايي كه بودي به صورت قبيله اي زندگي مي كردن ؟
خنديدم و دستانم را زير چانه زدم ، ياد گذشته لبخند روي لبانم نشاندو گفتن :
-مي دوني من هيچ وقت با قبيله زندگي نكردم ، يعني مادرم بعد ازدواج با پدرم همون جا مي مونن و زندگي خودشون رو شروع مي كمم ، زندگي كوليها ديگه مثل قديما وجود نداره ، حالا زندگي اونا مثل عشاير يا كوچ نشن ها شده . اونجا كه من زندگي مي كنم مثل همه شهرستانها زندگي مي كنن ، نه قبيله اي وجود داره نه كولي ! پدر مادرم رئيس يه قبيله كولي بوده ، از اون آماي پر جذبه مادرم و برادرش دو تا فرزنده پدربزرگ بودند. خوب مادرم به خاطر اينگه دختر رئيس قبيله بوده وضعش با همه فرق مي كرده ... مي دوني كوليها يك جا بند نمي شن ... شهر به شهر ، ده به ده ، كوه به كوه مي گردن .. تا اينكه مي آن طرفاي جنوب ، اطراف فارس ... اون جا چادر مي زنن .. خواست خدا بوده كه بابا فريدم دانشگاه درس مي خوند ... نمي دونم مي دوني يا نه پزشكي مي خوند..براي گذروندن چي مي گن ، طرح مي رفته اون جا... مادرم رو مي بينه و باهم آشنا مي شن و بعد هم عاشق مي شن ، البته قضيه خيلي بيشتر از اين حرفهاي منه ، اما به طور خلاصه ... عشق شديدي بين اونا ايجاد مي شه ... اما كولي ها هم جز به هم قبيله اي دختر نمي دن ، رسم و رسوم خاص خودشون رو دارن كه كمي هم عجيب ... اما بابا فريد پدر بزرگ و راضي مي كنه و بابا فريد برمي گرده تهران تا مادرش و راضي كنه و با خانواده برن براي خواستگاري اما ... با مخالفت شديد حاجي و خانواده اش مواجه مي شه ، دعوا و جنگ بين اونا ايجاد مي شه و بابا فريد دوباره بر مي گرده ... پدرم تمام تلاشش رو مي كنه !
ميلاد با دقت نگاهم مي كرد، پرسيد:
-بعد باهم ازدواج كردند؟
-نه .. يكسال بابا فريدم تمام تلاشش رو براي راضي كردن خانوده اش مي كنه ، اما وقتي نمي شه مي ره و با مادرم ازدواج مي كنه و طبق خواسته بابا فريد، مادرم از قبيله جدا مي شه و ديگه همراه كولي ها نمي رن و همون شهرستان مستقر مي شن ...يعد كه بابا فريد، مادرم و مياره اين جا با رفتار بدي مواجه مي شه و اونو به بدترين شكل مي ندازن بيرون و از ارث هم محروم مي شه ... بعدشم كه من به دنيا اومدم و همون جا موندگار شديم با با فريد توي بيمارستان مشغول به كار شد، بيچاره به خاطر مشكلات زندگي ادامه تحصيل نداداما زندگي خوبي داشتيم ... چند سال بعد بابا فريد سعي مي كنه برگرده اما اينا قبولش نمي كنن حتي در مراسم حاجي و حاج خانوم هم نمي ذارن شركت كنه .
ميلاد گفت :
-عجب حكايتي بوده !
-آره بابا خيلي سختي كشيد اما هيچ وقت گله نكردو هيچ وقت هم اخم نكرد. عاشق من و مادرم بود... ما اونجا آشنايان زيادي داشتيم و پدرمو همه مي شناختن ... پدر همه ي شرح زندگي خودشو توي يه دفتر نوشته كه سر فرصت برات مي خونم!
ميلاد پرسيد:
-خواست پدرت بود بيايي اينجا؟
نفس بلندي كشيدم و سرم را تكان دادم ، بعد ايستادم و مقابل آينه به تصوير خودم خيره شدم :
-بابا هميشه از خانواده اش برام مي گفت و هيچ وقت نخواست بد اينا رو بگه ، هميشه مي گفت سالومه يه روزي شايد بگرديم . تو بايد خوب زندگي كني درس بخوني ... اون روزم با مادرم براي انجام كاري مي فتن ، نمي دانم دكتر يا بيمارستان كه ماشين تصادف مي كنه و همه ي مردمي كه داخلش بودن مي ميرن ...
بغض سخت راه گلويم راگرفت ، اما ادامه دادم :
-من تازه ديپلم گرفته بودم ... خبر بدي بود، بعد از اون كي چي شد و چي گذشت يادم نيست اما اينو مي گم كه بدترين روزها بود... بابا به يار محمد سفارش كرده بود، نه قبل از رفتن از همون زماني كه من به دنيااومدم كه يار محمد اگه يه روزي من و مهربان نبوديم ، سالومه رو بده دست خانواده ام و يه نامه كه من اصلا خبر نداشتم ... حالام كه اين جا هستم !
ميلاد دستي به صورتش كشيد و گفت :
-مي دونم اينجا راحت نيستي اما من خوشحالم كه اومدي و كنار ما هستي !
خنديدم ، اما قطره اشكي از گوشه ي چشمم فرو چكيد. ميلاد پرسيد:
-لباست رو نشونم نمي دي ؟
به طرف تخت رفتم و ابتدا لباس خودم ررا نشان دادم و بعد لباس مادر را ميلاد با لبخند به لباس خيره شد. گفتم :
-لباس كولي هاست و شب عروسي مادرم اين لباس رو تنش مي كنه ، عروسي اونا توي قبيله بوده ...
ميلاد گفت :
-خيلي قشنگه يه روز بپوش ازت نقاشي بكشم .
صداي در اتاق موجب شد سكوت كنيم ، گوهر بود كه در چار جوب در ظاهر شد .
-وقت ناهار ، حرفا تموم نشد؟
ميلاد به شمت در حركت كردو گفت :
-چه زود ظهر شد امروز !
نيم ساعت بعد هر سه سر ميز غذا نشسته بوديم . غذا بر خلاف هميشه با سرو صداي زياد تلويزيون وو خنده هاي بلند من و ميلاد تمام شد. يك ساعت بعد از غذا ، گوهر بايد ميلاد را به مدرسه مي برد. ميلاد دبيرستان مي رفت ، راه زيادي دور نبود اما گوهرر او را همراهي مي كرد.
تنها در خانه مقابل صفحه ي تلويزيون نشسته بود م و بي خود كانال عوض مي كردم . از عمه و سالار ناراحت بودم، حتي يكبار هم تعارف نمي كردند من با آنها بروم . در اين خانه مثل يك زنداني راه مي رفتم ، با گذشت چند ماه هنوزم رفتار عمه و سالار با من فرقي نكرده بودو همچنان سرد و بي اعتنا نسبت به من رفتار مي كردند اما خدا رو شكر مي كردم و راضي بودم به رضاي خدا!
ساعت نزديك چهار بود كه صداي زنگ آرام خانه در فضاي سالن پيچيد، از جا پريدم، دعا كردم يكي از دختران عمه يا عمه فهيمه نباشد ، و گرنه تنهايي هر چه كينه داشتند سرم خالي مي كردند. نگاهم به در خيره بود كه سيد كريم آرام و مظلوم وارد شد. نگاهم كرد و گفت :
-خانم ، آقا احسان هستن !
خون درون رگهايم منجمد شد و دلم لرزيد همانطور كه به سمت پله ها مي رفتم گفتم :
-مي خواستي بگي كسي خونه نيست ، نگفتي ؟آقا سالار بفهمه ناراحت مي شه!
سيد كريم پاسخ داد:
-چرا خانوم اما ايشون گوش ندادن ، تا در باز شد اومدن داخل ! حتما خبر ندارن خانم و آقا نيستن !
به سرعت بالا رفتم . از بالا كنار نرده هاي سفيد خم شدم و گفتم :
-من نمي خوام با من رو به رو بشه ، اگه عمه فخري بفهمه شايد ناراححت بشه !
سرش را تكان داد. وارد اتاق شدم و در رابستم . مدتي كه گذشت داي قدم ها ناآشنايش را شنيدم تنم لرزيد . نمي دانم چرا اين همه از اين پسر وحشت داشتم . صداي در آمد و بعد سكوتي طولاني و بعد صداي رفتن آنقدر منتظر شدم تا هيج صداي ديگري شنيده نشد. آهسته در را باز كردم و از بين در بيرون را تماشا كردم كسي نبود. خوشحال شدم و پا به بيرون گذاشتم هنوز چند قدمي نرفته بودم كه كسي مچ دستم را گرفت ، از وحشت فرياد بلندي كشيدم و سعي كردم دستم را بيرون بكشم . وقتي برگشتم احسان بي پرواتر از هميشه با يك لبخند بد نگاهم مي كرد داشتم مي لرزيدم و صداي وقيحش در گوشم پيچيد:
-واسه چي از من فرار مي كني؟
محكم دستم را كشيدم و گفتم :
-ولم كن !
با دقت تماشايم كرد، حالا به ديوار چسبيده بودم . دستم را رها كرد و خودش مقابلم ايشتاد و آهسته گفت :
-تو خيلي زياد خوشگلي و من نمي تونم اين نگاه رنگي رو از ياد ببرم ، تو به جورايي ...
دستش جلو آمدو انگشتش با لطافت روي پوستم كشيده شد ، ادامه داد:
-حالا مي فهمم چرا دايي فريدم نتونست دل از مادرت بكنه ، حتما اونم به اندازه تو قشنگ بود، يه پوست كه مثل شير مي مونه و يك جفت چشم درشت و رنگي ، اين گونهاي گلبهي تو دل آدم رو مي لرزونه ...
نگاهم به اطراف چرخيد و دريك لحظه به سرعت به طرف پله ها دويدم .او پشت سرم مي خنديد و حرف مي زد:
-من از تو خوشم مي آد اين كه چيز بدي نيست ما مي تونيم با هم باشيم ، كسي هم با خبر نمي شه مطوئن باش !
عقب عقب رفتم و محكم گفتم :
-تو خيال كردي من يه دختر دهاتي ساده و احمق هستم ، من يك دختر هستم ، يك دختر با شرافت كه نمي ذاره دست كثافتي مثل تو بهش برسه . آقا سالار كه بياد حتما بهش مي گم...
خنديد و گفت :
-تو نبايد اين كار رو بكني و گر نه من راحتت نمي ذارم ! من از ديدن تو سير نمي شم ... تو چيزي بيشتر از جواني و زيبايي داري ، تقصير از من نيست سالومه ، دختر دايي عزيزم !
به ميز رسيدم ، دستم عقب رقت و روي ميز قرار گرفت . صداي او در فضا طنين انداخت :
-من فقط مي خوام با تو حرف بزنم همين !
-شب در حضور سالار و عمه فخري بيا هر چي بگي گوش مي كنم ...
دستش قوي و محكم جلو آمد و دست چپم را گرفت ، قبل از اينكه دست ديگرم را بگيرد با گلداني محكم روي سرش كوبيدم . آخ بلندي گفت و عقب رفت . خون مثل يك جوي باريك از كنار چشمش جاري شد . با ترس چيزي را كه در دست داشتم رها كردم ، با خشم نگاهم كردو با تهديد گفت :
-بلايي سرت بيارم كه پشمون بشي دختره ي وحشي !
احسان از سالن خارج شد و من خم شدم تا تكه هاي شكسته ي گلدان را جمع كنم . مدتي بعد گوهر برگشت و با ديدنم پرسيد:
-چي شده سالومه ؟
-هيچي گلدون رو شكستم ...
خنديدو گفت :
-فقط به خاطر گلدون اين همه رنگت پريده ؟
حرفي نزدم . گوهر كمك كرد تا سالن را مرتب كنم . گوهر مشغول آشپزي شد و من منتظر بازگشت عمه و سالار نشستم ،هوا تاريك مي شد كه صداي ماشين سالار قلبم را لرزاند. خيلي وقت بود كه با آمدنش پر از هيجان مي شدم ، سعي كردم آرام بنيشم . عمه فخري و سالار وارد سالن شدند، سلام كردم و هر دو پاسخ دادند. سالار سر جاي هميشگي اش لم داد و و دكمه ي اخر پيراهنش را باز كردو چشمانش را بست . نگاهش كردم و تمام تنم داغ شد و شعله كشيد . حالم بد بود ،دستي به پيشاني ام كشيدم .عمه پرسيد:
-سالومه حالت خوب نيست ؟
سر بلند كردم و نگاهش كردمو آهسته گفتم :
-خوبم !
حرفي نزد و نشست . گوهر چاي و ميوه آورد و رفت . همه نگاهم كرد. مدتي كه گذشت گفت :
-نكنه سرما خوردي ، رنگت پريده ....
اگر چه لحن كلامش سرد بود ، اما از سر نگراني بود. لبخند زدم دوباره گفت :
-تو دختر بي احتياطي هستي سالومه ، صبح هاي زود توي حياط مي ري چي كار ؟
حرفي نزدم . عمه چايش را خورد و گفت :
-گوهر من مي رم حمام كسي تلفن كرد بگو بعدا تماس مي گيرم !
صداي گوهر گنگ شنيده شد :
-چشم خانوم !
سالار به اتاقش رفت.عمه هم به حمام رفت . نمي دانستم با سالار بگويم يا عمه ، مردد طول سالن را قدم مي زدم . بالاخره با گام هايي محكم بالا رفتم ،شايد عمه با احساس رفتار مي كرد و من از آينده خودم بيمناك بودم !
پاگرد را دور زدم و سمت راست را بالا رفتم و مقابل اتاق سالار ايستادم . هنوز مي ترسيدم ، اگز سالار دعوايم مي كرد چه ؟ اگر مرا مقصر مي ديد چه ؟ اگر عمه ... و هزار اگر ديگر ... هنوز ايستاده بودم كه در باز شد و سالار در چارچوب در ظاهر شد . نگاهم كرد در حلقه ي نگاه بي تفاوت او گم شدم و دوباره همان بوي آشنا دلم را آشوب كرد. هنوز مردد تماشايش مي كردم كه به در تكيه داد و دست هايش را داخل جيب شلوار كرد و پرغرور ، صدايش چون آهنگي اوج گرفت :
-كاري داشتين ؟
از جذبه ي نگاهش و از طنين صدايش ترسيدم و به عقب گامي برداشتم و گفتم :
-نه ...
صدايش محكم در سرم پيچيد :
-بگو!
نمي شد چيزي را از آن نگاه كشيده و سياه پنهان كرد. به لبهاي او خيره شدم و آهسته گفتم :
-آقا احسان امروز اومده بود اينجا...
سالار هنوز نگاهم مي كرد. كاش نگاهش را جاي ديگري مي دوخت ، هل شدم منتظر بود ،گقتم :
-من قصد نداشتم بي احترامي كنم اما اون ... اون ...
سالار تكان خورد و داخل رفت ، كمي دورتر از در روي اولين صندلي نشست و پا روي پا انداخت و دوباره نگاهم كرد . از حالت آرامش كمي بر خود مسلط شدم و ادامه دادم :
-اون قصد بد داره ... چند بار تا حالا تكرار كرده ... من عصباني شدم و با گلدون زدم توي سرش ... سرش شكست ...
براي بار اول بود مي ديدم ابروهاي پر خوش حالتش بالا رفت ، اما نگاهش تغييري نكرد . انگار اين نگاه و اين دهان فقط براي فرمان دادن و حكم كردن آفريده شده بود . دستي بين موهايش كشيد كه دلم باز هم ريخت ،موهاي سياه ورها روي پيشاني ريخت و دلم زيرو رو شد .صدايش آهسته و سردپيچيد:
-به كسي هم گفتين؟
-نه فقط به شما ، چون گفتن همه چيزو بايد به شما بگم ... كار بدي كردم ؟
نگاهم كرد، نگاهش نافذ بود و در قلبم رسوخ مي كرد. حرفي نزد بلند شد و بي اعتنا به انتهاي اتاق رفت . منديگه جرات جلو رفتن را نداشتم از همان جا برگشتم و پائين نشستم تا عمه از حمام بيرون آمد
![-[IranProud]- - Powered by vBulletin](images/styles/AnimatedArena/style/logo_blue.png)


Reply With Quote



![-[IranProud]- - Powered by vBulletin](images/styles/AnimatedArena/style/footerLogo_blue.png)
Bookmarks