Welcome to the -[IranProud]-.
  • Login:
+ Reply to Thread
Page 3 of 6 FirstFirst 1 2 3 4 5 6 LastLast
Results 31 to 45 of 90
  1. #31
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت شانزدهم
    عمه داشت راجع به كار سالار مي پرسيد و سالار تنها با تكان سر پاسخ مي داد. به سالار نگاه كردم، مقابلم نشسته بود. چشمانش زير تلالو نور سرخ رنگ شومينه مي درخشيد، يك اندوه ملايم ،‌يك راز غم آلود در چهره اش وجود داشت . چنان آرام و غم آلود بود كه دلم مي خواست مقابلش بنشينم و بپرسم چرا در چشم هايت اين همه غم الانه كرده ؟چرا حتي يك لبخند روي لبهايت نمي شيند؟ صداي عمه ، مرا از افكارم جدا كرد:
    -سالومه !
    نگاهم را به عمه دوختم ، گفت :
    -صبح من و سالار از خونه مي ريم بيرون ، ظهر خونه سمييه هستيم و شايد تا غروب نيائيم ....
    فقط نگاه كردم . سالار بلند شد و از پله ها بالا رفت ، روي پاگرد كمي مكث كرد و به سمت راست پيچيدو بالا رفت . قلبم در سينه مالش رفت .پرسيدم :
    -من مي تونم با گوهر برم بيرون ؟
    مدتي نگاهم كرد و بعد گفت :
    -نه !
    و رفت . بلند شدم و از پله ها بالا رفتم . در اين خانه زنداني بودم و اگر اين حياط بزرگ هم نبود دق مي كردم . شبهاي زيادي بود كه روي تخت غلط مي زدم و پي يك بهانه بودم بهانه اي كه نمي دانستم چيست اما آزارم مي داد، و نمي توانستم منكرش باشم . صبح با صداي دري كه محكم بسته شد از خواب پريدم ، كنار پنجره رفتم ماشين سالار نبودو حتما عمه هم رفته بود. با سرو صدا از اتاق بيرون آمدم و با آوازي بلند از پله ها پائين رفتم . گوهر پائين پله ها ايستاده بود و مخنديد ، گفت :
    -چيه ؟ خونه رو گذاشتي روي سرت !
    خنديدم و گفتم :
    -مردم از بس ساكت را رفتم و آرام حرف زدم ، مي خوام امروز يه عالمه سرو صدا راه بندازم . ميلاد كجاست ؟
    خنديد و گفت :
    -بهش گفتم بياد اينجا !
    صبحانه را در كنار گوهر و ميلاد با شوخي و خنده تمام كرديم . بعد از صبحانه با كمك گوهر و سيدكريم ، ميلاد را بالا به اتاق من برديم . ميلاد خيلي دوست داشت اتاق مرا ببيند. در حالي كه كنار پنجره بود و بيرون را تماشا مي كرد، آهسته گفت :
    -ازاين بالا اون پائين خيلي قشنگه !
    كنارش ايستادم و گفتم :
    -ببين اگه اون درخت نبود اتاق تو كامل پيدا بود ...
    خنديدو پرسيد:
    -مي خواي قطعش كنيم ؟
    ضربه اي روي سرش زدم، خنديدو سرش را به عقب كشيد . مدتي بعد گفت :
    -آقا سالار هم گاهي پشت پنجره مي شينه اما مثل هميشه ساكت و اخم آلود!
    لبه تخت نشستم و گفتم :
    -تا به حال باهاش حرف زدي ؟
    خنديد و با ويلچر به سمت من چرخيدو گفت :
    -آره گاهي كه توي حياط هستم و مي آد رد بشه حالم و مي پرسه ...
    من دوستش دارم ، با همه فرق داره ، هميشه با من يك جور رفتار مي كنه و هر جا مي ره براي من سوغاتي مي آره !
    -آره به نظر من هم كمي فرق داره ، اما راستش ميلاد ازش مي ترسم ... وقتي نگاهم مي كنه دلم مي خواد فرار كنم يا گريه كنم !
    ميلاد بلند خنديد و گفت :
    -خوب اون چيزايي كه مي خواستي نشونم بدي چيه ؟
    زير تخت خم شدم و ساكم را بيرون كشيدم و از داخل آن مقداري خرت و پرت بيرون ريختم . ميلاد به سمت تخت آمد، كنار تخت دست دراز كرد و عكس كنار تخت را برداشت . نگاهش كردم ، با دقت به قاب خيره شده بود . بعد از سكوتي سنگين گفت :
    -خيلي قشنگه !
    نفس بلندي كشيدم و گفتم :
    -مادرم ؟
    سرش را تكان داد. گفتم :
    -پوستش مثل ياس بودو چشماش قشنگترين چشماي دنيا ...
    ميلاد با دقت تماشايم كرد و بعد گفت :
    -ولي خيلي شبيه خودت، انگار سيبي هستين كه از وسط نصف شده ..
    خنديدم وگفتم :
    -يعني من اين همه ... نه بابا... مادرم خيلي خوشگل بود.
    ميلاد نزديكتر آمد. اولين چيزي كه به سمت ميلاد گرفتم همان نعل اسب كهنه و تكه فلز بيضي شكل با خطوط نا مفهموم بود . گفتم :
    -اينا واسه ي پدربزرگم ، باباي مادرم آخه مي دوني اون رئيس قبله بود... داده به مادرم . اونم داده به من خيلي قشنگن مگه نه ؟
    ميلاد مدتي به خطوط درهم تكه فلز خيره شد و بعد آهسته زمزمه كرد.
    -يعني اين خطوط و حروف چه معني مي ده ؟
    حرفي نزدم بعد يك گرنبند آبي ، يك گرنبند صوذتي و چند تيله بزرگ شيشه اي كه توجه ميلاد را به خود جلب كرد و با دقت تيله ها را جلوي نور خورشيد گرفت و گفت :
    -عجب رنگ آميزي ؟
    -مي خواي يكيشو بدم به تو؟
    نگاهم كرد و خنديد ، گقتم :
    -يكي شو بردار ، هر كدوم رو كه دوست داري !
    بي تعارف يكي رو برداشت گفتم :
    -يادگاري از من هميشه نگرش دار !
    دوباره تيله را مقابل نور گرفت و گفت :
    -تيله به اين بزرگي تا حالا نديده بودم .
    مقداري ورق و دفتر كه آنها را كنار گذاشتم و بعد يك روزنامه ي تا شده ، ميلاد پرسيد :
    -اون روزنامه؟
    -روزنامه
    دوباره گفت :
    -خوب مي دونم يعني مي گم چيه كه مهمه و تونگهش داشتي ؟
    خنديدم و گفتم :
    -اگه گفتي ؟
    كمي فكر كرد و با دقت به رونامه ي روي زمين خيره شد و پرسيد:
    -خيلي قديميه ، نه ؟
    سرم را تكان دادم . مدتي گذشت ، ميلاد شانه بالا انداخت . روزنامه را به دستش دادم و گفتم :
    -روزنامه اي كه پدرم قبول شده ... واسه ي دانشگاه ... مادرم نگهش داشته بود... دور اسم پدرم خط كشيده شده نگاه كن !
    ميلاد با يك لبخند روزنامه ي كهنه را از هم باز كرد و گفت :
    -چه جالب !يعني اين همه مدت مادرت اينو نگه داشته ؟
    -اين كه چيزي نسيت هنوز يه عالمه وسايل ديگه هست كه همش و گذاشتم پيش گلي !روزنامه هم دست پدرم بوده و بعد مي ده به مادرم .
    ميلاد زمزمه كرد:
    -فريد قوام ، فرزندغلامعلي قوام شماره شناسنامه ..
    ادامه نداد و پرسيد:
    -سالومه هنوزم اون جايي كه بودي به صورت قبيله اي زندگي مي كردن ؟
    خنديدم و دستانم را زير چانه زدم ، ياد گذشته لبخند روي لبانم نشاندو گفتن :
    -مي دوني من هيچ وقت با قبيله زندگي نكردم ، يعني مادرم بعد ازدواج با پدرم همون جا مي مونن و زندگي خودشون رو شروع مي كمم ، زندگي كوليها ديگه مثل قديما وجود نداره ، حالا زندگي اونا مثل عشاير يا كوچ نشن ها شده . اونجا كه من زندگي مي كنم مثل همه شهرستانها زندگي مي كنن ، نه قبيله اي وجود داره نه كولي ! پدر مادرم رئيس يه قبيله كولي بوده ، از اون آماي پر جذبه مادرم و برادرش دو تا فرزنده پدربزرگ بودند. خوب مادرم به خاطر اينگه دختر رئيس قبيله بوده وضعش با همه فرق مي كرده ... مي دوني كوليها يك جا بند نمي شن ... شهر به شهر ، ده به ده ، كوه به كوه مي گردن .. تا اينكه مي آن طرفاي جنوب ، اطراف فارس ... اون جا چادر مي زنن .. خواست خدا بوده كه بابا فريدم دانشگاه درس مي خوند ... نمي دونم مي دوني يا نه پزشكي مي خوند..براي گذروندن چي مي گن ، طرح مي رفته اون جا... مادرم رو مي بينه و باهم آشنا مي شن و بعد هم عاشق مي شن ، البته قضيه خيلي بيشتر از اين حرفهاي منه ، اما به طور خلاصه ... عشق شديدي بين اونا ايجاد مي شه ... اما كولي ها هم جز به هم قبيله اي دختر نمي دن ، رسم و رسوم خاص خودشون رو دارن كه كمي هم عجيب ... اما بابا فريد پدر بزرگ و راضي مي كنه و بابا فريد برمي گرده تهران تا مادرش و راضي كنه و با خانواده برن براي خواستگاري اما ... با مخالفت شديد حاجي و خانواده اش مواجه مي شه ، دعوا و جنگ بين اونا ايجاد مي شه و بابا فريد دوباره بر مي گرده ... پدرم تمام تلاشش رو مي كنه !
    ميلاد با دقت نگاهم مي كرد، پرسيد:
    -بعد باهم ازدواج كردند؟
    -نه .. يكسال بابا فريدم تمام تلاشش رو براي راضي كردن خانوده اش مي كنه ، اما وقتي نمي شه مي ره و با مادرم ازدواج مي كنه و طبق خواسته بابا فريد، مادرم از قبيله جدا مي شه و ديگه همراه كولي ها نمي رن و همون شهرستان مستقر مي شن ...يعد كه بابا فريد، مادرم و مياره اين جا با رفتار بدي مواجه مي شه و اونو به بدترين شكل مي ندازن بيرون و از ارث هم محروم مي شه ... بعدشم كه من به دنيا اومدم و همون جا موندگار شديم با با فريد توي بيمارستان مشغول به كار شد، بيچاره به خاطر مشكلات زندگي ادامه تحصيل نداداما زندگي خوبي داشتيم ... چند سال بعد بابا فريد سعي مي كنه برگرده اما اينا قبولش نمي كنن حتي در مراسم حاجي و حاج خانوم هم نمي ذارن شركت كنه .
    ميلاد گفت :
    -عجب حكايتي بوده !
    -آره بابا خيلي سختي كشيد اما هيچ وقت گله نكردو هيچ وقت هم اخم نكرد. عاشق من و مادرم بود... ما اونجا آشنايان زيادي داشتيم و پدرمو همه مي شناختن ... پدر همه ي شرح زندگي خودشو توي يه دفتر نوشته كه سر فرصت برات مي خونم!
    ميلاد پرسيد:
    -خواست پدرت بود بيايي اينجا؟
    نفس بلندي كشيدم و سرم را تكان دادم ، بعد ايستادم و مقابل آينه به تصوير خودم خيره شدم :
    -بابا هميشه از خانواده اش برام مي گفت و هيچ وقت نخواست بد اينا رو بگه ، هميشه مي گفت سالومه يه روزي شايد بگرديم . تو بايد خوب زندگي كني درس بخوني ... اون روزم با مادرم براي انجام كاري مي فتن ، نمي دانم دكتر يا بيمارستان كه ماشين تصادف مي كنه و همه ي مردمي كه داخلش بودن مي ميرن ...
    بغض سخت راه گلويم راگرفت ، اما ادامه دادم :
    -من تازه ديپلم گرفته بودم ... خبر بدي بود، بعد از اون كي چي شد و چي گذشت يادم نيست اما اينو مي گم كه بدترين روزها بود... بابا به يار محمد سفارش كرده بود، نه قبل از رفتن از همون زماني كه من به دنيااومدم كه يار محمد اگه يه روزي من و مهربان نبوديم ، سالومه رو بده دست خانواده ام و يه نامه كه من اصلا خبر نداشتم ... حالام كه اين جا هستم !
    ميلاد دستي به صورتش كشيد و گفت :
    -مي دونم اينجا راحت نيستي اما من خوشحالم كه اومدي و كنار ما هستي !
    خنديدم ، اما قطره اشكي از گوشه ي چشمم فرو چكيد. ميلاد پرسيد:
    -لباست رو نشونم نمي دي ؟
    به طرف تخت رفتم و ابتدا لباس خودم ررا نشان دادم و بعد لباس مادر را ميلاد با لبخند به لباس خيره شد. گفتم :
    -لباس كولي هاست و شب عروسي مادرم اين لباس رو تنش مي كنه ، عروسي اونا توي قبيله بوده ...
    ميلاد گفت :
    -خيلي قشنگه يه روز بپوش ازت نقاشي بكشم .
    صداي در اتاق موجب شد سكوت كنيم ، گوهر بود كه در چار جوب در ظاهر شد .
    -وقت ناهار ، حرفا تموم نشد؟
    ميلاد به شمت در حركت كردو گفت :
    -چه زود ظهر شد امروز !
    نيم ساعت بعد هر سه سر ميز غذا نشسته بوديم . غذا بر خلاف هميشه با سرو صداي زياد تلويزيون وو خنده هاي بلند من و ميلاد تمام شد. يك ساعت بعد از غذا ، گوهر بايد ميلاد را به مدرسه مي برد. ميلاد دبيرستان مي رفت ، راه زيادي دور نبود اما گوهرر او را همراهي مي كرد.
    تنها در خانه مقابل صفحه ي تلويزيون نشسته بود م و بي خود كانال عوض مي كردم . از عمه و سالار ناراحت بودم، حتي يكبار هم تعارف نمي كردند من با آنها بروم . در اين خانه مثل يك زنداني راه مي رفتم ، با گذشت چند ماه هنوزم رفتار عمه و سالار با من فرقي نكرده بودو همچنان سرد و بي اعتنا نسبت به من رفتار مي كردند اما خدا رو شكر مي كردم و راضي بودم به رضاي خدا!
    ساعت نزديك چهار بود كه صداي زنگ آرام خانه در فضاي سالن پيچيد، از جا پريدم، دعا كردم يكي از دختران عمه يا عمه فهيمه نباشد ، و گرنه تنهايي هر چه كينه داشتند سرم خالي مي كردند. نگاهم به در خيره بود كه سيد كريم آرام و مظلوم وارد شد. نگاهم كرد و گفت :
    -خانم ، آقا احسان هستن !
    خون درون رگهايم منجمد شد و دلم لرزيد همانطور كه به سمت پله ها مي رفتم گفتم :
    -مي خواستي بگي كسي خونه نيست ، نگفتي ؟آقا سالار بفهمه ناراحت مي شه!
    سيد كريم پاسخ داد:
    -چرا خانوم اما ايشون گوش ندادن ، تا در باز شد اومدن داخل ! حتما خبر ندارن خانم و آقا نيستن !
    به سرعت بالا رفتم . از بالا كنار نرده هاي سفيد خم شدم و گفتم :
    -من نمي خوام با من رو به رو بشه ، اگه عمه فخري بفهمه شايد ناراححت بشه !
    سرش را تكان داد. وارد اتاق شدم و در رابستم . مدتي كه گذشت داي قدم ها ناآشنايش را شنيدم تنم لرزيد . نمي دانم چرا اين همه از اين پسر وحشت داشتم . صداي در آمد و بعد سكوتي طولاني و بعد صداي رفتن آنقدر منتظر شدم تا هيج صداي ديگري شنيده نشد. آهسته در را باز كردم و از بين در بيرون را تماشا كردم كسي نبود. خوشحال شدم و پا به بيرون گذاشتم هنوز چند قدمي نرفته بودم كه كسي مچ دستم را گرفت ، از وحشت فرياد بلندي كشيدم و سعي كردم دستم را بيرون بكشم . وقتي برگشتم احسان بي پرواتر از هميشه با يك لبخند بد نگاهم مي كرد داشتم مي لرزيدم و صداي وقيحش در گوشم پيچيد:
    -واسه چي از من فرار مي كني؟
    محكم دستم را كشيدم و گفتم :
    -ولم كن !
    با دقت تماشايم كرد، حالا به ديوار چسبيده بودم . دستم را رها كرد و خودش مقابلم ايشتاد و آهسته گفت :
    -تو خيلي زياد خوشگلي و من نمي تونم اين نگاه رنگي رو از ياد ببرم ، تو به جورايي ...
    دستش جلو آمدو انگشتش با لطافت روي پوستم كشيده شد ، ادامه داد:
    -حالا مي فهمم چرا دايي فريدم نتونست دل از مادرت بكنه ، حتما اونم به اندازه تو قشنگ بود، يه پوست كه مثل شير مي مونه و يك جفت چشم درشت و رنگي ، اين گونهاي گلبهي تو دل آدم رو مي لرزونه ...
    نگاهم به اطراف چرخيد و دريك لحظه به سرعت به طرف پله ها دويدم .او پشت سرم مي خنديد و حرف مي زد:
    -من از تو خوشم مي آد اين كه چيز بدي نيست ما مي تونيم با هم باشيم ، كسي هم با خبر نمي شه مطوئن باش !
    عقب عقب رفتم و محكم گفتم :
    -تو خيال كردي من يه دختر دهاتي ساده و احمق هستم ، من يك دختر هستم ، يك دختر با شرافت كه نمي ذاره دست كثافتي مثل تو بهش برسه . آقا سالار كه بياد حتما بهش مي گم...
    خنديد و گفت :
    -تو نبايد اين كار رو بكني و گر نه من راحتت نمي ذارم ! من از ديدن تو سير نمي شم ... تو چيزي بيشتر از جواني و زيبايي داري ، تقصير از من نيست سالومه ، دختر دايي عزيزم !
    به ميز رسيدم ، دستم عقب رقت و روي ميز قرار گرفت . صداي او در فضا طنين انداخت :
    -من فقط مي خوام با تو حرف بزنم همين !
    -شب در حضور سالار و عمه فخري بيا هر چي بگي گوش مي كنم ...
    دستش قوي و محكم جلو آمد و دست چپم را گرفت ، قبل از اينكه دست ديگرم را بگيرد با گلداني محكم روي سرش كوبيدم . آخ بلندي گفت و عقب رفت . خون مثل يك جوي باريك از كنار چشمش جاري شد . با ترس چيزي را كه در دست داشتم رها كردم ، با خشم نگاهم كردو با تهديد گفت :
    -بلايي سرت بيارم كه پشمون بشي دختره ي وحشي !
    احسان از سالن خارج شد و من خم شدم تا تكه هاي شكسته ي گلدان را جمع كنم . مدتي بعد گوهر برگشت و با ديدنم پرسيد:
    -چي شده سالومه ؟
    -هيچي گلدون رو شكستم ...
    خنديدو گفت :
    -فقط به خاطر گلدون اين همه رنگت پريده ؟
    حرفي نزدم . گوهر كمك كرد تا سالن را مرتب كنم . گوهر مشغول آشپزي شد و من منتظر بازگشت عمه و سالار نشستم ،‌هوا تاريك مي شد كه صداي ماشين سالار قلبم را لرزاند. خيلي وقت بود كه با آمدنش پر از هيجان مي شدم ، سعي كردم آرام بنيشم . عمه فخري و سالار وارد سالن شدند، سلام كردم و هر دو پاسخ دادند. سالار سر جاي هميشگي اش لم داد و و دكمه ي اخر پيراهنش را باز كردو چشمانش را بست . نگاهش كردم و تمام تنم داغ شد و شعله كشيد . حالم بد بود ،‌دستي به پيشاني ام كشيدم .عمه پرسيد:
    -سالومه حالت خوب نيست ؟
    سر بلند كردم و نگاهش كردمو آهسته گفتم :
    -خوبم !
    حرفي نزد و نشست . گوهر چاي و ميوه آورد و رفت . همه نگاهم كرد. مدتي كه گذشت گفت :
    -نكنه سرما خوردي ، رنگت پريده ....
    اگر چه لحن كلامش سرد بود ، اما از سر نگراني بود. لبخند زدم دوباره گفت :
    -تو دختر بي احتياطي هستي سالومه ، صبح هاي زود توي حياط مي ري چي كار ؟
    حرفي نزدم . عمه چايش را خورد و گفت :
    -گوهر من مي رم حمام كسي تلفن كرد بگو بعدا تماس مي گيرم !
    صداي گوهر گنگ شنيده شد :
    -چشم خانوم !
    سالار به اتاقش رفت.عمه هم به حمام رفت . نمي دانستم با سالار بگويم يا عمه ، مردد طول سالن را قدم مي زدم . بالاخره با گام هايي محكم بالا رفتم ،‌شايد عمه با احساس رفتار مي كرد و من از آينده خودم بيمناك بودم !
    پاگرد را دور زدم و سمت راست را بالا رفتم و مقابل اتاق سالار ايستادم . هنوز مي ترسيدم ، اگز سالار دعوايم مي كرد چه ؟ اگر مرا مقصر مي ديد چه ؟ اگر عمه ... و هزار اگر ديگر ... هنوز ايستاده بودم كه در باز شد و سالار در چارچوب در ظاهر شد . نگاهم كرد در حلقه ي نگاه بي تفاوت او گم شدم و دوباره همان بوي آشنا دلم را آشوب كرد. هنوز مردد تماشايش مي كردم كه به در تكيه داد و دست هايش را داخل جيب شلوار كرد و پرغرور ، صدايش چون آهنگي اوج گرفت :
    -كاري داشتين ؟
    از جذبه ي نگاهش و از طنين صدايش ترسيدم و به عقب گامي برداشتم و گفتم :
    -نه ...
    صدايش محكم در سرم پيچيد :
    -بگو!
    نمي شد چيزي را از آن نگاه كشيده و سياه پنهان كرد. به لبهاي او خيره شدم و آهسته گفتم :
    -آقا احسان امروز اومده بود اينجا...
    سالار هنوز نگاهم مي كرد. كاش نگاهش را جاي ديگري مي دوخت ، هل شدم منتظر بود ،‌گقتم :
    -من قصد نداشتم بي احترامي كنم اما اون ... اون ...
    سالار تكان خورد و داخل رفت ، كمي دورتر از در روي اولين صندلي نشست و پا روي پا انداخت و دوباره نگاهم كرد . از حالت آرامش كمي بر خود مسلط شدم و ادامه دادم :
    -اون قصد بد داره ... چند بار تا حالا تكرار كرده ... من عصباني شدم و با گلدون زدم توي سرش ... سرش شكست ...
    براي بار اول بود مي ديدم ابروهاي پر خوش حالتش بالا رفت ، اما نگاهش تغييري نكرد . انگار اين نگاه و اين دهان فقط براي فرمان دادن و حكم كردن آفريده شده بود . دستي بين موهايش كشيد كه دلم باز هم ريخت ،‌موهاي سياه ورها روي پيشاني ريخت و دلم زيرو رو شد .صدايش آهسته و سردپيچيد:
    -به كسي هم گفتين؟
    -نه فقط به شما ، چون گفتن همه چيزو بايد به شما بگم ... كار بدي كردم ؟
    نگاهم كرد، نگاهش نافذ بود و در قلبم رسوخ مي كرد. حرفي نزد بلند شد و بي اعتنا به انتهاي اتاق رفت . منديگه جرات جلو رفتن را نداشتم از همان جا برگشتم و پائين نشستم تا عمه از حمام بيرون آمد

  2. The Following 8 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-07-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), negarkhm (10-07-2009), sherryash (10-20-2009), Tawnia (10-07-2009), topoli1351 (10-08-2009), نازنین (10-25-2009)

  3. #32
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت هفدهم
    با ديدنم گفت :
    -سيد كريم خونه س ؟
    سرم را تكان دادم . تكه كاغذ تاشده اي به دستم داد و گفت :
    -اينو بهش بده تا تهيه كنه !
    به سرعت خارج شدم. سيد كريم هميشه پشت ساختمون مشغول انجام كاري بود. با ديدنم لبخند زد و گفت :
    -چي شده اومدي اين طرف ؟
    كاغذ را به سمتش گرفتم و گفتم :
    -عمه گفت اينو بدم به شما...
    كاغذ را گرفت و داخل جيبش گذاشت بعد نگاهم كرد و گفت :
    -كار خوبي كردي وقتي اون پسره اومد رفتي ت اتاقت ، هيچ وقت نيا جلوش !
    خنديم و او ادامه داد :
    -اينا مرد نيستن يه مشت جوون هرزه و ولگردن ، نگاه به آقا سالار نكن خدا بهش سلامتي بده با اين سن و سال كم نگاه چپ به ناموس مردم نمي كنه با خداست ، اهل نماز و روزست مثل آقا فريد ... هي خدا دحمتت كنه مرد!
    با گام هاي آهسته ساختمان را دور زدم وبه خانه بازگشتم . سالار كنار عمه نشسته بود،‌مقابل آن دو نشستم عمه نگاهم كرد . گفتم :
    -دادم بهش عمه جون !
    سرش را تكان داد . سالار با انگشتان دست چپ چشمانش را بسته بود و فشار مي داد. هر وقت ماراحت يا عصباني بودچشمانش را فشار مي دادو وقتي آرام بود موهايش را لمس مي كرد، تك تك حراكات او را حفظ شده بودم . از حركاتش خوشم مي آمدو به دل مي نشست . داشتم نگاهش مي كردم كه چشم باز كرد، نگاهم را از او دزديدم و به عمه خيره شدم .بيني عمه مثل بابا فريد پهن و كوتاه بود اما بيني سالار كشيده ، اما چشم هاي سالار همان چشم هاي بابا فريدم بود. عمه پرسيد :
    -چيزي شده سالومه ؟
    خنديدم و گفتم :
    -نه !
    و ديگر حرفي نزد. آن شب در سكوتي طولاني گذشت و من با خيالي آسوده به اتاقم پناه بردم و تا ساعتي از شب براي گلي نامه نوشتم . دلم براي گلي تنگ شده بود اما بايد تحمل مي كردم . وقتي نامه را داخل پاكت گذاشتم دراز كشيدم ...
    دو هفته از آن اتفاق گذشت و هيچ حرفي نشد ، انگار احسان به هيچ كس چيزي نگفته بود. فقط عمه فخري در لابه لاي حرف هايش به سالار گفت سر احسان شكسته بايد برم سري بهش بزنم ؟ كه سالار محكم گفت نمي خواد و عمه ديگر هيچ حرفي نزد.
    هوا سردتر از هميه بود ، سارا طبق گفته ي عمه برام لباس تهيه كرده بود . هيچ وقت خودم را بيرون نمي بردند نمي دانم چرا اما اعتراضي هم نمي كردم .
    روزها از پي هم مي گذشتندو روز به روز حالم دگرگون تر مي شد . هر وقت سالار را مي ديدم ، مي لرزيدم . از ديدنش آرام مي شدم و از نديدنش دلتنگ ، به وجود سرد و خاموشش وابسته شده بودم ولي هنوز هم جرات نمي كردن حتي براي خودم اعتراف كنم . گاهي دلم مي خواست براي گلي بگويم اما باز مي ترسيدم . ترس از آينده ، ترس از گذشته اي كه هرگز فراموشم نمي شد.
    غروب يك روز پائيزي بود كه داخل حياط نشسته بودم و به آسمان نگاه مي كردم . سيد كريم مقابلم ايستاد وگفت :
    -كجايي خانوم ،‌چند بار صدات زدم ؟
    خنديدم و به چهره ي آرام و با وقارش خيره شدم . گفت :
    -صبح واست نامه اومد، اما وقت نكردم بدم بايد ببخشي !
    نامه را گرفتم و تشكر كردم . ئقتي سيد كريم رفت نامه گلي ر باز كردم . نامه بوي گل محمدي مي داد و با اين جمله آغاز شده بود: سلام به سالومه
    دختر سر به هوا اين روزا حواست پرته ، نمي دونم چرا ، اما خوب يه حدس هايي مي زنم ، نكنه يكي از اون پسر تهرووني هاي پ افاده روي تو چنگ انداخت ، بهت بگم من نمي ذارم ... دلم برات قد يه دريا تنگ شده شايدم بيشتر ، نامه ي تو يك دنيا خوشحالم كرداما يه بوهايي مي آد سالومه ... من مي ترسم ، مراقب باش ... اون كسي كه حتي مي ترسم اسمش رو بيارم فراموش كن ... به ياد بيار كه بر مادر مهربان و عزيزت چه گذشت و ان قوم با پدرت چه كردند. از تو تعجب مي كنم دختر ، اين حواس پرتي تو از كجاست ؟دلم نمي خواد فكر كنم واسه ي چي اما تو رو خدا جون گلي مراقب خودت باش . گلي به غير از يه پدر مادر پير و يه سالومه كي رو داره ؟ سالومه روزي صد بار فحشت مي دم كه مدرسه رو انداختي رو دوش من بدبخت ، پدرم رو دراوردن اين بچه هاي شيطون ...
    گاهي سراغ يه معلم چشم آبي رو مي گيرن اما من فقط بهشون مي خندم و مي گم معلم خوشگل و از ما دزدين . سالومه ادامه نمي دم چون مي ترسم ادامه بدم . برام بنويس هر چه هست پنهون نكن ، دختر كولي اگه بفهمم چيززي رو پنهون كردي تا خود تهروون پياده مي آم و اون وقت ...
    سالومه دوستت دارم ، مراقب خودت باش ... گلي !
    اشك هاي ذلتنگي يكي يكي مي چكيد. نامه را تا كردم و دوباره داخل پاكت گذاشتم و گريه كردم ، گريه اي كه نمي دانستم براي چيست؟نه لا اقل اين بار مي دانستم براي چيست !
    صداي قدم هاي سنگين و آشنايي دلم را لرزانداما سر بلند نكردم . صداي قدم هاي سالار قطع شد، سر بلند كردم و سالار را كمي دورتر ديدم كه نگاهم مي كند. لباس سياهي به تن داشت كه جذاب ترش مي كرد، محكم گفت :
    -اين چه وضعي ؟
    ترسيدم و به سرعت از جا پريدم . بي اعتنا جلو رفت و من مدتي بعد پشت سرش وارد شدم ، سالار نشسته بود و عمه برايش چاي آورده بود. سالار نگاهم نكرد ما من نگاهش كردم و سلام دادم ، پاسخ داد. عمه فخري كمي سرما خورده بود و صدايش گرفته بود. گفت :
    -باز رفتي تو سرما ؟
    -سردم نيست !
    بلند شدم و به سمت اشپزخانه رفتم . گوهر نشسته بود و سبزي پاك مي كرد. نگاهم كرد و گفت :
    -سالومه حالت خوب نيست عزيزم ؟
    -چرا خوبم كمي دلم براي باباو مامانم تنگ شده
    حرفي نزد نشستم و در سكوت كارش را تماشا كردم . تا موقع شام همان جا كنار گوهر نشستم . انگار متوجه ي حالم شده بودچون هيچ حرفي نزدم و در سكوتي طولاني يكديگر را تحمل كرديم .
    *****
    از صبح خانه در تكاپو و هياهوي عجيبي بود، عيد سعيد غديرخم بود و من تا آن روز نمي دانستم سالار و خواهرانش سيد هستند، نمي دانستنم شوهر عمه فخري جناب سرهنگ سيد بوده . همه از صبح زود آنجا بودندو من در اتاق صداي گنگ گفتگوها را مي شنيدم ؛ پشت در اتاق ايستادم و گوش تيز كردم . نگاهم روي ساعت چرخيد نزديك نه صبح بود اما سالار هنوز از خانه خارج نشده بود. هر روز صبح ساعت 8صداي در اتاق و بعد صداي گام هايش را مي شنيدم . پشت در اتاق نشستم و منتظر شدم بالاخره چند دقيقه بعد صداي گام هاي سالار دلم را زير و رو كرد. سرم را به در تكيه دادم، نيم ساعت بعد عمه فخري پشت در اتاقم بود و من در را به رويش باز كردم . با ديدنم ابرو در هم كشيد و گفت :
    -تو كه هنوز حاضر نشدي ؟
    -الان حاضر مي شم !
    داخل اتاق شد و نگاهي به در و ديوار انداخت و گفت :
    -لباس مناسبي بپور امروز مهمان زياد داريم !سالار از لباس نا مناسب خوش نمي آد!
    -چشم
    مدتي بعد در حاليكه كت و دامن يشمي رنگي كه طبق معمول سارا آورده يا خريده بود را به تن كردم . لباس قشنگي بود و من از آن خوشم مي امد، دامنش پرچين و بلند بود. روسريم را روي سرم مرتب كردم و پائين رفتم . همه با ديدنم لحظه اي ساكت شدند و بعد دوباره مشغول شدند. گوشه اي دورتر از بقيه نشستم و سرم چرخيد تا سالار را ببينم ، هنوز در سالن نبود. مدتي بعد طنين قدم هاي سالار در فضا پيچيد. سر بلند نكردم . اما دلم آشوب بود و عرق مي ريختم ، انگار نه انگار زمستان بود. مدتي گذشت تا سر بلند كردم و سالار را روي مبل تابدارش ديدم . با لباسي سر تا پا روشن و شالي سبز كه روس شانه انداخته بود. چقدر اين شال سبز و اين لباس روشن به او مي آمد ، تكيه داده و تاب مي خورد. سميه و سارا هم شال سبز روي دوش داشتند. سرو صدا ايجاد شد و همه به سما سالار هجوم بردند. سرجايم نشسته به زمين خيره بودم كه صداي عمه فخري گوشم را پر كرد:
    -سالومه !
    سر بلند كردم . در دستان عمه چند اسكناس نو بود گفت :
    -برو از سالار عيدي بگير !
    نگاهش كردم و از جا بلند شدم . ئقتي نزديك سالار ايستادم هيچ كس اطرافش نبود و تنها روي مبل مي خورد. چقدر در اين لباس و شال سبز ، شكيل و با وقار مي نمود. آهسته گفتم :
    -سلام ، تبريك مي گم!
    نگاهم كرد، مثل هميشه كه فقط نگاه مي كردو آدم دلش مي خواست فرار كند. بعد از يك مكث خسته كننده گفت :
    -سلام
    با اندكي دو دلي گفتم :
    -عيدتون مبارك پسر عمه !
    وقتي گفتم پسر عمه چنان نگاهم كرد كه فوري نگاه از او دزديدم . حرارت مطبوعي وجودم را پر كرد، دوباره همان بوي آشنا از تن سالار بيرون تراويدو مشامم را پر كرد. مدتي طول كشيد تا صدايش در گوشم طنين انداخت :
    -از شما هم مبارك !
    لحن كلامش محكم و سرد مثل هميشه بود. از داخل جيبش چند اسكناس بيرون كشيد و به طرفم دراز كرد. دست لرزانم پيش رفت و اسكناس ها را گرفت ، بعد تشكر كردم و از او دور شدم . وقتي دوباره نشستم هنگامه و هديه با كينه نگاهم مي كردند.
    سالن پذيرايي خانه دو قسمت مي شد و سالار ، به قسمت ديگر رفت تا مهمانهايي را كه فقط مرد بودندرا ببيند. بازديد كنندگان زياد بودند چه در زن ها و چه در مردها ، دسته دسته مي آمدندو مي رفتند. در بين متلك هاي تلخ سميه و دخترانش فقط سكوت كردم. تا اينكه عمه فهيمه و دخترانش هم آمدندو احسان پسرش از در ديگر وارد قسمت ديگر شد. با ديدن انها تمام آرامشم بهم خورد . از پله ها بالا مي رفتم كه صداي سارا را شنيدم :
    -كجا مي ري ؟
    برگشتم و نگاهش كردم :
    -مي رم اين پولا رو بذارم تو اتاق!
    گفت :
    -برات بركت مي آره ! پولاي سالار پر بركتند نگهدار !
    سرم را تكان دادم و بالا رفتم و پول هاي سالار كه چند اسكناس هزار توماني بود را بين كتابي گذاشتم ،‌همان لحظه تصميمگرفتم يكي را براي گلي بفرستم . وقتي پائين آمدم غريبه ها رفته بودندو اقوام آشنا حضور داشتند!همه دو به دو باهم گپ مي زدند. دخترعموي پدرم همان كه اسم پسرش ماني بودنيز آنجا بودند با ديدنم لبخندي زد. سلام كردم و به گرمي پاسخ داد. كنارش نشستم تنها كسي كه لبخندش گرم و صميمي بود ، از احوالم پرسيد و من تشكر كردم . وقت ناهار فرد غريبه اي نيود، عمه فهيمه و دخترانش به همراه احسان ؛ سميه و سارا و دختر عموي پدرم كه هنوز نامش را نمي دانستم و پسرش . گوهر مشغول چيدن ميز بود، دلم برايش مي شوخت از صبح تا شب راه مي رفت و مار مي كردو ما تماشا مي كرديم البته گاهي كمكش مي كردم. نگاهم دور تا دور گشت . يك جفت چشم با كينه و نفرت نگاهم مي كرد،‌نگاه احسان كه هنوز از برخورد چند هفته پيش حرفي نزده بودو يك جفت چشم كه با محبت تماشايم مي كرد، نگاه ماني پسر دخترعموي پدرم . نگاهم چرخيد و روي سالار ثابت ماند، يك لحظه سالار در سكوتي تلخ و اخم آلود مرا نگاه مي كرد و نگاهم براي لحظه اي در نگاهش گره خورد. مدتي طول كشيد ت عمه فخري كنارم آمد و آهشته گفت :
    -سالومه اقا سالار مي گه برو بالا!
    به سالار خيره شدم ، اما سالار به مقابلش خيره بود. خودم هم دلم مي خواست بالا بروم . لبخندي زدم و به سرعت ايستادم و به سمت پله ها رفتم . ناهار را گوهر به اتاقم آورد و متعجب گفت :
    -چرا آقا گفتن بيايي اين جا ؟
    خنديدم و گفتم :
    -نمي دونم حتما دوست ندارن من آبروشون و ببرم ، گفتم كه از من خوشش نمي آد!
    با دست ضربه اي به شانه ام زدو گقت :
    -اِ اين چه حرفيه ؟آقا سالار اصلا به اين جور مسائا فكر نمي كنن !
    -ميلاد چه كار مي كنه ؟
    گوهر به سمت در اتاق رفت و گفت :
    -غذاشو دادم و اومدم ، امروز خيلي كار دارم.
    -خسته نباشي !
    خنديدو رفت . لباس عوض كردم و كنار پنجره رو زمين نشستم و مشغول خوردن شدم . بر خلاف هر روز غذا به من خيلي مزه دادو تا ته آن را خوردم . بعد از غذا شروع به نوشتن نامه اي براي گلي كردم ، وقتي تمام شد يك اسكناس از پول هاي سالار را برايش گذاشتم و در پاكت را بستم . سمشه و سارا دلشان نمي خواست من با آنها روبوسي كنم و تبريك بگويم بنابراين در آن روز من به طرف هيچ كدام نرفتم .
    رو تخت دراز كشيدم و به سالار فكر كردم . به اينكه نمي دانستم چرا مرا به اتاق فرستاد شايد به خاطر نگاه بد احسان و نگاه خيره ي ماني بود ، از اينكه مرا زر نظر داشت قلبم مالامال از هيجان شد و احساس كردم خون به صورتم دويد. موهايم را باز كردم و دوباره دراز كشيدم . كاش مي دانستم اين اتشي كه قلبم را فرا گرفته چيست ؟
    نگاه سالار هيچ حرفي نداشت . اخم او همان اخم دائمي بود و لبهايش خاموش تر از هر زمان او ساكت بود و آماده هزاران سال اخم و سكوت . وقتي نگاهش مي كردم هيچ جنبشي در پلك هايش ديده نمي شد و نه هيچ تغييري در خطوط چهره و خط نگاهش ، سالار بي تفاوت و بي اعتنا بود. بوي عطر ملايمش هنوز هم در مشامم بود كه هواي گرم و مطبوع اتاق باعث شد پلكهايم سنگين شود و خيلي زود به خواب رفتم .
    غروب كه از خواب بيدار شدم خانه در سكوتي آرام بخش فرو رفته بود. لباس به تن كردم واز اتاق خارج شدم، هيچ صدايي نمي آمد. اول سالن را ديدم كسي نبود، داخل اتاق نشيمن كنار در ورودي اتاق نورگير بزرگي بود عمه نشسته و با تلفن حرف مي زد. نگاهم كرد مقابلش نشستم تا تلفنش تمام شد. سلام كردم و پاسخ داد. مدتي كه گذشت پرسيد:
    -تو مي دوني چرا سالار گفت بري بالا ؟ باز كاري انجام دادي ؟
    با كمي ترس نگاهش كردم و گفتم :
    -نه عمه جون !
    حرفي نزد، پرده ها عقب بودند و من قسمتي از حياط را به خوبي مي ديدم . باراني ريز شروع به باريدن كرده بود و شعله ي شرخ شومينه نور در اتاق پخش مي كردبه باران خيره شد و آهسته به سمت پنجره بزرگ رفتم . صورتم را به شيشه چسباندم و دو دستم را دو طرف صورتم گرفتم . برگشتم و گفتم :
    -مي تونم برمبيرون عمه ؟
    بي انكه سر بلند كند گفت :
    -نه ... هوا سرده!
    دوباره با لجاجت گفتم :
    -لباس گرم پوشيدم فقط همين بالا ... چند دقيقه !
    خيره نگاهم كردو گفت :
    -تو عادت داري با من بحث كني ؟
    تا خواستم حرفي بزنم دستش را تكان داد و گفت :
    -خيلي خوب برو !
    با خوشحالي از در خارج شدم، مدتي بعد روي ايوان كنار نرده ها ايستادم و به حياط خيره شدم . باران تمام شاخه ها و كف حياط را خيس كرده بودو نوك برگهاي كاج زير قطرات ريز باران مي درخشيد. نور چراغ هاي حياط و نوري كه از قطرات باران منعكي مي شد زيبايي حياط را دو چندان كرده بود. به ساختمان انتهاي حياط خيره شدم . ميلاد را از صبح نديده بودم . ماشين سالار داخل حياط بودو حتما سالار در اتاقش بود. چه بود كه كسي درر خانه نبود و همه رفته بودند. به سمت پنجره ي اتاقي كه عمه نشسته بود برگشتم . اين اتاق بزرگ و زيبا بودو اكثر اوقات سه نفري در آنجا مي نشستيم . صورتم را دوباره به شيشه فشار دادم تا داخل را ببينم ، آن سوي شيشه درست در چند قدمي ، سالار ايستاده بودو نگاه مي كرد، فريادي كوتاه كشيدم و عقب رفتم . از دلهره و شور اين حضور ناگهاني مثل يك گنجشكاسير مي لرزيدم . مدتي گذشت و من جررات اينكه داخل بروم دا نداشتم تا اينكه سر عمه از بين در بيرون آمد و محكم گفت :
    -چند دقيقه تموم نشد؟
    وقتي وارد شدم سالار كنار ديوار نشسته بود و به كامپيوتر كيفي قشنگي كه داشت ور مي رفت . عمه حرفي نزد و من مطمئن شدم عمه حركت بچه گانه ام را نديده است . كنار عمه نشستم كه باز گفت :
    -تو مثل بچه ها رفتار مي كني سالومه !
    سرم را پائين انداختم و دوباره صداي عمه را شنيدم :
    -صورتت سرخ شده از سرما! من خودم بيمارم ، فشار خون و چربي دارم و نمي تونم دائم مراقب تو باشم !
    دستي روي گونه هايم گذاشتم و گفتم :
    -هوا خيلي خوبه عمه جون ...بارون...
    حرفم را قطع كرد و گفت :
    -وقتي سرما بخوري اونوقت چي ؟
    حرفي نزدم . گفت :
    -چند تا چايي آماده مي كني ؟
    لحنش ديگر دستور نبود. لبخند زدم و به سرعت از اتاق خارج شدم . گوهر مشغول تهيه شام بود. سه فنجان چاي داخل سيني گذاشتم و اهسته برگشتم ، فنجان اول را مقابل سالار گرفتم و گفتم:
    - بفرمائيد
    بي انكه نگاهم كند گفت :
    -بذارين روي ميز، ممنون !
    گذاشتم روي ميز و عقب رفتم . عمه فنجان چايش را برداشت و تكيه داد ، كنارش نشستم و به سالار خيره شدم. شال سبز رنگ ديگر روي شانه اش نبود، اما لباسش همان لباس روشن و خوش دوخت بود. متوجه شد و سر بلند كرد و نگاهم كرد، از نگاهش خجالت كشيدم و نگاهم را به بخار چاي دوختم .
    شام را در همان اتاق خورديم و بعد از شام ، شالار خيلي زود به اتاقش رفت و من وعمه هم مدتي نشستيم و در سكوت به سريال تلويزيون خيره شديم . وقتي تلويزيون خاموش شد عمه فخري گفت :
    -بهتره بري بخوابي
    -شب بخير عمه جون
    آهسته گفت :
    -شب به خير !
    روز بعد سيد كريم داخل حياط صدايم كرد. وقتي مقابلش ايستادم از داخل جيبش يك اسكناس نو بيرون كششيد و گفت :
    -ديروز كه نبودم ، اما سهم تو ميلاد رو كنار گذاشتم !
    خنديدم و تشكر كردم . وقتي مي خواست برود گفتم :
    -بكي هم براي دوستم مي دي ، براش پست كنم !
    -با شه ، ميلاد الان نيست و ظهر مي اد!
    سيد اسكناس ديگري به من داد و دور شد. حياط خيس و گلي از باران شب گذشته بود حتي روي شنگ فرش هاي سفيد هم پر از گل بود.
    عصر آن روز را در كنار ميلاد گذراندم بودن در كنار اين پسر نوجوان كه خيلي باهوش بودبرايم شيرين بود. ميلاد حرف هاي زيادي مي گفت . از آينده ، از گذشته ، از مدرسه و دوستانش ، گاهي هم از سالار و عمه مي گفت اما بد نمي گفت . بسيار مي فهميد و براي من يك دوست خوب بود!
    يك هفته بعد از عيد غدير نامه گلي به دستم رسيد و من مثل يك كودك بازيگوش در حياط دويدم و فرياد زدم . خوشبختانه آنروز كسي جز من و ميلاد و گوهر در هانه نبود. نامه ي گلي سر تاسر گله بود و دلتنگي و آخر سرهم از شهرمان برايم نوشته بود. از تك تك افرادي كه مي شناختم ومن با توصيفات گلي احساس كدم آنجا هستم و در كنار آنها ، آخر نامه جمله ي گلي دلم را لرزاند، آخر نامه نوشته بود «به خدا مي سپارمت عاشق كوچولو» و دلم بي آنكه بدانم چرا لرزيده بود.
    هنوز داخل حياط بودم كه برف شروع بع باريدن كرد . با ديدن دانه هاي برف لبخند زدم و مدتي نشستم تا زمين و شاخه ها سفيد شوند. البته خيلي زودقطع شد و من به ساختمان برگشتم . هرم مطبوع خانه صورتم را گرم كرد. در آن خانه چند هزار متري بزرگ تنها بودم و نمي دانستم چه كنم ؟

  4. The Following 8 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-08-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-09-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), topoli1351 (10-08-2009), نازنین (10-25-2009)

  5. #33
    IP Senior Member
    Join Date
    Jan 2009
    Location
    Germany
    Posts
    482
    Thanks
    5,086
    Thanked 1,006 Times in 426 Posts
    mersi shaghayegh jan, waghean dastet dard nakone

  6. The Following 2 Users Say Thank You to topoli1351 For This Useful Post:

    shaghayegh_da (10-16-2009), sherryash (10-20-2009)

  7. #34
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت هجدهم

    عمه از صبح زود با سالار رفته و حالا كه دم ظهر بود، هنوز هم كسي در خانه نبود. بوي غذايي مطبوع در تمام خانه پيچيده بود. بلند گفتم :
    - عجب بويي!
    گوهر از داخل آشپزخانه گفت :
    - خورشت بادمجانِ، دوست داري؟
    - مگه مي شه آدم دستپخت شما رو دوست نداشته باشه!
    داخل سالن، اطراف آشپزخانه و داخل اتاقها راه مي رفتم و زير لب آوازي را زمزمه مي كردم. صداي به هم خوردن ظرفها و چكيدن آب از بيرون مي آمد. داشتم به تابلوهاي روي ديوار نگاه مي كردم و عقب عقب مي رفتم كه يك لحظه محكم به ميزي خوردم و بلند فرياد كشيدم. از صداي فريادم گوهر بيرون آمد. وقتي گفت :
    - سلام آقا!
    تازه متوجه شدم سالار به خانه بازگشته بدون عمه و درست پشت سرم بود. دستپاچه نگاهش كردم، كيفش را روي ميز گذاشت و مستقيم نگاهم كرد. گوهر به داخل آشپزخانه برگشت. لبهايم از هم باز نمي شد، اما صداي سالار سرزنش آميز در فضا پيچيد :
    - من هيولا هستم؟
    لحن كلامش به قدري سرزنش داشت كه شرمزده سرم را پايين انداختم و گفتم :
    - ببخشيد اصلا متوجه بازگشت شما نشدم! از صداي ميز وحشت كردم!
    بي حرف كناري نشست، گفتم :
    - ببخشيد! اصلا متوجه حضور شما نشدم!
    حرفي نگفت، نشستم اما تمام تنم مي لرزيد. سالار سر بلند كرد و نگاهم كرد. لباس سبز رنگ زمستاني يقه دار با يك شلوار روشن برازنده تر نشانش مي داد. موهايش را عقب زد. پرسيدم :
    - عمه جون نمي آن؟
    بعد از يك مكث طولاني، كوتاه گفت :
    - نه.
    از اينكه با سالار تنها بودم احساس ترس مي كردم، هنوز هم از هيبتش حراس داشتم و صداي نفسهايم را مي شنيدم. گوهر چاي آورد و رفت. هيبت نگاه و تحكم صدايش جرات حرف زدن را نمي داد. وقتي باز نگاهش كردم دوباره آن حس غريب و ناشناخته تمام وجودم را پر كرد. حرف گلي در ذهنم تكرار شد « عاشق كوچولو » ... سرم را تكان دادم و نگاهم در نگاه او محكم قلاب شد. اگر ثانيه ها در نگاهم خيره مي شد نه حركتي، نه هيجاني و نه حرفي مي زد، هيچ وقت نگاهش بيشتر از دو يا سه ثانيه طول نمي كشيد اما همان چند ثانيه برايم طولاني مي نمود! فقط نگاه بود، نگاهي كه از نگاه هم خالي بود. دانه هاي عرق مثل نگين روي پيشاني اش مي درخشيد.
    - چاي سر شد پسر عمه!
    قنجان را برداشت و چاي را سر كشيد. ناهار در سكوتِ سنگين و تلخ و گزنده اي تمام شد، گرچه مزه ي غذا را اصلا نفهميدم. بعد از ناهار سالار به اتاقش رفت و من تنها نشستم و به فكر فرو رفتم. تصوير سالار لحظه اي از ذهنم كنار نمي رفت. تصوير او با همان اخم و گريه ابرو، با همان لبهاي برجسته و خاموش و همان نگاهي كه هرگز برق نداشت. دستم با سر درگمي روي صورتم كشيده شد. گوهر، با يك ديس پر از ميوه آمد و آن را مقابلم گذاشت و گفت :
    - اِ آقا كجا رفت؟
    - اتاقشون!
    گوهر نشست و گفت :
    - پس ميوه چي؟ آقا عادت دارن بعد از چاي حتما ميوه بخورن!
    - مي خواي بده من براشون ببرم!
    سرش را تكان داد و درشت ترين و خوشگل ترين ميوه ها را داخل ظرفي گذاشت و به دستم داد. وقتي پشت در اتاق ايستادم، نفس تازه كردم و در زدم. صداي بمش از پشت در شنيده شد :
    - بفرمايين!
    داخل شدم، براي اول بار پا به درون آن اتاق مي گذاشتم. اتاق به قدري مرتب و زيبا بود كه محو تماشا شدم. نگاهم دور تا دور اتاق گشت، تمام وسايل مجهز بود و خيلي وسايل ديگر كه نمي دانستم چيست درون اتاق وجود داشت و يك آكواريوم بزرگ و زيبا كه توجه ام را به خود جلب كرد.
    - بله!
    صداي سالار بود كه باعث شد به خود بيايم. سالار لب تخت بزرگ و شيكش نشسته بود و دكمه هاي پيراهنش باز بود. حالت نشستن او دوباره تنم را داغ كرد. گفتم :
    - براتون ميوه آوردم!
    با دشت اشاره به ميز كنار اتاق كرد. ظرف ميوه را روي ميز گذاشتم و يك بشقاب و كارد هم كنارش گذاشتم. وقتي ايستادم هنوز نگاهم مي كرد. گفتم :
    - مي تونم اونا رو از نزديك ببينم؟
    سرش را تكان داد. كنار آكواريوم ايستادم، پر بود از ماهي هاي رنگي و خوشگل، با زدن لبخند تماشايشان كردم. وقتي برگشتم سالار كنار ميز نشسته بود. گفتم :
    - با اجازه!
    و به سمت در رفتم. وقتي از اتاق خارج شدم، نفس حبس شده ام را بيرون دادم و لبخند زدم. گوهر مشغول شستن ظرفها بود. گفتم :
    - كمك نمي خواهي؟
    خنديد و گفت :
    - دوتا تكه ظرف كه كاري نيست!
    سرم را روي دستانم گذاشتم و پرسيدم :
    - گوهر خانم خيلي وقته اينجا كار مي كني؟
    كمي فكر كرد و گفت :
    - اوه ... بيست و چند سال ميشه ... آقا سالار تازه يك سالشون بود و مريم خودم رو هم پا به ماه بودم. خا بيامرزه شوهرم و باغبون خوبي بود، حاج غلام پدربزرگت اونو معرفي كرد به سرهنگ .... پدربزرگت، مرد محترمي بود و به همه كمك مي كرد. دست به خير داشت! سرهنگ هم آدم خوبي بود، خدا رحمتش كنه!
    دوباره پرسيدم :
    - شوهرتون مريض شد كه ...
    رفت تو حرفم و گفت :
    - مريضي گرفت ... ميلاد بچه بود ... بنده خدا خيلي زود رفت .... اما آقاي سرهنگ بزرگواري كرد و ما رو نگه داشت، بعدشم سيد كريم اومد جاي شوهرم باغبون اين خونه شد! يه جووني هم بود چند هفته قبل از اينكه تو بيايي راننده آقا بود اما نمي دانم چي شد آقا يك دفعه اخراجش كرد و خودش حالا رانندگي مي كنه!
    گوهر دستهايش را خشك كرد و مقابلم نشست و گفت :
    - من كه از آقا و خانم راضي هستم، خدا هم ازشون راضي باشه!
    بعد آهسته زير گوشم گفت :
    - آقا سالار به پدر خدا بيامرزشون رفتن، جناب سرهنگ مثل آقا سالار بودن ...
    پرسيدم :
    - شوهر عمه چرا مرد؟
    خنديد و گفت :
    - وا مگه مرگ چرا مي خواد؟ پيمونه كه پر بشه اجل مهلت نمي ده، يه چيزي باعث مي شه و آدم رو مي بره!
    - مثل بابا فريد و مامانم كه بي دليل رفتن ... هنوزم باور نمي كنم ....
    گوهر دستش را روي دستم گذاشت و گفت :
    - حكمت خدا رو كسي نمي دونه، الهي شكر .... ناشكري نكن دخترم ... اينا همش امتحان خداست!
    بعد براي اينكه مسير حرف را عوض كند، آهسته گفت :
    - بين خودمون باشه، خيلي ها به آقا حسادت مي كنن، حتي نزديكانشون ... مي دوني كه شوهر خواهرهاي آقا سالار هم زير دست آقا هستن .... خدا حفظش كنه!
    بشقاب ميوه را به سمت خود كشيدم و گفتم :
    - ببين خودمون باشه گوهر خانم، من ازش مي ترسم!
    خنديد و گفت :
    - ببين خودمون باشه منم مي ترسم، خدا اون روز و نياره آقا عصباني بشه، هر كس هر سوراخي گيرش مياد ميره توش!
    با هم خنديديم. مدتي بعد گوهر به خانه اش رفت و من به اتاقم برگشتم تا كمي بخوابم، اما خواب بر چشمانم حرام شده بود. نگاه نافذ و سخت سالار رهايم نمي كرد و هر طرف كه مي رفتم با من بود و با نگاه تعقيبم مي كرد. انگار رودخانه اي در قلبم جاري بود و روي موجها راه مي رفتم. يك اندوه ملايم، يك درد مطبوع، يك غم ناشناخته درونم ايجاد شده بود كه رنجم مي داد اما دلم نمي خواست از من دور شود. مقابل آيينه ايستادم و به خود خيره شدم. چشمانم آشفته بود و يك درخشش، يك برق خاص و يك شيطنتت پنهان درون نگاهم بود. لبخند زدم، تصوير هم لبخند زد. به عكس پدر و مادرم خيره شدم، نگاه مادر پر از التماس و پر از خواهش بود اما چرا، من كه كاري نكرده بودم، پدر غم دار نگاهم مي كرد. نگاه از آنها گرفتم و سرم را داخل بالش نرم، فرو كردم.
    هوا تاريك بود كه عمه و سالار به خانه بازگشتند. عصر متوجه رفتن سالار نشده بودم. برف زيبايي حياط را پوشانده و سوز سردي از بين درها به درون راه پيدا مي كرد. وقتي عمه وارد شد سلام كردم، پاسخ داد و نشست. بعد مشغول در آوردن جورابهايش شد. سالار بالا رفت. گفتم :
    - خوبيد عمه جون؟
    با تعجب نگاهم كرد. گفتم :
    - حوصله ام خيلي سر رفت شما كه نبودين ...
    نگاهش را از من گرفت و سكوت كرد. گفتم :
    - هنوز برف مياد؟
    سرش را تكان داد. مدتي گذشت، سالار برگشت و سر جايش نشست. وقتي تكيه داد نگاهش كردم، تلفن همراهش زنگ خورد اما پاسخ نداد تا صدا قطع شد. رو به مادر ش گفت :
    - تلويزيون رو روشن كنيد!
    عمه فخري روشن كرد و كنترل را به دست سالار داد. شبكه ها را عوض كرد و آخر سر تلويزيون رو خاموش كرد. هرگز نديده بودم در اين خانه صداي موسيقي شنيده شود، نه سالار و نه هيچ كس ديگر. من هم جرات نمي كردم طرف ضبظ صوت بروم. عمه براي خواندن نماز رفت. نماز را گوشه نشيمن بزرگ مي خواند، هميشه او را مي ديدم كه با آرامش نمازش را تمام مي كرد.
    تكيه دادم و به مقابلم خيره شدم، جرات اينكه با سالار نگاه كنم را نداشتم. هيچ صدايي جز چك چك نمي آمد، سر بلند كردم و به بيرون خيره شدم، روي شاخه ها و روي لبه ي ديوارها دور سفيد بود؛ نور سفيد رنگي از بيرون به درون مي آمد. وقتي سرم چرخيد به سالار خيره شدم، حواسش نبود و به نقطه اي دور خيره شده بود. يك دستش را روي زانو گذاشته بود و دست ديگرش بالاي مبل افتاده بود. شعله ي سرخ آتش در نگاهش نور منعكس مي كرد. از ديدن آن صحنه دلم لرزيد و قلبم فشرده شد. قشنگ بود و دور، نگاهم روي سينه ي پهنش خيره ماند، سينه اش ملايم بالا و پايين مي رفت. دلم مي خواست درون ذهنش راه پيدا كنم و بدانم به چه فكر مي كند كه اين همه ساكت است و غم دار، دلم براي نگاهش، براي صدايش لرزيد. ايستادم، متوجه حركتم شد و نگاهم كرد به سمت آشپزخانه رفتم. نمي توانستم نگاهش را تحمل كنم، چنان با نفوذ و سخت در نگاهم فرو مي رفت كه طاقت نمي آوردم. تا موقع شام بيرون نيامدم. وقتي سر ميز نشستم سالار عصباني و اخم آلودتر به نظر مي آمد. غذايش را نيمه كاره تمام كرد و گفت :
    - اصلا به دهانم مزه نمي ده مادر!
    با حيرت به عمه خيره شدم، طي اين چند ماه هرگز نديده بودم از چيزي بهانه بگيرد يا غر بزند. هميشه در سكوت غذا را مي خورد و از گوهر تشكر مي كرد. وقتي رفت عمه شانه اش را بالا برد. گوهر خانم وقتي جاي خالي سالار را ديد، پرسيد :
    - اِ ... خانم، آقا چرا غذا نخوردن؟
    - نمي دونم، انگار حالش خوب نيست، اوضاع كارخونه و شركت بهم ريخته، بچم دست تنها با اين همه كار و آدم، خب خسته مي شه.... راننده كه هم رفت، حسابي خسته مي شه!
    - آره خانم، آقا خيلي دست تنهان، كاش يكي رو مي ذاشتن كنارشون .... تا .....
    عمه با كمي خشم گفت :
    - به كسي مي شه اعتماد كرد؟ اون احسانم كه بارها رفته و خرابكاري كرده.
    غذا را تمام كردم و با كمك گوهر ميز را جمع كردم. عمه هنوز در فكر بود، از ناراحتي سالار رنج مي برد. فهميده بودم كه اخم سالار همه را نگران مي كند. چه سميه و سارا و چه عمه فخري و عمه فهيمه، همه سالار را دوست داشتند و نگران او مي شدند. دو روز گذشت و من سالار را نديدم. از آن شب كه ميز شام را ترك كرده بود ديگر وقت ناهار به خانه نمي آمد و شب هم دير وقت مي آمد و من تنها يك بار از بالاي بهار خواب آمدنش را ديدم، خسته و در هم فرو رفته بود. نديدن سالار رنجم مي داد و كمي كلافه ام مي كرد. نامه گلي در آن روزهاي خسته كننده موجب شادي ام شد. براي اينكه نامه را بهتر بخوانم به حياط رفتم و روي نيمكت سرد حياط نشستم، سوز خنك صبحگاهي تنم را لرزاند. سالار رفته و عمه در اتاقش بود، كمي كسالت داشت. نامه گلي را باز كردم، نامه اينگونه شروع مي شد :
    « سلام سالومه دختر عاشقِ بي نوا، آخر كار خودت و كردي؟ دختر بد، مگه بهت نگفتم مراقب باش. اما نبودي، سالومه تو چت شده؟ مي خواي دوباره همه چيز تكرار بشه، يه عالمه غم و بدبختي؟ خودت و عذاب نده اين پسر كسي نيست كه تو رو ببينه، با اون غرور و تكبر. رفتار اين خانواده رو يادت بيار و دست بردار و تا دير نشده يه فكر بكن. جون گلي، نزديك چند ماهه كه رفتي و من دلتنگ تو هستم، يه جوري عمه فخري و اون پسر خودخواهش رو راضي كن تا بيايي فقط چند روزي، تو حق داري بيايي به خونه، سالومه من منتظرم منتظرم ... با اونا صحبت كن و بيا. باهات يه عالمه حرف دارم. فراموش نكن كه اونا به تو چه حسي دارن. مراقب خودت باش. مي گن هواي تهرون خيلي سرده مثل آدماش! آره؟ »
    لبخند روي لبم نشست. حرفهاي گلي اگرچه از ته دلش برخاسته بود اما نيش مي زد. آخر نامه چند تا شعر نوشته بود و يك خداحافظي.
    نامه را تا كردم و بلند شدم و به سمت پنجره ميلاد رفتم. بلند گفتم :
    - ميلاد خوابي يا بيدار؟
    صداي ميلاد گرفته به گوشم خورد :
    - بيدارم، اين سرفه ي لعنتي پدرم رو در آورده ... سرما خوردم!
    ساختمان را دور زدم و وارد اتاق ميلاد شدم. ميلاد رنگ پريده روي تخت افتاده بود، كنارش نشستم. با ديدن نامه گفت :
    - نامه ي گلي رسيده؟
    - آره!
    ميلاد با تعجب پرسيد :
    - پس چرا سر و صدا راه ننداختي؟
    خنديدم. گفت :
    - حالت خوب نيست؟
    - چرا، خوبم ... چيزي خوردي؟
    سرش را تكان داد و گفت :
    - آره، مامان واسم فرني آورده، كمي بهتر شدم ...
    مدتي را در كنار ميلاد گذراندم. وقتي از خانه گوهر خارج مي شدم، نزديك ظهر بود. با قدمهاي آهسته به سمت ساختمان رفتم. پشت در با ديدن كفشهاي سارا و پسرش قلبم تير كشيد، هنوز هم به وجودشان عادت نكرده بودم. خوشبخاته وقتي از سالن مي گذشتم آنها را نديدم.

  8. The Following 6 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-09-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-15-2009), sherryash (10-20-2009), نازنین (10-25-2009)

  9. #35
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت نوزدهم

    وقتي پايين آمدم سارا و عمه در مورد سالار صحبت مي كردند. وقتي مقابلشان نشستم امير، نوه ي عمه نگاهم مي كرد، لبخند زد و در جوابش لبخند زدم. سارا نگاهم كرد و گفت :
    - تو اون طرف چيكار مي كني؟
    متوجه منظورش نشدم و پرسيدم :
    - اون طرف؟
    - اگه سالار بفهمه ناراحت مي شه، به اندازه كافي گرفتاري داره ....
    فهميدم رفت و آمد با ميلاد باعث ناراحتي آنهاست، اما حرفي نزدم. چه مي گفتم، چند ماه تمام بود حتي رنگ خيابان و كوچه را هم نديده بودم. مني كه آزاد مثل پروانه از اين طرف به آن طرف مي رفتم حالا در اين قفس زنداني بودم. صداي سارا دوباره افكارم را پاره كرد :
    - مراقب رفتارت باش، رفتار تو غير قابل تحمله!
    با حيرت به عمه فخري نگاه كردم، حرفي نزد و حتي نگاهي. سارا اينبار محكم تر گفت :
    - ما هنوزم ...
    صداي عمه فخري اينبار باعث شد او سكوت كند :
    - سارا، الان سالار مي آد!
    لبخند روي لبم خشكيد و بغض راه گلويم را بست. به اتاقم رفتم و آنجا غريبانه نشستم و اشك ريختم. كينه آنها تمام نمي شد. عاقبتم چه مي شد؟ اگر ترس از سالار نبود تا حالا تكه تكه ام كرده بودند. وقتي گوهر در اتاق را باز كرد و گفت :
    - وقته ناهاره آقا اومدن!
    نگاهش كردم و گفتم :
    - حالم خوب نيست نمي تونم غذا بخورم!
    - ولي...
    با التماس نگاهش كردم و گفتم :
    - خسته ام گوهر خانم، خسته ام ...
    سرش را تكان داد و پايين رفت. مي دانستم خودش كار را درست مي كند. حالم خراب بود. بار ديگر نامه گلي را خواندم و متوجه شدم خرابي حالم از چيست، از نديدن سالار بود. دلتنگ او بودم، آنقدر كه اشك را به گونه هايم جاري ساخت.


    ***

    آخرين چهارشنبه سال بود و همه اقوام شب خانه عمه مهمان بودند. البته نه همه، اقوام درجه يك و من از صبح دوباره ماتم گرفته بودم. ياد خانه قلبم را فشرد، مدتي بود كه به تصميم گلي فكر مي كردم اما جرات ابراز را نداشتم. بهار امسال با همه سالهاي عمرم فرق داشت. هر سال شاد و بي خيال و آرام بودم، اما امسال غم دار و و بيمار بودم و دلم نمي خواست عيد بيايد.
    با وجود يك هفته نديدن سالار ، حالم خراب تر از هميشه بود. هر سال چهارشنبه سوري با گلي و مادرم و همه دخترهاي ديگر لباس هاي محلي مي پوشيديم و از روي آتش مي پريديم، اما اين ها جرات پوشيدن حتي لباسم را از من گرفته بودند.
    ناهار من و عمه تنها بوديم، هنوز كسي نيامده بود. وقتي عمه دست از غذا كشيد، گفتم :
    - عمه مي شه يه خواهشي از شما بكنم؟
    نگاهش را به نگاهم دوخت و منتظر شد. دستانم را در هم قلاب كردم و گفتم :
    - مي شه شب....
    بي آنكه اجازه ي ادامه صحبت را بدهد، گفت :
    - نه، شب بايد حتما باشي..... تو بايد اينو تا حالا فهميده باشي كه اگه نباشي باعث حرف و حديث مي شي!
    - اما عمه، من اينو نمي خواستم بگم....
    سكوت كرد و تكيه داد، دهانش را با دستمال پاك كرد و گفت :
    - بگو...... گوش مي كنم....
    - ما هر سال چهارشنبه سوري... يعني اونجا كه بوديم.... لباس محلي مي پوشيديم. حالا مي شه از شما خواهش كنم بذارين امشب لباس خودم رو بپوشم؟
    كمي سكوت كرد و بعد نگاهم كرد و گفت :
    - مي دوني كه نمي شه، شب مهمون داريم. در ضمن چند بار بگم گذشته رو فراموش كن!
    - مي دونم... اما آخه من هر سال با مادرم.....
    بغضي سخت گلويم را گرفت. عمه انگار فهميد كه هر آن ممكنه گريه كنم و گفت :
    - پوشيدن لباس مهم نيست اما خودت كه مي دوني اگه...
    - برام ديگه مهم نيست چي مي گن، راستش عمه جون نمي خوام ناراحتتون كنم اما از وقتي اومدم اينجا ديگه به زخم زبون اونا عادت كردم....
    عمه ايستاد و بعد دستش را به طرفم دراز كرد و گفت :
    - اما من دلم نمي خواد شب ناراحتي پيش بياد، سالار هيچ خوشش نمي ياد كسي رو مسخره كنن يا دست بندازن، ممكنه كه ناراحت بشه!
    با شنيدن نام سالار تمام تنم نياز شد، سكوت كردم تا عمه از من دور شد. عصر آن روز تصميم گرفتم لباسم را بپوشم، از نظرم گناه يا خلاف نبود.
    غروب كه شد سر و كله مهمانان عمه پيدا شد. اولين نفرات دختران عمه و دامادهايش بودند و بعد فهيمه و شوهر و دخترانش، همان مهمان هاي هميشگي خانه عمه. آرام و ساكت يك گوشه نشستم و به جمع شلوغ خيره شدم. هيچ كس توجهي به من نداشت و من از اين بابت راضي بودم. سالار هنوز نيامده بود، دلم براي ديدنش پر مي كشيد و گوش هايم براي شنيدن صداي گام هايش بيتاب بود.
    - هي دختر!
    سر بلند كردم و سميه را اخم آلود مقابل خودم ديدم، نزديك چهل و چند سال را داشت. قيافه جالبي نداشت و به نظرم عمه از او زيباتر بود. گفتم :
    - بله!
    با تشر گفت :
    - اگه كار بلَدي، بلند شو اونا رو جمع كن!
    لحنش به قدري بد بود كه دلم خواست بر سرش فرياد بكشم، اما بلند شدم و به سمت ميز رفتم.
    خم شدم تا ميز را جمع كنم، چيزي به صورتم خورد. وقتي سر بلند كردم هديه و هنگامه بودند كه شكلاتي را به طرفم پرتاب كردند، بي اعتنا مشغول جمع كردن شدم. دوباره به آشپزخانه رفتم و برگشتم. قرار بود غذا را از بيرون بياورند بنابراين گوهر كمي سرش خلوت بود. بشقاب هاي پر از پوست ميوه را داخل ظرف شويي گذاشتم و گفتم :
    - شيطونه مي گه همچين با همين بشقاب بزنم توي سرش كه....
    گوهر خنديد و با مهرباني گفت :
    - آروم باش، امشب هم تحمل كن. به خاطر عمه فخري و سالار، اينا به تو كينه دارن....
    - آخه چقدر؟
    سرش را تكان داد و گفت :
    - نمي دونم، خدا ان شاالله به دلشون مهربوني و پاكي بده!
    لحن ساده و بي رياي گوهر باعث شد لبخند بزنم. دوباره به پذيرايي برگشتم، مي خواستم فنجان ها را جمع كنم كه كسي پايش را جلوي پايم گذاشت و محكم با صورت زمين خوردم و صداي انفجار خنده تمام فضا را پر كرد. به سختي برخاستم. دختر بزرگ عمه فهيمه بود، حتي نامش را درست نمي داستم. با بدجنسي نگاهم كرد. كاش سالار بود و آنها جرات نفس كشيدن هم پيدا نمي كردند. خوشبختانه صورتم طوري نشد و فقط دستم كمي درد گرفت. عمه فخري پرسيد :
    - خوبي دختر؟
    سرم را تكان دادم. عمه فهيمه گفت :
    - اينا توي بَر و بيابون، بين سگ و شغال و عقرب بزرگ شدن. با اين چيزا، چيزيشون نمي شه!
    فقط نگاهش كردم و بعد از آنها دور شدم و به اتاقم پناه بردم. كنار قاب عكس پدر و مادرم نشستم و به آنها خيره شدم. صداي آمدن ماشين قلبم را تكان داد، اما تكان نخوردم. مدتي گذشت اما پايين نرفتم. داخل بهار خواب نشستم و به آسمان خيره شدم. دلم مي خواست كنار گلي بودم. حتما الان توي محل همه دخترا و پسرا و بزرگترا جمع شدن و دارن ساز مي زنن و شادي مي كنن، واي كه دلم پر كشيد.
    - سالومه عزيزم كجايي تو، هر چي صدات مي زنم چرا جواب نمي دي!
    با ديدن گوهر بلند شدم. گفت :
    - مي خواييم شام بخوريم، خانوم گفتن صداتون كنم!
    - گوهر خانم با من اينجوري حرف نزن.... دلخور مي شم!
    لبخند زد و گفت :
    - بيا بريم!
    - نمي آم... نديدي چه كارم كردن، دستم درد گرفت... نديدي عمه فهيمه چي بارم كرد... كاش عمه فخري اجازه مي داد تا حساب همه شونو برسم، حيف كه مي ترسم پرتم كنن بيرون، هر چند بيرون مردم بهتر از اينا هستن... كاش من رو هم با پدر و مادرم مي بردي خدا، من كه با اونا خوشبخت بودم!
    گوهر با سرزنش گفت :
    - اِ.... ناشكري نكن... خدا قهرش مي گيره، همه چي دسته اونه نه من و تو!
    گوهر هرچه اصرار كرد بيرون نرفتم. يك ساعت بعد وقتي همهمه و سر و صداي آنها را از بيرون ساختمان شنيدم پايين رفتم و كنار آشپزخانه روي يك صندلي نشستم و مشغول خوردن غذا شدم. گوهر كنارم بود و با يك لبخند تماشايم مي كرد. گفتم :
    - ميلاد و مياري بيرون امشب؟
    سرش را تكان داد. گفتم :
    - آره بيارش.... نيم ساعت ديگه منم ميام.... مي خوام همشونو عصباني كنم!
    دستم را گرفت و گفت :
    - چي كار مي خواي بكني؟
    خنديدم. ادامه داد :
    - جون ميلادم كاري نكن و حرفي نزن، باشه؟
    سرم را تكان دادم و گوهر براي بردن ظرفها داخل رفت و من همه ظرفها را لب اپن گذاشتم و به سمت پله ها رفتم. خواستم بالا بروم كه گوهر صدايم زد، همانجا چرخيدم و گفتم :
    - بله!
    - زود بيا!
    سرم را تكان دادم و در دست راستم دردي سخت را حس كردم. دستم را مقابل صورتم گرفتم و گفتم :
    - الهي بگم خدا چي كارت كنه، دستم ناقص شد!
    وقتي چرخيدم سالار را بالاي پاگرد ديدم كه پايين مي آمد. بعد از يك هفته نديدن، حالا قلبم مثل يك پرنده زخمي و اسير خودش را به ديواره قلبم مي كوبيد. عطر آشنايي در فضا پخش شد. نگاهش كردم، كمي مكث كرد و بعد پايين آمد و درست يك پله بالاتر از من ايستاد و نگاهم كرد. چقدر دلتنگ او بودم اما نگاه او همان نگاه بي تفاوت و خالي بود و نه يك برق، نه يك حس، نه يك لبخند. پيراهن سفيد يقه هفتي با آستين هاي بلند به تن داشت كه چسب تنش بود، با يك شلوار تيره. هنوز نگاهم مي كرد كه گفتم :
    - سلام پسر عمه!
    صدايش مثل يك آهنگ گوش نواز در گوشم نشست :
    - سلام.
    تنم انگار در جهنم بود و مي سوخت. حسي شبيه به خواب رفتگي تمام تنم را گرفت و زانوهايم را به لرزه انداخت، نفهميدم چقدر زمان گذشت كه وقتي به خود آمدم سالار نبود و من هنوز روي دومين پله ايستاده بودم. عطر حضورش بعد از روزها هنوز مشامم را قلقلك مي داد. بالا رفتم و خود را به اتاقم رساندم و تشك تخت را كنار زدم و از زير آن لباس حرير سرخ را بيرون كشيدم. دامني بلند كه پايين آن پر از چين بود و گل هاي طلايي، لبه دامن برق مي زد و يك عالم سكه نقره اي كه پايين لباس جرينگ جرينگ مي كرد. اين لباس عروسي مادرم بود و من عاشق اين لباس حرير سرخ بودم. با بلوزي سرخ و تنگ كه آستين هايش روي مچ چين مي خورد و گشاد مي شد. با يك شال رنگي كه به پيشاني بسته مي شد و يه عالمه سكه طلايي كه روي پيشاني مي افتاد. مدتي طول كشيد تا لباس را به تن كردم، صداي جرينگ جرينگ سكه ها مرا خوشحال كرد. لباس قالب تنم بود و كمي در بالاتنه تنگ مي شد. شال را روي سرم بستم، همان طوري كه مادرم مي بست و بستنش واردي مي خواست و كار مي برد. وقتي كارم تمام شد، مقابل آينه دور خودم چرخي زدم و لبخند روي لبم نشست. مقابل عكس ايستادم و گفتم :
    - مامان، بابا، امشب با من باشين به ياد شما از روي آتيش مي پرم مثل هر سال!
    با گام هايي محكم از اتاق خارج شدم. هيچ كس پايين نبود. همه در حياط جمع بودند و حياط غرق نور و شادي بود. وقتي روي ايوان ايستادم هيچ كس متوجه من نشد. كمي دورتر زير درختان تازه شكوفه زده ميز و صندلي هاي خالي به چشم مي خورد و كمي دورتر گله به گله آتش ديده مي شد. با ديدن آتش لبخند روي لبم نشست و آهسته به سمت جمع رفتم. صداي خنده و صحبت به گوشم مي خورد اما من جلوتر رفتم. در چند متري آنها اولين كسي كه متوجه حضورم شد سالار بود، ايستاده و با عمه فخري حرف مي زد و رو به من داشت. يك لحظه از بالاي سر عمه نگاهم كرد و لبهايش از حركت ايستاد، مستقيم سر تا پايم را نگاه كرد. عمه چرخيد و وقتي مرا ديد حرت زده تماشايم كرد و فقط توانست بگويد :
    - سالومه!
    جلو رفتم، درست كنار عمه و مقابل سالار. سالار با چشمان درشت و سياهش هنوز نگاهم مي كرد و انگار از وضعي كه در حياط راه افتاده بود راضي نبود! گفتم :
    - عمه جون، منو ببخشين منو، ياد پدر و مادرم باعث شد كه....
    حرفم را قطع كرد و گفت :
    - خيلي خوب، بعدا راجع بهش حرف مي زنيم!
    جمع به يكباره با ديدن من ساكت شدند. از دخترها گرفته تا دامادها و عمه فهيمه و پسرش، همه طوري نگاهم مي كردند كه انگار برهنه هستم.

  10. The Following 6 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-09-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), نازنین (10-25-2009)

  11. #36
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت نوزدهم

    وقتي پايين آمدم سارا و عمه در مورد سالار صحبت مي كردند. وقتي مقابلشان نشستم امير، نوه ي عمه نگاهم مي كرد، لبخند زد و در جوابش لبخند زدم. سارا نگاهم كرد و گفت :
    - تو اون طرف چيكار مي كني؟
    متوجه منظورش نشدم و پرسيدم :
    - اون طرف؟
    - اگه سالار بفهمه ناراحت مي شه، به اندازه كافي گرفتاري داره ....
    فهميدم رفت و آمد با ميلاد باعث ناراحتي آنهاست، اما حرفي نزدم. چه مي گفتم، چند ماه تمام بود حتي رنگ خيابان و كوچه را هم نديده بودم. مني كه آزاد مثل پروانه از اين طرف به آن طرف مي رفتم حالا در اين قفس زنداني بودم. صداي سارا دوباره افكارم را پاره كرد :
    - مراقب رفتارت باش، رفتار تو غير قابل تحمله!
    با حيرت به عمه فخري نگاه كردم، حرفي نزد و حتي نگاهي. سارا اينبار محكم تر گفت :
    - ما هنوزم ...
    صداي عمه فخري اينبار باعث شد او سكوت كند :
    - سارا، الان سالار مي آد!
    لبخند روي لبم خشكيد و بغض راه گلويم را بست. به اتاقم رفتم و آنجا غريبانه نشستم و اشك ريختم. كينه آنها تمام نمي شد. عاقبتم چه مي شد؟ اگر ترس از سالار نبود تا حالا تكه تكه ام كرده بودند. وقتي گوهر در اتاق را باز كرد و گفت :
    - وقته ناهاره آقا اومدن!
    نگاهش كردم و گفتم :
    - حالم خوب نيست نمي تونم غذا بخورم!
    - ولي...
    با التماس نگاهش كردم و گفتم :
    - خسته ام گوهر خانم، خسته ام ...
    سرش را تكان داد و پايين رفت. مي دانستم خودش كار را درست مي كند. حالم خراب بود. بار ديگر نامه گلي را خواندم و متوجه شدم خرابي حالم از چيست، از نديدن سالار بود. دلتنگ او بودم، آنقدر كه اشك را به گونه هايم جاري ساخت.

    ***

    آخرين چهارشنبه سال بود و همه اقوام شب خانه عمه مهمان بودند. البته نه همه، اقوام درجه يك و من از صبح دوباره ماتم گرفته بودم. ياد خانه قلبم را فشرد، مدتي بود كه به تصميم گلي فكر مي كردم اما جرات ابراز را نداشتم. بهار امسال با همه سالهاي عمرم فرق داشت. هر سال شاد و بي خيال و آرام بودم، اما امسال غم دار و و بيمار بودم و دلم نمي خواست عيد بيايد.
    با وجود يك هفته نديدن سالار ، حالم خراب تر از هميشه بود. هر سال چهارشنبه سوري با گلي و مادرم و همه دخترهاي ديگر لباس هاي محلي مي پوشيديم و از روي آتش مي پريديم، اما اين ها جرات پوشيدن حتي لباسم را از من گرفته بودند.
    ناهار من و عمه تنها بوديم، هنوز كسي نيامده بود. وقتي عمه دست از غذا كشيد، گفتم :
    - عمه مي شه يه خواهشي از شما بكنم؟
    نگاهش را به نگاهم دوخت و منتظر شد. دستانم را در هم قلاب كردم و گفتم :
    - مي شه شب....
    بي آنكه اجازه ي ادامه صحبت را بدهد، گفت :
    - نه، شب بايد حتما باشي..... تو بايد اينو تا حالا فهميده باشي كه اگه نباشي باعث حرف و حديث مي شي!
    - اما عمه، من اينو نمي خواستم بگم....
    سكوت كرد و تكيه داد، دهانش را با دستمال پاك كرد و گفت :
    - بگو...... گوش مي كنم....
    - ما هر سال چهارشنبه سوري... يعني اونجا كه بوديم.... لباس محلي مي پوشيديم. حالا مي شه از شما خواهش كنم بذارين امشب لباس خودم رو بپوشم؟
    كمي سكوت كرد و بعد نگاهم كرد و گفت :
    - مي دوني كه نمي شه، شب مهمون داريم. در ضمن چند بار بگم گذشته رو فراموش كن!
    - مي دونم... اما آخه من هر سال با مادرم.....
    بغضي سخت گلويم را گرفت. عمه انگار فهميد كه هر آن ممكنه گريه كنم و گفت :
    - پوشيدن لباس مهم نيست اما خودت كه مي دوني اگه...
    - برام ديگه مهم نيست چي مي گن، راستش عمه جون نمي خوام ناراحتتون كنم اما از وقتي اومدم اينجا ديگه به زخم زبون اونا عادت كردم....
    عمه ايستاد و بعد دستش را به طرفم دراز كرد و گفت :
    - اما من دلم نمي خواد شب ناراحتي پيش بياد، سالار هيچ خوشش نمي ياد كسي رو مسخره كنن يا دست بندازن، ممكنه كه ناراحت بشه!
    با شنيدن نام سالار تمام تنم نياز شد، سكوت كردم تا عمه از من دور شد. عصر آن روز تصميم گرفتم لباسم را بپوشم، از نظرم گناه يا خلاف نبود.
    غروب كه شد سر و كله مهمانان عمه پيدا شد. اولين نفرات دختران عمه و دامادهايش بودند و بعد فهيمه و شوهر و دخترانش، همان مهمان هاي هميشگي خانه عمه. آرام و ساكت يك گوشه نشستم و به جمع شلوغ خيره شدم. هيچ كس توجهي به من نداشت و من از اين بابت راضي بودم. سالار هنوز نيامده بود، دلم براي ديدنش پر مي كشيد و گوش هايم براي شنيدن صداي گام هايش بيتاب بود.
    - هي دختر!
    سر بلند كردم و سميه را اخم آلود مقابل خودم ديدم، نزديك چهل و چند سال را داشت. قيافه جالبي نداشت و به نظرم عمه از او زيباتر بود. گفتم :
    - بله!
    با تشر گفت :
    - اگه كار بلَدي، بلند شو اونا رو جمع كن!
    لحنش به قدري بد بود كه دلم خواست بر سرش فرياد بكشم، اما بلند شدم و به سمت ميز رفتم.
    خم شدم تا ميز را جمع كنم، چيزي به صورتم خورد. وقتي سر بلند كردم هديه و هنگامه بودند كه شكلاتي را به طرفم پرتاب كردند، بي اعتنا مشغول جمع كردن شدم. دوباره به آشپزخانه رفتم و برگشتم. قرار بود غذا را از بيرون بياورند بنابراين گوهر كمي سرش خلوت بود. بشقاب هاي پر از پوست ميوه را داخل ظرف شويي گذاشتم و گفتم :
    - شيطونه مي گه همچين با همين بشقاب بزنم توي سرش كه....
    گوهر خنديد و با مهرباني گفت :
    - آروم باش، امشب هم تحمل كن. به خاطر عمه فخري و سالار، اينا به تو كينه دارن....
    - آخه چقدر؟
    سرش را تكان داد و گفت :
    - نمي دونم، خدا ان شاالله به دلشون مهربوني و پاكي بده!
    لحن ساده و بي رياي گوهر باعث شد لبخند بزنم. دوباره به پذيرايي برگشتم، مي خواستم فنجان ها را جمع كنم كه كسي پايش را جلوي پايم گذاشت و محكم با صورت زمين خوردم و صداي انفجار خنده تمام فضا را پر كرد. به سختي برخاستم. دختر بزرگ عمه فهيمه بود، حتي نامش را درست نمي داستم. با بدجنسي نگاهم كرد. كاش سالار بود و آنها جرات نفس كشيدن هم پيدا نمي كردند. خوشبختانه صورتم طوري نشد و فقط دستم كمي درد گرفت. عمه فخري پرسيد :
    - خوبي دختر؟
    سرم را تكان دادم. عمه فهيمه گفت :
    - اينا توي بَر و بيابون، بين سگ و شغال و عقرب بزرگ شدن. با اين چيزا، چيزيشون نمي شه!
    فقط نگاهش كردم و بعد از آنها دور شدم و به اتاقم پناه بردم. كنار قاب عكس پدر و مادرم نشستم و به آنها خيره شدم. صداي آمدن ماشين قلبم را تكان داد، اما تكان نخوردم. مدتي گذشت اما پايين نرفتم. داخل بهار خواب نشستم و به آسمان خيره شدم. دلم مي خواست كنار گلي بودم. حتما الان توي محل همه دخترا و پسرا و بزرگترا جمع شدن و دارن ساز مي زنن و شادي مي كنن، واي كه دلم پر كشيد.
    - سالومه عزيزم كجايي تو، هر چي صدات مي زنم چرا جواب نمي دي!
    با ديدن گوهر بلند شدم. گفت :
    - مي خواييم شام بخوريم، خانوم گفتن صداتون كنم!
    - گوهر خانم با من اينجوري حرف نزن.... دلخور مي شم!
    لبخند زد و گفت :
    - بيا بريم!
    - نمي آم... نديدي چه كارم كردن، دستم درد گرفت... نديدي عمه فهيمه چي بارم كرد... كاش عمه فخري اجازه مي داد تا حساب همه شونو برسم، حيف كه مي ترسم پرتم كنن بيرون، هر چند بيرون مردم بهتر از اينا هستن... كاش من رو هم با پدر و مادرم مي بردي خدا، من كه با اونا خوشبخت بودم!
    گوهر با سرزنش گفت :
    - اِ.... ناشكري نكن... خدا قهرش مي گيره، همه چي دسته اونه نه من و تو!
    گوهر هرچه اصرار كرد بيرون نرفتم. يك ساعت بعد وقتي همهمه و سر و صداي آنها را از بيرون ساختمان شنيدم پايين رفتم و كنار آشپزخانه روي يك صندلي نشستم و مشغول خوردن غذا شدم. گوهر كنارم بود و با يك لبخند تماشايم مي كرد. گفتم :
    - ميلاد و مياري بيرون امشب؟
    سرش را تكان داد. گفتم :
    - آره بيارش.... نيم ساعت ديگه منم ميام.... مي خوام همشونو عصباني كنم!
    دستم را گرفت و گفت :
    - چي كار مي خواي بكني؟
    خنديدم. ادامه داد :
    - جون ميلادم كاري نكن و حرفي نزن، باشه؟
    سرم را تكان دادم و گوهر براي بردن ظرفها داخل رفت و من همه ظرفها را لب اپن گذاشتم و به سمت پله ها رفتم. خواستم بالا بروم كه گوهر صدايم زد، همانجا چرخيدم و گفتم :
    - بله!
    - زود بيا!
    سرم را تكان دادم و در دست راستم دردي سخت را حس كردم. دستم را مقابل صورتم گرفتم و گفتم :
    - الهي بگم خدا چي كارت كنه، دستم ناقص شد!
    وقتي چرخيدم سالار را بالاي پاگرد ديدم كه پايين مي آمد. بعد از يك هفته نديدن، حالا قلبم مثل يك پرنده زخمي و اسير خودش را به ديواره قلبم مي كوبيد. عطر آشنايي در فضا پخش شد. نگاهش كردم، كمي مكث كرد و بعد پايين آمد و درست يك پله بالاتر از من ايستاد و نگاهم كرد. چقدر دلتنگ او بودم اما نگاه او همان نگاه بي تفاوت و خالي بود و نه يك برق، نه يك حس، نه يك لبخند. پيراهن سفيد يقه هفتي با آستين هاي بلند به تن داشت كه چسب تنش بود، با يك شلوار تيره. هنوز نگاهم مي كرد كه گفتم :
    - سلام پسر عمه!
    صدايش مثل يك آهنگ گوش نواز در گوشم نشست :
    - سلام.
    تنم انگار در جهنم بود و مي سوخت. حسي شبيه به خواب رفتگي تمام تنم را گرفت و زانوهايم را به لرزه انداخت، نفهميدم چقدر زمان گذشت كه وقتي به خود آمدم سالار نبود و من هنوز روي دومين پله ايستاده بودم. عطر حضورش بعد از روزها هنوز مشامم را قلقلك مي داد. بالا رفتم و خود را به اتاقم رساندم و تشك تخت را كنار زدم و از زير آن لباس حرير سرخ را بيرون كشيدم. دامني بلند كه پايين آن پر از چين بود و گل هاي طلايي، لبه دامن برق مي زد و يك عالم سكه نقره اي كه پايين لباس جرينگ جرينگ مي كرد. اين لباس عروسي مادرم بود و من عاشق اين لباس حرير سرخ بودم. با بلوزي سرخ و تنگ كه آستين هايش روي مچ چين مي خورد و گشاد مي شد. با يك شال رنگي كه به پيشاني بسته مي شد و يه عالمه سكه طلايي كه روي پيشاني مي افتاد. مدتي طول كشيد تا لباس را به تن كردم، صداي جرينگ جرينگ سكه ها مرا خوشحال كرد. لباس قالب تنم بود و كمي در بالاتنه تنگ مي شد. شال را روي سرم بستم، همان طوري كه مادرم مي بست و بستنش واردي مي خواست و كار مي برد. وقتي كارم تمام شد، مقابل آينه دور خودم چرخي زدم و لبخند روي لبم نشست. مقابل عكس ايستادم و گفتم :
    - مامان، بابا، امشب با من باشين به ياد شما از روي آتيش مي پرم مثل هر سال!
    با گام هايي محكم از اتاق خارج شدم. هيچ كس پايين نبود. همه در حياط جمع بودند و حياط غرق نور و شادي بود. وقتي روي ايوان ايستادم هيچ كس متوجه من نشد. كمي دورتر زير درختان تازه شكوفه زده ميز و صندلي هاي خالي به چشم مي خورد و كمي دورتر گله به گله آتش ديده مي شد. با ديدن آتش لبخند روي لبم نشست و آهسته به سمت جمع رفتم. صداي خنده و صحبت به گوشم مي خورد اما من جلوتر رفتم. در چند متري آنها اولين كسي كه متوجه حضورم شد سالار بود، ايستاده و با عمه فخري حرف مي زد و رو به من داشت. يك لحظه از بالاي سر عمه نگاهم كرد و لبهايش از حركت ايستاد، مستقيم سر تا پايم را نگاه كرد. عمه چرخيد و وقتي مرا ديد حرت زده تماشايم كرد و فقط توانست بگويد :
    - سالومه!
    جلو رفتم، درست كنار عمه و مقابل سالار. سالار با چشمان درشت و سياهش هنوز نگاهم مي كرد و انگار از وضعي كه در حياط راه افتاده بود راضي نبود! گفتم :
    - عمه جون، منو ببخشين منو، ياد پدر و مادرم باعث شد كه....
    حرفم را قطع كرد و گفت :
    - خيلي خوب، بعدا راجع بهش حرف مي زنيم!
    جمع به يكباره با ديدن من ساكت شدند. از دخترها گرفته تا دامادها و عمه فهيمه و پسرش، همه طوري نگاهم مي كردند كه انگار برهنه هستم.

  12. The Following 6 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-09-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-09-2009), nasimraya (10-09-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010)

  13. #37
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت بيستم

    بي اعتنا به آنها كنار آتش ايستادم. صندلي سالار را سيد كريم دورتر از آتش گذاشت و سالار آن سوي آتش نشست و پا روي پا انداخت. وجود سالار بود كه باعث مي شد كسي حرف نزند. عمه فخري كنار سالار ايستاده بود. آن سوي آتش روي زمين نشستم و به آتش خيره شدم، دخترهاي عمه فهيمه هر كدام با يك صندلي دور آتش آمدند. با وجود چند آتش ديگر آنها ترجيح مي دادند نزديك سالار باشند، هر چند كه به خونِ من تشنه بودند. نگاهم فقط به آتش بود تا كسي را نبينم. دوباره جمع عادي شد. سالار ساكت به آتش خيره بود. صداي دختر عمه فهميه را مي شنيدم :
    - پسر خاله نمي آيي از روي آتش بپري؟
    و صداي نفس گير سالار كه تمام گوشم را پر كرد :
    - نه!
    كسي جرات اعتراض نداشت. همه كمي آن طرف تر دست هم را گرفتند و مشغول پريدن از روي آتش شدند. احسان هم با آنها بود. سر بلند كردم تا آنها را تماشا كنم، اما نگاهم در نگاه خيره سالار فرو رفت. سالار به طرز شاهانه اي نشسته بود، كاش حرف مي زد. كاش لبخند مي زد. شعله ي سرخ آتش در صورتش بازي مي كرد، نگاه من كش آمد و اگر صداي عمه فخري نبود خط اين نگاه هرگز نمي شكست!
    - سالومه!
    - بله عمه جون!
    - تو نمي پري؟
    خنديدم و گفتم :
    - چرا.
    عمه كنار سالار نشست، بلند شدم و با گامهايي بلند از آنها دور شدم. صداي جرينگ جرينگ لباسم تمام فضا را گرفته بود. وقتي از كنار دخترها مي گذشتم صدايشان را شنيدم :
    - پس لباس غربتي ها اين همه خوشگلِ؟
    - سكه ها واسه ي شترهاشون مگه نه؟
    - آدم احساس مي كنه اومده توي يك قبيله وحشي، مگه نه احسان؟
    و صداي خنده ي آنها در گوشم پيچيد. دور زدم و كنار پنجره ميلاد ايستادم و گفتم :
    - ميلاد اومدي؟
    گوهر خانم و ميلاد مدتي بعد بيرون آمدند، ميلاد گفت :
    - بيام بين اونا؟
    گوهر گفت :
    - خانم گفت بريم، عيبي نداره عزيز دلم! همه رفتن اون طرف، كسي نيست بيا!
    وقتي ميلاد و گوهر هم به جمع پيوستند، ميلاد به سمت سالار رفت و سلام كرد. سالار دستش را دراز كرد و گفت :
    - سلام ميلاد!
    عمع فخري هنوز نشسته بود، گوهر هم كنار عمه روي يك صندلي نشست. عمه فهميه و دخترانش، سميه و يارا و شوهرانشان دورتر نشسته بودند. ميلا مقابل سالار بود و من پشت سرش، گفتم :
    - بريم؟
    سرش را تكان داد، چرخ را به سمت آتش هل دادم. ميلاد را دور آتش مي چرخاندم و او با شادي لبخند مي زد. وقتي خسته شد گفت :
    - حالا خودت بپر!
    نگاهي به دامن لباسم انداختم و گفتم :
    - آتش مي گيره ها!
    خنديد و گفت :
    - مراقب باش طوري نمي شه!
    به گوهر خانم نگاه كردم، داشت با يك لبخند مهربان به ميلاد و من نگاه مي كرد. عمه فخري كنار سالار نبود، سرم چرخيد او را كنار عمه فهميه ديدم. به سالار خيره شدم، دوباره نگاهش ر.ي آتش بود. نگاهش اگرچه حرفي نداشت اما مثل دو نور افكن در فضا منعكس مي شد. دامن لباسم را بالا گرفتم و چشمانم را بستم و نيت كردم و از روي آتش پريدم،‌چند باز اين كار را تكرار كردم و خنديدم. وقتي در حالي كه نفس نفس مي زدم ويلچر ميلاد را به سمت گوهر بردم، سالار هنوز ساكت بود. گفتم :
    - پسر عمه شما نمي پرين؟
    سرش بالا آمد و به آتش خيره شد. گفتم :
    - شگون داره،‌ اگر نيت كنيد هر آروزيي داشته باشين برآورده مي شه!
    نگاهش از آتش گرفته شد و روي من ثابت ماند، بعد دستهايش را روي سينه گره زد و پنجه هايش را زير بغل فشرد. حالت نشستن او را دوست داشتم، لبخند زدم اما او نگاه از من گرفت. صداي ميلاد موجب شد برگردم :
    - بريم اون طرف؟
    ميلاد را به قسمت انهايي حياط همان جا كه خانه شان بود بردم. صداي خنده دخترها و گپ مردان گنگ به گوش مي رسيد. مقابل خانه ايستادم. ميلاد گفت :
    - خيلي خوبه كه تو هستي!
    خنديدم و گفتم :
    - اومدي اينجا چي كار؟
    - اونا بدجوري نگاهم مي كردن، مي ترسم يه چيزي بگن مادرم ناراحت بشه ....
    - تا وقتي سالار باشه كسي جرات حرف نداره ... همين الان اگه سالار نبود منو تكه تكه كرده بودن!
    بلند خنديد،‌مدتي را با ميلاد حرف زديم و در حياط گشتيم و آخر سر هم با ميلاد به خانه شان رفتيم. خسته شده بود. وقتي در خانه را پشت سرش بستم و خارج شدم به سمت مهمانان رفتم،‌اما هنوز چند قدم نرفته بودم كه صداي احسان مرا ميخكوب كرد:
    - انگار خيلي خوش مي گذره! با اين پسره عليل خوب گرم گرفتي!
    نگاهش كردم، با يك لبخند تماشايم مي كرد. گفتم :
    - از سر راه من برو كنار، سالار اونجاست ....
    خنديد و گفت :
    - اون رفت بخوابه ... ده دقيقه اي ميشه .... حالا اومدم تصفيه حساب!
    اگر فرياد مي زدم جز ميلاد كسي صدايم را نمي شنيد. حالا كه سالار رفته، سر و صدا زيادتر بود. نگاهش برق مي زد، گفتم :
    - از جون من چي مي خواي؟
    خنديد،‌رديف دندانهايش برق زد و گفت :
    - اين لباس خيلي بهت مياد .... تو زيادي وسوسه كننده هستي و من خيلي وقته به تو فكر مي كنم ...
    نگاهم از بالاي سر احسان گذشت، به دنيال يك راه نجات بودم. دامن لباسم را بالا گرفتم و تا آنجايي كه توان داشتم دويدم، اما محكم به چيزي خوردم. هديه و هنگامه بودند كه مرا گرفتند، با تمام قدرتي كه داشتم آن دو را هل دادم. يك لحظه كار خدا بود كه عقب رفتند و من فرار كردم و خودم را به در ورودي ساختمان رساندم. دلم مي خواست تا اتاق سالار مي دويدم. خم شدم تا نفس بگيرم كه در باز شد و احسان وارد شد، آهسته گفتم :
    - برو بيرون وگرنه فرياد مي زنم ... همه بريزن داخل....
    خنديد و گفت :
    - آروم باش دختر دايي .... بريم اون طرف،‌فقط مي خوام باهات حرف بزنم ... بچه ها همه رفتن پشت ساختمون!
    عقب عقب رفتم و در يك حركت سريع پله ها را بالا رفتم. از پشت، دامن لباسم را كشيد و من تعادلم را از دست دادم و چند پله را پايين آمدم. تمام تنم درد گرفت. احسان دستش را به طرفم گرفت و گفت :
    - حالا گوش مي كني؟
    كمي فكر كردم و گفتم :
    - باشه، بريم به ....
    برق خنده در چشمانش درخشيد و گفت :
    - توي حياط بهتر نيست دور آتيش، نمي دوني وقتي شعله هاي سرخ توي صورتت مي افته چقدر ديدني مي شي!
    - بريم ببينم حرف حسابت چيه!
    روي پاگرد به سمت پله هاي سمت راست دويدم و در اتاق سالار را كوبيدم، اما هيچ جوابي ياد صدايي نشنيدم. صداي خنده احسان به بدترين شكل ممكن در گوشم پيچيد. نگاهش كردم، با صدايي كه از شدت خنده مي لرزيد گفت :
    - تو فكر كردي من يه احمق هستم؟ سالار خونه نيست دختر ... همين چند دقيقه پيش رفت بيرون، يه كار كوچيك براش درست كردم. همون موقع كه با اون پسره ي عليل رفتي توي اتاقش!
    تنمو لرزيد و بلند فرياد زدم اما هيچ صدايي نمي آمد. چقدر احمق بودم من، اما هيچ فكر نمي كردم سالار در اين وقت شب خانه را ترك كند. آن هم بي ماشين، نگاهم با نااميدي به پله ها بود. احسان جلو آمد و گفت :
    - مي دونستم ميايي اينجا، تو به اين زودي رام نمي شي.
    دست دراز كرد. چشمانم را بستم و گفتم :
    - تو رو خدا برو ... از جون من چي مي خواي؟
    - تو رو، خودت رو ...
    چشم باز كردم و نگاه كردم، خنديد و دستش را روي صورتم كشيد. تمام تنم از شدت ترس لرزيد و قطرات اشك از روي گونه هايم سرازير شد. بايد فرار مي كردم و به حياط مي رفتم. پيش عمه فخري و بقيه، اما احسان مقابلم بود. با تمام جاني كه داشتم او را هل دادم اما تكان نخورد. عقب عقب خودم را به بالاي پله ها رساندم. احسان گفت :
    - بريم به اتاق تو، مگه نمي خواستي باهم حرف بزنيم!
    فقط نگاه مي كردم و در دل از خدا كمك مي خواستم، تا گوهر يا عمه فخري داخل بيايند. گفتم :
    - من همين امشب به سالار مي گم ...
    خنديد و گفت :
    - بگو ... اون بارم گفتي حتي به روم نياورد، چي خيال كردي، فكر كردي واسه ي اون مهمي؟ سالار به تنها چيزي كه اهميت نمي ده دختر .... اون فقط درگيركارِ ... بدشم يادتِ سرمو شكوندي، حالا من طلبكارم و اومدم طلبم رو بگيرم ....
    صداي گوهر مثل يك فرشته ي نجات موجب شد لبخند بزنم.
    - سالومه .... سالومه كجايي؟
    - اينجام ...
    بالا آمد و با ديدن احسان اخم كرد، به سمت او دويدم و دستش را گرفتم و با هم به اتاق من رفتيم. پشت در خودم را در آغوش او انداختم و گريه كردم، نوازشم كردم تا آرام شدم. تمام جريان را برايش گفتم، سرش را تكان داد و گفت :
    - بايد به آقا بگي ...
    - دوبار گفتم ... اما ....
    گوهر محكم گفت :
    - دوباره بگو اگه اينبارم حرفي نزد، خودم به خانم مي گم، غلط مي كنه چشم به تو داره ... دلم شور زد، يكدفعه ديدم نيستي ... آخه آقا هيچ وقت اين موقع بيرون نمي رفت كه ... حتما كار مهمي براش پيش اومده....
    نشستم و گفتم :
    - كار احسانِ، خودش گفت، نمي دونم چه كلكي سوار كرده.... من مي ترسم ...
    سرش را تكان داد و زمزمه كرد :
    - بميرم برات حالا يه شب خواستي شادي كني .... خدا ازش نگذره .... دلت و خون كرد ...
    بعد خنديد و گفت :
    - هزار ماشاالله اين لباس خيلي بهت مياد ... خدا بيامرزه مادرت رو يكبار كه ديدمش از اين لباس تنش بود اما شبز رنگش .... آقا با عشق نگاهش مي كرد، امشب وقتي ديدمت يه لخظه خيال كرده مهربان خانم هستي .....
    - هر سال چهارشنبه سوري، اينو مي پوشم و دور آنيش مي شينم.... يادش بخير .... شبهاي خوبي بود!
    مدتي بعد با گوهر داخل حياط رفتيم، نه از سالار خبري بود و نه از احسان. همه گرم خوردن و حرف زدن بودن. عمه فخري با ديدنم گفت :
    - كجا رفتي؟
    حرفي نزدم و گوشه اي نشستم. شعله هاي آتش كمتر شده بود و صداي چرق چرق چوب به گوش مي رسيد. گوهر كمي آن طرف تر مقابلن نشست. گفتم :
    - غذا روي آتش پختي!
    خنديد، گفتم :
    - خيلي خوشمزس، يه روز بايد درست كنيم و بخوريم!
    سميه و دخترانش مدتي بعد آماده رفتن شدند، عمه با دامادش مشغول صحبت بود. ئقتي سميه و خانواده اش رفتند، عمه فهيمه هم با خانواده اش رفت و حياط خلوت شد. عمه فخري نگران سالار نشسته بود. گوهر مشغول جمع كردن ظرفها بود و سيد كريم آتش ها را جمع مي كرد و ريخت و پاش را منظم مي كرد. سنگهاي سفيد حياط گله گله سياه شده بود! نگاهم به آسمان بود كه صداي در و بعد قدمهاي سالار را شنيدم. نگاهم به جهت در برگشت، سالار سنگين پيش آمد. عمه فخري گفت :
    - سالار عزيزم چي شده؟
    سالار نشست، سارا برايش ليواني آب گذاشت. شوهر سارا ساكت بود. وقتي سالار آب را خورد، پرسيد:
    - آقا سالار چيزي شده؟
    سالار آهسته گفت :
    - نه يكي زنگ زد و گفت كارخونه آتيش گرفته، خواستم برم اونجا اما وسط راه زنگ زدم به نگهبان تا دستوراتي بدم و بگم چه كار كنن كه گفت همه چيز دروغه!
    محسن، شوهر سارا پرسيد :
    - يعني دروغ بود؟
    سالار سرش را تكان داد. عمه فخري گفت :
    - خدا را شكر!
    سارا ميوه پوست گرفت و آن را مقابل سالار گذاشت. لباس سفيد تنگ با آن يقه هفت باز سالار را جوان تر نشان مي داد و موهاي سياهش برق مي زد. نگاهم به او بود كه سر بلند كرد و تماشايم كرد، چند ثانيه اي كوتاه در نگاهم خيره شد. عمه فخري گفت :
    - سالومه چرا اونجا نشستي، زمين مرطوبه!
    بلند شدم و روي صندلي نشستم، گوهر برايم ميوه گذاشت. سارا هم رفت، من و عمه و سالار مانديم. سالار هنوز نشسته بود و فكر مي كرد، عمه فخري هم در سكوت تماشايش مي كرد. چقدر فكور و آرامشش دلنشين بود. با ديدن سالار داغ مي شدم و با نبودنش كلافه، با ديدن سالار انگار همه افكارم پاك مي شد و فقط به او فكر مي كردم. سرم را روي ميز گذاشتم و به ميوه ها خيره شدم. نمي توانستم نگاه از او بگيرم، بنابراين بايد سرم را پايين مي انداختم.
    - سالومه بريم داخل!
    سر بلند كردم، سالار ايستاده بود. عمه فخري هم كنارش ايستاد و با گام هايي كوتاه به سمت ساختمان رفتند. قدم بداشتم، صداي جرينگ جرينگ سكه هاي لباس در فضاي ساكت حياط گم مي شد. عمه فخري و سالار وارد شدند و كمي بعد من داخل رفتم. وقتي از پله بالا مي رفتم صداي عمه فخري سرد و محكم پيچيد:
    - سالومه!
    بالاي پله ها ايستادم و نگاهش كردم. سالار نشسته بود. قبل از اينكه حرفي بزنم عمه فخري گفت :
    - من بهت نگفتم اين لباس رو نپوشي؟
    سكوت كردم و دستم را به نرده ها گرفتم. ادامه داد :
    - تو قصد داري با من جنگ كني؟
    به سالار نگاه كردم، نگاهش پايين بود. آهسته گفتم :
    - نه عمه جون، من چنين قصدي ندارم.... اما....
    عمه محكم تر گفت :
    - اما كار تو اينو نشون داد....
    - عمه جون من بهتون گفتم هر سال اين لباس و مي پوشم. امسال هم به ياد بابا فريد و مادرم پوشيدم... بابا فريد اين لباس رو خيلي دوست داشت....
    با شنيدن نام پدرم، سالار سر بلند كرد و مستقيم نگاهم كرد. عمه فخري گفت :
    - نگفتم در مورد اونا حرفي نزن؟
    سكوت كردم. عمه ادامه داد:
    - دفعه آخرت باشه، حالا برو!
    از پله ها بالا رفتم، اما نگاه مستقيم عمه را روي تيره پشتم حس مي كردم.

  14. The Following 7 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-10-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-10-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), نازنین (10-25-2009)

  15. #38
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت بيست و يكم

    عيد نوروز هم با همه لطافت و شادي هايش از راه رسيد. چند روز اول خانه عمه فخري به قدري شلوغ مي شد كه كلافه ام مي كرد. دسته دسته مهمان مي آمد و گوهر و سيد كريم خسته تر از همه كار مي كردند. سومين روز عيد نامه گلي پرمهرتر از هميشه به دستم رسيد و يك دنيا گله كرد كه چرا نرفتم و چرا با عمه فخري صحبت نكردم.
    بهار حياط را زيباتر از هميشه كرده بود، رنگارنگ و پر از طراوت، بوي گل ها آدم را مست مي كرد. بيشتر صبح ها را با ميلاد داخل حياط مي گذراندم. سالار چند روز اول را در خانه بود. موقع سال تحويل برخلاف هميشه همه فاميل خانه عمه فخري بودند و سالار از بين قرآن بزرگ طلايي بزرگش ابتدا به عمه عيدي داد و آخرين نفر به من، هنوز نگاه پرنفوذش را در نگاهم حس مي كنم.
    داخل حياط نشسته بودم. بوي گل ها و بوي گياهان تمام فضا را پر كرده بود. به درختان سيب خيره شدم، آسمان از لا به لاي شاخه هايش پيدا بود و مثل يك موج ريز و درشت مي شد. از بين درختان، قسمتي كه سايه بود جابجا چند لكه نور روي زمين مي رقصيد و نور آفتاب چشم را مي زد. عمه فخري بالاي ايوان بود و نگاهم مي كرد. دستش را تكان داد، نزديك كه رفتم. گفت :
    - تو خسته نمي شي از اين حياط؟
    خنديدم. گفت :
    - امروز ظهر ما خونه فهيمه ناهار دعوت داريم، من و سالار مي ريم و ...
    با التماس نگاهش كردم، دلم مي خواست حرفي از رفتن من نگويد. گفتم :
    - من كه دعوت نيستم؟
    فقط نگاهم كرد. ادامه دادم :
    - عمه جون مي دونم كه اونا منو دعوت نمي كنن، اگرم الان تحملم مي كنن به خاطر آقا سالار پس بذارين هم من راحت باشم و هم اونا.
    حرفي نزد و به داخل برگشت. نيم ساعت بعد سالار آمد و دقايقي بعد از رفتن آن دو از بالاي بهار خواب تماشا كردم، بعد از اينكه رفتن قلم و كاغذم را برداشتم و شروع به نوشتن كردم :
    گلي جون چقدر گله مي كني باور كن مي ترسم، تو نمي دوني كه وقتي سالار نگاهم مي كنه تمام تنم از ترس مي لرزه. دلم برات تنگه، براي تو، براي يارمحمد و براي گلبهار عزيزم براي علي جان براي نگاه گرم شما، گلي از وقتي اومدم اينجا جز نگاه سرد چيز ديگه اي نديدم. اينا انگار خنده بلد نيستن، فقط دستور و دستور، اخم و اخم... گلي من مي خوام واست اعتراف كنم.... سرزنشم نكن كه دست خودم نبود و نفهميدم... گلي برات مي گم كه اين روزا.... با ديدن سالار تنم داغ مي شه، با شنيدن صدايش غرق لذت مي شم... گلي دارم مي سوزم چاره اي كن؟ گفتي مراقب باشم. بودم ولي نشد.... حالم خرابه و شبا تا دير وقت غلت مي زنم... گوش هام تيزه تا صداي قدم هاش رو بشنوه.... سالار شده همه ذهن من، به دادم برس گلي عزيز... دارم آتيش مي گيرم، مامان مهربون سرزنشم مي كنه، بابا فريد پربغض نگاهم مي كنه. نمي خوام ناراحتشون كنم... كمكم كن.... به يارمحمد بگو يه طوري منو بياره... حتي براي يك روز ... گلي به من كمك كن، دوستت دارم و منتظرم!
    نامه را داخل پاكت گذاشتم و آن را به سيد كريم دادم. وقتي داخل خانه برگشتم ساعت نزديك يازده بود و عطر غذا فضا را پر كرده بود. نزديك اپن روي يك صندلي نشستم و گوهر را تماشا كردم. گفت :
    - چيه؟
    - هيچي، مي خواستي چيزي درست نكني، يه روزم استراحت كن.
    خنديد و گفت :
    - پس جواب شكم گرسنه تو، ميلاد و سيد كريم و كي بده؟
    خنديدم و سرم را روي سنگ براق گذاشتم و گفتم :
    - دلم گرفته.... ديشب تا صبح نخوابيدم، دلم مي خواد برم...
    گوهر نزديك آمد و دستش را روي سرم كشيد و با لحن هميشه دلسوزش گفت :
    - اين حرفا چيه خانمي، تو ديگه دختر اين خونه اي، كجا مي خواي بري هر چي نباشه اينا هم خون تو هستن، اينجا مي توني راحت زندگي كني....
    خيره نگاهش كردم. ادامه داد :
    - خوب با سالار صحبت كن برو دنبال درس، يه چيزي كه مشغولت كنه ....
    - قبول نمي كنه، يه بار به عمه گفتم برم دانشگاه چنان نگاهم كرد كه پشيمون شدم.
    خنديد و دوباره به سمت گاز رفت. به اتاق رفتم و از پشت پنجره به حياط سنگي چشم دوختم. عطر گلها، عطر بهار سنگين و خوش عطر از لابلاي پرده به درون راه پيدا كرده و تمام اتاق را پر مي كرد. تا وقت ناهار در اتاق نشستم و يك كتاب را بي هدف برداشتم و مشغول مطالعه شدم. ناهار را در كنار گوهر و ميلاد تمام كردم. وقتي گوهر ميلاد را مي برد گفت :
    - عصر من و ميلاد مي ريم دكتر... نوبت داره...
    سرم را تكان دادم. گفت :
    - تا اون موقع خانم و آقا برگشتن.
    - باشه نگران من نباش يه جوري خودم رو سرگرم مي كنم!
    ساعت چهار بود كه گوهر و ميلاد رفتند و من تنها به در و ديوار آن خانه بزرگ خيره شدم. در نبود عمه وسوسه شدم تا گشتي به همه اتاق ها بزنم. يكي يكي اتاق ها را ديد زدم. اتاق عمه فخري، اتاق مهمان ها، اتاق سارا كه وقتي آنجا بود و چند اتاق خالي ديگر و يك اتاق كه در آن هميشه قفل بود.
    داخل نشيمن نشسته بودم كه عمه فخري تلفن كرد. هميشه خود عمه گوشي را برمي داشت، گوشي را برداشتم :
    - بله!
    صداي عمه فخري در گوشي پييچيد :
    - سالومه!
    نشستم و گفتم :
    - سلام عمه جون
    و صداي عمه سردتر از هميشه از پشت گوشي شنيده شد :
    - من ديرتر به خونه بر مي گردم، مراقب باش! سالار رفته زيارت آخر شب برمي گرده!
    تا خواستم حرفي بزنم گوشي را گذاشت. با حرص گوشي را روي ميز كوبيدم و گفتم :
    - خسته م كردين.
    نزديك غروب بود. سيد كريم داخل حياط به گياهان آب مي داد. من هم بالاي ايوان نشسته بودم و تماشا مي كردم. بوي خاك را دوست داشتم. چشمانم را بستم و از اين عطر خوش و آشنا لذت بردم.
    صداي سيد كريم بلند به گشوم خورد :
    - سالومه بابا...
    سر بلند كردم و نگاهش كردم. هميشه مرا سالومه بابا صدا مي زد.
    - بله!
    با يك لبخند گفت :
    - يه چاي مي آري بخوريم؟
    خنديدم و از جا بلند شدم. اگر عمه فخري يا سالار بود جرات نمي كرد اين همه راحت با من حرف بزند. داخل آشپزخانه مدتي ماندم و بعد با دو فنجان چاي از آشپزخانه خارج شدم. هنوز به در خروجي نرسيده بودم كه در باز شد و در آستانه در هيكل احسان ظاهر شد. آنقدر ترسيده بودم كه سيني از دستم رها شد و صداي شكستن تمام خانه را پر كرد، به زمين و تكه هاي شكسته فنجان خيره شدم.
    - چيه ترسيدي؟
    سر بلند كردم و نگاهش كردم. يك لبخند گوشه لبش بود و موهايش برق مي زد و عطر تندي از تنش بر مي خاست، گفت :
    - نترس، من كه آزاري بهت نمي رسونم!
    در را پشت سرش بست، هنوز سر جايم ميخكوب بودم كه به من نزديك شد و دستش را روي شانه ام گذاشت و محكم فشار داد. خودم را عقب كشيدم و او جلو آمد. حالا بازويم را محكم گرفته بود، گفتم :
    - دستم و ول كن!
    بلند خنديد و گفت :
    - دختر خوش شانسي هستي، اما اين بار شانس با منه، كسي نيست جز من و تو....
    با تشر گفتم :
    - اما خدا هست!
    بلند خنديد و گفت :
    - آره خدا هست اما خدا... جلوي منو نمي گيره.... ببين مي گن تا سه نشه بازي نشه، اين بار ديگه....
    صورتش نزديك آمد، حالم داشت به هم مي خورد و ترس تمام تنم را پر كرده بود. فرياد زدم و طلب كمك كردم. با دو دست مرا به عقب هل داد، آنقدر كه به ديوار رسيدم. حالا به ديوار چسبيده بودم و او مقابلم بود. دستش را روي بيني ام گذاشت و گفت :
    - چشماي تو آدم رو وسوسه مي كنه، تو خيلي دلربا هستي سالومه...
    كمي مكث كرد و بعد پرسيد :
    - راستي سالومه به چه معنيه؟
    به صورتش چنگ زدم، اما سريع دو دستم را گرفت و محكم فشار داد، آنقدر كه از درد به خود پيچيدم. گفت :
    - وحشي.... وحشي....
    بعد با دو دست شانه ام را گرفت و مرا محكم به ديوار كوبيد، نفس در سينه ام حبس شد و درد تمام تنم را پر كرد و بغض در گلويم نشست. گفت :
    - آروم باش وگرنه بلايي به سرت ميارم كه...
    ادامه نداد. از ديدن صورتش حالم به هم مي خورد، چشمانش وقيح و بي پروا به چشمانم خيره بود. گفت :
    - تو مثل يه گل مي موني...
    لحنش هيچ عادي نبود. بلند و از ته دل فرياد زدم، اما هيچ جوابي نيامد. دوباره تمام تلاشم را كردم تا از دستش فرار كنم اما به زمين خوردم، برگشتم در حالي كه روي زمين ولو بودم خودم را عقب مي كشيدم و او بالاي سرم ايستاده بود و تماشا مي كرد. پايش را روي سينه ام گذاشت و گفت :
    - مي تونم با يه فشار بشكنم... اما من اونقدر بي رحم نيستم... گرچه با اين كار همه خوشحال مي شن، مي دوني كه همه يه جورايي از تو متنفرن!
    قدرت هيچ گونه عكس العملي نداشتم. فقط فرياد زدم :
    - كمك.... يكي كمكم كنه...
    احسان خم شد و گفت :
    - گلوت و خسته نكن كسي نمياد! خاله عزيزم تا شب خونه ما مي مونه پسر خاله بداخلاقمم رفته زيارت، سه شنبه ها مي ره زيارت نمي دوني؟ نيمه شب بر مي گرده.
    دستم را گرفت و گفت :
    - به نظرم بريم توي يكي از اتاق ها بهتره!
    احسان مرا مي كشيد و من براي رها شدن از دست او به هر جايي چنك مي زدم. تمام تنم مي لرزيد و نگاهم به در اتاق بود، تنها چند قدم تا اتاق مانده بود و من مي دانستم اگر داخل اتاق پا بذارم برگشتي در كار نيست. احسان با لبخند و لحن مهرباني حرف مي زد و من به در و ديوار آن خانه چنگ مي زدم. چند مبل و يك ميز افتاد، يك گلدان هم شكست. چشمانم را بستم و از ته دل فرياد كشيدم، التماس مي كردم و نمي دانم چرا در آن لحظات سالار ا صدا مي زدم، انگار سالار روي مبلش لم داده بود كه او را صدا مي زدم. يك لحظه دستم حركتي نكرد، چشم باز كردم. آنجا كه احسان مچم را محكم در دست مي فشرد، دستي قوي مچ دستِ احسان را مي فشرد. يك لحظه سكوتِ مرگ همه جا را فرا گرفت. به بالاي سرم نگاه كردم، سالار پشت سرم بود. از نگاه به خون نشسته اش، از حالت چشمانش ترسيدم، اما خوشحال به او نگريستم ولي سالار فقط به احسان كه حالا، لال شده بود نگاه مي كرد. دست احسان مچ مرا رها كرد اما دست سالار مچ او را رها نكرد. عقب رفتم و پشت سالار همانجا روي زمين نشستم و سرم را روي زانو گذاشتم. صداي لرزان و محكم سالار تمام فضا را پر كرد.
    - بريم، مگه قرار نبود بريم توي اتاق، خوب من حاضرم!
    صداي سالار موجب شد سر بلند كنم، چنان محكم حرف مي زد كه تمام تنم لرزيد. احسان را نگاه كردم، رنگ پريده فقط نگاه مي كرد. نمي دانست چه كند، لبهايش با كمي لرزش از هم باز شد و گفت :
    - پسر خاله برات توضيح مي دم من ...
    صداي سيلي محكمي كه به گوشش خورد حرف زدن را از يادش برد. ضربه چنان محكم بود كه گوش من هم صدا كرد. دلم نمي خواست مقابل من درگيري پيش بيايد، اما سالار چپ و راست به احسان سيلي مي زد و احسان عقب عقب مي رفت و التماس مي كرد.
    - تو رو خدا .... به جون خاله .... پسر خاله، من قصد بدي نداشتم!
    به سالار چشم دوختم، آنقدر بلند قد و تنومند بود كه احسان در پشت هيكل بزرگش پنهان مانده بود. سالار او را به اتاق برد و من صداي كتك خوردن احسان را مي شنيدم. چند دقيقه طول كشيد، نفهميدم. در باز شد و احسان خوني و خسته از اتاق خارج شد و پشت سرش سالار، احسان هنوز از در خارج نشده بود كه برگشت و چنان با نفرت نگاهم كرد كه ترسيدم. در نگاهش يك دنيا تهديد و كينه ديدم و اشك بي مهابا روي گونه هايم غلطيد. سالار بالاي سرم ايستاد، نگاهم به نگاه پر رازش دوخته شد و صدايش گوشم را نوازش كرد :
    - بلند شيد!
    ايستادم. سالار روي مبلي لم داد، دكمه ي بالاي پيراهنش باز بود و موهايش درهم ريخته. از حالت نشستن او دلم فشرده شد و گفتم :
    - ممنون كه اومدين وگرنه نمي دونستم چي كار كنم ... سيد كريم گفت برم چاي بيارم وقتي ....
    سر بلند كرد و نگاهم كرد، حرفم را خوردم. نفس عميقي كشيد و گفت :
    - گوهر خانم كجا بود؟ پس سيد كجاست؟
    اخساس ضعف كردم، دستم را به لبه مبل گرفتم كه محكم گفت :
    - بشين!
    نشستم و گفتم :
    - ميلاد نوبت دكتر داشت ... سيد كريم هم توي حياط بود ... نمي دونم اون چطوري اومد، من چند بار گفتم كه ...
    سالار حرفي نزد و من از سكوتش استفاده كردم :
    - پسر عمه اين آقا كه ظاهرا پسر عمه ي من هم هست، بار چندم كه منو آزار مي ده ... اون شبم كه چهارشنبه سوري بود .... اگر گوهر نرسيده بود معلوم نبود ...
    با صداي سخت و بلند گفت :
    - پس چرا به من نگفتي؟
    كمي مكث كردم و بعد با دلهره ادامه دادم :
    - يكبار به شما گفتم ... اما نتيجه اي نداشت ... اون شبم كه به شما تلفن زدن كار آقا احسان بود، من خواستم بهتون بگم حتي منتظر شدم تا برگردين اما اونقدر ....
    سكوت كردم. پرسيد :
    - اون قدر چي؟
    دوباره نگاهش كردم، وقتي نگاهم نمي كرد راحت تر حرف مي زدم :
    - اون قدر شما ناراحت بودين كه من ترسيدم ... من مي ترسم پسر عمه ...
    خيره نگاهم كرد. عجب نگاه پر ابهتي داشت، سياه و زنده و قشنگ. تمام تنم داغ شد و شعله كشيد، نگاه از او گرفتم و صدايش را شنيدم.
    - مادر چيزي مي دونه؟
    آهسته پاسخ دادم :
    - نه ... بهشون نگفتم، نخواستم ناراحت بشن!
    سرش را تكان داد و ايستاد. دستهايش را داخل جيب شلوارش كرد و گفت :
    - لازم نيست چيزي بگين!
    سرم را تكان دادم. وقتي از پله ها بالا مي رفت، گفتم :
    - پسر عمه!
    روي سومين پله ايستاد، اما برنگشت و گفت :
    - بله!
    آب دهانم را قورت دادم و گفتم :
    - شما از من بدتون مياد؟
    برگشت و مستقيم نگاهم كرد. گفتم :
    - آخه از وقتي اومدم تو اين خونه زندوني شدم و حق هيچ كاري ندارم، حتي حق ندارم توي كوچه رو تماشا كنم .... من ....
    پايين آمد و من ترسيدم. وقتي مقابلم رسيد، در مقابلش احساس حقارت كردم. چنان متكبر و زيبا بود كه دلم پر از درد و غم شد. گفت :
    - ادامه بدين!
    لحنش جوري بود كه ترسيدم ادامه بدم، حرف را عوض كردم و گفتم :
    - من اين چند بار به اندازه مرگ ترسيدم .... اون پسر ....
    انگشتش را به طرفم دراز كرد و گفت :
    - فراموش كن! ديگه اونو نمي بيني!
    مثل هميشه كوتاه و دستوري حرف مي زد. پرسيدم :
    - عمه جون شب نمي آد؟
    دوباره بالا رفت و بالاي پله ها گفت :
    - چرا مي آد قبل از شام!
    و قبل از اينكه حرف ديگري بگويم به اتاقش رفت. پذيرايي و جاهاي بهم ريخته را مرتب كردم.

  16. The Following 7 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-10-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-10-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), نازنین (10-25-2009)

  17. #39
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت بیست و دوم
    سيدكريم داخل شد و پرسيد:
    -رفت ؟
    سرم را تكان دادم . روي يك صندلي نشست و گفتم :
    -چاي بيارم ؟
    خنديد و سرش را تكان داد. چاي كه آوردم ، سيد كريم چايش را خورد و بلند شد، قبل از اينكه از در خارج شود صداي سالار از بالا در فضا پيچيد:
    -سلام سيد
    سيد كريم ايستاد و گفت :
    -سلام آقا كي اومدين ؟پس ماشين كو؟
    سالار پاسخ سلامش را داد و پائين آمد، هنوز همان طور آشفته بود.سيدكريم دوباره سئوالش را تكرار كردو سالار اين بار گفت :
    دست مادر ، كار داشت ... من با آژانس اومدم ! قرار بود جايي برم كه پيش نيومدو نشد برم
    سيد كريم دوباره گفت :
    -صد بار به خانم گفتم اين دو تا ماشين بي كار گوشه ي حياط ، از اينا استفاده كنه اما...
    سالار نشست و به سيد چشم دوخت . سيد وقتي نگاه او را ديد ساكت شد و گفت :
    -كاري داشتين آقا ؟
    سالار تكيه داد و چشمانش را روي هم گذاشت . صدايش پر طنين و سنگين در فضا موج برداشت :
    -ديگه هر وقت ما نبوديم كسي حق نداره پا توي خونه بذاره ... هيچ كس ... از اين به بعد احسان هم حق نداره پا توي اين خونه بذاره ... و شما ديگه به حرف كسي غير از من و مادرم گوش نمي كنين !
    سيد كريم آهسته گفت :
    -بله آقا
    بعد از كمي مكث گفت :
    -آقاي احسان منو فرستاد كه براشون سيگار بگيرم
    سالار گفت:
    - باشه مي تونيد بريد!
    سيد كريم رفت . سكوتي سنگين در فضا حاكم بود. به آشپزخانه رفتم و يك فنجان چاي براي سالار ريختم و وقتي مقابلش گذاشتم سر بلند كرد و نگاهم كرد . كاش هيچ وقت نگاهم نمي كرد ، چون تمام تنم مي سوخت و يك حس مطبوع و تلخ در جانم چنگ مي انداخت . كمي دورتر روي زمين نشستم و تكه هاي خرد شده ي فنجان را جمع كردم ، اما نگاه سالار را روي خود احساس مي كردم . وقتي ايستادم صداي سالار را شنيدم :
    -اون آسيبي به شما رسوند؟
    سرم را تكان دادم و گوشه اي نشستم و به سالار خيره شدم ، نگاهش به نقطه اي دور خيره ماندو متوجه ي نگاهم نمي شد. گفتم :
    -بازم چايي مي خورين ؟
    مردد گفت :
    -نه !
    از پله بالا رفتم و داخل اتاق و وقتي تنها شدم ، نشستم و گريه كردم ، روزهايي برايم پيش آمده بود كه هرگز فكرش را نمي كردم . قاب عكس پدر و مادرم و برداشتم و به عكس آنها خيره شدم . انگار نگاه مهربان آن دو هزاران گله داشت . زمزمه كردم :
    -به خدا دست خودم نيست ، نمي دونم چرا اين طوري شدم ... مامان مهربون من اعتراف ميكنم كه ... مي گم به شما كه .. دوستش دارم ... خيلي زياد... مي دونم مي دونم ، اما باور كنيد خودم هم مي ترسم ... دعا كن كه برم بابا و ديگه برنگردم ،‌دعا كن !
    عكس را بوسيدم و سر جايش گذاشتم . ساعتي بعد وقتي پائين برگشتم گوهر خانم داخل آشپزخانه و عمه فخري داخل نشيمن رو به پنجره ي بزرگ نشسته بود و از سالار هم خبري نبود. سلام كردم و كنار عمه نشستم ، نه حرفي زد و نه چيزي پرسيد . به حياط رفتم و شب بهاري را تماشا كردم . عطر گل ها . شب بوها تمام فضا را پر كرده بود دلم گرفت به اندازه ي يك دريا ، به آسمان خيره شدم و اشك ريختم . چقدر احساس تنهايي مي كردم و هيچ كس نبود تا در كنارم باشد .
    موقع شاكم سالار اخم آلودتر از هر وقت ديگر نشسته بود. عمه فخري ديرتر از من و سالار آمد و نگاهي به ميز انداخت گفت :
    -گل ها را توچيدي ؟
    -بله عمه جون !
    نشست و ادامه داد:
    -من به بوي گل حساسيت دارم ...
    با ناراحتي گفتم :
    -ببخشيد عمه جون من نمي دونستم !
    حرفي نزد و مشغول خوردن غذا شد . از عصر خالم خراب بود و تمام تنم مي لرزيد، غذايم دست نخورده باقي ماند. عمه گفت :
    -پس چرا نمي خوري ؟
    نگاهي به ظرف غذا انداختم و گفتم :
    -نمي تونم بخورم !
    دوباره پرسيد:
    -حالت خوب نيست ؟پس چرا مي لرزي ؟
    -چرا خوبم ...
    بعد بلند شدم و گفتم :
    -ببخشيد!
    به اتاقم رفتم و تمام آن شب را تا صبح غلت زدم . از درد دوري ، ار درد تنهايي ،‌از ترس احسان ، از غم علاقه اي كه به سالار پيدا كرده بودم، از نگاه پر از سرزنش پدر و مادرم ، مي ترسيدم . تمام شب مثل يك كابوس تلخ گذشت و صبح نتوانستم بلند شوم .
    گوهر بود كه صدايم مي زد، به سختي چشم باز كردم و گفت :
    -چته دختر ؟
    حرفي نزدم ، دستي روي پيشانيم گذاشت و گفت :
    -واي خدا مرگم بده چقدر تب داري !
    حالم هيچ خوب نبود، نتوانستم بشينم . از ضعف خودم و از اينگه بخوابم و ناله كنم بيزار بودم و براي اوين بار بود كه ناتوان و بيمار افتاده بودم. گوهر مدتي بعد با عمه فخري برگشت . عمه دستي روي پيشاني ام گذاشت و رو به گوهر گفت :
    -دكترو خبر كن
    حتي نتوانستم اعتراض كنم . خوابيدم تا دكتر آمد. يك مرد مسن بود با موهاي سفيد ،‌معاينه كرد و دارو نوشت و رفت . گوهر برايم سوپ آورد، سيد كريم داروهايم را گرفت و عمه فخري براي ديدنم آمد.
    نمي دانستم چه دردي در جانم ريشه دوانده بود ، مي ترسيدم . عمه فخري برايم گفت كه تمام شب را تا صبح فرياد زدم ، از اينكه آرامش آنها را بهم زده بودم ، يك لرزش و دلهره تمام جانم را فرا گرفته بود و يك جفت چشم سياه و پر ابهت و با جذيه خيره نگاهم مي كرد.
    روز سوم بود كه از اتاق خارج شدم . صبح زود بود و هيچ صدايي شنيده نمي شد .دستم را به نرده ها گرفتم و پائين رفتم . پائين پله ها نفسم بريد و روي آخرين پله نشستم. مدتي بعد صداي عمه فخري را شنيدم :
    -سالومه !
    سر بند كردم و ايستادم و سلامكردم . نگاهم كرد و گفت :
    -براي چي بلند شدي ؟
    اشاره اي به ميز صبحانه كرد و گفت :
    -بنشين اونجا!
    فرمان پذير نشستم و منتظر شدم . مدتي بعد صداي گام هاي سالار تمام تنم را لرزاند و يك موج داغ و سوزان از نوك پاها تا فرق سرم را پر كرد. دستي به پيشاني گذاشتم و سعي كردم بايستم . وقتي سالار مقابلم روي بزرگترين صندلي نشست ، لام كردم . سر بلند كرد و نگاهم كرد ، چقدر دلم براي ديدن اين نگاه تنگ بود . پاسخ سلامم را كوتاه داد و بعد پرسيد :
    -حالتون بهتره ؟
    -بله !ببخشيد پسر عمه كه اين چند روز باعث آزارتون شدم .
    حرفي نزد و مشغول خوردن شد. با اينكه چند روز بود درست غذا نخورده بودم اما اشتهايي هم نداشتم . صداي عمه محكم گوشم را پر كرد:
    -بخور سالومه !
    -نمي تونم عمه !
    ادامه داد:
    -اما بايد بخوري ... رنگ و روت پريده !
    به زور ليوان شير را خوردم و تكيه دادم . عمه فخري گفت :
    -از بس صبح زود و شب دير وقت روي اون بهار خواب نشستي ، سرما خوردي .لبخندي زدم و گفتم :
    -بهاره عمه جون ، هوا كه سرد نيست !
    حرفي نزد، به سالار خيره شدم . يك پيراهن آستين بلند بهاري ، به رنگ سبز به تن داشت . هر لباسي مي پوشيد برازنده اش بود و زيباترش مي كرد. وقتي عمه از پشت ميز بلند شد . سالار سر بلند كرد و نگاهش گذرا در نگاهم خيره شد، گفنم :
    -مي تونم يه درخواستي بكنم پسر عمه ؟
    حرفي نزد. سكوت كردم و به عمه خيره شدم . عمه در خواستم را مي دانست ، به او گفته بودم . عمه فخري به سالار نگاه كرد . گفت:
    -سالومه مي خواد ببينه شما اجازه مي دين چند روزي بره شهرشون !
    به لب هاي سالار خيره شدم ،‌حرفي نگفت و فقط نگاهم كرد. گفتم :
    -فقط چند روز ،‌هر چند روز كه شما بگين ... برم اونجا حالم خوب مي شه ...
    ايستاد اما باز هم حرفي نزد. بغض گلويم ا فشرد. گفتم :
    -دلم تنگ شده ...
    ادامه ندادم ، عمه فخري نگاهي به سالار انداخت و گفت :
    -سالار عزيزم تا شب اگه مي توني جواب بده !
    سالار كيفش را برداشت و بيرون رفت . مدتي بعد از رفتن او سارا و پسرش امدند. من بي حال گوشه اي نشستم و سارا با ديدنم رو به عمه فخري گفت :
    -اين چرا اين طورري شده ؟
    عمه فخري گفت :
    -بيمار بوده
    سارا دوباره گفت :
    -اين همه لاغر ؟
    لبخند زدم و نگاهش كردم ، هيچ عكس العملي نشان نداد و رو به عمه گفت :
    -مامان مي دوني سالار احسان رو از كار اخراج كرده ؟
    عمه فخري با حيرت به سارا چشم دوخت .سارا ادامه داد :
    -ديروز ... نه ديشب از سميه شنيدم ، مي گفت خاله خيلي ناراحته .
    عمه فخري گفت :
    -من خبر نداشتم ، مي دوني سالار حرفي در مورد كارهاش نمي گه . گاهي من مي پرسم اونم جواب مي ده !
    -مامان بهش نگين من گفتم ، وگر نه مثل اون دفعه پوستم رو مي كنه !
    بعد ايستاد و گفت :
    -سميه ناهار مي آد اينجا!
    عمه فخري گفت :
    -مي دونم به گوهر گفتم ...
    يك ساعت به ظهر مانده ، سميه و دخترانش آمدندو پذيرايي خانه پر از سرو صداشد . بي حال و دل گرفته گوشه اي نشسته بودم . هنگامه و هديه با تمسخر نگاهم مي كردندو سميه چپ چپ نگاه مي كرد و گاهي زير لب چيزي مي گفت كه نمي فهميدم . صداي سميه بلند تر از هميشه به گوشم خورد :
    -مامان موضوع احسان رو شنيدي ؟
    عمه فخري سش را تكان داد . سميه ادامه داد:
    -مامان سالار چش شده اون كه ...
    عمه فخري محكم گفت :
    -مي دوني كه سالار بي دليل كاري نمي كنه ، حتما اشتباهي از احشان سر زده !
    سميه سرش را تكان داد ، موهايش رنگي طلايي داشت و معلوم بوده رنگ شده . گفت :
    -خاله خيلي ناراحت بود ، شايد عصر بياد اين جا، شايدم ظهر بياد گفت مي آم با سالار حرف بزنم!
    عمه فخري سكوت كرده بود .با خودم فكر كردم اگر سميه و عمه فهيمه بفهمند كه احسان به خاطر من اخراج شده چه بلايي سرم مي آوردند . دعا كردم هرگز نفهمند.
    نيم ساعت بعد سالار آمد، مثل چند وقت پيش با ديدنش دلم لرزيد و آشوب شد . سالار در لباس بهاري خوش رنگش جوانتر از هر وقتي نشان مي داد. چنان پر جذيه وارد شد و نشست كه با ورودش همه ساكت شدند. سالار روي مبل بزرگ تابدارش نشست و تكيه داد . امير نزديك او بود. آهسته با امير صحبت مي كرد، امير را مي بوسيد و در گوش او چيزي زمزمه مي كرد كه امير مي خنديد. سالار وقتي با كودكان بود چهره اش باز مي شد . امير از او دور شد ، طي اين مدت او را اين گونه نديده بود . وقتي سر بند كرد و نگاهش در نگاهم گره خورد، يك چيز تازه و گرم درون رگ هايم جاري شد. از ديدار سالار مي سوختم و نمي دانستم چرا ، انگار روي موج پا گذاشته بودم و موج ها نرم و ره مي كردند. در پنهاني ترين زواياي درونم اين حس داغ و عجيب وجود داشت . نگاه پر جذبه و سياه سالار قويترين گيرنده بود كه چشمانم را جذب مي كرد. سم به دوران افتاد و نگاه از و برگرفتم ، اما صداي آمرانه اش خوش آهنگ ترين صدا بود كه در گوشم پيچيد:
    -شوهر شما امروز چرا نيومده بود؟
    سارا كمي مكث كرد و بعد گفت :
    -حالش اصلا خوب نبود سالار جان ،‌رفته بود دكتر ...
    سالار محكم گفت :
    -مي تونست ديش خبر بده !
    سارا سرش را تكان داد و آهسته گفت :
    -حق با شماست !
    عمه فخري كنار سالار بود ، پرسيد :
    -سالار اتفاقي افتاده ؟
    سالار دستي به پيشاني كشيد و گفت :
    -نه !
    عمه فخري دوباره پرسيد:
    -مدتيه حالت خوب نيست .
    سالار فنجان چاي را برداشت ، عمه سكوت كرد و سالار چايش را تمام كرد و فنجان را روي ميز مقابلش گذاشت . گوهر ميز غذا را اماده كرد. همه پشت ميز نشستندو اخرين نفر من نشستم . در حضور سالار مي دانستم كسي جرات حرف زدن ندارد. مشغول خوردن غذا شدم . خورشت فسنجان خوشمزه اي بود اما من ميلي نداشتم ، خيلي زود دست از غذا كشيدم و تكيه دادم . عمه فخري پرسيد :
    -چرا نمي خوري ؟
    -سير شدم عمه !
    عمه سرش را تكان داد ئ زير لب چيزي گفت . سالار غذايش را تمام كرد . گوهر برايش فنجاني چاي آورد ، سالار وقتي چايش را خورد تكيه داد و صداي زنگ موجب شد بايستد. مدذتي بعد عمه فهميه ناراحت و اخم آلود وارد پذيرايي شد و سالار با ديدنش به ساعت خيره شد. عمه فهيمه ناراحت و اخم آلود نشست . سالار كمي دور تر هنوز ايستاده بود، عمه فخري هم ساكت مقابل خواهرش نشست . صداي عمه فهيمه در فضا پيچيد :
    -سالار عزيزم يه دقيقه بيا!
    سالار آهسته به سمت آنها رفت و نشست . عمه فهيمه با يك دنيا گله گفت :
    -حالا سالار جان اون قدر پسر من بدبخت شده كه به خاطر يه دختر كولي غربتي اونو اخراج مي كني ؟
    تمام نگاهها به سمت من خيره ماند. سالار تنها كسي بود كه سر بلند نكرد. همه با تعجب مرا تماشا مي كردند. عمه فهيمه ادامه داد :
    -آقا يونس كلي ناراحت شد،‌ بگو چرا اخراجش كردي سالار!
    صداي سالار خوش آهنگ در فضا پيجيد :
    -به شما نگفته چه كار كرده ؟
    عمه فهيمه با كينه نگاهم كرد و گفت :
    -فقط مي دونم به خاطر اون دختره ي بي مادر...
    از جا بلند شدم و به سمت پله ها رفتن . روي دومين پله ، پداي سالار مرا ميخكوب كرد:
    -بشين !
    ترسيدم و مثل يك موش سر حايم نشستم . دوباره صداي سالار گوشم را پر كرد:
    -اگه به شما گفته به خاطر اين دختر اخراج شده ، حتما دليلش رو هم گفته، نگفته خاله ؟
    عمه فهيمه با خشم گفت :
    -ارت توقع نداشتم خاله جان ،‌هر چي نباشه تو جاي برادر اوني ، نبايد...
    سالار از جا برخاست و با دست به عنه فهيمه اشاره كردو گفت :
    -اون كاري كرده كه مستحق مردن حاله ، اگه كاري به ا.ن نداشتم فقط به خاطر شما و مادرم بوده و گرنه ...
    ادامه ندادو از پله ها بالا رفت ، از ترس اطرافيان بلند شدم و گفتم :
    -عمه فخري من مي رم بالا!
    عمه فخري حرفي نزد انا صداي سميه را شنيدم كه گفت :
    -از وقتي اين دختره اومده روز به روز بد مي آريم ما رو بهم ريخته مي ترسم پس فردا ...
    هنگامه خنديد و گفت :
    -مامان اون يه نعل اسب داره ، مگه نه دختر ؟
    به سرعت از پله ها بالا رفتم و داخل اتاق نفس راحتي كشيدم و نشستم . مدت ها راه رفتم ، درازكشيدم و روي بهار خواب به تماشاي حياط ايستادم. تا اينكه در اتاق باز شد و عمه فخري وارد شد، روي مبلي نشست و گفت :
    -بشين
    نشستم ، عمه گفت :
    -قضيه چيه ؟
    به عمه خيره شدم و گفتم :
    -اون پسر چند بار به من حمله كرد، اون روزايي كه شما و آقا سالار خونه نبودين ، اگه گوهر خانم و آقا سالار نمي رسيدن معلوم نبود چه بلايي سرم مي آورد...اون خيلي بي شرم عمه !
    عمه فقط تماشايم كرد. ادامه دادم :
    -اون چند روز پيش كه شما و آقا سالار از صبح رفتين بيرون ، اومد اينجا، مي خواست كه ...خوب آقا سالار يكدفعه به موقع رسيد و ديد...
    عمه گفت :
    تو مطمئني كه دروغ نمي گي ؟
    محكم گفتم :
    -من دروغ نمي گم ...از پسر عمه سالار بپرسين ...
    عمه فخري بيرون رفت و در را پشت سرش بست . روي تخت دراز كشيدم و مدتي بعد خوابم برد.

  18. The Following 8 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-11-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-12-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), tonny (10-13-2009), نازنین (10-25-2009), ~KIMIA~ (10-20-2009)

  19. #40
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت بیست و سوم
    هوا تاريك شده بود و هيچ صدايي نمي آمد. حمام رفتم و لباس عوض كردم ، وقتي پائين رفتم . سالار تنها نشسته بود، سلام كردم . سر بلند كردو نگاهم كرد، طاقت نگاهش را نداشتم و سرم را پائين انداختم و گوشه اي نشستم . صدايش آمرانه در فضا طنين انداخت :
    -لطفا چايي آماده كنيد
    بلند شدم و به آشپزخانه رفتم . گوهر نبود و از عمه هم خبري نبود مدتي بعد با فنجان چاي برگشتم و آن را مقابلش روي ميز گذاشتم . عطر تنش همان عطر آشنا ، مشامم را پر كرد. تشكر كرد. وقتي عقب نشستم و سر بلند كردم . هنوز نگاهم كي كرد، گفتم :
    -پسر عمه فكراتون رو كردين ؟
    ابروهاي خوش فرمش حركتي كردو پرسيد:
    -راجع به ؟
    -اينكه من برم ...
    سكوت كرد و سكوتش مدتي طول كشيد. ئقتي لب باز كرد ، سرم پائين بود.
    -نه !
    با حيرت نگاهش كردم و گفتم :
    -آخه چرا ... من دلم براي پدر و مادرم تنگ شده ...
    گفت :
    -همين كه گفتم اشك بي اختيار روي گونه هايم لغزيد، بلند شدم و آنجا را ترك كردم . داخل حياط راه مي رفتم كه صداي صميمي ميلاد را شنيدم :
    -سالومه لونجايي ؟
    برگشتم و نگاهش كردم،‌نزديك آمد. صداي چرخ هاي ويلچرش در فضا مي پيچيد، نگاهم كرد و پرسيد:
    -گريه كردي ؟
    سرم را تكان دادم. پرسيد:
    -چرا ؟
    نشستم و گفتم :
    اجازه نداد برم ، نمي دونم چرا ...دلم گرفته ،‌خسته شدم ... دارم ديوونه مش يم ...
    ميلاد كمي مكث كرد تاگريه ام تما شد ، دوباره پرسيد:
    -نگفت چرا ؟
    -نه ، فرار كنم ميلاد؟
    خنديد و گفت :
    -تو كه جايي رو بلد نسيتي گم و گور مي شي ، تازه اين جا شهر شما نيست اين جا مثل يك دريا سياهه ، گم مي شي مثل يه قطره ...تازه ...
    -چي ؟
    لبخندي پر شرم روي سورتش نشست و گفت :
    -تو خيلي خوشگلي مي دزدنت !
    خنديدم ، ميلاد هم خنديد. گفتم :
    -مي ترسم...
    ميلاد كمي چرخيد و گفت :
    -از چي ؟
    -نمي دونم... مي ترسم از سالار ، از اين خونه ، از ...
    ادامه ندادم . ميلاد كتابي كه روي پايش بود را برداشت و گفت :
    -مي خوني ؟
    -چيه ؟
    كتاب را باز كرد و گفت :
    -شعر !آرومت مي كنه ...بخون . براي تو گرفتم .
    كتاب را گرفتم و به داخل ساختمان رفتن . سالار هنوز همان جا بود و عمه فخري كنارش كه تازه از حمام آمده بود. عمه با ديدنم گفت :
    -چي شده سالومه ؟
    -هيچي !
    و بالارفتم . داخل اتاق ، قلم و كاغذ را برداشتم و شروع به نوشتن كردم :
    (سلام گلي
    دلم گرفته بيشتر از همه وقت ، همين چند دقيقه پيش سالار بي هيچ ملاحظه اي گفت :نه !همين !نمي تونم بيام . گلي گريه كردم . كاش مي مردم و پام به اين خونه باز نمي شد. آخه نمي فهمم بابا فريد كه اينت رو مي شناخت چرا خواست من بيام اينجا ، چرا اين همه سفارش به اين و اون كرده بود تا منو بيارن اينجاف گلي يه كاري كن دوست خوبم ، خواهرم به خدا ديگه طاقت ندارم ...روز به روز حالم بدتر مي شه . دلم براي دويدن توي كوه و كمر تنگ شده براي صداي آب و موج ها ، من بدون اونها مي ميرم ، گلي يه درد تازه هم گرفتم و مي ترسم بگم چيه اما تو مي دوني از همه بدتر اون ....
    گلي دوستت دارم ! از طرف من روي همه بچه ها رو ببوس ! سلام برسون به همه !)
    يك گل سرخ را بين كاغذ پرپر كردم و آنرا داخل پاكت جا دادم و درش را بستم تا صبح فردا آن را به سيد كريم بدهم . تمام دلخوشيم همين نامه بود. از سالار دلخور نبودم ، عجيب بود!
    موقع شام ، من و عمه و سالار بوديم . خيلي زود بلند شدم . صداي عمه را شنيدم:
    -تو كه باز چيزي نخوردي ؟
    -سير شدم ممنون !
    گوشه اي نشستم و چشمانم را روي هم گذاشتم . صداي گفتگوي آرام و نامفهوم عمه و سالار را مي شنيدم ، اما اون قدر بي حال بودم كه نمي فهميدم چي مي گويند.
    *****
    بهار روز به روز گرمتر مي شد. ماه آخر فصل بهار بود و من بيمارو بي حال تر از هر وقت ، تنها منتظر يك نامه از گلي بودم . زيبايي حياط آن خانه مايه آرامشم بود. حالم خراب بود و روز به روز هم بدتر مي شدم . زندگي ساكت و طولاني من در خانه به كندي مي گذشت .سالار مثل هميشه اخم آلود بود و عمه فخري منتظر چشم به لب هاي دردانه پسرش مي دوخت تا كوچكترين خواسته اش را اطاعت كند. بعد از جريان اخراج احسان ، عمه فهيمه ديگر به آنجا نمي آمد و فقط گاهي تلفني با عمه فخري حرف مي زد. رفتار سميه و دخترانش با من هيچ تغييري نكرده بود، رفتار آنها هنوز هم پر كينه با زباني تلخ و گزنده بود، اما سارا هيچ وقت حرفي نمي گفت البته رفتاري كه نشاني از محبت هم بدهد را نداشت . تنها يك چيز به من نيرو مي داد كه پائين بروم و آن هم چشمان سياه و بي حرف سالار بود كه وقتي حواسش نبودنگاهش مي كردم . ثانيه هاي طولاني ، من جرات نگاه مستقيم در چشمانش را نداشتم و فقط قلبم با شنيدن صداي او به طپش مي افتادو تمام بدنم با ديدن او شعله مي كشيد. مي سوختم از تبي كه نمي دانستم چيست !
    آهسته از پله ها پائين رفتم . صداي گفتگوي عمه فخري و گوهر را شنيدم و با شنيدن نام خودم از زبان گوهر ، همان جا ايستادم و و گوش تيز كردم . صداي گوهر ، رسا تر از قيل به گوشم خورد:
    -خانم به خدا قصد دخالت ندارم اما اين دختر مثل گل بود، يادتونه مثل يه گل گونه هاش رنگي بود و چشماش برق مي زد، مثل يه پروانه توي اين حياط مي چرخيدو فرياد مي زد، اما حالا پژمرده شده ، خدا رو خوش نمي آيد...
    صداي خشك عمه حرف او را قطع كرد.
    -يعني مي گي ما باعث اين چيزا كه مي گي شديم ؟
    صداي گوهر نگران تو فضا پيچيد:
    -من غلط بكنم خانم ‌، مي گم چرا نمي ذارين دو سه روزي بره ، سايد حالش خوبتر بشه و...
    عمه دوباره حرف او را قطع كرد:
    -سالار اجازه نداد...مي دوني مه روي حرف اون كسي حرف نمي زنه حتما علتي داره ! حالا پاشو ميزو بچين الان سالار مي آد!
    با سرو صدا آخرين پله ها را رفتم . عمه فخري كنار پنجره ي بزرگ اتاق نشيمن رو به حياط نشسته بود و كولر خنكاي مطبوعي ايجاد كرده بود.
    -سلام عمه
    سر بلند كردو نگاهم كرد. وقتي نشستم گفت :
    -سلام ، اين روزها زياد مي خوابي سالومه ، هيچ خوب نيست !
    حرفي نزذم و نگاهم را به گلهاي رنگي داخل حياط دوختم . صداي عمه گوشم را پر كرد :
    -تو از اينكه اينجا هستي ناراحتي ؟
    برگشم و نگاهش كردم ، نگاه سرد و بي رحم عمه كمي نرم شده بود. گفتم :
    -نه ، اين چه حرفيه مي زنيد؟
    كمي سكوت كرد و بعد ادامه داد :
    -بايد يه وقت دكتر برات بگيرم ، دكتر خورمون انگار...
    -من حالم خوبه عمه جاييم درد نمي كنه فقط...
    عمه فوري پرسيد :
    -فقط چي ؟
    دستم را به دسته ي مبل فشردم و گفتم :
    -دلم گرفته
    عمه ايستاد و در حالي كه به سمت حياط خيره شده بود، گفت :
    -فردا عصر مي ريم سر خاك پدر و مادرم ، اگر شد تو رو هم مي بريم !
    و از اتاق بيرون رفت . لبخندي روي لبم نشست . بعد از نزديك يكشال اولين جايي كه مي رفتم قبرستان بود آن هم سر خاك كساني كه از من بيزار بودند.
    در باز شد و سالار در آستانه در ظاهر شد، به خاطر ماه محرم سر تا پا سياه پوشيده بودو شال سبز زير يقه اش پنهان بود. سلام كردم ، پاسخي كوتاه داد و نشست. عمه فخري با فنجاني چاي كنارش نشست. وقتي شالار چايش را تمام كرد. عمه فخري گفت :
    -سالار عزيزم در مورد روز عاشورا كارها رو انجام دادي ؟
    سالار نگاهي به من و بعد به عمه انداخت و گفت :
    -اصلا يادم نبود!
    عمه با حيرت گفت :
    -سابقه نداشت تو اين روزا رو از ياد ببري ، چي شده پسرم ؟
    سالار دستي به يقه برد و شالسبزش ا بيرون كشيد آن را تا كرد و كنارش گذاشت . عمه دوباره گفت :
    -اين چند ماه اصلا حالت مساعد نيست عزيزم ، لازمه كمي استراحت كني !
    سالار سرش را تكان داد و گفت :
    -من خوبم .
    عمه فخري از اتاق خارج د. وقتي با سالار تنها بودم احساس خفگي مي كردم و فشار خونم بالا مي رفت ، قلبم مي خواست از سينه خارج شود. دستم را روي پيشاني گذاشتم و تكيه دادم . نگاه سالار را روي صورتم احساس مي كردم . وقتي چشم باز كردم نگاهش مثل دو كهربا بود و نفسم را مي بريد ، بلند شدهو از اتاق خارج شدم . عمه فخري با ديدنم گفت :
    -سالومه به سالار بگو غذا آماده س !
    كمي مكث كردم و دوباره به اتاق بازگشتم . عطر آشناي سالار و وجود سنگين او اتاق راطور ديگري كرده بود. گفتم :
    -پسر عمه غذا آماده اس .
    ايستاد و با چند قدم بلند خودش را به در رساند. هنوز ايستاده بودم ، سالار حالا مقابلم بود. در مقابل هيكل قوي و نيرومند سالار احساس ترس كردم . عقب رفتم و گفتم :
    -بفرمائيد
    از اتاق خارج شد . وقتي پشت ميز نشستم عمه فخري در مورد نذري روز عاشورا صحبت مي كرد. با ديدنم گفت :
    -سالومه سرد شد!
    اما انگار كسي با دوست قوي گلوي مرا مي فشرد، بي ميل تنها توانستم چند قاشق بخورم . وقتي عقب رفتم عمه با اخم گفت :
    -سالومه اين چه جور غذا خوردنه ، بيماري تو به خاطر اين بي غذاييه چرا نمي خوري؟
    -نمي دونم ميلي ندارم عمه جون!
    عمه فخري به سالار چشم دوخت و گفت :
    -بايد يه وقت براش بگيرم پسرم .اين خيلي بي اشتها شده !
    بعد رو به من گفت :
    -دختر جون تو امانتي مي فهمي ؟با اين كارات ما رو مديون نكن كه پس فردا جوابگو باشيم !
    بلند شدم و آهسته گفتم :
    -باور كنيد قصد ناراحت كردن شما رو ندارم ، ببخشيد...چشم سعي مي كنم بيشتر بخورم
    از آنجا خارج شدم و به سمت حياط رفتم . ميلاد تازه از مدرسه بر گشته بود، كنار در ورودي خانه شان يكديگر را ديديم. كمي با ميلاد حرف زدم و او براي خوردن غذا رفت و من تنها بالاي ايوان برزگ سنگي نشستم و به حياط خيره شدم . يك نسيم ملايم شاخه ها را تكان مي دادو صداي آواز دسته جمعي گنجشكان از لا به لاي شاخه هاي سبز شنيده مي شد زير نوازش نسيم بهاري حالم بهتر شدو در يك خلسه جادويي فرو رفتم

  20. The Following 8 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-14-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-15-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), نازنین (10-25-2009), ~KIMIA~ (10-20-2009)

  21. #41
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت بیست و چهارم
    سالار با همان جذبه در تمام سلول هاي تنم فرو رفته بودو چيزي در درونم مي جوشيد و مي لغزيد و مي سوخت و اين حالت ها چه با وجود سالار چه بي وجودش در دروننم شكل مي گرفت ، يك لذت عميق و مطبوع همراه با يك درد درونم را پر كرد. بلند شدم تا كمي قدم بزنم ، زير چتر لطيف بيد كمي مكث كردم و به گل هاي سرخ خيره شدم ، طراوت گل هاي سرخ و رزهاي رنگي شادابم مي كرد. زير بيد نشستم و پاهايم را دراز كردم. زندگي من بيهوده و بي هدف و تكراري در اين خانه تلف مي شد. نه كار ي نه جايي و نه حتي يك همدمي ، مثل يك روح سرگردان بودم كه اهالي خانه از دستم عذاب مي كشيدند، همانطور كه نه مي ديدند و نه به من نزديك مي شدند، كنارشان بودم اما احساس نمي شدم.
    -سالومه
    سر بلند كردم و سيد كريم را مقابلم ديدم ، لبخند زدمو سلام كردم . خنديد و پاسخم را به گرمي داد، بعد دست در جيب پيراهنش كرد و يك پاكت بيرون كشيد و گفت :
    -صبح اومد
    با شادي بلند شدم و نامه را گرفتم .سيد كريم آهسته گفت :
    -دوست با وفايي داري !
    -آره خيلي زياد
    دستش را تكان داد و از من دور شد. نامه را همان جا زير چتر زيباي بيد گشودم .
    (سلام بر عاشق دلتنگ سالومه !
    سالومه عزيزم ديگه نمي گم دلت برات تنگه كه حد و اندازش از دستم در رفته گاهي شبا به آسمون خيره مي شم و به ياد تو اشك مي ريزم .چه شب هايي با هم داشتيم اين همه سال و حالا اين همه دور ! سالومه بابا رو راضي كردم بياد دنبالت ، البته قبلش گفتم نامه بده براي اون رئيس اخمو شايد راضي بشه ، شايد زد به سرم خودم اومدم، سالومه خيلي دلم مي خواد اون پسر عمه ي اخمو و بداخلاق رو ببينم . تا ببينم چه شكلي كه دل نرم و نازك سالومه رو ارزونده ، حالا مطمئنم كه تو دلباخته اون شدي . اما دارم باهات جدي حرف مي زنم نكنه تو هم اخم و دستور دادن رو از او ياد بگيري ؟ تو صداي خند هات شيرينه ، بچه هاي مدرسه سراغ معلم خوشگلشون و مي گيرن و من دوباره امروز و فردا مي كنم . كاش مي شد دو تا بال داشتي تا اين جا مي پريدي . جاي تو زير سايه ي درختا خالي ،‌يادته هر وقت آقا فريد ما دو تا رو زير اون درخت ها مي ديد مي گفت كولر درخت ها ، خنك تر از كولر توي خونس ؟ و ما مي خنديديم. سالومه ناراخت نباش همه چي درست مي شه . مادر رفته امامزاده برات دعا كرده ، دلش پاك مطمئن باش حاجتش رو مي گيره . خيلي حرف زدم ببخش . دوستت دارم)
    نامه اشك را روي گونه هايم جاري كرد. وقتي به اتاق برگشتم مدتي مقابل قاب عكس پدر و مادرم ايستادم و اشك ريختم . هيچ وقت اين همه آشفته نبودم . دلم مي خواست فرياد بزنم اما جرات نمي كردم .
    عصر روز بعد همراه عمه فخري براي اولين بار با ماشين سالار از خانه خارج شدم. انگار از يك قفس بيرون آمده بودم ديدن خيايان ها و رفت آمد مردم و مغازه ها كمي شادابم كرد و نفس كشيدم .
    كنار قبر پدر بزرگ و مادربزرگم دورتر از عمه و سالار ايستادم و فاتحه خواندم. احساس مي كردم روح آن دو هم عذاب مي كشد. قرستان خالي و پر شكوت بود. از پشت به هيكل سالار خيره شدم . شانه هايش پهن بود و يك پناهگاه امن ، چقدر دلم مي خواست دستم را روي شانه هاي قوي او بگذارم و بگويم به اندازه ي قلبم دوستت دارم اما حتي فكر اينكه سالار ذره اي به من فكر كند را نمي كردم . دلم مي خواست به جاي اين نگاه سرد و پر جاذبه نگاهش پر از مهرباني به من دوخته مي شد. نگاهم به سالار بود كه يكدفعه برگشت و نگاهم كرد، نفس در سينه ام حبس شد و موجي لمس كننده از تمام تنم گذشت . با صداي پر طنينش گفت :
    -بريم
    چند قدمي برداشتم . عمه حالا به من رسيده بود. وقتي كنارم رسيد گفت :
    -بايد به سارا بگم برات چند دست لباس بيروني بگيره
    نگاهي به مانتوي سياهم انداختم، اين مانتو را مادر گلي برايم دوخته بود. دو تا يكي براي من و يكي براي گلي ، حرفي نزدم . عمه و دخترانش با حجاب بودند اما نه با چادر همان مانتو و روسري فقط عمه عمه بود كه با چادر رفت و آمد مي كرد. وقتي سوار ماشين نرم و راحت سالار شدم ، دوباره عطر آشناي سالار تمام مشامم را پر كرد. تا خانه هر سه سكوت كرديم .
    آن شب راحت تر از هر شبي به خواب رفتم ، كمي روحيه ام عوض شده بود و ديدن مردم و شلوغي بيرون آرامم مي كرد.
    چند روز بعد ديگ هاي بزرگ نذري در حياط بار گذاشتندو بوي خورشت برنج و زعفران تمام خانه را پر كردف وقت ناهار جمعيت زيادي آمدند و تمام خانه پر شد از مرد و زن هايي كه نمي دانستم كيستند از كجا آمدند. به اتاقم رفتم و همان جا داحل بهار خواب به حياط خيره شدم سالار تمام مدت دست در جيب شلوار كرده و بالاي سر آشپزها ايستاده بود و دستور مي داد. شال سبز دور گردنش بود، چقدر آن شال را دوست داشتم . قبل از ناهار مراسم عزاداري برگزار شد مداحي كه با سوز مي خواند و من دل گرفته مدت ها اشك يختم . سالار را مي ديدم كه شانه هاي پهن و مردانه اش زير فشار گريه مي لرزد. از وقتي محرم شروع شده بود سالار سياه پوش و غمگين به نظر مي آمد و بيشتر وقتش را به عبادت مي گذشت . غذاي آن روز خوشمزه ترين غذايي بود كه تا آن روز خورده بودم .
    غروب بود كه ديگر آخرين مهمانان رفتند، تنها سارا و پسرش و شوهرش ماندند. تمام خانه به هم ريخته بود. سيد كريم و گوهر حسابي خسته بودند و براي اينكه كاري كرده باشم به حياط رفتم و در جمع كردن حياط به سيد كريم كمك كردم. ميلاد هم با همان وضع پايش كمك مي كرد تا يكي دو ساعت مشغول كار بوديم ، از عمه و سارا و سالار خبري نبود. تقريبا تمامي كارهاي حياط تمام شدهبود كه عمه فخري روي ايوان آمد و گفت :
    -سالومه
    -بله عمه جون
    دست تكان داد و گفت :
    -غذا آمادهس بيا!
    داخل رفتم . سالار شوهر سارا و خودش و پسرش پشت ميز نشسته بودند. وقتي كنار ميز ايستادم عمه با حيرت گفت :
    -اين چه سرو وضعي ؟
    نگاهي به دستانم انداختم و گفتم :
    -يادم نبود الان مي رم مي شورم
    صداي خنده ي امير بلند شدمن هم خنديدم و به امير نگاه كردم . سارا گفت :
    -انگار توي دودكش بوده
    سالار سر به زير انداخته بود. به سمت پله ها رفتم عمه گفت :
    -زود برگرد
    چند دقيقه اي طول كشيد تا مرتب برگشتم ،‌سارا و شوهرش غذايشان را تمام كرده بودند. شوهر سارا مرد بسيار آرامي بود نشستم و غذا كشيدم امير هنوز مي خنديد لبخندي در پاسخش زدم. سالار آهسته غذا مي خورد. گفتم :
    -عمه جون غذاي ظهر خيلي خوشمزه بود
    سرش را تكان داد و گفت :
    -آره از هر سال بهتر شده بود
    وقتي بلند شدم همه داخل نشيمن نشسته بودند. به جمع آنها پيوشتم . امير مشغول نقاشي بود كنارش نشستم و آهسته گفتم :
    -چي مي كشي ؟
    امير سر بلند كردو گفت :
    يه نقاشي
    روي كاغذ خم شدم و جز چند خط سبز چيز ديگري نگشيده بودگفتم :
    -مي خواي برات بكشم ؟
    گفت :
    -بلدي ؟
    -نه زياد...اما خوب ...
    كاغذ و مداد رنگي را به سمت من گرفت . روي زمين چهار زانو نشستم و كاغذ را روي ميز قابلم گذاشتم و مشغول كشيدن يك نقاشي كودكانه شدم . نمي دانم چه چيز باعث شد تصويري از گذشته بكشم . يك چادر يك اسب چند زن با دامن هاي پر چين و يك رود پر آب و يك مرد اسب سوار . وقتي تمام شد امير گفت :
    -اين تويي ؟
    خنديدم و سرم را تكان دادم دوباره پرسيد:
    -اين اسب كيه ؟
    كمي فكر كردم و گفتم :
    -يك مرد، مثل بابا....
    پرسيد:
    -باباي تو؟
    -آره
    بي هيچ كوششي براي پنهان كردن شوقش خم شد و بلند گفت :
    -خيلي قشنگه !
    كمي به نقاشي خيره شد و دوباره پرسيد :
    -تو اين جا بودي ؟
    خنديدم و نگاهش كردم . دوباره خنديدو بلند تر از قبل گفت :
    --اسم داشتيد؟
    سارا به من و امير نگاه كردو كمي سرد گفت :
    -امير عزيزم آرومتر يا بهتره برين بيرون
    امير نگاهم كرد. گفتم :
    -بريم توي اتاق من مي آيي ؟
    با ذوق از جا پرد و به سرعت از اتاق خارج شد و قتي امير داخل اتاقم آمد گفت :
    -تو هميشه پشت اين پنجره اي من تو رو مي بينم
    گفتم :
    -حياط خيلي خوشگله من دوستش دارم
    به سمت عكس روي ميز رفت مدتي نگاه كرد و بعد با انگشت به پدرم اشاره كرد و گفت :
    -اين كيه ؟
    -اون باباي منه ، دايي مادرت ، دايي دايي سالار ...
    خنديد و گفت :
    -دايي سالار هم دايي داره ...
    پرسيدم :
    -دايي سالار رو دوست داري
    سرش را تكان داد و گفت :
    -خيلي زياد مامانم هميشه مي گه بايد مثل دايي سالار بشم
    با خودم گفتم سالار يكي ست و نكراري ندارد. كاغذ نقاشي را نگاه كرد و گفت :
    -يكي ديگه برام مي كشي ؟
    -معلومه بيا بشين
    تا نيم ساعت ديگر مشغول كشيدن يك نقاشي تازه بودم . ئقتي نقاشي را در دستانش گرفت و نگاه كردلبخندي روي لبش نشست و گفت :
    -اينم قشنگ شد فردا به خانم معلم مي گم خودم كشيدم
    دستم را روي موهاش كشيدم و گفتم :
    -نبايد دروغ بگي ، بگو با كمك دختر دايي ام كشيدم اين طوري بهتره
    با انگشت اشاره اي كرد و گفت :
    -اين جا جاي خوبيه و اين منم نه ؟
    سرم را تكان دادم . دوباره پرسيد:
    -اين هم تويي ...اين كيه ؟
    نگاهي به مرد در تصوير انداختم ، خودم هم نمي دانستم كيست . امير گفت ك
    -فهميدم ...دايي سالار مگه نه ؟
    -آره
    با امير پائين رفتيم و مدتي بعد سارا و شوهرش به خانه شان بازگشتند . سالار تنها روي مبل لم داده بود . وقتي ايستادم تا بالا بروم سر بلند كرد و نگاهم كرد، نگاه از او برگرفتم و بالا رفتم . روز به روز ترس من بيشتر و قلبم بيشتر از هميشه پر تپش مي شد . سالار مثل يك حس مطبوع و گرم درونم جريان داشت . س در گم و كلافه در آن خانه اعياني و بزرگ راه مي رفتم و نمي دانستم چه كنم .

  22. The Following 9 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-14-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-15-2009), P.L.N (10-20-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), نازنین (10-26-2009), ~KIMIA~ (10-20-2009)

  23. #42
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت بيست و پنجم

    تير ماه گرمتر از هميشه از راه رسيد و تنها وجود سايه درختان، انسان را آرام مي كرد. من كه به گرماي زياد از حد جنوب عادت داشتم زياد برايم گرم نبود، اما عمه فخري و سالار از گرما دائم زير كولر مي نشستند و عمه مرا به خاطر اينكه زير نور داغ خورشيد در حياط راه مي رفتم سرزنش مي كرد. نامه هاي من و گلي مرتب رد و بدل مي شد و ميلاد دوست هميشگي من در آن خانه بود، روزهاي طولاني و كند تابستان در كنار ميلاد و نامه هاي گلي مي گذشت. تنهايي را هرگز دوست نداشتم، تنهايي مثل يك موريانه روح آدمي را مي خورد و من از وحشت تنهايي خودم را مدام با ميلاد سرگرم مي كردم. ميلاد كتابهاي شعر زيادي را به من مي داد و يا از كتابخانه برايم مي آورد و من شبها تا مدتها با اين اشعار سرم را گرم مي كردم. هر ظهر، هر غروب و هر صبح گوشهايم تيز مي شد تا صداي قدمهاي سالار را بشنوم و قلبم به تپش افتد. دلم براي ديدنش پر مي كشيد اما همين كه مي آمد جرات پايين رفتن را نداشتم، از سالار فرار مي كردم. در تمام لحظه ها و در خفا او را ديد مي زدم، مدتهاي طولاني بي آنكه بفهمد يا بداند.
    يك روز گرم و خسته كننده كه شهادت يكي از معصومين بود. عمه فخري به خاطر گرما از خانه بيرون نرفته و داخل نشيمن نشسته بود و من دركنارش، گوهر داخل آشپزخانه بود و صداي به هم خوردن در كابينت ها و يا بشقابها سكوت را مي شكست. صداي ترمز چرخهاي ماشين سالار روي سنگ فرش حياط شنيده شد و قلبم از جا كنده شد. سالار مدتي بعد خسته و گرما زده وارد شد، سلام كردم بي آنگه نگاهش كنم. احساس كردم نگاهم مي كند. سر جايش نشست.
    گوهر با ليواني شربت خنك آمد. عمه مشغول صحبت با سالار بود و من صداي بم و گيراي سالار را مي شنيدم. صداي عمه فخري بلند شنيده شد :
    - گوهر خانم!
    گوهر دوباره آمد، عمه فخري گفت :
    - فردا صبح ما مي ريم، كارها رو مي توني تا فردا آماده كني؟
    گوهر كمي مكث كرد و ادامه داد :
    - به اين زودي ... آخه ....
    عمه فخري با لحن محكمي گفت :
    - تا صبح وقت زياده!
    نمي دانستم كجا قرار است بروند. در سكوت به گوهر خيره شدم، سرش را تكان داد و خارج شد. بلند شدم تا بالا بروم كه صداي عمه فخري موجب شد بايستم. صداي عمه را شنيدم :
    - سالار عزيزم، سالومه رو ببريم يا اينكه ...
    سالار سر بلند كرد و نگاهم كرد، نگاه از او گرفتم و جلو رفتم. صداي بم او را شنيدم :
    - همه با هم ميريم!
    نمي دانستم كجا قرار است برويم كه من هم بايد باشم. موقع غذا وقتي غذاي سالار تمام شد. عمه فخري گفت :
    - سالومه!
    نگاهش كردم، ادامه داد :
    - فردا صبح زود مي ريم باغ، راه دوره اما ارزشش رو داره، هر سال مي ريم اونجا چند روزي مي مونيم، همه هستن. فردا صبح ساعت هشت آماده باش!
    وقتي شنيدم همه هستند، غم تمام دلم را پر كرد. آهسته پرسيدم :
    - مي شه من نيام؟
    عمه خيره نگاهم كرد و گفت :
    - صبح ساعت هشت آماده باش!
    دلم مي خواست بشقاب چيني را روي سر سالار و عمه خرد كنم. اجازه ندادند حتي براي دو روز به خانه سر خاك پدر و مادرم برگردم و حالا براي تفريح به كوهستان و يا باغ مي رفتند. اگر به آنها خوش مي گذشت، مطمئن بودم با وجود سميه و دخترانش و با وجود عمه فهيمه و دخترانش، برايم تلخ ترين روزها خواهد بود.
    صبح زود با سر و صدايي كه از پايين آمد از جا پريدم، سريع آماده شدم و پايين رفتم. چند چمدان و چند سبد بزرگ، آماده كنار در خروجي بود. سالار پر غرور و آرام نشسته بود و تماشا مي كرد. سلام كردم، آرام پاسخم را داد.
    - تو هنوز آماده نشدي؟
    صداي عمه فخري بود. نگاهي به سر تا پايم انداختم و گفتم :
    - من آماده ام عمه!
    عمه در حاليكه با دست به من اشاره مي كرد، گفت :
    - لباستم عوض كن!
    با حرص بالا رفتم و مدتي بعد برگشتم، طبق گفته عمه لباس ديگري پوشيدم. عمه با ديدنم گفت :
    - اين بهتر شد!
    دوباره نگاهم كرد و پرسيد :
    - وسايل شخصي ت رو برداشتي؟
    سرم را تكان دادم و وارد حياط شدم. ميلاد و گوهر خانم همراه ما نمي آمدند و قصد داشتند به خانه تنها دخترش بروند. مدتي بعد سوار بر ماشين راحت و خنك سالار راه افتاديم، عمه كنار سالار نشست و من عقب نشستم. سارا و شوهرش با ماشين خودشان مي آمدند. دامادهاي عمه هر دو ساكت و كم حرف بودند، تنها گاهي با سالار حرف مي زدند و روي حرف همسرانشان حرف نمي زدند. چند ساعت طول كشيد تا از جاده هاي سرسبز و پر پيچ و خم گذشتيم و بعد به يك منطقه خلوت رسيديم و ماشين سالار در امتداد يك جاده خاكي مستقيم مي رفت تا به يك در قهوه اي بزرگ رسيد و چند بوق پشت سر هم زد و در باز شد و مردي نسبتا مسن در را به روي ما گشود. وقتي از ماشين پياده شدم محو تماشاي آن باغ بزرگ شدم و بلند گفتم :
    - اينجا مثل بهشته عمه جون!
    عمه نگاهم كرد و سالار خسته از يك رانندگي جلو رفت. يك ساختمان بزرگ و زيبا به رنگ سفيد در يك منطقه روي بلندي بنا شده بود و دور تا دور آن درخت و گل و گياه بود. ميوه هاي رنگي مثل نگينهاي زيبايي زير نور برق مي زد و جلوه باغ را دو چندان مي كرد.
    - عمه جون اين صداي آبه؟
    عمه در حاليكه به سمت ساختمان مي رفت گفت :
    - چشمه س، پشت ساختمون بايد بري، سالومه سر و صدا راه نندازي سالار اومده اينجا تا كمي استراحت كنه!
    آن باغ آن چنان با طراوت و زيبا بود كه مرا شاداب كرد. دلم نمي خواست وارد ساختمان شوم اما صداي عمه، مرا به سمت ساختمان كشاند :
    - اول لباست رو عوض كن سالومه!
    داخل ساختمان، بزرگ و زيبا و ساده بود. نور گير و روشن با وسايلي مجهز اما ساده، دلنشين و آرامبخش بود. گفتم :
    - اينجا خيلي قشنگه عمه جون، نه؟
    عمه فقط نگاهم كرد، بعد روي مبل نشست و تكيه داد و لبش به سختي باز شد.
    - آره قشنگه!
    از سالار خبري نبود. عمه به سمت اتاقي رفت و من هنوز ايستاده بودم و اطراف را تماشا مي كردم. نگاهم به شيشه هاي بدون پرده بود، خنديدم و گفتم :
    - از همه بهتر پنجره هاشه، چون كه پرده نداره!
    عقب عقب رفتم. وقتي برگشتم سالار را ديدم كه روي كناپه اي مي نشست، آهسته گفتم :
    - ببخشيد!
    صداي محكم و بمش تارهاي دلم را لرزاند :
    - مي توني آرومتر فرياد بزني يا لااقل برين بيرون!
    دوباره معذرت خواهي كردم و به داخل يكي از اتاقها رفتم. خانه يك طبقه اما بزرگ و دلباز و داراي چندين اتاق و سرويس بهداشتي بود. وقتي لباس عوض كردم و بيرون آمدم عمه فخري هم لباس عوض كرده بود. با ديدنم گفت :
    - سالومه، چيه خونه رو سرت گذاشته بودي؟
    - ببخش عمه جون خيال كردم كسي نيست!
    كمي مكث كردم و پرسيدم :
    - عمه جون اون چشمه كجاست؟
    عمه كمي مكث كرد و بعد گفت :
    - همين پشت يه كمي دوره ...
    صداي سالار ادامه حرف عمه را قطع كرد :
    - همين جوري پشت خونه رو بگيرن و برن جلو مي رسن!
    خنديدم و به سرعت بيرون رفتم و تمام طول مسير را دويدم. بعد از يك سال كه در اتاق و در خانه اي زنداني بودم حالا ديدن اين كوه و دشت و اين چشمه تمام آروزيم بود. چشمه كوچك بود اما زلال و پر آب، آب آن چشمه مثل يك داروي شفا بخش بود و مرا سرحال كرد و روح خسته و بيمارم را درمان كرد. گذشت زمان را حس نمي كردم. وقتي به خانه برگشتم كه چند ماشين داخل حياط بودند و من با ديدن ماشينها قلبم گرفت. سميه و خانواده اش، سارا و خانواده اش رسيده بودند. نه عمه فهيمه و دخترانش و نه سميه و دخترانش هيچ كس جواب سلامم را نداد. احسان خوشبختانه نبود. عمه فهيمه با ديدنم مثل يك بچه از من رو گرداند و زير لب چيزي گفت. سالار نبود و همين باعث شد تا آنها هر رفتاري مي خواهند بكنند. متلك و توهين عادي ترين كار اين خانواده بود، جز سارا و عمه فخري كه هيچ حرفي نمي زدند. گوشه اي نشستم و تمام تحقير ها و توهينهاي آن جمع مغرور را تحمل كردم. يك ساعت بعد سالار از اتاقي خاج شد، لباس راحت به تن داشت. همه با ديدنش ساكت شدند. نگاه پر تمنا و عاشق دختران عمه فهيمه چشم از سالار بر نمي داشت. با يك نوع حسرت او را تماشا مي كردند و عمه فهيمه تمام آروزيش اين بود كه سالار دامادش شود و تمام تلاش خود را مي كرد. اما سالار بي اعتنا و سرد، مثل هميشه بود. سفره ي ناهار بر عكس هميشه روي زمين پهن شد و وقتي غذا روي آن چيده شد، آخرين دسته مهمانان هم آمدند. دختر عموي پدرم و پسرش ماني، از ديدن آن پيرزن كه نامش فرخ لقا بود، كمي آرام شدم. مرا بوسيد و جوياي حالم شد، آن زن به دلم مي نشست. سر و صدا تمام سالن گرد را پر كرد. سالار مثل يك شاه جوان بالاي سفره نشسته و در سكوت نظاره گر جمع بود.

  24. The Following 8 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-14-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-15-2009), osweh (10-14-2009), sherryash (10-20-2009), نازنین (10-26-2009), ~KIMIA~ (10-20-2009)

  25. #43
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت بيست و ششم

    بعد از غذا هر كسي به سويي رفت. من هنوز نشسته و منتظر بودم. مردها دور سالار نشسته و گپ مي زدند، فرخ لقا كنار عمه فخري بود كه اشاره كرد كنارش بروم. وقتي كنارش نشستم، خنديد و گفت :
    - تو چرا نمي ري بيرون؟
    - من از صبح كه اومدم توي اين دشت چرخيدم، خيلي قشنگه!
    فرخ لقا دستي به كت و دامن خوش دوختش كشيد و گفت :
    - اين زمين چند هزار متري جواهره، بهترين و مرغوبترين زمين اين قسمت، مثل بهشت مي مونه!
    صداي عمه فخري گوشم را پر كرد :
    - سالومه نمي خواي بري بيرون، هوا خوبه!
    چند دقيقه بعد مقابل خانه بودم و اطراف را تماشا مي كردم. دور تا دور كوه بود و وسط، اين قطعه زمين بزرگ قرار داشت كه تا چشم كار مي كرد سبزي ديده مي شد. مقابل خانه خالي و پر چمن بود و يك جاده دراز تا آخر راه، تا جايي كه در بود ادامه داشت. صداي آواز پرندگان، صداي آب و صداي خش خش برگها مرا ياد مادرم انداخت. همانجا روي زمين نشستم و چشمانم را روي هم گذاشتم، مهربان مثل يك گل كنارم قد كشيد. مادر كه هيچ وقت غمي نداشت چرا حالا اين همه غمگين بود؟ اشك از گوشه چشمم سرازير شد، وقتي چشم باز كردم سايه اي سنگين مقابلم بود. وقتي نگاه كردم ماني بود كه با لبخندي گفت :
    - مثل يك قوي غمگين سرتون و بين پرها فرو بردين ....
    ايستادم و با يك لبخند از او دور شدم، دلم نمي خواست وضعم از ايني كه هست بدتر شود. شروع به دويدن كردم، آنقدر كه از نفس افتادم و به آخر راه جايي كه يك دره بود رسيدم. روي يك صخره نشستم و آن منطقه را ديد زدم، دقيقا نمي دانستم آن منطقه در كدام شهر يا استان قرار دارد اما جاي قشنگي بود و هوا خنك و مطبوع. روي يك صخره بلند ايستادم و با تمام جاني كه در بدن داشتم فرياد زدم، انگار خالي شدم و تمام غمهايم فرو ريخت.
    تمام آن عصر را تنها بودم، از دور دخترها را مي ديدم كه مشغول بازي و تفريح هستند اما آنها مرا در بين خود تحمل نمي كردند. هيچ غريبه اي آنجا نبود، جز دو يا سه نفر كه به آن باغ يا مزرعه بزرگ رسيدگي مي كردند. ساعتها كنار چشمه نشستم و جوشيدن آب را تماشا كردم. بعد پاهايم را درون آب فرو بردم و لذت بردم.
    وقتي به طرف خانه بر مي گشتم نزديك غروب بود، يك غروب زيبا و دل انگيز، آسمان نارنجي رنگ در انتها مي سوخت و نور نارنجي زيبايي در تمام دشت پخش شده بود. موقع رفتن چون دويده بودم فاصله به نظرم كم مي رسيد اما موقع برگشتن هرچه مي رفتم نمي رسيدم. سرانجام خسته رسيدم. وقتي از پشت ساختمان سفيد بيرون آمدم، مردها روي ميز و صندلي سفيد زير يك درخت بزرگ نشسته بودند و سالار بالاتر از همه. تمام نگاهها به سمت من برگشت، نگاه ماني متفاوت بود اما نگاه سالار هنوز هم حرفي نداشت با اين حال براي من متفاوت بود. سلام كردم و آرام وارد خانه شدم.
    - سالومه؟
    صداي عمه بود، برگشتم و نگاهش كردم. گفت :
    - تو كجايي دختر؟
    - رفتم بيرون، اينجا اونقدر قشنگه كه آدم دلش نمياد بياد تو، جاي ميلاد خالي!
    - گرسنه نيستي؟
    - نه!
    نگاهي به اطراف انداختم، كسي نبود. گفتم :
    - پس بقيه كجان؟
    - همين دو رو بر هستن، راه دوري كه نمي تونن برن!
    - اينجا كجاست عمه جون؟
    - نزديك شمال كشور، يه جاي خوش آب و هوا!
    - پس درياش كو؟
    - گفتم نزديك شمال نه خود شمال .... اين زمينا همه ارث و ميراث از پدر پدرم به ارث رسيده، مثل گنج مي مونه!
    - كمك نمي خواين؟
    - قراره شب كباب بپزن، اونم آقا محسن، شوهر سارا خوب مي پزه!
    نيم ساعت بعد فرشي بزرگ روي زمين مقابل خانه پهن شد و چاي و ميوه و تنقلات چيده شد. هر كس دو به دو جايي نشسته بود. در اين ميان من تنها بودم، مثل همان قويي كه ماني گفته بود. نگاهم چرخيد و روي سالار خيره ماند، دستها را به سينه قلاب كرده و با نگاه پر جذبه اش اطراف را تماشا مي كرد. دلم از ديدن حالت پر غرور و زيبايش لرزيد. قشنگترين و گيراترين نگاه، همان نگاه سرد و بي فروغ بود. متوجه نگاهم شد اما نگاهش هيچ تغييري نكرد، اگر يك لحظه ديگر اين نگاه كش مي آمد زانوانم سست مي شد. وقت نماز، سالار با آب زلال جوي وضوگرفت و دورتر از همه پشت درختي به نماز ايستاد. در دل آن طبيعت زيبا، راز و نيازش بيشتر از هر وقت ديگري طول كشيد. تمام حواسم به سالار بود! نگاه از سالار گرفتم و به عمه فخري چشم دوختم. عمه حواسش نبود. صداي فرخ لقا را شنيدم.
    - بيا اينجا دختر!
    روي صندلي نشسته بود. مقابلش نشستم و دستي به روسريم كشيدم و گفتم :
    - خوبين؟
    خنديد، با اينكه مسن بود اما سرحال و خنده رو بود. گفت :
    - من خوبم، اما انگا تو هم خوبي، گونه هات رنگي شده و چشمات داره برق مي زنه!
    خنديدم. گفت :
    - هزار ماشاالله وقتي تو رو مي بينم ياد هرچي گلِ مي افتم ....
    بلندتر از قبل خنديدم. پسرش به ما نزديك شد و گفت :
    - مادرجان اگه لطيفه هاي به اين بامزگي بلدي، خوب بگو ما هم بخنديم ...
    فرخ لقا به قد و بالاي پسرش چشم دوخت و گفت :
    - نه، زنونه بود پسرم!
    ماني خنديد و گفت :
    - باشه، يعني اينكه برم ديگه!
    و دور شد. فرخ لقا آهسته پرسيد :
    - هنوزم باهات آشتي نكردن؟
    و با چشم به سارا و سميه اشاره كرد. سرم را تكان دادم. دوباره پرسيد :
    - عمه فهيمه چي؟
    - اون كه به خونم تشنه س!
    خنديد و گفت :
    - تو دختر خوبي هستي!
    - ممنون، حرفهاي شما آدم رو اميدوار مي كنه!
    صداي عمه فخري موجب شد بايستم، دوباه صدايم كرد. نگاهش كردم و گفتم :
    - بله عمه جون!
    - بيا كارت دارم!
    وقتي مقابل عمه ايستادم، نگاهم كرد :
    - برو لباست رو عوض كن، دوباره رفتي خاك بازي!
    دستور پذير به سمت ساختمان رفتم. چه دليل داشت اينقدر به لباسم گير مي دادند. چه اشكالي داشت لباسم كمي بوي خاك و گل بگيرد، براي ما كه در خانه مان مهم نبود. نه مادر، نه پدرم نه گلي و نه بقيه، اما اينها روزي چند بار لباس عوض مي كردند. لباس را به تن كردم و برگشتم، شوهر سارا مشغول پخت كباب بود و چند نفر هم با شوخي و خنده كمكش مي كردند. بوي خوش كباب همه جا را پر كرده بود. يك گوشه نشستم. عمه فهيمه باز هم زير لب بد و بيراه مي گفت، بي اعتنا به آنها رو برگرداندم. امير جايي مشغول بازي و شيطنت بود. خصوصا اينكه كسي مدام به او گوشزد نمي كرد كه دايي سالار خوابه يا دايي سالار اومده.
    شب پر ستاره از راه رسيد. هنوز شام نخورده بوديم. صداي خنده و صحبت در فضا پخش مي شد و گاهي صداي پارس يك سگ در اين بين نيز شنيده مي شد. سالار روي صندلي بلندي نشسته بود. اما ديگران روي يك فرش، نمي دانم چرا اين همه از ديگران دور بود، داشتم نگاهش مي كردم كه متوجه شد و سر بلند كرد، نگاهش در همان يك ثانيه كوتاه مثل دو گوي سياه و جذاب درون چشمانم فرو رفت و وجودم را زير و رو كرد. مي دانستم گونه هايم حال خرابم را نشان مي دهد بنابراين با دست روي صورتم را نگه داشتم كه صداي عمه را شنيدم :
    - سالومه چرا روي صورتت رو گرفتي؟
    - همين طوري!
    زني كه نامش خانم بود براي آشپزي و بقيه كارها آنجا حضور داشت و مدام در رفت و آمد بود. هنگامه و هديه با يك پوزخند مرا نگاه مي كردند و گاهي پچ پچ مي كردند، نگاههاي آن دو گاهي مدتهاي طولاني روي صورت ماني خيره مي ماند. ماني خوش چهره و بانمك بود و با لباس شيكي كه به تن داشت بيشتر ديگران را جذب مي كرد! سبزه بود با موهايي سياه و بيني قلمي و لبهايي بزرگ كه به صورتش مي آمد.
    سفره هاي بزرگ پهن شد و همه دور تا دور آن نشستند و سالار بالاتر از همه نشست. كباب داغ در محيطي پر سر و صدا صرف شد، تنها سالار بود كه سكوت كرده و ماني با حرفهايش ديگران را به خنده مي انداخت. بعد از شام هر كس به سمتي رفت و خانم تنها مشغول جمع كردن سفره بود، دلم برايش سوخت و بلند شدم و كمكش كردم تا تمام سفره را جمع كرد! بعد از غذا، سالار دوباره روي صندلي نشست و تكيه داد. خانم چاي را به دستم داد و گفت :
    - زحمتش با شما!
    اولين نفر سالار بود كه مقابلش ايستادم و گفتم :
    - بفرمايين!
    سر بلند كرد و سنگين و گرفته نگاهم كرد. چشمهايش در سياهي شب برق مي زد و سايه مژه هايش روي صورت سفيدش سايه انداخته بود. سرش را تكان داد و گفت :
    - ممنون!
    - نوش جان!
    چاي را مقابل بقيه مردها گرفتم. شوهر سارا خجالتي بود و سر بلند نكرد، اما شوهر سميه با بدخواهي نگاهم كرد و شوهر عمه فهيمه با يك لبخند تشكر كرد. تنها ماني بود كه نه لبخند زد و نه نگاه كرد فقط مهربان گفت :
    - چاي بخوريم يا خجالت؟
    - نوش جان!
    بعد از مدتها دويدن در آن دشت و بالا و پايين پريدن خيلي زود خوابم برد. عمه و سارا به علت كمبود جا در اتاق، كنار من خوابيدند.

  26. The Following 7 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-16-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-15-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), ~KIMIA~ (10-20-2009)

  27. #44
    IP Bronze Member
    Join Date
    Aug 2009
    Location
    U.S.A
    Posts
    630
    Thanks
    296
    Thanked 2,180 Times in 520 Posts
    قسمت بيست و هفتم

    صبح زود با صداي آواز پرندگان چشم باز كرده و پنجره را باز كردم و خنكاي صبح صورتم را نوازش داد. انگار زودتر از همه بيدار شده بودم، بعد از اينكه دستي به صورتم كشيدم و لباس عوض كردم از اتاق خارج شدم. هيچ صدايي نمي آمد و همه در خواب بودند، بي سر و صدا و آهسته از ساختمان خارج شدم. صبح زيباتر از هر روز ديگر بود. چمنها پر طراوت و درختان شاداب بودند و صداي آب، آهنگ خوش زندگي بود. دمپايي هايم را پا در آوردم و دامنم را بالا گرفتم و لبخند زدم. آفتاب هنوز كامل طلوع نكرده بود. گفتم :
    - يك .... دو .... سه!
    و شروع به دويدن كردم، دويدن در آن راه پر پيچ و خنك مسرت بخش بود و تا خود چشمه دويدم. آفتاب كم رمق بود. وقتي آب به صورتم زدم، تمام تنم از سرما لرزيد. انگار اين منطقه زمستان بود. آن قدر آنجا نشستم تا آفتاب كامل از پشت آن كوه بلند سرش را بالا آورد و نگاهم كرد. بلند گفتم :
    - سلام ... صبح بخير ... انگار امروز خواب موندي!
    جوابي نيامد، اما نگاهم به خورشيد بود. نور طلايي خورشيد همه جا پخش شد و هوا روشن شد. بلند شدم و دوباره دامنم را بالا كشيدم و شروع به دويدن كردم، آنقدر كه از نفس افتادم. بين درختان باغ ايستادم و نفس تازه كردم. ميوه ها مثل نگين مي درخشيد، چند شاخه گل چيدم و آنرا بين دست راستم گرفتم و شروع به دويدن كردم.
    تصميم داشتم تا انتهاي باغ را بدوم. هر روز از يك سمت، از سمت راست شروع به دويدن كردم. آخر راه به يك ديوار بزرگ و بلند رسيدم. موقع برگشت مچ پاهايم درد مي كرد اما باز هم دويدم. وقتي مقابل ساختمان خم شدم . نفس نفس زدم، گل هايم روي زمين افتاد. كف پايم درد مي كرد، كنار گلها نشستم و كف پايم را بالا آوردم، تيغ ريزي تا عمق پايم فرو رفته بود و هر كاري كردم نتوانستم تيغ را بيرون بكشم. به ناچار بلند شده، بعد خم شدم تا گلها را جمع كنم. وقتي ايستادم، سايه ي كسي مقابلم بود. از نوك پاها تا فرق سرش بالا رفتم، سالار بود. مي دانستم براي نماز صبح بيدار شده و ديگر نخوابيده، در آن وقت صبح با تعجب مرا تماشا مي كرد. با ترس عقب رفتم، اما هنوز نگاهم مي كرد. وقتي آرامش غريب او را ديدم، لبخند زدم و گفتم :
    - سلام پسر عمه، صبح به خير ... صبح قشنگيه...
    جلو رفتم و يكي از گلهاي سفيد را به سمت او گرفتم و گفتم :
    - بفرمايين!
    مدتي به گل و بعد به من خيره شد. گفتم :
    - از ته باغ چيدم ... اون آخر ديوار ....
    دستش جلو آمد و گل را گرفت. از كنارش گذاشتم و داخل شدم، كف پاي راستم تير مي كشيد. وقتي از مقابل آشپزخانه مي گذشتم صداي عمه فخري را شنيدم :
    - سالومه!
    برگشتم و نگاهش كردم. سلام كردم، گفت :
    - چرا مي لنگي؟
    دستپاچه خنديدم و گفتم :
    - چيزي نيست!
    و به سرعت از مقابل چشمانش دور شدم. يك ساعت بعد وقتي از اتاق خارج شدم، بساط صبحانه داخل حياط پهن شده و همه دور تا دور سفره جمع بودند. آخرين نفر سر سفره نشستم، كنار فرخ لقا كه سر حال تر از شب قبل به نظر مي رسد. آهسته گفت :
    - صبح انگاري روي گونه هات خون مي پاشن دختر ...
    آهسته زمزمه كردم :
    - امروز صبح تا ته باغ دويدم ...
    خنديد و مشغول خوردن شد. سالار بر خلاف شب گذشته روي صندلي نشسته و دختران عمه فهيمه مرتب برايش صبحانه مي بردند، چاي عوض مي كردند و نان مي بردند. اما سالار مثل يك سنگ بود، بي هيچ احساسي و يا عكس العملي. زودتر از همه برخاستم و از آنجا دور شدم. راه رفتن روي پايم خيلي سخت بود. داخل رفتم تا هر طور شده تيغ را بيرون بكشم، مدتي طول كشيد اما نتوانستم تيغ را خارج كنم. كنار در آشپزخانه بلند صدا زدم :
    - خانم!
    بيرون آمد و گفت :
    - جانم! چي مي خواي؟
    - تيغ رفته توي پام، مي توني كمك كني وگرنه مي ره بالا و عفونت مي كنه.
    با حيرت پرسيد :
    - تيغ كجا بوده؟
    - صبح زود رفتم بيرون و پابرهنه دويدم!
    با سرزنش نگاهم كرد و گفت :
    - بشين ببينم!
    نشستم، او با يك سوزن نازك و مقداري پنبه و الكل برگشت. مدتي طول كشيد تا تيغ را پيدا كرد و بيرون كشيد اما لحظه آخر فريادم به هوا رفت، خوب شد كه كسي در خانه نبود. تيغ نازكي بود اما درد زيادي داشت. وقتي ايستادم، گفتم :
    - آخي.... راحت شدم!
    خنديد و گفت :
    - از اينجا خوشت مياد؟
    - آره، از ديروز كه اومديم خيال مي كنم توي شهر خودمون و خونه خودمون هستم، هرچند اين جا خيلي قشنگتره اما خيلي خوشحالم.
    سرش را تكان داد و گفت :
    - اين جا خيلي آروم و با صفاست!
    خنديدم و از آنجا خارج شدم. مردها مشغول بازي بودند، فوتبال بازي مي كردند غير از سالار كه تماشا مي كرد. دخترها همان اطراف بودند و عمه فخري و عمه فهيمه و فرخ لقا هم دورتر از بقيه بودند. سارا و سميه هم كنار هم دورتر از بقيه بودند. در آن جمع شلوغ تنها بودم و دلم براي گلي پَر مي كشيد. به اتاق رفتم و از دفتري كه همراه داشتم يك كاغذ جدا كردم و همراه با يك خودكار از آنجا خارج شدم. جاي خلوتي را پيدا كردم و مشغول نوشتن شدم :
    « سلام به گلي دوست داشتني!
    گلي جون دلم تنگه، خيلي زياد، هر لحظه به يادت هستم... دلم مي خواست امروز كنارم بودي، اين جا خيلي قشنگه، اونقدر كه آدم خيال مي كنه توي بهشتِ، يه جايي در شمال كشور كه من تا به حال نديده بودم. خنك و سرسبز، گلي ديروز تا دلت بخواد دويدم و بالا و پايين پريدم و تلافي يك سال گذشته رو درآوردم. گلي من دوست داشتم كنارم بودي اما خوب خدا اين طوري مي خواد. بابا فريدم هم اينو خواسته، پس من منتظر مي مونم.... يه فرصت ديگه... »
    صداي پا آمد. سر بلند كردم، ماني بود پسر فرخ لقا و پشت سرش با فاصله سالار. با حيرت ايستادم، ماني ساده گفت :
    - خوب خلوتگاهي پيدا كردين!
    حرفي نزدم. كاغذ را تا كردم. سالار حالا كنار ماني رسيده بود، نگاهش كردم اما او نگاهم نمي كرد. دوباره صداي ماني گوشم را پر كرد :
    - خلوتتون رو به هم زدم؟
    - نه، با اجازه!
    از آن دو دور شدم. هيجان ديدن سالار، نگاه سالار، نگاه بي حرف او و هيكل زيبايش دلم را زير و رو كرد. دستم را روي قلبم گذاشتم و لبخند زدم. سالار آرامش مرا به هم مي زد اما باز هم با ديدن او آرام مي شدم. ديگر از ادامه دادن نامه منصرف شدم.
    بعد از ناهار فرخ لقا و ماني قصد رفتن داشتن، اما وقتي سالار گفت فردا صبح برين ديگر اعتراضي نكردند و ماندند. دو دختر فرخ لقا خارج از كشور زندگي مي كردند و حالا قرار بود يكي از آنها با خانواده اش بيايد.
    ناهار سنگينم كرد و گوشه اي نشستم و به آسمان صاف خيره شدم. سالار كنار مادرش نشسته و با عمه مشغول صحبت بود. چشمانم را بستم تا عطر باغ را بيشتر حس كنم كه صداي عمه را شنيدم :
    - سالومه!
    بلند شدم و به سمت عمه فخري رفتم. نگاهي به پايم انداخت و گفت :
    - خانم مي گفت تيغ توي پات رفته، آره؟
    - خوب شد. درش آوردم.
    - بدون جوراب يا دمپايي اين جا راه نرو.
    - چشم عمه جون.

    ***

  28. The Following 8 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:

    !!***!!CheshmeH!!***!! (10-15-2009), asii_pasii (10-21-2009), hali (12-15-2009), mahtabs (10-15-2009), sherryash (10-20-2009), shima_farnud (03-12-2010), zsaeid (10-15-2009), ~KIMIA~ (10-20-2009)

  29. #45
    IP Innovative Member
    Join Date
    Oct 2009
    Posts
    2
    Thanks
    2
    Thanked 4 Times in 2 Posts

    نازکترین حریر نوازش

    سلام .مرسی از انتخاب این کتاب برای تایپ. می گم شما از نودهشتیا برمی داری ؟ یا خودت تایپ می کنی؟ اگه از اونجا برمی داری فکر کنم بهتره نام منبعش هم بنویس گلم. به هر حال خسته نباشی

  30. The Following 2 Users Say Thank You to osweh For This Useful Post:

    sherryash (10-20-2009), ~KIMIA~ (10-20-2009)


 

Thread Information

Users Browsing this Thread

There are currently 1 users browsing this thread. (0 members and 1 guests)

     

Bookmarks

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts