plzz baghyasho zood bezarinnnn![]()
plzz baghyasho zood bezarinnnn![]()
تمام دیشب رو بیدار بودم و انتظار دیدن فرزاد دیوانه ام کرده بود . گوشیش که خاموش بود و تلفن خونه رو هم که جواب نمی داد . اون تا این حد کینه ای نبود که به خاطر تلافی کار من گوشیش ، رو خاموش کنه ! حتما اتفاقی افتاده بود . از بهنام خواستم به مادرش زنگ بزنه ، گفت که لیلی خبری از فرزاد نداره و تهران از هم جدا شدن . تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم ، ساعت 5 صبح بود که احساس کردم از دلشوره دارم سکته می کنم و ناچار به نادین زنگ زدم ، می خواستم ببینم خبری از فرزاد داره یا نه . فکر می کنم صدام خیلی درمانده بود ، چون نادین به جای بد و بیراه نثارم کردن که چرا اون وقت صبح بهش زنگ زدم ، با نگرانی گفت که خبری از فرزاد نداره و پرسید ، آیا اتفاقی افتاده ؟ که گفتم نه ، وقطع کردم . چند دقیقه بعد نادین بهم زنگ زد و ازم خواست که جریان رو بهش بگم ، منم که دنبال یه گوش شنوا می گشتم موضوع رو براش گفتم . نادین هم گفت ، می گرده و پیداش می کنه و بهم خبر می ده . ازش تشکر کردم ، کمی آروم شده بودم و نماز صبح رو خوندم و اشک ریختم و از خدا خواستم فرزادم سالم باشه و خدا چقدر زود جوابم رو داد ، داشتم جا نمازم رو جمع می کردم که موبایلم زنگ خورد . گمان کردم نادین زنگ زده خبری بده ، اما با دیدن شماره ی فرزاد در حالیکه گریه ام گرفته بود جواب دادم :
- فرزاد جونم ! الهی قربونت برم خودتی؟
- پس می خواستی کی باشه ؟ چرا گریه می کنی؟
اصلا انتظار چنین جوابی ، اونم با لحنی به این سردی رو نداشتم ، با این وجود اهمیتی ندادم چون می دیدم سالمه و همین برام کافی بود. بنابراین اشکام رو با چادر نمازم پاک کردم و گفتم :
- نگرانت بودم ، ترسیدم اتفاقی افتاده باشه . کتی گفت شب بر می گردی، حالت خوبه ؟
- آره خوبم ، دیگه نگران نباش .
- خدا رو شکر ، حالا دیگه نگران نیستم ، کجای؟
- تهران!
- پس چرا دیشب نیومدی ، نکنه اتفاقی افتاده و به من نمی گی که نگران نشم ؟ دروغ نگو ، چیزی شده ؟
- مگه بیکارم ، 6 صبح زنگ بزنم دروغ بگم ، کارم طول کشید مجبور شدم تهران بمونم . می خوای از نادین بپرس تا باور کنی .
این حرفش مثل آب یخ ریخته شد روی سرم ، پس الان هم نادین پیداش کرده بود که مجبور شده زنگ بزنه ، گفتم :
- مگه تو الان کجایی؟
- خونمون.
- از کی خونه ای ؟
- از دیشب!
چقدر بده ، بخوای سر کسی داد بزنی اما مجبور باشی سکوت کنی تا کسی صدات رو نشنوه . با بغض پرسیدم :
- پس چرا زنگ زدم جواب ندادی ، مگه شماره نیفتاده بود ؟
- تلفن رو کشیده بودم .
- چرا ؟
- خسته بودم ، می خواستم بخوابم .
احساس خفگی می کردم ، می خواسته بخوابه ، در حالیکه من اینجا تا صبح بال بال زدم .
- تونستی بخوابی ؟
- خیلی خوب ! تا همین نیم ساعت پیش خواب بودم ، نادین بیدارم کرد . برای چی می پرسی عزیزم ؟
عزیزم آخرش هم چون نادین اونجا بود گفت و من با صدای آرام که کسی نفهمه فقط اشک ریختم . دلم می خواست چیزی نگم و به گریه اکتفا کرده و قطع کنم اما آرام گفتم :
- خیلی بی معرفتی فرزاد ، من از نگرانی چشم روی هم نذاشتم و تا صبح اشک ریختم و برای تو دعا کردم ، اون وقت تو سیم تلفن رو کشیدی و خوابیدی . فرزاد ، ناجوان مردانه تلافی کارم رو کردی ! من ناخواسته به تو خبر ندادم ، اما تو از عمد به من خبر ندادی . کاش همون شب که بهم سیلی زدی ، زیر مشت و لگد می گرفتی اما این کار رو باهام نمی کردی ، ازت متنفرم ...
فرزاد خواست چیزی بگه ، اما من تماس رو قطع کردم و اجازه ندادم . بالاخره بعد از دو ماه گریه کردم ، چقدر خوب بود ، چقدر سبک شدم . رفتم حمام و شیر آب رو باز کردم و با صدای بلند اشک ریختم ، الان خیلی آروم شدم و عصبانیتم از فرزاد کمتر شده ، اما باهاش قهرم . چقدر دلم می خواد مثل اون روزا که سر وثوق و کامران حرفمون می شد با یه شاخه گل رز بیاد و منم دیگه چیزی به روی خودم نیارم.
البته الان باید با شش تا شاخه گل رز بیاد ، چون شش روز که مهرم رو عقب انداخته و نداده . وای خدایا نکنه بی احتیاطی کنه و با گل بیاد ، وای چقدر بد هم دلم می خواد گل بیاره ، هم از ترس دیگران نیاره . الان که خیلی خوابم میاد و نمی تونم تصمیم بگیرم ، بهتره بخوابم .
***
دارم دیوونه می شم نه از رفتار فخیم زاده ها که اون بیچاره ها از گل بهم نازکتر نمی گن بلکه از دست کارها و رفتار فرزاد . نمی دونم چرا یه نگاه هم بهم نمی کنه ، شاید داره احتیاط می کنه اما همین احتیاط هم شک برانگیز شده . در حدی که وقتی اومد مشغول غذا خوردن بودم ، با همه گرم سلام و احوالپرسی کرد جز با من ، انگار نه انگار منو دیده . چقدر خجالت کشیدم وقتی بهنام در گوشم گفت ، مشکلی دارین ؟ می خوای میانجی بشم ؟ فکر می کنم همه فهمیدن به من محل نمی ذاره ، چون کتی هم با چشم و ابرو بهش فهماند که چرا منو تحویل نمی گیره یا بهرام ، وقتی عصر من و با دوتا پسراش برد گردش توی راه گفت ، اگه با فرزاد مشکل داری یا ازش خوشت نمیاد بگم ، عمه کتی اینقدر عروس گلم ، عروس گلم نکنه چون تا من هستم اجازه نمی دم تو بدون خواست قبلی با کسی ازدواج کنی حتی اگه این ازدواج وصیت کامران باشه . طفلی فکر می کرد من از حرفهای کتی معذب شدم ، برای همین با فرزاد سر سنگین برخورد می کنم .
امروز دلم برای فخیم زاده ها می سوخت ، بخصوص پدر و مادر فرزاد ، بیچاره ها نمی دونن که نزدیک به یک ساله که سر کار هستن ، چقدر دلم می خواست با کسی حرف بزنم و راهنمایی بخوام . نیم ساعت پیش با عزیز جون و حاج مهدی صحبت کردم ، دلم می خواست مشکلم رو بهشون بگم تا اونا راهنماییم کنن اما باز هم ترسیدم و دیدم بهترین کار صبر کردنه ،شاید زمان یه راه درست سر راهم قرار بده . شاید فردا که از خواب بیدار شدم ، فرزاد با هفت تا شاخه گل بیاد و باب آشتی رو باز کنه . امروز وقتی فکر می کردم دیدم فرزاد خیلی راحت می تونه از فرصت ها استفاده کنه چون کتی خیلی دلش می خواد ما باهم تنها بشیم و حرف هامون رو بزنیم . کافی بود منو برای نهار دعوت کنه بیرون ، فوری قبول می کردم ، الان جو طوری شده که اگه اینکار رو بکنه خیلی عادی برخورد می کنن . کتی همیشه برنامه ی گردش و لب دریا رو می ذاره تا من و فرزاد بهتر همدیگر رو بشناسیم ، اما فرزاد هیچ اقدامی نمی کنه . آه خدایا چقدر دلم برای تنها بودن و حرف زدن با فرزاد تنگ شده .
امروز هم یه روزی بود مثل بقیه ی روزها ، نه من به فرزاد محل گذاشتم و نه اون با من همکلام شد ، حالا دعوت به رستوران و هفت تا شاخه ی گل بخوره توی سر من ، بهم نگاه هم نمی کنه . امروز بیشنر اوقاتم رو با بهزاد و بهراد گذروندم ، سوئیچ ماشین بهرام رو گرفتم و بچه ها رو با خودم بردم گردش ، هم وقتم می گذشت و کمتر به فرزاد و رفتارش فکر می کردم ، و هم بیشتر با بهزاد بودم . بالای 120 کیلومتر سرعت می رفتم ، بهراد لذت می برد و جیغ می کشید ، اما بهزاد هیچ واکنشی نشون نمی داد ، چند بار نگاهش کردم ، احساس می کردم متوجه همه چیز هست اما خودش رو از عمد به این حالت می زنه اون می فهمید اطرافش چه خبره ، اما وانمود می کرد که چیزی متوجه نیست .دیروز هم که با بهرام بردیمش بیرون همین حس رو داشتم و به بهرام هم گفتم اون حواسش جمع شده و از شبی که توی دریا گرفتیمش ، حالش خوب شده اما می خواد جلب توجه کنه ، ولی بهرام زیر بار نمی رفت و می گفت مگه ممکنه بچه 9 ساله ما رو سر کار بذاره ؟ امروز هم به همین نتیجه رسیدم ، بهزاد الان با اون بهزاد روزهای اول مسافرت فرق کرده . همون شب توی دریا شوک دوم بهش وارد شده و خوب شده بود ، اما نمی دونم توی ذهن بچگانه اش چه می گذشت که وانمود می کرد هنوز خوب نشده .
من اعتقاد دارم که تنها کسی که می تونه به بهرام کمک کنه ، ثریا ست . هر چی به بهرام گفتم که اون 15 سال سابقه ی زندگی با کودکی اینطوری رو داشته ازش کمک بگیر ، حاضر نیست حتی درباره اش با ثریا صحبت کنه . شاید هم فکر می کنه ثریا سه هفته ی دیگه از ایران می ره وقتی نداره که بتونه به پسر اون کمک بکنه ، تازه اگه وقت هم داشه باشه ، اصلا این کمک رو می کنه یا نه ؟ ثریا و بهرام ، مثل کارد و پنیر بودند . دیگه بهتره بخوابم ، شایدم توی چند روز آینده خودم به نتایج بهتری در مورد بهزاد برسم .
دیر وقته و همه خوابن و هیچ صدایی جز شر شر بارون ، به گوش نمی رسه . می خوام بخوابم با این رویا که در کنار فرزاد هستم بدون ترس از شک دیگران ، بخوابم و آروز کنم که فردا ، روزی باشه غیر از امروز ، به امید اینکه فرزاد آروزی بر باد رفته ی امروز رو ، فردا محقق کنه . البته فردا دیگه با 8 شاخه گل ...
« شبی در خواب ناز بودم ، دیدم کسی در می زند ، در را گشودم روی او ، دیدم غم است در می زند ، ای دوستان بی وفا ، از غم بیاموزید وفا ، غم با همه بیگانه گی هر شب به من سر می زند .»
چقدر این sms که یک ربع پیش توسط سپیده به دستم رسید ، وصف حالم بود و دلم می خواست بفرستم برای فرزاد اما چه جوری ، دایم گوشیش خاموش . آخه دعوا کردیم ، یه دعوای سخت اونم رفت .
امروز از صبح حال مناسبی نداشتم ، این چند روز هوا بهم ساخته و پر خوری می کنم . دیشب هم قرمه سبزی چرب و چیلی اعظم خانم رو حسابی خوردم و حالا فکر می کنم مسموم شده باشم ، دائم حالت تهوع و دل پیچه داشتم . اول صبح از ترس اینکه کسی متوجه حالم بشه و اجبارم کنه برم بیمارستان ، از اتاق بیرون نیومده و خودم رو با کتابی که گلی بهم داده بود سرگرم کردم تا اگه کسی به اتاقم اومده کتاب خوندن رو بهانه کرده و نرم پایین ، حتی به همین بهانه در برابر اصرار همه مخصوصا کتی که کارم رو تموم شده می دونست و دلش می خواست من و فرزاد بیشتر باهم باشیم ، مقاومت کرده و برای ناهار نرفتم بیرون . البته شاید اگه فرزاد ازم می خواست که باهاشون برم ، بی خیال سرگیجه و تهوع شده و می رفتم اما او به روی خودش نیاورد و همراه اونا راهی گردش شد . اعتراف می کنم ، وقتی از پنجره ی اتاقم نگاهش کردم که سوار ماشینش شد ، دلم بدجوری گرفت . با نگاهم بدرقه اش کردم و با بغض زیر لب گفتم :
- خیلی بی معرفتی ، داری می ری گردش اونم بدون من ؟ یعنی بهت خوش می گذره ؟
نیم ساعت بعد از رفتن فخیم زاده ها ، آب قندی زورکی خوردم تا حالم بهتر بشه و بعد اینکه سر حال بشم رفتم حمام ، زیر دوش تمام فکرم پیش فرزاد بود . چطوری تونست بدون من بره ؟ یعنی الان بهش خوش می گذشت ؟ فکر اینکه ، زن جوونش رو توی ویلایی به این بزرگی با یه سرایدار پیر تنها گذاشته ، اشک رو به چشمام آورد . از زیر دوش بیرون اومده و بدون اینکه اشکم رو کنترل کنم حوله ام رو پوشیده و از در حمام خارج شدم و با دیدین فرزاد که روی لبه ی تخت نشسته بود ، دهانم از تعجب باز موند . خواستم ازش بپرسم ، اینجا چیکار می کنی اما یادم اومد که ازش دلخور هستم ، ولی اعتراف می کنم با وجود ژستی که گرفته بودم هیچ وقت این اندازه خوشحال نبودم . انگار دنیا رو بهم داده بودند ، پس هنوز دوستم داره و براش مهم هستم اما با این وجود خودم رو بی اعتنا نشون داده و وقتی بهم گفت :
- مردم از دوریت ، خوبی عزیزم !؟
نیم نگاهی بهش انداختم در حالیکه توی دلم می گفتم وقتی تو پیشم هستی آره ، بدون اینکه جوابش رو بدم خودم رو سرگرم خشک کردن موهام کردم . خدا خدا می کردم زودتر منت کشی رو ، شروع کنه تا منم کوتاه بیام و بپرم توی بغلش . تمام حواسم بهش بود که اومد پشت سرم ایستاد و آروم گفت :
- هنوز از من دلخوری گلم ؟
وانمود کردم که حرفش رو نشنیدم و بعد یهو احساس کردم ، دستاش رو دور کمرم حلقه کرد ، اول فکر کردم می خواد بغلم کنه و خواستم جاخالی بدم که دیدیم دستش که پر از شاخه گل رز بود ، از دور کمرم بالا اومد .
با دیدن گل ها خنددیم و به طرفش برگشتم و با عشوه گفتم :
- خیلی بدی فرزاد ، می خوای خرم کنی ؟
- این چه حرفیه ، گلم ؟ فقط می خوام باهام آشتی کنی !
خندیدم و با ناز گفتم :
- زرنگی ، با 8 شاخه گل ، به همین سادگی ؟
- تقصیر خودته عزیزم ، می خواستی همچین مهری نذاری .
- ببخشیدها ، همین مهرم که باعث آشتی می شه .
کمی نگاهش کردم ، قیافه اش مثل بچه ها معصوم بود و دلم نیومد اذیتش کنم . بنابراین گل ها رو گرفته و با لبخند گفتم :
- چیکار کنم ، عاشقم دیگه ، نمی تونم دلت رو بشکنم .
با خوشحالی بغلم کرد ، اعتراف می کنم توی اون لحظه از تمام تصوراتی که این چند روز داشتم خجالت می کشیدم . دوباره همون فرزاد ، فرزادی که همسرم بود و عاشقانه دوستش داشتم در کنارم بود . دیگه تمام گله و حرفها رو فراموش کردم ، مهم این بود که الان کنارم بود . مهم این بود اطمینان پیدا کردم هنوز عاشقمه . از آغوشش بیرون اومدم تا گلها رو توی گلدان روی میز بذارم که یادم افتاد با فخیم زاده ها رفته بود گردش ، ازش پرسیدم :
- فرزادم ! می اومدی اینجا ، بقیه نگفتن کجا می ری؟
- چرا ! گفتم می رم ویلا .
وحشت زده پرسیدم :
- تو که جدی نمی گی ؟
- معلومه جدی می گم . حالا چیه ، چرا وحشت کردی ؟
- چرا نباید وحشت کنم ، الان چه فکری می کنن ؟ من و تو تنها توی ویلا ، وای فرزاد از تو بعید بود ، تو که این همه احتیاط کردی . زود برگرد ، بگو نرفتم ویلا.
وقتی سکوتش رو دیدم دوباره ادامه دادم :
- نه اینطوری بدتر شک می کنن ، بیا با هم بریم . می گی رفتم دنبال پروانه و به زور آوردمش .
با نگاه درمانده ام زل زدم به چشمای سبز و خشمگین ، دوباره شد همون فرزاد چند روز قبل و با عصبانیت گفت :
- چمدونت رو ببند ، همین الان برمی گردیم تهران .
اصلا شوخی نمی کرد اما من خندیدم و گفتم :
- یعنی چی ؟
- یعنی برمی گردیم سر خونه و زندگیمون ، این چه مسافرت مزخرفیه ، تا من وسایلم رو جمع می کنم تو هم لوازمت رو جمع کن .
- دیوونه شدی ؟
در حالیکه از اتاق خارج می شد با همان لحن جدی ادامه داد :
- نه قربونت ، تازه دارم عاقل می شم ، سریع آماده شو .
از اتاق خارج شد ، با رفتنش برای لحظه ای حرفهاش رو مرور کردم ، جدی بود ، اما مگه می شد ، آدمی که این همه احتیاط کرده بود حالا ناغافل دست من بگیره و دوتایی بی خبر بریم تهران ؟ رفتم به اتاقش با این امید که پشیمون شده و شوخی کرده باشه ، ولی دیدم که داشت لوازمش رو توی چمدون می ریخت . انگار قضیه جدی بود ، بنابراین به او که ازم پرسید چمدونم رو بستم یا نه ؟ گفتم :
- فرزاد عزیزم ! این مسخره بازی چیه ؟
- مسخره بازی نیست ، می خوام زنم رو بردارم برگردم خونم . کجاش مسخره است .
- تو مثل اینکه یادت رفته ما چه موقعیتی داریم .
- موقعیتی نداریم ، زن و شوهریم .
- فرزاد ! خودت رو به اون راه نزن ، هیچ فکر کرده ای اگه الان من و تو بریم بقیه پیش خودشون چه فکری می کنن ؟ دیگه شک نمی کنن ، مطمئن می شن ما یه رابطه ای داریم !
- خب ، بشن ! جرم که نکردیم ، زن و شوهر قانونی هستیم .
- بله ، اما این رو من و تو می دونیم ، اونا خبر ندارن .
- عیب نداره ، دیگه وقتشه خبر دار بشن .
- فرزاد ! تو داری منو عصبی می کنی .
- چرا ؟ چون حرف حق می زنم ؟
- کدوم حق ، خواهش می کنم به خاطر من تمومش کن .
دست از جمع کردن لوازمش کشید ، نفس راحتی کشیدم و فکر کردم از خر شیطون پیاده شده که گفت :
- به خاطر تو ؟!! ببینم تو تا حالا چه کاری رو به خاطر من کردی ؟ از روز ازدواجمون تا حالا با خودت فکر کن ، ببین کارهایی که کردیم کدومش به خاطر من بوده جز اینکه همه چیز به خاطر تو انجام شده . الان مثلا اومدیم مسافرت ، جز اینکه 8 روز اینجا ، اصلا منو نمیبینی . همش ترس ، همش شک ، تا کی پری ؟ خسته شدم ، نزدیک یک ساله زنمی و یک هفته بدون ترس نداشتیم ، دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم .
قیافه ی حق به جانبی گرفتم و گفتم :
- خیلی بی انصافی ، فکر می کنی چرا الان من اینجام چون خیلی بهم خوش می گذره ؟ نه آقا ، به خاطر تو و زندگیمون !!
- کدوم زندگی ؟ هفته ای دو ، سه روز با هم بودن شد زندگی ؟
- من که اعتراضی ندارم ، به همین راضیم تا کارها درست بشه .
- می گم فقط فکر خودتی بدت میاد ، پس من چی ؟ من به این وضع راضی نیستم ، رضایت من مهم نیست ؟
- تو که تا حالا اعتراضی نداشتی ، خودت می گفتی تحمل می کنیم تا شرایط گفتن به دیگران مهیا بشه .
- اون موقع نمی دونستم دختر داییم هستی .
- که چی ؟ تو فکر می کنی چون الان کسی مخالف ازدواج ما نیست و مادرت روزی چند بار منو عروس گلم خطاب می کنه ، مشکلات حل شده ؟
- آره ، الان لب باز کنیم ، کار تموم ، کتی منتظر جواب ماست تا داداری دودور عروسی رو راه بندازه .
با فریاد جواب دادم :
- نخیر آقا من تا نفهمم مادرم و کامران چه جور آدمی بودن نمی تونم زندگی عادی با تو رو شروع کنم از کجا ...
فرزاد با عصبانیت وسط حرفم پرید و گفت :
- اگه هیچ وقت نفهمیدی چی ؟ تا آخر عمر باید موش و گربه بازی کنیم ؟ چرا تو درک نمی کنی دختر ، توی این یک سال اگه اعتراض نکردم چون چاره ای نداشتم ، اما الان همه دارن التماس می کنن که ما با هم ازدواج کنیم ، نذار همه چیز خراب بشه . ما می تونیم مثل آدم زندگی کنیم ، پس همه چی رو خراب نکن .
- من خرابش نکنم ؟! من که همه ی سعی ام درست کردنش .
- تو داری سعی می کنی ؟ خیلی جالبه ، منو نگاه نمی کنی مبادا کسی شک کنه ، مثل اینکه زنم نبودی رفتار صمیمی تری باهام داشتی ! بابا جون ، هشت روز اومدیم مسافرت و در حسرت یه قدم زدن کنار دریا موندم ، خسته شدم اینقدر دزدکی نگات کردم . یک سال زنمی ، یه گردش و تفریح درست و حسابی نداشتیم . من دلم یه زندگی پر از آرامش می خواد ، من عاشق تو و با تو بودنم ، من عاشق بچه داشتنم اما حتی نمی تونم به چیزایی که عاشقشون هستم فکر کنم . آخه تا کی ؟ برای من تاریخ تعیین کن ، چند هفته ، چند ماه ، چند سال دیگه باید صبر کنم تا خانم بفهمه قبل از ازدواج پدر و مادرش به دنیا اومده یا ...
بی اختیار سیلی محکمی به گوشش زدم ، آنقدر محکم که خودم برق از چشمم پرید . این من بودم که چنین کاری رو کردم ؟ نه ، من ! چطور تونستم بزنم توی صورت مردی که تمام زندگیم بود ؟ اصلا چرا روی حرفش حرف می زدم ؟ خانواده ی اون بودن و اینم مشکل خودش بود ، نمی دونستم چرا باهاش مخالفت می کنم ؟ ولی ناخودآگاه نمی دونم چرا این حرکت رو انجام دادم و گفتم :
- این روزا ، بیشتر از اینکه توی برزخ پدر و مادرم باشم ، توی جهنم رفتار دوگانه ی توام . هر جا می خوای بری برو ، من نمیام .
دستی به جای سیلی کسید و گفت :
- تو زن منی ، هر جا بگم باید بیایی.
با بغض گفتم :
- نمیام ، چون می خوام زنت باقی بمونم . تو برو منم تا فردا یه بهونه ای جور می کنم و میام ، اینطوری اومدنت به ویلا هم شک برانگیز نمی شه .
پوزخندی زد و گفت :
- نه ، تو اصلا نمی فهمی من چی می گم و بازم حرف خودت رو می زنی ، شک ، شک ... باشه حالا که اینطوره ، خودم این گندی رو که با نظر تو به زندگیمون زدیم و یواشکی ازدواج کردیم درست می کنم .
یک ساعت بعد فرزاد رفت ، با رفتنش غم تمام وجودم رو احاطه کرد . فکر نمی کردم بره اما رفت و هر چی به گوشیش زنگ می زنم جواب نمی ده ، از حرف آخرش خیلی ترسیدم ، بوی تهدید می داد . خدایا نکنه کار احمقانه ای بکنه ، کاش می شد به حرفش گوش می دادم . کاش می رفتم تهران ، اما تا دهم که تولد ثریاست نمی تونم برم.
دیگه نوشتن بسه ، آخ کاش دستم می شکست و بهش سیلی نمی زدم . تقصیر خودش بود ، اون می دونست من روی این مسئله نقطه ضعف دارم و زجر می کشم ، اونم به روم آورد . خدایا فرزاد منو حفظ کن ، کاری کن که فردا روزی باشه ، غیر از امروز . خدایا کمکم کن فرزاد کار احمقانه ای نکنه ، خدا کنه فردا گوشیش روشن باشه تا ازش دلجویی کنم ، شاید اینطوری کمی دلم آروم بگیره .
***
امروز بیشتر از هزار بار ، با گوشیش تماس گرفتم اما خاموش بود ، تلفن خونه رو هم جواب نمی داد . خدا چطور همه چیز برعکس شد ، تا همین یک ماه پیش فرزدا خودش رو به هر آب و آتیشی می زد که من تلفنش رو جواب بدم ، حالا من ... فقط امیدوارم این آب و آتیش زدن ها زودتر تموم بشه ، چون من اینقدر دوستش دارم که حاضرم هر کاری بکنم . حالا دیگه حتی حاضرم تسلیم حرف های دیروزش بشم ، هر طور می خواد به همه جریان رو بگه ایرادی نداره ... همیشه این فکر ها دیر به ذهنم می رسه . اون حق داره ، یک سال از زندگی مشترک ما گذشته و هنوز تنها هستیم و نمی تونیم با هم جایی بریم و خریدی کنیم ، اون دلش بچه می خواد و این حق طبیعیش . دیروز به خاطر همین چیزها شورش کرد .
حالا که فکر می کنم می بینم که چقدر اخلاقش عوض شده ، چرا به جای رفتن تهران ، موندن و رابطه برقرار کردن با من رو توی جمع ترجیح نداد . کم کم حرف می زدیم و بعد به مادرش می گفت ما به تفاهم رسیدیم ، کتی که از خداش بود ؟ نمی دونم چرا اینطوری کرد ، اون همیشه راه خوب رو انتخاب می کرد اما الان به همه چیز معترض شده ، انگار پشتش به چیزی گرمه ، به چه چیز نمی دونم ؟ ولی هر چی هست فرزدا خیلی شیر شده و اعتماد پیدا کرده .
***
امروز هم گوشیش خاموش بود ، تلفن خونه رو هم جواب نمی داد . انتظار اینکه خودش بهم زنگ بزنه خیلی مضحکه ، دیگه طاقتم داره تموم می شه و تصمیم گرفتم پس فردا که دهم به بهانه ی تولد یکی از دوستام برم تهران ، نگفتم تولد ثریاست چون ترسیدم بار و بندیل رو جمع کرده و دنبال من راه بیفتن ، دوست ندارم این روزهای آخر که ثریا ایران به خاطر خبر کردن فخیم زاده ها از دستم ناراحت بشه . امروز به دایی سینا زنگ زدم و ازش خواستم مثل تولد سی سالگیش همه رو خبر کنه تا ثریا غافلگیر بشه ، تصمیم دارم برم شهر تا شاید یه چیز جالب و به یاد ماندنی براش پیدا کرده و بخرم ، یه چیزی که همش توی ذهنش بمونه . خدایا کاش زودتر دهم بشه .
***
امروز از صبح به فرزاد زنگ نزدم ، ترسیدم باز گوشیش خاموش باشه و حالم گرفته بشه ، کاش زودتر فردا بشه برم تهران . هر چند که فردا برسم هم باید تا شب توی تولد ثریا صبر کنم ، اون فردا ضیافت داره ، نمی دونم می ره یا نه ؟
نیم ساعت پیش دایی سینا بهم خبر داد که با کمک استاد و سپیده ، یه برنامه ی حسابی برای ثریا ترتیب دادن و قرار تولد خونه ی حاج مهدی برگزار بشه ، در ضمن گفت دلش برای دیدن من هم تنگ شده و یه امانتی برام داره . وقتی پرسیدم از کی ، نگفت اما حدس می زنم سوغاتی باشه و الهام داده . کاش شکلات باشه ، آخه بدجوری هوس کردم .
برای اولین بار بعد از مرگ کامران حسی غیر از نفرت بهش پیدا کردم ، حسی مثل ترحم ، حالا فهمیدم که اون توی زندگی از منم تنها تر بوده .
شب بد جوری بی خوابی به سرم زده بود ، به خاطر هیجان رفتن به تهران و دیدار دوباره ی فرزاد بود . فکرهای زیادی داشتم ، باید پیداش می کردم و بدون غرور و بچه بازی ازش عذر می خواستم و می گفتم هر تصمیمی که بگیره من حاضرم انجام بدم ، هر طوری دوست داره به همه بگه من زنشم ، دیگه از شک و حرف کسی نمی ترسم . برای اینکه شب رو یه جوری سر کنم ، رمانی رو که گلی به اتاقم آورده بود برداشتم و شروع به خوندن کردم. البته برای وقت گذرانی بود اما کم کم جذبش شدم ، رمانی بود به نام «پر پرواز» موضوع داستان که با زبانی ساده بیان شده بود خیلی بی نظیر و دلنشین بود .
« داستان از اواخر دهه ی بیست شروع می شد و راوی بهادر نام داشت ، از پدری ایرانی و مادری فرانسوی بود . داستان زندگیش رو از هشت سالگی ، یعنی زمانی که پدر و مادرش فوت می کنن و او از فرانسه به شیراز نزد ، خانواده ی پدریش که اشراف زاده بودند نقل مکان می کند ، آغاز کرده بود . کودکی و نوجوانی رو در منزل عمو سپری می کرد و دل به تنها دختر عمویش می بندد ، عشق به دختر عموی شیطان و زیبا و گشت و گذار در املاک و مزرعه های پدری ، جایی که همیشه آسمانی آبی و صاف و پر از پروانه داشت ، بهترین سالهای زندگی او را تشکیل می دهد . 18 ساله که می شود علی رغم میل خود و به اصرار عمو برای تحصیل و وکیل شدن ، راهی فرانسه زادگاه مادریش می شود . در تمام مدت تحصیل در فرنگ ، تنها دلخوشی بهادر ، نامه های پشت سر هم و عاشقانه ی دختر عمو بوده است و اینکه انتظار روزی را می کشد که او برگشته و پر پرواز هم باشن ، مثل یک پروانه .
عاقبت پس از چند سال دوری و مرارت ، درس بهادر تمام شده و به وطن باز می گردد . عمو که از عشق بهادر و دخترش مطلع بوده ، ترتیب ازدواج آن دو را داده و نامزد می شوند و قرار عروسی برای پنجمین روز عید تعیین می شود اما درست یک روز قبل از مراسم عروسی ، پسر دایی عروس در حادثه ای تصادف کرده و مراسم به تعویق می افتد . قرار برای یک سال بعد گذاشته می شود ، اما بعد از دو ماه نامزد بهادر گم شده و همه ی برنامه ها بهم ریخته می شود . ظاهرا روزی از خانه خارج شده و دیگه برنمی گردد ، تمام آبادی و شهر رو به دنبالش گشتند اما پیدا نشد . بعد از یک سال که همه از یافتن او ناامید شده بودند و دست از جست و جو برداشته به این نتیجه رسیدند که او مرده ، یعنی کشته شده .»
به این قسمت کتاب که رسیدم احساس گرسنگی کردم ، در حالیکه عقربه های ساعت سه بامداد رو نشون می داد ، آهسته کتاب به دست رفتم پایین و توی آشپزخونه ، یه لیوان آب پرتقال و مقداری بیسکویت برداشته و چون حوصله ی برگشتن بالا رو نداشتم روی یکی از مبل های سالن لم داده و مشغول خوردن و خوندن ادامه ی کتاب شدم .
« بهادر که تا مرز دیوانگی پیش رفته بود ، هیچ وقت مرگ نامزدش رو باور نداشته و همچنان به دنبالش می گشته ، تا اینکه 19 سال بعد او را ، البته سنگ قبر او را پیدا می کند . داستان با دور شدن بهادر از کنار دو قبر در تهران که یکی متعلق به نامزدش و دیگری متعلق به دوست دوران کودکی او که حالا همسر نامزدش بوده ، با دنیایی از دلشکستگی و حقارت به خاطر یه عمر حسرت « پر پرواز » شدن به پایان رسید .»
اعتراف می کنم که هیچ وقت تا این اندازه تحت تاثیر کتابی قرار نگرفته بودم ، طوری که آخر کتاب برای بهادر اشک ریختم ، بیچاره چه رودستی از دختر عموش خورده بود . داشتم خدا رو شکر می کردم که داستان واقعی نبوده و تخیلی بیش نیست که صدای زنانه ای از پشت سرم پرسید :
- هنوز نخوابیدی ؟
من که ترسیده بودم ، به سمت صدا برگشتم و با لیلی رو به رو شدم . از روزی که اومده بودیم اینجا ، اولین باری بود که با من صحبت می کرد ! در حالیکه هول شده بودم لبخندی زده و کتاب رو بهش نشون داده و گفتم :
- داشتم کتاب می خوندم .
کتاب رو از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت و با کمال تعجب دیدم که رو به روم ، روی مبلی نشست و گفت :
- مال کامران .
- چی مال کامران ؟
- کتاب رو می گم .
- فکر نمی کنم ، این رو گلی توی اتاقم جا گذاشته بود .
پوزخندی زد و گفت :
- گلی عادت داره ، همیشه به کتاب های کامران ناخنک می زنه ، موندم کی این رو برداشته ؟
سکوت کرد و نگاهش کردم و او ادامه داد :
- کامران ، اهل رمان های ایرانی نبود . وقتی این کتاب رو توی کتابخانه اش دیدم ، اول تعجب کردم اما بعد با دیدن عکس روی جلدش ، بهش حق دادم .
با تعجب به عکس روی جلد کتاب نگاه کردم ، یه گردنبند به شکل پروانه بود. نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و پرسیدم :
- این گردنبند رو می گین ؟
- آره !
- مگه این گردنبند چه چیز بخصوصی داشت ؟
- مادرت لنگش رو داشت .
آنقدر خونسرد گفت که فکر کردم اشتباه شنیدم ،بنابراین حرفش رو تکرار کرده و گفتم :
- مادرم لنگش رو داشت ؟
-آره داشت ، یه گردنبند با زنجیر بلند و پلاک مثلثی که وقتی بازش می کردی ، شبیه پروانه می شد و جای دو تا عکس بود .
- شما از کجا می دونید ؟
- گردنش دیده بودم .
دوباره با حیرت پرسیدم :
- گردن مادرم دیده بودین ؟
- تو چرا حرف های منو تکرار می کنی ؟ تعجب داره گردنبند رو گردن مادرت دیده باشم ؟
با دستپاچگی گفتم :
- نه ، ولی آخه ، مگه شما مادر منو دیده بودی ؟
- حتما دیدم که می گم گردنبندش چه شکلی بود .
- کی ؟
- 23 سال پیش . تو خیلی شبیه مادرت هستی ، مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشن .
در سکوت بهم خیره شد ، شاید می خواست عکس العمل منو ببینه و ، وقتی دید خیلی مشتاق شنیدن هستم گفت :
- خوابت نمیاد ؟
- نه ، اصلا .
لیلی آهی کشید ، انگار ذهنش به گذشته های دور سفر کرد و شروع کرد به گفتن :
- پدر من پسر یک رعیت بود که خونه ی افراسیاب خان ، جد تو و پدربزرگ کامران نوکری می کرد . از آنجا که پدربزرگ من زود فوت کرد و مادر بزرگم هم قبل از او مرده بود ، افراسیاب خان که آدم خیری بود ، دلش به حال پسر چهار ساله ی اونا سوخت و به امان خدا راهش نکرد . بنابراین زیر بال و پر خودش گرفتش و اون بچه شد همبازی سهراب ، پسر افراسیاب خان و پدر کامران . پسر ها هر چی بزرگتر می شدند بیشتر بهم وابستگی پیدا می کردند .افراسیاب خان که اوضاع رو چنین دیده بود ، پدر منو مثل پسر خودش حمایت کرد و حتی اسم فامیل خودش رو روی اون گذاشت . هر دو به یک مدرسه فرستاده و اجازه داد هر دو راهی یک دانشگاه بشن و عاقبت برای هر یک از خانواده معروف و سرشناس زن گرفت و به این ترتیب پدر منو کامران از برادر بهم نزدیک تر شدند و با هم ماندند . وقتی سهراب خان صاحب دو پسرو یک دختر شد ، پدر من هم صاحب یک پسر و دو دختر شد. افراسیاب خان که دید این دو به چه شکلی بچه دار شدند فکر کرد تقدیر این گونه خواسته ، بنابراین قبل از مرگ وصیت کرد پدر من ، بچه هایش را پیشکش سهراب کند و او هم که همیشه خود را مدیون خاندان فخیم زاده می دانست با جون و دل قبول کرد و این شد که من و کامران ، بدون هیچ علاقه ای و فقط به خواست پدرها با هم ازدواج کردیم . البته آن دو ازدواج دیگه با عشق صورت گرفت ، کتی و اردلان ، سودی و کیانوش ، اما ما به خواست پدرها ازدواج کردیم و به خواست آنها بچه دار شدیم . وقتی پدر هامون به فاصله ی دو سال از هم مردن ، به خواست خودمون تصمیم به جدایی گرفتیم . مرگ پدرهامون بهترین اتفاق بود که توی زندگیمون افتاد تا ما رو از قید تعهدات الکی و نمایشی آزاد کنه ، به همه اعلام کردیم که ما قصد جدایی داریم ، تکلیف پسرها هم مشخص بود و خودشون باید انتخاب می کردن یا من یا کامران . در گیرودار انجام مقدمات طلاق بودیم که متوجه ی تغییر حات کامران شدم ، خیلی باهاش برخورد نداشتم اما می دونی که زنها حس ششم قوی دارن . کامران از یه آدم بی شروشورو آرام ، تبدیل شده بود به یه آدم شاد و سرزنده ، با اینکه مدتها ازش دور بودم و فقط عصرها چند ساعتی برای بازی با بچه ها به خانه می آمد و گاهی با ما شام می خورد اما متوجه خوب شدن حالش شده بودم . دیگه این اواخر که فقط دو ساعت می آمد و بچه ها رو می دید و می رفت ، بهش مشکوک شدم و وقتی فهمیدم ازدواج کرده ، با این که دوستش نداشتم اما وقتی فهمیدم که چقدر عاشق همسرش ، حسودیم شد . آدرس خونه ی اون زن رو گیر آوردم و با این هدف رفتم تا بینم زنی که کامران عاشقش شده چه شکلیه ! یک روز تمام دم خونه اش کشیک دادم تا موفق شدم ببینمش ، درست شبیه تو بود ، آنقدر زیبا و خواستنی که فقط دلم می خواست بشینم و نگاهش کنم . اون روز به سلیقه ی کامران ایمان آوردم و عوض اینکه از اون زن متنفر بشم ، تصمیم گرفتم زودتر کارهای طلاق رو عملی کنم تا اونا از این زندگیه مخفیانه دست بردارن . همه ی کارها زود انجام شد و رسیدم به سرپرستی پسرا ، امیدوارم بودم بهنام و بهرام منو انتخاب کنن ، ولی اونا پدرشون رو انتخاب کردن . منم که نمی تونستم بدون اونا زندگی کنم ،تنها چاره رو زدن زیر قولم با کامران دیدم ، یا طلاق با سرپرستی بچه ، یا طلاق بی طلاق
لیلی مکثی کرد و نفس راحتی کشید و ادامه داد :- می دونستم قید هیچکدوم رو نمی زنه ، برای همین فکری به سرم زد و رفتم دم خونه ی مادرت ، ساعت نزدیک 10صبح بود . زنگ که زدم ، خیلی طول نکشید که صداش رو شنیدم ، پرسیدم کیه ؟ وقتی گفتم کی هستم و کارش دارم ، اف اف رو زد و در باز شد . رفتم داخل و خیلی محترم ، مثل یه مهمان باهام برخورد کرد ، برام چایی آورد و ازم پذیرایی کرد . یه لباس بسیار ساده اما تمیز به تن داشت و موهاش رو پشت سرش بسته بود و همون گردنبندی که گفتم به گردن داشت ، روی پوست سفید گردنش خیلی خودنمایی می کرد ، کنارم نشست ...لیلی طوری حرف می زد که انگار داشت فیلم تعریف می کرد ، احساس می کردم واقعا به گذشته سفر کرده ، از خود بی خود بود ، ادامه داد :- بهش گفتم ، می دونستی کامران زن و بچه داره ؟« بله ، گفته بود »- پس چرا باهاش ازدواج کردی ؟ به خاطر پولش ؟« پول که خیلی ها دارن »- خوب پس چرا زن یکی از همون پولدارهای بدون زن نشدی ؟« من به خاطر پول باهاش ازدواج نکردم ، به خاطر صورتش باهاش ازدواج کردم ، به خاطر خودش »- بله کامران مرد جذابیه ، ولی مردای بدون زن جذابتر از کامران هم هستن ! « من صورتش رو دوست دارم نه جذابیتش رو ، کسی شکل اون ندیدم »- حالا هر چی رو که دوست داری ، دلیل نمی شه با مرد زن دار ازدواج کنی .« من با مردی ازدواج کردم که داره زنش رو طلاق می ده . بنابراین زندگی رو خراب نکردم ، این زندگی خودش خراب بوده که من اومدم ، عذاب وجدان هم ندارم »- کی گفته داره طلاقم می ده ؟« خودش گفت»- شاید دروغ گفته باشه !« اون دروغ نمی گه ، صداقت از حرفاش می باره »- معلومه خیلی بهش اعتماد داری ؟« به عشقش ایمان دارم .»- به پسراش چی ؟ اعتقاد داری؟« بله ، کامران گفته دو تا پسر داره که اون رو انتخاب کردن و قراره بعد از طلاق با ما زندگی کنن»- البته اگه طلاقی در کار باشه .« منظورتون چیه ؟»- اگه قرار باشه با طلاق پسرا رو از دست بدم ، طلاق نمی گیرم .« پس تکلیف کامران چی می شه ؟»- تو نگران خودتی یا کامران ؟« با وجود کامران دیگه منی وجود نداره ، تازه اون این جور زندگی رو دوست نداره ، نمی تونه دو تا زن داشته باشه »- یادم نمیاد گفته باشم ، می تونم با هوو سر کنم .« شما نمی تونی چنین معامله ای با کامران بکنی . ما دو ماه ازدواج کردیم اما عاشق هم هستیم »- پس دلت براش می سوزه ؟« نگرانش هستم ، تازه داره طعم زندگی رو که حقشه می چشه »- منم زندگی رو در کنار بچه هام حقم می دونم ، راضیش کن پسرها رو به من بده !« من نمی تونم پدر رو از پسرهاش جدا کنم »- خودت رو چی ؟« یعنی از کامران جدا بشم ؟»- من که جدا نمی شم ، خوشمم نمیاد هوو داشته باشم .« منم آدمی نیستم که سایه ام روی زندگی کسی باشه»- پس راضیش کن پسرها رو بده به من یا ازش جدا شو .اون ازم یه هفته فرصت فکر کردن خواست ، یک هفته بعد بدون این که در مورد ملاقات من با خودش حرفی به کامران بزنه ، باهام تماس گرفت و گفت « کامران عاشق پسراست ، نمی تونم از داشتن اونا محرومش کنم ، اونا پوست و خون کامران هستن و نمی تونه ازشون دست بکشه ، ولی بالاخره یه روزی منو فراموش می کنه . من از زندگی کامران می رم ، چون می دونم کامران طلاقم نمی ده ، تو یه هفته ای نذار به دیدن من بیاد تا یه جوری خودم رو گم و گور کنم » در کمال ناباوری قبول کردم و یه چک با مبلغ سنگینی براش نوشتم اما قبول نکرد و گفت ، من عشقم رو با پول معاوضه نمی کنم ، به عشق بزرگتر که عشق پدر و پسری می بخشم . من یه هفته کامران رو بردم شمال به این بهانه که آخرین سفر با بچه ها رو باهم باشیم . وقتی از شمال برگشتیم مادرت رفته بود ، برای همیشه رفت و شادی و خنده ی کامران رو با خودش برد . دورادور خبر داشتم که سالها دنبالش گشته ، درست مثل بهادر ، قهرمان این کتاب . اونم توی این سالها به عشق مادرت وفا دار بود ، درست از من جدا نشد اما زندگی مشترکی با من نداشت .کامران مرد خیلی خوبی بود اما بیشتر از اینکه خوب باشه تنها بود ، درست مثل من ، منم تمام این سالها تنها بودم . می دونی وقتی پنج سال پیش خونه ی ثریا دیدمت ، یه لحظه فکر کردم که مادرت به من رودست زده ، اما وقتی ازت درباره ی خودت پرسیدم و گفتی کی هستی ! دلم برای کامران سوخت و گفتم ، طفلک دل به دختر عشقش بسته ، غافل از اینکه تو دختر خودش هستی ! آخه مادر و پدرت دو ماه بود که ازدواج کره بودن . بیچاره کامران ، حتما اونم خیلی گشت ، تا مادرت رو پیدا کنه ولی مثل بهادر ، سنگ قبرش رو پیدا کرد . مادرت ، زن بزرگی بود و به خاطر قولی که به من داد ، برای اینکه باعث جدایی پدر و پسرها نشه ، دخترش رو تنها بزرگ کرد . کامران عاشق این کتاب بود ، چون شبیه زندگی خودش بود .اعتراف می کنم ، حرفهای لیل روی من تاثیر گذاشته بود و دلم برای کامران و تنهاییش سوخت ، شاید هم چون هنوز توی حال و هوای کتاب پر پرواز بودم چنین حالی پیدا کردم . مادرم ، بهترین کار ممکن رو انجام داده بود و احساس می کنم به همان اندازه که کامران تنها و عاشق بود ، مادرم هم زن خوبی بود چون اگه بد بود ، می موند و نمی رفت . حالا دارم به این نتیجه می رسم همچین زنی که خودش رو فدای عشق پدر و فرزندی می کنه ، نمی تونه تن به گناه داده باشه . روزنه ی امید به دلم راه پیدا کرده ، شاید مادرم به هزار دلیل شناسنامه ی منو به نام یحیی احمدی گرفته باشه ، نمی دونم فقط امیدورام حقیقت اون چیزی که الان ، وقتی سپیده صبح زده و من آماده ی خوابیدن می شم ، دارم بهش فکر می کنم ، باشه !!
mamnon babate dastan
lotf kon zod up kon mesi
زندگی اجبار است. مرگ انتظار است.
عشق یکبار است.
جدایی دشوار است.
اگر مردم تو خاکم کن.
شب از نیمه گذشته و من خونه ی خودمونم ، فرزاد هنوز نیومده و نگرانش هستم ، مطمئنم یه جایی توی این شهر بزرگ از اینکه داره منو اذیت می کنه لذت می بره ، از دست بچه بازی هاش خسته شدم . همه ی وجودم پر از غمه ، برعکس صبح که از شوق برگشتن به تهران و دیدن دوباره ی فرزاد ، یه پارچه شور و نشاط بودم . طفلی فخیم زاده ها حتما پیش خودشون فکر کردن من از اینکه دارم از پیششون می رم خوشحالم ، اما اعتراف می کنم اینطوری نبود . آنقدر بهم محبت می کنن که جایی برای ناراحتی ازشون نمی مونه . وقتی با بهنام که وظیفه ی رسوندن منو به تهران به عهده گرفت از ویلا خارج شدیم ، ناخودآگاه یه حس دلتنگی اومد سراغم که نفهمیدم دلیلش عادت کردن به اونا بود یا بهشون علاقمند شده ام ؟ خودمم خبر نداشتم چه حسی دارم ، اما چیزی رو خیلی مطمئن هستم اینه که دیگه از اون دید منفی نسبت به این خانواده در من خبری نیست . مخصوصا نسبت به بهرام ، تمام تصورات و باورم غلط از آب دراومد و الان دیگه ، به نظرم اون نه تنها آدم غیر قابل تحملی نیست بلکه می شه ساعت ها باهاش حرف زد و لذت برد . شاید اگه تمام واقعیت رو در مورد کامران و مادرم می دونستم به داشتن برادرانی مثل بهرام و بهنام افتخار می کردم . امروز قبل از حرکت کیف امانتی ثریا و چک بیست میلیاردی که هنوز روی میز اتاقم بود رو برداشته و بهش دادم ، چک منو پاره کرد و ریخت دور و کیف رو بهم داد به صاحبش برگردونم اما من اون کیف و پاکت رو همون جا توی ویلا گذاشتم . ازشون خواستم اگه می خوان ، خودشون بهش پس بدن ، من مأمور آوردنش بودم برگشتنش با خودشون . اونا هم دیگه اصراری نکردن و قرار شد وقتی از سفر برگشتن ، خودشون این کار رو انجام بدن .
اوایل راه ، بهنام مدام حرف می زد و بحث فرزاد رو پیش می کشید ، انگار فرصت خوبی پیدا کرده بود تا توی زندگی من سرک بکشه و منم برای خلاصی از حرفهاش و کنکاش های اون ، خودم رو به خواب زدم اما در اصل به اتفاقات این چند روز فکر می کردم . از هجوم فکر های گوناگون و نرسیدن به نتیجه ، سرم گیج می رفت که نفهمیدم کی خوابم برد . با تکون های بهنام که می گفت رسیدیم ، بیدار شدم و دیدم مقابل در خونمون هستم و از بهنام پرسیدم :
- تو خونه ی منو از کجا بلدی ، یادم نمیاد آدرس داده باشم ؟
- خیلی بدم میاد ، منو دست کم می گیری .
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم :
- نه ، حالا جدی آدرس منو از کجا آوردی ؟
- یه بار از دم دانشگاه تا اینجا تعقیبت کردم .
پوزخندی زدم و گفتم :
- باریکلا، از این کارا هم بلدی ؟
- پس چی فکر کردی ؟ اگه مخ کامپیوتر نبودم ، حتما کارآگاه خصوصی می شدم .
- خوش به حالت با این همه استعداد .
در حالیکه می خواستم پیاده بشم گفتم :
- در صندوق رو باز کن ، چمدونم رو بردارم .
با تعجب گفت :
- چرا اینجا ؟ تو برو در حیاط رو باز کن ، من ماشین رو بیارم تو ، همونجا بردار .
- نه بابا ، چه کاریه ؟ ماشین رو بیاری تو ، باز بیاری بیرون یه چمدون که خیلی هم سنگین نیست .
- من چیکار به چمدون تو دارم ؟ نگران ماشین 200 میلیونی خودمم ، یک وقت بچه های بی ادب محلتون خط بندازن روش .
- نگران نباش این محله ، سوت و کوره و مگس هم توش پر نمی زنه چه برسه بچه ...
بقیه حرفم رو خوردم و نگاهش کردم ، تازه متوجه منظورش شده بودم با شوخی گفتم :
- تو مگه می خوای بیای تو ؟
با لحن حق به جانبی گفت :
- پس چی ؟ چند ساعت یه ضرب روندم خانوم خوابش رو کرده ، حالا که انتظار نداری همینطور خسته و کوفته برگردم شمال .
- چرا شمال عزیزم ، عمارت خودتون که هست ، تا اونجا بیست دقیقه هم راه نیست .
- وقتی خونه ی خواهر گرامی هست چرا برم راه دور ، زود در رو باز کن ، خسته ام و می خوام یه چرت بزنم .
حوصله ی سر و کله زدن باهاش رو نداشتم ، تازه اشکالی هم نداشت ، خستگی در می کرد و می رفت . بنابراین در رو باز کردم ، ماشین رو آورد داخل و پشت ماشین من پارک کرد . داخل خونه که شدیم ، شروع کرد به گشت زدن و سر از هر چیزی در آوردن . در حالی که پرده ها رو کنار می زدم تا نور وارد خونه بشه ، دنبال نشانه هایی از حضور فرزاد توی این چند روز می گشتم که بهنام شروع کرد به اظهار نظر کردن :
- باریکلا ، می گم این فرزاد هم خونه ی توپی برات ردیف کرده ، بزرگ ، دنج ، لوکس . ناکس اون پایین عجب باشگاهی درست کرده ، طفلی عمه کتی ، اگه بدونه پسرش چه زیرآبی بزرگی رفته !
بعد بلند شروع به خندیدن کرد ، اما وقتی اخم و خشم منو دید جلوی خنده اش رو گرفت و گفت :
- غلط کردم ، ببخشید ، خوب شد ؟ حالا من کجا کپه ی مرگم رو بذارم ، دارم می میرم برای خواب ؟
سه اتاق مهمون طبقه ی پایین رو بهش نشون دادم تا هر کدوم رو که دوست داره انتخاب کنه و بخوابه ، خودم هم چمدون به دست رفتم بالا تا دوش گرفته و برای رفتن خونه ی حاج مهدی آماده بشم . خوشبختانه خواب توی ماشین خستگی رو از تنم برده و سرحال بودم ، مخصوصا که تا چند ساعت دیگه فرزاد رو می دیدم . قبل از حمام یه زنگ به دایی سینا زدم تا ببینم اوضاع چطوره که گفت ، همه چیز رو به راهه و همه ی کارها انجام شده ، جز یه سری خورده کاری که ناهید جون و عزیز خانم انجام می دن . در ضمن قراره ثریا رو، شب به یه بهونه ای بکشونه بیرون و بیاره خونه ی حاج مهدی . خدا رو شکر کرده و رفتم حمام و قبل از باز کردن دوش مکانی که همیشه فرزاد اصلاح می کرد رو نگاه کردم ، شاید اثری از اصلاح کردن صبح برجا باشه اما هیچ اثری نبود ، لابد اصلاح نکرده به ضیافت رفته بود . وقتی از حمام خارج شدم ، صدای زنگ در بلند شد و با خودم گفتم ، حتما فرزاد که هنوز نرفته ضیافت و اومده حاضر بشه . آنقدر خوشحال شدم که یادم رفت ، فرزاد کلید داره و دلیلی برای زنگ زدن نیست . با عجله به سمت در رفتم اما پشت در سپیده بود ، در رو باز کردم و داخل شد . وقتی همدیگه رو بغل کرده و بوسیدیم ، تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود . در حالیکه به سمت بالا می رفتیم ازش پرسیدم :
- دختر ! تو اینجا چیکار می کنی ، الان باید خونه ی حاج مهدی باشی ؟
- دلم برات تنگ شده بود و طاقت نداشتم تا یکی ، دو ساعت دیگه صبر کنم ، گفتم بیام با هم بریم خونه ی حاج مهدی ، کار بدی کردم ؟
- نه اتفاقا کار خوبی کردی ، منم دلم برات تنگ شده بود . بگو ببینم چه خبر ؟
وارد اتاق شدیم و روی تخت منو فرزاد نشستیم . سپیده در عرض ده دقیقه تمام اتفاقات این ده روز عید رو برام گفت ، حرفاش که تموم شد با هیجان پرسید :
- خب ، حالا تو بگو ببینم با فخیم زاده ها چیکار کردی ؟ بالاخره فهمیدن فرزاد شوهرته ؟
خندیدم و گفتم :
- پس اینو بگو ، دلت برای من تنگ نشده بود ، داشتی از فضولی می مردی ؟
- خوشم میاد منو خوب می شناسی ، زود بگو ببینم چه خبر ؟
اصلا حوصله نداشتم براش تعریف کنم ، چیز تعریفی نداشتم ، انگار نه انگار رفتم مسافرت . جواب دادم :
- تو هم بیکاری ،سپیده آ... پاشو به من کمک کن ، بگو برای امشب چی بپوشم ، دیر شد باید زودتر بریم ، شاید کاری داشته باشن .
- چی چی رو ، دیر شد ؟ همه ی کارا انجام شده و من و تو هم شب بریم زود، حرف رو عوض نکن ، بگو چی شد.
- یعنی چی ، شبم بریم زود ؟ مثل اینکه عید ، منم دلم تنگ شده و دوست دارم زودتر برم تا همه رو ببینم . پاشو ، پاشو برو کمد لباسام رو ببین ، چی بپوشم بهتره .
با دلخوری نگاهم کرد و گفت :
- خب، نمی خوای بگی ، نگو ! چرا دلتنگی رو بهانه می کنی ؟
صورتش رو بوسیدم و گفتم :
- الهی قربونت برم ، مثل خودت شدم دیگه .
- لااقل بگو ، موضوع تو و فرزاد رو فهمیدن یا نه ؟
- نه نفهمیدن ، خوب شد .
- آره ، ولی کامل بگی بهتر می شه .
با غضب نگاهش کردم ، خندید و گفت :
- خیلی خب ، شوخی کردم ، گفتی لباسات توی کمد ؟
- نه زیر میز .
هر دو می خندیدیم که چند ضربه به در خورد ، تازه یادم افتاد بهنام توی خونه است ، صداش اومد که پرسید :
- بیام تو ؟
قبل از جواب دادن به بهنام ، به سپیده که با تعجب ازم پرسید :
- چقدر صدای بهنام عوض شده ؟
- فرزاد نیست و بهنام ، پسر کامران ، پاک یادم رفته بود اینجاست . تو باش ببینم چیکار داره ؟
شنیدم که با صدای آرامی گفت :
- اینجا چیکار می کنه ؟
قبل از باز کردن در جواب دادم :
- منو از شمال آورد و چون خسته بود ، اومد یه چرتی بزنه . می خواد باز برگرده شمال ، تو راحت باش ...
همزمان با گفتن این جمله ، رسیدم پشت در و بهنام این حرفم رو شنید و تا در رو باز کردم گفت :
- من راحتم ، تو خیالت راحت باشه .
نگاهش کردم و طوری جلوی در قرار گرفتم که نتونه وارد بشه ، آخه سپیده هنوز نمی دانست که بهنام ، همون استاد دانشکده ی مهندسی و منم حوصله ی توضیح دادن رو نداشتم . لبخندی زدم و گفتم :
- خب ، خدا رو شکر ، تو کی راحت نیستی ؟
- نه سوءتفاهم نشه ، من راحت بودم ، منتها یه صداهایی شنیدم و راحتیم از بین رفت ، اومدم بالا بگم لطف کن راحتیم رو بهم برگردون .
- باشه ، تو برو ، منم قول می دهم صداها قطع بسن .
بهنام در حالی که سعی می کرد ، به داخل اتاق سرک بکشه گفت :
- کسی پیشته؟
- آره ! چطور مگه ؟
- هیچی ! آخه صدای یه دختر رو شنیدم .
و دوباره سعی کرد ، داخل اتاق رو ببینه که من بیشتر سد راهش شده و گفتم :
- نکنه انتظار داشتی صدای یه پسر بشنوی ، خب دوستم دختره دیگه .
- خب ، گفتم شاید فرزاد باشه ! صداش رو مثل دخترا کرده ، آخه تو که نمی دونی اون از این عادت ها زیاد داره . اصلا بذار یه چیزی بهت بگم ، این پسر عمه ی من از همون دوران طفولیت عقده ی دختر بودن داشت .
وقتی دوباره داخل اتاق سرک کشید ، فهمیدم این چرت و پرت ها رو سر هم می کنه تا وارد اتاق بشه ، اما کورخونده ، محال بود توی این شرایط سپیده رو به بهنام نشون بدم و فضول رو به جان خودم بندازم . من تمام حواسم به بهنام بود ، غافل از سپیده که اومد پشت سرم و گفت :
- مشکلی پیش اومده ؟
کار از کار گذشته ، با دیدن بهنام دهنش از تعجب باز موند و به من نگاه کرد ، مونده بودم چی بهش بگم و چطوری از شوک درش بیارم ؟ بهنام که عکس العمل سپیده رو دید ، سرش رو به من نزدیک کرد و طوریکه سپیده هم بشنوه گفت :
- بابا ، من می دونستم جذاب و خواستنی هیستم ولی نه دیگه تا این حد . دختر مردم پس افتاد ، خوبه قبلا منو دیده ! ببریمش درمانگاهی ، بیمارستانی ، نکنه خونش بیفته گردن ما ؟
سپیده که با شنیدن حرف بهنام انگار از شوک در اومده بود ، چشم غره ای رفت و گفت :
- نه بیمارستان لازم نیست ، لطف کنید برید آب قند برام بیارین ، فشارم بدجور افتاده . آخه این چه قیافه ای شما داری ؟ مردم از ترس ! صد رحمت به دراکولا ، تو رو خدا رعایت کنین !!
بهنام به علامت شرمندگی سرش رو پایین انداخت و گفت :
- ببخشید ، خدا اینطوری آفریده ، الان می رم شربت قند میارم .
فکر کردم شوخی می کنه ، اما با تعجب دیدم رفت پایین ، با رفتنش گیر سپیده افتادم ، منو کشید وسط اتاق و سوال پیچم کرد :
- این که استاد دانشکده مهندسیه ! تو که گفتی اون روز باهاش تصادف کردی و آشنا شدین ؟ چرا نگفتی پسر کامران ؟
- به جان سپیده راست گفتم ، من باهاش تصادفی آشنا شدم و از بد روزگار پسر کامران در اومد .
- می مردی بهم بگی ، من اینطور جلوش کنف نشم ؟ شنیدی پسر چی گفت ؟
خندیدم و گفتم :
- تو هم که کم نیاوردی ، فرستادیش آب قند بیاره ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که بهنام با لیوان آب قند وارد اتاق شد و حرف منو ،ادامه داد :
- از فردا می تونی بری توی دانشگاه پز بدی ، استاد فخیم زاده برات آب قند آورده .
لیوان رو به سمت سپیده گرفت و ادامه داد :
- این خودش ، کم چیزی نیست !
سپیده ، لیوان رو گرفت و گفت :
- متاسفانه هست !
- یعنی بیشتر از یه لیوان آب قند می خوای ؟
- خیلی بیشتر ، عمرا بتونی !
- خواهیم دید .
سپیده پوزخندی زد و گفت :
- امتحانش مجانیه !
- با ناهار چطوری!ساعت دو بعدازظهر ، من هنوز چیزی نخوردم . بدجور گرسنمه ، پاشو ، برو توی آشپزخونه یه چیزی درست کن بخوریم .سپیده چشم و ابرویی براش نازک کرد و گفت :
- کلفت خونتون یکی دیگه است !
- دلتم بخواد برای من ناهار درست کنی ! الان زنگ می زنم رستوران برای سه تامون ناهار بیارن ، برو پز بده با استاد ناهار خوردی .
- بازم کمه ، ناهار خوردم .
بهنام در حالیکه گوشی تلفن رو برمی داشت گفت :
- خیالی نیست می تونی بری پز بدی به ناهار خوردن استاد نگاه کردی ، حتی می تونی لقمه هام رو بشمری و بری آمارش رو به دخترا بدی .
سپیده پوزخندی زد و چیزی نگفت ، با شناختی که از سپیده داشتم مطمئن بودم توی دلش داره بهنام رو مسخره می کنه . طفلی بهنام ، شاید اگه می دونست بابای سپیده کیه اینطوری باهاش در نمی افتاد . بهنام در حالیکه مشغول گرفتن شماره بود پرسید :
- اون که سیره ، تو چی می خوری پروانه ؟
با اینکه گرسنه بودم ، اما چون می خواستم زودتر برم خونه حاج مهدی گفتم :
- من چیزی نمی خورم .
- چرا ، مگه سیری ؟
- نه اتفاقا بدجوری گرسنه هستم ، منتها عجله دارم و باید برم جایی ، همون جا یه چیزی می خورم .
با شنیدن این حرف گوشی رو گذاشت و گفت :
- ا... پس چه خوب ، منم باهات میام همان جا یه چیزی می خورم .
- شرمنده ، جایی که من می خوام برم تو نیایی بهتر.
- بدم میاد دیگران ، خوب و بد رو بهم نشون بدن ، منم میام .
سپس رو به سپیده کرد و پرسید :
- تو هم می ری همون جا که پروانه می ره؟
- فکر کن می رم .چیه فکر کردی می رم پیش دخترا پز می دم که توی تولدی شرکت کردم که تو هم بودی ؟
- نه ، یه پز بهتر ! بعدم مگه من استاد دانشگاهت نیستم ؟ خوب نیست اینطور بی ادبانه باهام صحبت می کنی ، تو چیه بگو شما !
- ببخشید ، اصلاح می کنم شما ...
- آفرین ، این درسته ، حالا بگو ببینم تولد کیه دارین می رین ؟
نذاشتم سپیده بگه تولد کیه چون اینطوری بهنام حتما میاد ، با اشاره به علامت سکوت ، اون چیزی نگفت . بهنام که فهمید من اشاره دادم ، با غیظ نگاهم کرد و گفت :
- خب ، نگو !اصلا فرقی نمی کنه تولد کی باشه ، چون من میام . کمد فرزاد کدومه ؟
با دست کمد رو نشونش دادم و گفتم :
- کمد فرزاد رو می خوای چیکار !
- انتظار نداری با این لباس ها بیام که ؟ اینا از صبح تا حالا تنمه .
- بهنام ! مثل اینکه تو متوجه نیستی ، دوست ندارم تو در این تولد باشی!
- پری جون ! لطف کن با ملاحظه حرف بزن ، ناسلامتی یه غریبه اینجا ایستاده ، فردا می ره دانشگاه تمام حرفای ما رو پخش می کنه .
مطمئن بودم کارد می زدی خون سپیده در نمی اومد با این وجود خون سردی خودش رو حفظ کرد و چیزی نگفت . بهنام که معلوم بود ، در اومدن به مهمانی مصر، به سمت کمد فرزاد رفت و یک دست لباس خارج کرده و براندازش کرد و گفت :
- خدا رو شکر کن که سایز من و فرزاد یکیه ، همین خوبه ؟
سپس رو به سپیده کرد و گفت :
- راستی نگفتی اسمت چیه ؟
سپیده که انگاز منتظر بود خودش رو معرفی کنه گفت :
- سپیده ...
هنوز فامیلش رو نگفته بود که بهنام لباس های فرزاد رو به سمتش گرفت و گفت :
- بیا سپیده تا من می رم حموم تو اینا رو یه اتوی توپ بزن و بعدم برو پزش رو بده که لباس منو اتو کردی .
سپیده خندید و گفت :
- شرمنده بازم کمه !
- ای ... بابا ، خب لااقل یه حوله ی تمیز از پروانه بگیر ، حموم تموم شد بده دستم ، بعد برو پزش رو بده.
سپیده با خشم نگاهش کرد و گفت :
- گوش کن آقای فخیم زاده ، استاد محترم دانشکده مهندسی ! یکی بالاتر از تو آب قند به دستم داده ! برام ناهار درست کرده ، لقمه دهنم گذاشته ، لباسم رو اتو کرده ، برام جشن تولد گرفته ، من هنوز وقت نکردم پزش رو بدم اون وقت می خوای برای شما پارتی بازی کنم . پری جون ! لطف کن به این آقا بگو بابای من کیه ؟ تا اینقدر خودش رو تحویل نگیره .
بهنام که کنجکاو شده بود ، بدونه بابای سپیده کیه ، با سر ازم پرسید و منم گفتم :
- استاد عنایتی ، استاد ادبیات ، می شناسیش؟
تا اسم عنایتی رو شنید به سپیده نگاه کرد و گفت :
- تو رو خدا شرمنده ، اصلا فکرش رو نمی کردم تو دختر استاد عنایتی باشی ، راستش یه آمار گرفتن توی دانشگاه تهران اول اون و بعد من ،بالاترین طرفدارها رو داریم . ببینم این باباتون امشب توی تولد هستن ؟
سپیده که انگار دنیا رو بهش داده بودن ، بادی به گلو انداخت و گفت :
- شاید !
- پس هست ، می گم چه خوب شد آب قند دادم دست دخترش . ای بابا ، تو که هنوز اون آب قند رو نخوردی ، بخور تا لااقل من بتونم پیش بابات پز بدم دست دخترش که داشت پس می افتاد آب قند دادم .
سپیده لبخند زد و به لیوان آب قند نگاه کرد و خواست جرعه ای از اون رو بنوشه ،حوصله ام سر رفته بود و داشتم دنبال راه چاره ای برای منصرف کردن بهنام می گشتم که ناگهان صدای فریاد سپیده بلند شد و لیوان رو به سمت بهنام پرت کرد و گفت :
- حالا لیوان آب نمک می دی دست من ، شانس بیاری امشب نیای تولد ثریا و گرنه بابام حالتو می گیره .
fbp1052 (01-29-2010), hamidam1967 (01-15-2010)
بهنام جا خالی داد و لیوان به دیوار خورد و شکست ، مطمئن بودم که با خراب کاریه سپیده خانم و لو دادن تولد ثریا نمی تونم حریف بهنام بشم تا امشب همراه ما نیاد چقدر برای بهنام دلیل و منطق آوردم که اومدنش ثریا رو خوشحال نمی کنه اما اون زیر بار نرفت ، حسابی به خودش رسید و اصلاح کرد و یکی از شیک ترین کت و شلوارهای فرزاد رو پوشید ، خوشبو ترین ادکلن او را هم زد و جلوتر از من و سپیده سوار ماشینش شد تا زودتر بره و سر راه برای ثریا هدیه بخره با رفتن اون منم آماده شدم و همراه سپیده به سمت خانه ی حاج مهدی حرکت کردیم ، چقدر دلم برای تک تکشون تنگ شده بود .همه بودن فقط غیبت حسین و نادین ، نشان می داد که الان با فرزاد خونه ی ناهید خانم ، مشغول خوش گذرونی هستند . بهنام یک ساعت بعد از ما رسید انگار نه انگار که اولین بار توی این جمع حاضر می شه ، چنان مجلس گرمی راه انداخته بود که طفلی سپیده و عباس آقا هاج و واج مونده بودند . هرچقدر بقیه از بودن بهنام توی اونم جمع خوشحال بودند و به حرفهاش می خندیدند ، من نگران بودم که ثریا اون رو ببینه و ناراحت بشه . ساعت نزدیک هشت شب بود که دایی سینا زنگ زد و گفت ، به یه بهانه ای از خونه آوردمش بیرون و تا یک ساعت دیگه می رسیم اونجا . همه چیز آماده ی اومدن ثریا بود ، رفتم توی آشپزخانه مثلا برای کمک به آماده کردن غذاها ، اما فقط ناخنک می زدم . توی این فکر بودم که خدا کنه فرزاد ، زودتر از ثریا برسه که ناهید جون پرسید :
- تو بالاخره نمی خوای به فامیل شوهرت حقیقت رو بگی ؟
- حالا چه عجله ای ناهید جون ، می گم .
- کی دیگه ؟ وقت گل نی ؟ دختر جون یک ساله که شما ازدواج کردین ، پنهون کاری بسه دیگه ، زودتر بگو و خودت رو خلاص کن .
نمی دونستم چه جوابی بهش بدم ، فقط گفتم :
- حالا ببینم چی می شه ، شاید گفتم .
- شاید نه ، باید بگی .
دیگه چیزی نگفتم ، از آشپزخانه خارج شده و به سالن رفتم . بهنام و سپیده افتاده بودن به جون هم و فقط خدا به داد برسه وقتی نادین هم بیاد . چند دقیقه ای توی سالن نشستم اما حوصله ام سر رفت ؛ بنابراین رفتم توی حیاط و کنار حوض نشستم و نگاهی به ساعت انداختم . دیگه صبرم داشت لبریز می شد پس کی فرزاد می اومد ؟ باز تصمیم گرفتم ، زنگ بزنم خونه ی ناهید جون ببینم راه افتادن یا نه ، اما بی فایده بود چون از صبح هر سه گوشیشون خاموش بود و تلفن خونه رو جواب نمی دادن . توی همین افکار بودم که استاد اومد کنارم ، بعد از مرگ کامران اولین بار بود که می دیدمش ، نشست روی لبه ی حوض و گفت :
- چه خبر ؟
- تو رو خدا استاد ! شما دیگه نپرس ، از صبح تا حالا با هر کی برخورد کردم ازم پرسیده چه خبر .
- برای همین اومدی اینجا نشستی ؟
- نه ، حوصله ام سر رفته بود .
- با وجود بهنام و سپیده ، حرف عجیبی زدی !
- حوصله شون رو ندارم ، زیادی چرت و پرت می گن .
- چرت و پرت نمی گن ، یه سری حرف راست رو به شوخی می زنن .
- من که تا حالا حرف راست نشنیدم .
- دقت کن می شنوی .
- نمی خوام ، حوصله ندارم .
- پس عیب از خودته ، نه اونا . حالا بگو ببینم ، چرا بی حوصله ای ؟ تو که تازه از سفر برگشتی ، نکنه دلت برای فخیم زاده ها تنگ شده ؟
- نمی دونم شاید ، آخه توی این یازده روز خیلی بهشون عادت کردم .
- یعنی دیگه ازشون متنفر نیستی؟
- شما از کجا می دونی ، ازشون متنفر بودم ؟
- چیه ؟ فکر کردی ایران نیستم از دنیا بی خبر می مونم ، نه عزیزم خبرها می رسه .
- بله ، با وجود دختری که شما داری زیاد عجیب نیست .
- طفلی سیده ، تو چرا اینقدر به دختر من بد بینی ؟
- یعنی اون نگفته ؟
- معلومه کنه نه !
- پس کی گفته ؟
- اقا کلاغه !
- نه ، استاد ! جدی می گم کی گفته ؟
- حالا هر کی ، ناراحتی از اینکه بهم حرفی زده ؟ !!
- نمی دونم .
- پس بگو هنوز از فخیم زاده ها متنفری یا نه ؟
نمی دونستم چه جوابی بهش بدم که سپیده وارد حیاط شد و گفت ، سینا زنگ زده تا پنج دقیقه ی دیگه می رسن . خواستم برم داخل که استاد دوباره سوالش رو تکرار کرد جوابم فقط یک کلام بود :
- نه .ازشون متنفر نبودم ، اونا خیلی با من مهربان بودن انگار من گمشده شون بودم . تازه اونا خانواده ی من بودند ، خانواده ی همسرم ، دیر یا زود با فهمیدن کامل حقیقت زندگی پدر و مادرم برملا شدن ازدواج من و فرزاد ، رسما باید قبولشون می کردم پس نفرت بی معنی بود .
همانطور که سینا گفته بود پنج دقیقه بعد رسیدن و ما تونستیم حسابی ، ثریا رو غافلگیر گنیم . باورش نمی شد من به خاطر تولد اون به تهران برگشته باشم ، برعکس انتظارم از بودن بهنام اصلا ناراحت نشد و خیلی هم تحویلش گرفت و کلی به مجلس گرمش خندید . بعد از پانزده سال که با ثریا زندگی کردم و باهاش بزرگ شدم ، امشب فهمیدم که هنوز خیلی از ابعاد شخصیتش رو نشناختم ، کاش ثریا باز هم پیشم می موند و نمی رفت تا من بهتر بشناسمش . امشب وقتی ساعت ده شب نادین و حسین بدون فرزاد اومدن و گفتن که فرزاد توی ضیافتشون شرکت نکرده و حتی زنگ هم نزده تا نیومدنش رو توجیه کنه ، نگران نشدم البته اونا نگران شده و قید ضیافت رو زده و از عصر هر جا که ممکنه بوده دنبال او گشتن اما پیداش نکردن . از نادین و حسین خواستم در مورد ناپدید شدن فرزاد حرفی به میان نیارن و فقط بهشون اطمینان دادم که اون سالمه و مشکلی نداره ، البته نگفتم که این کارها رو از لج من می کنه اما اونا که خنگ نبودن ، فهمیدن بین ما اتفاقی افتاده . حسین چیزی به روی خودش نیاورد ولی نادین مشکوک نگاهم کرد ، بروز نمی داد ، اما معلوم بود خیلی نگران شده .
خدایا خسته ام ، کاش فرزاد فردا برگرده ، دلم براش تنگ شده . من بودن توی این خونه ی زیبا و بزرگ رو بدون وجود فرزاد نمی خوام یعنی الان کجاست ؟ کاشکی خدا حرف دلم رو بهش می رسوند ، خدایا می خوام که برگرده ، بهش قول می دادم اونی باشم که اون می خواد . اصلا حاضرم خودم همین فردا به کتی زنگ بزنم و بگم من حاضرم با فرزاد ازدواج کنم و بی خیال حقیقت به دنیا اومدن خودم و زندگی پدر و مادرم می شم . اصلا فردا به کتی می گم من یک سال همسر پسرت هستم ولی اگر تو بخوای حرفی ندارم و به خاطر آرزوی تو هم که شده ، لباس عروس می پوشم تا یه مراسم باشکوه برای من و پسرت بگیری ، به شرط اینکه فرزاد دست از لجبازی برداره و برگرده پیشم ... آخه دوستش دارم خیلی زیاد ...
****
از صبح که بیدار شدم ، توی تراس نشستم و چشم به در دوختم تا فرزاد کلید بندازه و وارد بشه ، خدایا پس چرا فرزاد من نمیاد خونه ؟
fbp1052 (01-29-2010), hamidam1967 (01-15-2010)
me300000000000000000000000000000000000000000000000 00000000000000000 plz baghyash ................................plz
CHI MISHOD MESLEH SAYEH HAMSAFARE TO BOODAM!!!!!
mersiiiiiiii ,lotfan bagayesh ro bezarin.
شب شده ، اما هنوز فرزاد برنگشته و من توی تراس نشستم . یکی دو ساعت پیش بهرام از شمال زنگ زد ، چقدر صداش شاد و هیجان زده بود ! گفت ، معجزه شده و بهزاد حرف زده و سراغ تو رو گرفته و خواسته بدونه تو کجایی ؟ احتمالا فردا یا پس فردا ، همه با هم برمی گردن چون با رفتن من و برنگشتن بهنام به شمال بقیه هم دل و دماغ موندن ندارن و تصمیم گرفتن برگردن . چقدر دلم می خواست برای من هم معجزه ای رخ بده و فرزاد برگرده و قهر رو کنار بذاره ، اون وقت با روی باز از اومدن همه استقبال می کردم ، اصلا همه رو دعوت می کردم خونمون تا قضیه رو بفهمن ، اما افسوس...
***
امروز دایی سینا زنگ زد و گفت که می خواد منو ببینه ، بهش گفتم بیاد خونمون چون اون فهمیده که من زن فرزاد شده ام . حاضر نیستم از خونه خارج بشم ، مبادا فرزاد بیاد و من نباشم . این روزها نادین مدام بهم زنگ می زنه و سراغ فرزاد رو می گیره ، برعکس من که فقط دلتنگش هستم نه نگرانش چون می دونم سالمه . نادین به کتی زنگ زده بود که اون گفت ، رفته تهران منتها چند روزی زنگ نزده . می ترسم پیگیری های نادین اونا رو هم نگران کنه ، نمی خوام قبل از اینکه فرزاد پیداش بشه اونا پی به قضیه ببرن . امروز فهمیدم در حال حاضر فرزاد برام از همه چیز مهمتر حتی از دونستن واقعیت زندگیم ، برای اینکه وقتی دایی سینا بهم گفت اون امانتی رو که باید به دستم برسونه از طرف کامرانه و قبل از مرگش داده به الی تا به من برسونه ، با اینکه ممکن بود تمام سوالهایی که دنبالش بودم رو جواب داده باشه اما اصرار نکردم که حتما امروز برایم بیاره و وقتی گفت فردا میارم ، قبول کرده و ترجیح دادم فردا بیاد چون تمام فکرم مشغول فرزاد و حوصله ی چیزهای دیگه رو ندارم . اونجا فهمیدم ، فرزاد از زندگی گذشته ام مهم تر ...
***
امروز سینا و ثریا با هم اومدن پیشم و سینا ، امانتی کامران رو که یه صندوقچه بود بهم داد . درش قفل بود و با اینکه دایی سینا کلیدش رو بهم داد اما حوصله ی باز کردنش رو ندارم ، دوست دارم با فرزاد بازش کنیم . حسم بهم می گه تمام جوابهام توی این صندوقچه قفل شده .
امروز ثریا ، سراغ فرزاد رو گرفت و گلایه کرد که این روزهای آخر چرا خودش رو از من قایم می کنه ، گفت « ما دیگه داریم می ریم ، بیشتر با ما باشید !» بیچاره ثریا نمی دونست که فرزاد خودش رو از من هم قایم کرده . این میون فقط نادین و حسین خبر دارن که اون گم شده ، یعنی خودش رو گم کرده ! امروز هم خیلی دلم می خواست مثل قدیم ها برم توی بغل ثریا و گریه کنم و هر چی توی دلم دارم بهش بگم ، اما نمی خوام نگران زندگی من بشه چون ممکن به خاطر من و مشکلم برنامه های خودش رو بهم بریزه و نره ، آخه تا کی باید زندگیش رو دستخوش زندگی من کنه ، تا حالا نیمی از زندگیش حروم سرنوشت من شده ، دیگه بسه ...
***
پس فردا سالگرد من و فرزاد ، من ایمان دارم اون روز تحریم من تموم می شه و برمی گرده . امروز همه جا رو تمیز کردم ، تصمیم دارم فردا هم از خونه بزنم بیرون و یه کادوی شیک براش بخرم و از اون طرف هم برم دکتر ، چون این مسمومیت طولانی شده و دست از سرم برنمی داره و هر چی می خورم ، برمی گردونم و دیگه از ترس حالت تهوع سعی می کنم غذا نخورم . احساس می کنم مریضی صعب العلاج گرفته ام ، چون غذاهایی که بو داره نمی تونم بخورم اما غذای حاضری و بدون بو رو راحت می خورم ، باید برم دکتر اما محاله تن به زدن آمپول و سرم بدم .
***
خدایا باورم نمی شه ، دلم از خوشحالی قنج می ره ، مدتها بود توی زندگی ام اینقدر احساس خوشحالی و خوشبختی نکرده بودم . باورم نمی شه ، یعنی لبخند زندگی از امروز که یک روز مونده به سالگرد ازدواجمون شروع شده ؟ امروز می خواستم برم بیرون که سر و کله ی بهنام پیدا شد وقتی فهمید برنامه ام چیه ، کلی زبون ریخت و سلیقه اش رو به رخم کشید تا راضی شدم همراهم بیاد . از آنجا که حوصله ی رانندگی نداشتم ودر بین رانندگی سرم گیج می رفت ، زیاد مقاومت نکرده و راضی شدم . کلی توی پاساژ گشتیم تا یه ادکلن خوش بو به سلیقه ی بهنام و یه ریش تراش مارک دار به سلیقه ی خودم برای فرزاد خریدم . بعد از خرید به پیشنهاد بهنام رفتیم رستوران و غذا خوردیم خیلی چسبید ، به خصوص که چند روزی بود غذا بهم مزه نمی داد . اما همین که از رستوران خارج شدیم هر چه خورده بودم برگردوندم. با بهنام رفتم دکتر، بماند که بهنام وقتی فهمید چند روز که حالم همین طوره و غذا توی بدنم نمی مونه خیلی نگران شد و می خواست به بهرام زنگ بزنه اما من نذاشتم . مطب دکتر زیاد شلوغ نبود ، من رفتم داخل و بهنام بیرون منتظر ماند . وقتی شرح حالم را برای دکتر دادم بدون معاینه ازم پرسید :
- ازدواج کردین ؟
- بله .
- پس حلقه ات کو ؟
حلقه ام را از کیف درآورده و به شوخی گفتم :
- یعنی مریضیه ام مربوط به حلقه ام می شه ؟
- به احتمال 99 درصد بله !
بعد یک سری سوالات زنانه پرسید که خیلی خجالت کشیدم ، اما جواب دادم و دکتر گفت :
- به احتمال قوی شما باردار هستین .
- یعنی چی دکتر ؟
- یعنی داری مادر می شی ، چیه منتظرش نبودی ؟
فقط خندیدم وقتی از مطب خارج شدیم بدون اینکه حرفی به بهنام بزنم رفتیم آزمایشگاه ، مدتی صبر کردیم تا جواب آماده شد ، جواب مثبت بود و من باردار بودم . اگه بگم چقدر خوشحالم کم گفته ام ، وای خدای من فردا سالگرد ازدواج ماست چه هدیه ای بهتر از این . فکر اینکه با شنیدن این خبر چه حالی خواهد شد ، لرزش ذوقی به پوستم می داد . بهنام هر کاری کرد بفهمه دکتر چی گفته ، چیزی نگفتم ، البته از خوشحالی من خودش شک کرد ولی من چیزی بهش نگفتم چون دلم می خواست فرزاد اولین نفری باشه که می فهمه داره پدر می شه . با اومدن این بچه دیگه بهم ثابت شد که وقتشه همه بفهمن ، منو فرزاد یک ساله که به قول بهنام داریم زیرآبی می ریم منتها باید با فرزاد مشورت کنم اول از همه به بهرام بگیم ، به هر حال اون برادر بزرگ منه . خدایا چقدر خوشحالم ، کاش زودتر فردا بیاد ، راستی چطوری باید این خبر رو بهش بدم ، وای چقدر ذوق می کنه ، فرزاد عاشق بچه است ، تا صبح دستم رو روی شکمم خواهم گذاشت و به فرزاد فکر خواهم کرد . آه خدایا کی فردا می شه ، فردایی که ایمان دارم اگه آمار گیری می کردن من خوشبخت ترین زن دنیا بودم .
***
با ناباوری سرم رو از روی دفتر بلند کردم ! چند بار مطالب دو صفحه ی آخر دفتر رو خواندم و با خودم گفتم ، یعنی چی ؟ بارداره ؟ مگه می شه ؟ وای خدای من توی این شرایط بدترین اتفاق ممکن همین بود !! پس اصرار پروانه برای خواندن دفتر توسط من برای همین بود . می خواست موضوع بارداریش رو بفهمم ، امیدوار بودم بخواد علت جداییش رو بدونم ، پس چرا با این شرایط از هم جدا شدن ، تا این جا که مشکل حادی بینشون نبوده ! سریع چند صفحه ورق زدم اما بقیه ی دفتر سفید بود ، معلوم نیست چه به روزش اومده ! دیگه نتونسته بنویسه ! آخه این چه مصیبتی بود که گرفتارش شده ! بی اختیار یاد اون روز افتادم که با اون حال و وضع توی خونه اش پیداش کردم ، همان شب با سینا پرواز داشتیم و قرار بود برای همیشه ایران رو ترک کنم اما از صبح نگران پروانه بودم چون شب قبل باهاش تلفنی صحبت کردم و گفتم ، دوست دارم قبل از رفتن یه دل سیر ببینمش اما بهانه آورد و گفت که قراره فردا صبح با فرزاد یکی ، دو روزی برن سفر . وقتی با بغض گفت ، به اندازه ی تمام دنیا دوستت دارم اما نمی تونم برای بدرقه ات به فرودگاه بیام ، دلم هری ریخت پایین و نگران شدم . آخه چند روزی بود که بد جوری به پروانه و فرزاد مشکوک شده بودم ، از وقتی از شمال اومده بودن رفتارشون عوض شده بود ، البته فرزاد رو که هنوز ندیده بودم اما پروانه آرامش نداشت و اضطراب خاصی توی حرکاتش می دیدم و هر چی سراغ فرزاد رو ازش می گرفتم با دستپاچگی جواب می داد که کارش زیاده و وقت نداره . روز بعد طاقت نیاورده و چند باری با پروانه تماس گرفتم اما گوشیش خاموش بود ،خونه رو هم جواب نمی داد و همین نگرانی منو بیشتر کرد . با این حال چمدون ها رو بستم و تمام کارها رو برای رفتن مهیا نمودم ، فقط مانده بود رفتن فرودگاه ، که هنوز چند ساعتی وقت داشتیم . با اینکه پروانه گفته بود می رن مسافرت اما دلشوره ولم نمی کرد ، باز شماره خونه و همراهش رو گرفتم اما بی نتیجه ماند . مطمئن بودم با نگرانی که به دل من افتاده محاله بتونم امشب برم ، باید اول از بابت پروانه خیالم راحت می شد . بنابراین آژانس خبر کردم و به سینا گفتم که من می رم تا خونه ی پروانه و برمی گردم ، سینا می خواست همراهم بیاد اما به خاطر اینکه قرار بود استاد بیاد و ما رو تا فرودگاه همراهی کنه ، ترسیدم پشت در بمونه . وقتی به خونه ی پروانه رسیدم ، چند بار زنگ زدم اما کسی در رو باز نکرد ، به این نتیجه رسیدم که نگرانی من بی فایده است و اون برای اینکه لحظه ی وداع و جدایی با من نداشته باشه ، به مسافرت رفته . خواستم با همون آژانس که آمده بودم ، برگردم که سر و کله ی بهنام پیدا شد . او هم خیلی نگران بود ، به خصوص وقتی که فهیمد دیشب پروانه با من حرف زده و گفته می رن مسافرت ، در حالی که چنین چیزی به بهنام نگفته و از دیشب جواب تلفن های او را نداده بود . بهنام آنقدر نگران بود که ناچار از دیوار بالا رفته تا سروگوشی آب بدهد ، وقتی از دیوار پایین پرید ، در کمال تعجب در خونه رو باز کرد چون در قفل نبود ، یعنی هیچ دری قفل نبود و همین مسئله بیشتر وحشت زده مون کرد . برای پیدا کردن پروانه اصلا دچار زحمت نشدیم چون بالا توی اتاق خوابشون بود ، روی زمین نشسته بود و افتاده بود به جون عکس های مشترکش با فرزاد . از دیدن قیافه اش وحشت کردم ، پروانه ای که روبه روم می دیدم هیچ شباهتی به دختر سرزنده و موفق این آواخر نداشت . احساس کردم ناگهان چقدر پیر شده ، چشماش کاسه ی خون بود و آنقدر اشک ریخته بود که پلکش از هم باز نمی شد . روبه روش نشستم و دستاش رو گرفتم تا ازش علت این کارها رو بپرسم ، اما دخترک من توی این شرایط نگران دیر شدن پرواز من بود و دایم می گفت ، چرا اومدی اینجا ؟ برو ، پروازت دیر می شه ... هر چی می پرسیدم چی شده ؟ فقط التماس می کردم که برم ! از بهنام خواهش می کرد که منو ببره و منم زدم زیر گریه و گفتم ، تا نگی چی شده پام رو از این خونه بیرون نمی ذارم . بدون اینکه حرفی بزنه ، صفحه ی دوم شناسنامه اش رو برابر چشمانم گرفت و با دیدن مهر طلاق هم من و هم بهنام در جا خشک شدیم . علتش رو پرسیدم اما او به جای جواب دادن ، در برابر چشمان ناباور من و بهنام زد زیر خنده و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد . تکه های پاره شده ی عکسها رو روی سر می ریخت و می خندید ، فریاد می زد مبارکه ... مبارکه ...
تاب و تحمل اون صحنه ها رو نداشتم ، از اتاق بیرون اومده و رفتم توی حیاط و در حالیکه اشک می ریختم شماره گوشی فرزاد رو گرفتم ، هر چند می دونستم کار مسخره ای می کنم اما گرفتم و گوشی خاموش بود . بهنام هم که دست کمی از من نداشت و عجیب آشفته بود اومد پیشم و گفت تو برو تا پروازت دیر نشده ، من خودم مراقبش هستم . بهنام خیلی ساده لوح بود که فکر می کرد من توی چنین شرایط پروانه رو رها کرده و می رم .
هرجور بود پروانه رو جمع و جور کردیم و بردیمش خونه ی خودم ، الان هم یک هفته است که از اون روز می گذره . پروازمون رو کنسل کردیم ، هر چی اصرار کردم ، سینا هم نرفت و موند . بهنام همون روز ، بهرام رو در جریان اتفاق انجام شده قرار داد ، بماند همون روز ، بهرام موضوع ازدواج و طلاق پروانه رو شنید چه حالی شد و چه جروبحثی که با من راه نینداخت منو مقصر همه چیز می دانست . اما در آخر کوتاه اومد و ترجیح داد به جای جروبحث برای کاری که شده ، فکری به حال خراب پروانه بکنه . بهرام دنبال راه برای پروانه می گشت ، اما وقتی پروانه حالش جا اومد فرصت رو از بهرام گرفت و بدون معطلی اعلام کرد که می خواد با من از ایران خارج بشه ، البته تائید کرد که فخیم زاده ها چیزی از این موضوع نفهمن و قرار شد از فردای اون روز بهرام دنبال کارهای سفرش رو بگیره . ما هر چه سعی کردیم نتونستیم بفهمیم چی بین اون و فرزاد گذشته که کار رو به این جا کشیده ، حتی وقتی فهیمد بهنام و بهرام سخت به دنبال فرزاد هستن که آب شده بود و به زمین رفته بود ، عصبی شد و ازشون خواست قید پیدا کردن فرزاد رو بزنن . ظاهرا قبول کردن اما شک ندارم که بهرام همچنان دنبال فرصتی است تا به خدمت فرزاد برسه ، البته از چشماش پیدا بود که منتظر روزی که پروانه از ایران بره تا اون بتونه با خیال راحت دنبال فرزاد بگرده و گردنش رو بشکنه.
خدایا تمام افکارم بهم ریخته شده ، تا دفتر رو نخونده بودم فقط به فکر بردن پروانه و مهیا کردن آرامشش بودم اما حالا با پی بردن به راز بارداریش کارم خیلی مشکل شده و اوضاع خیلی فرق کرده . کاش بهرام زودتر فرزاد رو پیدا کنه و گردنش رو بشکنه ، آخه اون چطوری دلش اومده با زن باردارش چنین معامله ای رو بکنه . طفلی پروانه ، وقتی یادم میاد ، توی صفحه ی آخر نوشته هاش چطور عنوان خوشبخت ترین زن دنیا رو به خودش داده و همه چیز در یک لحظه بر باد رفته ، دلم آتیش می گره . حالا اون مونده با بچه ای در شکم که معلوم نیست ، پدر بی مسئولیتش کدوم گوری هست .
smaryam (03-20-2010)
با صدای بهنام به خودم اومدم که می گفت :
- ثریا ، کجایی؟ بابا استراحت بسه ، پاشو بیا روده کوچیکه ، روده بزرگه رو خورد .
پاهام یارای بلند شدن نداشت ، هنوز گیج حقیقتی بودم که از توی دفتر پروانه کشف کردم . احساس می کردم ، بار سنگینی روی دوشم افتاده بود که یارای بلند کردنش رو ندارم . از همون لحظه دلم برای بچه ای که هنوز به دنیا نیومده اسم بچه ی طلاق رو یدک می کشید ، سوخت . فکر اینکه اون بچه هم قراره مثل منو مادرش تنهایی رو به ارث ببره دیوانه ام می کرد و اشک رو به چشمام می آورد . در همین افکار بودم که چند ضربه به در اتاق خورد و متعاقب آن سینا وارد شد ، فوری اشکهام رو پاک کردم ، سینا گفت :
- ثریا ! چیکار می کنی ؟ مورموز شدی ، بیا دیگه بهنام خونه رو گذاشته رو سرش ؟
در حالیکه سعی می کردم بغضی در صدام نباشه ، گفتم :
- تو برو ، الان میام .
منتظر بودم بره ، اما زل زد توی چشمام و گفت :
- داشتی گریه می کردی ؟
- نه ، گریه برای چی ؟
- منو گول نزن ، قیافه ات تابلوست ، اتفاقی افتاده ؟
- نه ، چه اتفاقی ، پاشو بریم ، الان بهنام کولی بازی درمیاره !
- بهنام رو ولش کن ، اول بگو چه اتفاقی افتاده ، توی آشپزخونه بودی با بهرام حرفت شد ؟
یا شنیدن اسم بهرام وا رفتم ، حالا کی به اون بگه ، هنوز از بهت ازدواج و طلاق بیرون نیومده باید بارداری رو هم بهش اضافه کنیم ، من که نمی گم حتما اینم از چشم من می بینه ، درمانده و با بغضی در گلو به سینا گفتم :
- سینا !
آنقدر لحنم مغموم بود که سینا متعجب نگاهم کرد و گفت :
- کشتی منو بگو دیگه ؟
- پروانه ... بارداره !
سینا مکثی کرد و سپس گفت :
- چه خوب ! ببینم تو به خاطر بارداری پروانه داشتی گریه می کردی ؟
- تو مثل اینکه یادت رفته اون چه شرایطی داره ؟
- اتفاقا به خاطر شرایطش خوشحال شدم ، حالا که طلاق گرفته و تنها شده ، این بچه می تونه تنهاییش رو پر کنه .
- سینا ! تو چرا اینقدر قضیه رو ساده می گیری ؟ می دونی بزرگ کردن یه بچه بدون پدر یعنی چی ؟!
- نه ، اما از مامان می پرسم .
با طعنه به او که داشت از اتاق خارج می شد گفتم :
- از خودت هم بپرسی بد نیست ، چطوری بدون پدر بزرگ شدی ؟
پوزخندی زد و گفت :
- اینا مهم نیست ، چون هم تو که با پدر بزرگ شدی و هم من که بی پدر بزرگ شدم ، الان تنها هستیم .
این جمله رو گفت و از اتاق بیرون رفت ، احساس کردم که تند رفتم ، به دنبال سینا منم از اتاق خارج شده و سر میز غذا حاضر شدم . کنار سینا و درست روبه روی پروانه نشستم ، خیلی آرام مشغول خوردن غذا بود اما زیر چشمی مراقب عکس العمل من ... دلم می خواست بپرسم چند وقتشه اما با وجود بهرام و بهنام نمی شد ، می ترسیدم بهرام بفهمه و باز بشه ، همون بهرامی که یه روز توی رستوران ایتالیایی ها بهش گفتم نمی رم آلمان و اونم از شدت خشم محکم روی میز کوبید که دستش شکست ، اون روز رفت و دو ماه بعد ازدواج کرد و رفت آلمان . با شناختی که ازش دارم ، می دونم غرورش از همه چیز براش مهمتره و شک ندارم ، وقتی فهمیده پروانه زن فرزاد بوده و اون بی خبر طلاقش داده ، نرفت سروقت کتی و اردلان به دلیل همین غرورش بوده . هر چی باشه پروانه خواهرش بود و نمی خواست با لو رفتن قضیه ی ازدواج و طلاق غیابی آبروش توی فخیم زاده ها بره ، حالا هم که مشکل بزرگتر بارداری پروانه بود . نگاهش کردم ، اونم مثل من حواسش به حرفهای بهنام نبود و با غذاش بازی می کرد . انگار سنگینی نگاه منو احساس کرد ، چون سرش رو بلند کرد و چشمش به چشمم افتاد . برای اینکه فکر نکنه به یاد گذشته نگاهش می کنم ، بدون توجه وسط حرف بهنام ازش پرسیدم :
- بهرام ! چیکار کردی ؟
بهرام خواست جواب بده که بهنام با دلخوری گفت :
- ببخشید که من داشتم حرف می زدم ، یعنی چی وسط حرف آدم می پرین ؟
سینا به شوخی جواب داد :
- ببخشید من حرف بهنام رو تصحیح می کنم ، ببخشید که من داشتم چرت و پرت می گفتم ...
همه از این حرف سینا خندیدند ، اما من به زدن لبخندی اکتفا کرده و رو به بهرام ادامه دادم :
- نگفتی ، چیکار کردی ؟
- چی رو چیکار کردم ؟
- پاسپورت رو می گم ، قرار بود امروز آماده بشه ، شد ؟
- بله .
سپس ازپشت میز بلند شد و به طرف کتش که روی مبل بود رفت و بسته ای از جیبش خارج کرد و آورد و به طرفم گرفت و گفت :
- این مال توئه!
پاکت رو ازش گرفتم و از داخلش پاسپورت رو درآوردم ، ورقش زدم و با دیدن مشخصات حیرت کردم ، به جای فامیلی پروانه که احمدی بود نوشته شده بود فخیم زاده و به جای اسم پدر هم یحیی بود ، نوشته بودند کامران . با تعجب به بهرام که خونسرد نشسته بود نگاه کردم و دوباره دست در پاکت کرده تا بپرسم ، با این شناسنامه چطوری چنین پاسپورتی دادن که دیدم شناسنامه هم جدید شده با مشخصات جدید ، البته بدون نام همسر و ذکر تاریخ ازدواج و طلاق . داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم گفتم :
- یعنی چی ؟
- یعنی بازگشت به اصل خویش ، تو مخالفی ؟
- تو تنهایی همچینین تصمیم گرفتی ؟
- نه ، خواست خود پروانه بود . ازم خواست شناسنامه ی جدید به نام فخیم زاده براش بگیرم که صفحه ی دومش خالی باشه ، منم یه کم پول خرج کردم و کارها درست شد .
با ناباوری به پروانه نگاه کردم و گفتم :
- راست می گه ؟
- آره !
- دیوونه شدی ؟
به جای اینکه جوابم رو بده از سر میز بلند شد و به اتاقش رفت . خواستم دنبالش برم که سینا دستم را گرفت و گفت :
- ولش کن ! بذار راحت باشه .
- چطور راحت باشه ! مگه دیوونه هام راحت می شن !
با خشم به بهنام و بهرام نگاه کردم و گفتم :
- شماها دیگه کی هستین ، انگار فقط خانواده ی شما آبرومنده ، براتون متاسفم .
بهرام - چرا متاسفی ، چون هویت اصلی خواهرمون رو بهش برگردوندیم ؟
- من کاری به هویت و این چیزها ندارم ، می خوام بدونم چرا صفحه ی دومش رو خالی گذاشتی ؟
بهنام - خودش خواست .
- خودش بی جا کرد ، لابد خودش هم گفت به من چیزی نگین تا غافلگیرم کنه !
- آره به روح بابا ، خودش گفت ، وگرنه چه فرقی به حال ما می کرد .
بهرام - به نظر که خیلی هم خوب شد ، اینطوری هیچکس نمی فهمه توی زندگیش چی گذشته و می تونه دوباره بدون اینکه فخیم زاده ها چیزی بفهمن ازدواج کنه .
- ببین ، می گم فکر خودتی ، باز فخیم زاده ها ... فخیم زاده ها ...
- تو هم هرطور دوست داری فکر کن ، اصلا ببینم تو مشکل داری؟
از لحن تمسخر آلودش حرصم گرفت و با صدای بلند و عصبی گفتم :
- آره ، مشکل دارم .
- چه مشکلی ؟ بگو من حلش کنم ؟
از لحن مطمئنش به حدی عصبی شدم که بدون هیچ ترسی از عواقب حرفم با فریاد گفتم :
- مشکل اینه که خواهر شما دختر مجرد نیست ، یه زن مطلقه است که الان باردار و باید اسم شوهر توی شناسنامه ی خودش و اسم پدر توی شناسنامه ی بچه اش باشه ، فهمیدی ؟!!
از سکوتی که فضای خونه رو گرفت ، ترسیدم ! به بهرام نگاه کردم و منتظر بدترین عکس العمل ممکن بودم اما نگاهم کرد و با لبخندی گفت :
- شوخی خوبی نبود .
وقتی سرم رو به علامت تاسف تکون دادم ، دستاش رو ، دو طرف صورتش گذاشت ، می دونستم حکم آتشفشانی رو داشت که هر لحظه امکان فورانش وجود داره . با نگرانی به بهنام که او هم گیج و منگ بود ، نگاه کردم و متوجه اش ساختم تا در صورت فوران بهرام رو کنترل کنه ، نکنه بلایی سر پروانه بیاره . چند دقیقه تکون نخورد ، انگار حرفهای منو در مغزش حلاجی می کرد و منتظر بودم تا فاجعه رخ بده اما در کمال ناباوری شنیدم که خیلی آرام گفت :
- این پسره ! ... دوست فرزاد !... چی بود اسمش ؟ ... نادین ، زنگ بزن بیاد اینجا کارش دارم .
از این که فعلا به خیر گذشت خدا رو شکر کردم ، در حالیکه نمی دونستم گذشت زمان بهرام رو سر عقل آورده یا این آرامش قبل از طوفان بود. پا شدم تا به نادین زنگ بزنم ...
پيداکردن نادين تا عصر وقتمون رو گرفت،گوشيش خاموش بود و محل کارشم نبود،رفتهبود مأموريت.توي گير و دار پيدا کردن نادين،استاد و سپيده هم از راهرسيدن.روز آخر
چونقرار بود استاد ما رو ببره فرودگاه ،اومد و حال و روز پروانه رو ديد و همهچيز رو فهميد.راستش از اومدن دوباره استاد خوشحال شده بودم چون اگه بهراماز کوره در مي رفت،
استادمي تونست اون رو آرام کنه،به هر حال يه زماني به واسطه ي من با هم آشنابودند و بهرام خيلي براي استاد ارزش قائل بود.وقتي استاد را گوشه اي کشيدمو جريان بارداري
پروانه رو بهش گفتم،برخلاف انتظارم اصلا تعجب نکرد.با تعجب پرسيدم:
_شما چرا تعجب نکردين؟
_چون ما مي دونستيم.
_مي دونستين؟از کجا؟پروانه گفته بود؟
_نه،ديروز که با سپيده رفتيم لوازمش رو جمع کنيم،برگه ي آزمايشش رو ديديم.
_پس چرا به من نگفتين؟
_فکر کرديم خودش بگه بهتره!
با دلخوري رو به سپيده کرده و گفتم:
_تو هم مثل بابات فکر کردي؟
_نه اما چون بابام گفت که چيزي نگم،منم گفتم چشم.
بهنام که نزديک ما ايستاده و شاهد صحبت هاي ما بود،با لحن شوخي گفت:
_تبريک مي گم استاد،دختر حرف گوش کني دارين!
استاد لبخند معني داري زد و چيزي نگفت،اما سپيده فوري جواب داد:
_ممنونم،شما لطف دارين.
_خواهش ميکنم ،آفرين به اين همه تواضع.
بهنام خنديد و به طرف بهرام که کنار پنجره ايستاده بود و با موبايلش حرف مي زد رفت.با رفتن بهنام،سپيده گفت:
_اين ديگه کيه؟صد رحمت به عمو نادين.
با شنيدن اسم نادين ازش پرسيدم:
_راستي شما از نادين خبر ندارين.
_اتفاقاديشب که باهاش حرف مي زدم ،سراغ پروانه رو ازم گرفت،اما من جريان رو بهشنگفتم و فکر کردم شايد پروانه دوست نداشته باشه،کسي بدونه!
_ديشب رو ول کن ،امروز چي؟ازش خبر داري؟از ظهر دارم دنبالش مي گردم.
_با نادين چيکار دارين؟
_بهارم باهاش کار داره، از وقتي جريان بارداري پروانه رو فهميده ،گفته بايد نادين رو پيدا کنين و منم از ترسم گفتم،چشم!
استاد:چرا از ترس؟!
_مي ترسم کار احمقانه اي ازش سر بزنه،اخلاقش رو که مي شناسين.!
تا اين حرف رو زدم،سپيده گفت:
_بابا،مگه شما آقا بهرام رو مي شناختي؟
استاد نگاهي با من رد و بدل کرد و چشم غره اي به سپيده رفت و گفت:
_شما به اين کارا،کاري نداشته باش ،تلفن رو بردار ببين عموت رو پيدا ميکني؟
سپيده چشمي گفت و با نارضايتي از جا برخاست و به طرف تلفن رفت.استاد رو به من کرد و گفت:
_من فکر ميکنم،شما زيادي به بهرام بدبيني.
_نبايد باشم.
_گذشته ها،خيلي وقته گذشته و آدما توي ناهمواري زندگي ،عوض مي شن.بهرام هم يکي از اونا ،تو هم بهتره خوشبين باشي!
_بهرام ثابت کرده،آدمي غيرقابل اعتماده و به آدم غيرقابل اعتماد هم نميشه خوشبين بود!ميشه؟!!
_گفتم که آدما عوض ميشن،شايد گروهي که قابل اعتماد نبودن،اصلاح شده و قابل اعتماد شده باشن.
_امااستاد اشتباه نکنيد،بهرام قابل اعتماد من بود ولي مرور زمان اونو غيرقابلاعتماد کرد،پس عوض شدن اون برعکس چيزي است که شما ميگي،قابل اعتماد بوداما
ناهمواري زندگي عوضش کرد و غيرقابل اعتماد شد.
استاد سکوت کرد و به بهرام که داشت به طرف ما مي آمد اشاره کرد،بهرام به ما رسيد و نگاه محترمانه اي نثار استاد کرد و گفت:
_استاد!کجاست اين برادرشما،بدجور ما رو معطل خودش کرده،براش پيغام گذاشتيم تماس بگيره.
_نادينِ ديگه!همه چيز رو به شوخي مي گيره،اِلا کارش.
_پس حالا،حالا،نميشه پيداش کرد؟
استاد به سپيده که با تلفن سرگرم بود اشاره کرد و گفت:
_داره دنبالش مي گرده،شايد پيداش کنه.
_اميدوارم.پس تا نادين پيدا يشه ،من مي رم جايي کار دارم و ميام.
_باشه!تا شما برگردي نادين هم اينجاست!.
بهرام تشکر کوتاهي کرد و رفت به سمت بهنام ،استاد به او که در حال رفتن بود نگاه کرد و گفت:
_به نظرم تو زيادي به اين آدم بدبيني و نگرانيت بي مورده،مطمئنم مي خواد موضوع رو منطقي حل کنه،وگرنه نمي فرستاد دنبال نادين...
_اميدوارم.
_راستي سينا کجاست؟
درحاليکه همه ي فکرم پيش حرفهاي بهرام که داشت،درِگوش بهنام مي گفت بود وخيلي دلم مي خواست بدونم چه نقشه اي داره،در جواب استاد گفتم:
_پيش پري،نذاشت من برم پيشش و گفت بذارم اون باهاش حرف بزنه.
هنوزجمله ام رو کامل نکرده بودم که با گفتن ببخشيد از استاد جدا شده و خودم روبه بهرام که داشت به طرف حياط مي رفت رساندم و صداش کردم:
_بهرام!صبر کن کارت دارم.
_بله،چي شده؟
_مي خواي چيکار کني؟
_جايي کار دارم.
_خودت رو به اون راه نزن،با نادين چيکار داري؟
_ميخوام ببينم از فرزاد خبر داره يا نه؟علت اين قايم موشک فرزاد رو ميدونه؟
_خب،اينو تلفني هم ميشه پرسيد،تو گفتي بياد.
_تلفني نمي تونم بفهمم راست ميگه يا دروغ.
_نادين دروغ نميگه چون پروانه براش مهمتر از فرزاد،نبودي روز ازدواجشون ببيني چه کرد!
_پسچه بهتر،اينطوري وقتي اوضاع و احوال پروانه رو ببينه حتي اگه از فرزاد خبرهم نداشته باشه،سعي ميکنه پيداش کنه.من بايد بفهمم اين مرتيکه کدوم
گوريه؟
_تا ديروز اين مرتيکه پسرعمه ي عزيزتون بود.
_ثرياباز داري شروع مي کني،من اصلا حالم خوب نيست و به اندازه کافي از اين خبراخير گيج هستم،تو ديگه دست بردار.اگه اون پسرعمه ي عزيزمه،
اينم خواهر بالاتر از جونمه.
جمله ي آخر رو طوري گفت که دلم براش سوخت،گفتم:
_باشه!دست برمي دارم،برو ممکنه ديرت بشه.
وقتيبراي اولين بار بعد از سالها بهم لبخند زد،دوباره مثل همون روزها دلملرزيد و حسي رو پيدا کردم که سالها پيش تجربه کرده بودم.نميدونم چرا احساس
کردماونم همين حال رو داشت،از برق چشماش موقع رفتن فهميدم.وقتي بهرام رفت،چنددقيقه اي همونجا ايستادم و به نگاه آخر بهرام فکر کردم،يعني هنوز دوستش
دارم؟يعنياونم منو دوست داره؟به قول استاد گذشته ها،گذشته و نميخوام ديگه بهش فکرکنم.خواستم به اتاق برگردم که متوجه حضور پروانه پشت پنجره شدم،يعني
چهفکري کرده بود که شناسنامه اش رو عوض کرده؟حالا تغيير نامش به فخيم زادهمهم نبود،هر چند که توي شناسنامه ي فرزاد فاميلي پروانه،احمدي ثبت شده اما
عجيبتر از همه ثبت نکردن اسم فرزاد توي شناسنامه اش بود .يعني مي خواستمشکلاتي که الان خودش داره به بچه اش انتقال بده؟آخه اين چه کاري بود؟
داخلخونه که شدم سپيده گوشي تلفن رو به دستم داد،نادين رو پيدا کرده بود.بانادين صحبت کردم و ازش خواستم براي کار مهمي بياد خونمون و اونم گفت،فعلامأموريت
هستماما تا يکي،دو ساعت ديگه ميام .خواست بهش بگم چي شده اما ترجيح دادم تااومدنش صبر کنم و تماسم با اون رو که قطع کردم،زنگ زدم به بهرام و موضوعرو
گفتمو اونم گفت تا اومدن نادين ميرسه،گويا براي پسرهاش مشکلي پيش اومده بود ومجبور شد بره.تا اومدن اونا،سعي کردم برم پيش پروانه و ازش حرف بکشم اما
نتونستم،وحشتتمام وجودم رو گرفته بود و مي ترسيدم حرفي بزنه که دوست نداشته باشمبدونم،بنابراين صبر کردم.وقتي سينا از اتاق خارج شد،فوري پرسيدم:
_چي ميگه؟حرف حسابش براي اين کار مسخره چيه؟
اماسينا،فقط سکوت تحويلم داد.حتي بهنام هم نتونست حرفي ازش دربياه،اما سختمتفکر شده بود.بالاخره بهرام با دو تا پسراش برگشت،براي اولين بار بچه هاشرو مي ديدم،
بهرادشبيه کوچيکي بهنام بود،اما بهزاد با بچگي بهرام مو نمي زد و تنها تفاوتشبا بهرام سکوتش بود.اعتراف ميکنم از ديدن اون دو تا حالم دگرگونه شد،دلممي خواست فقط
نگاهشون کنم و به آرزوهاي دست نيافته ام سفر کنم،اونا مي تونستن پسراي من باشن،اگه بهرام خودخواهي نکرده بود
وقتي بهرام نگاه من به دو تا پسرش رو ديد گفت:
_معذرت ميخوام،نمي خواستم بيارمشون اما پرستارشون کاري داشت مجبور بود بره،بهرادم جز من پيش هيچکس نميمونه .اين بود که...
لبخند زدم و اجازه ندادم حرفش تموم بشه،دستي به سر بهزاد کشيدم و گفتم:
_پروانه حتما شما دوتا رو ببينه،خوشحال ميشه.
_هنوز توي اتاقشه؟
_آره،خودش رو حبس کرده.
بهرامدست بهزاد رو گرفت و بهراد رو که داشت از سر و کول بهنام بالا مي رفت صداکرد و سه تايي به اتاق پروانه رفتند،خيلي دلم مي خواست منم باهاشون ميرفتم اما
پاهايم ياراي رفتن به اون اتاق رو نداشت.رفتم کنار سينا و روي مبل نشستم و زل زدم به در اتاق پروانه،سپيده گفت:
_ثرياجون فکر ميکنم،شما بيخود نگراني!آقا بهرام اگه قرار بود از کوره دربره وبلايي سرِ پروانه بياره،از ظهر تا حالا ده بار اين کار رو کرده بود.
لبخندتلخي تحويلش دادم،آخه اون چه مي دونست من با چي دست و پنجه نرم ميکنم،منبا حس حسادت و حسرتي که از ديدن بهزاد و بهراد بهم دست داده بود کلنجار ميرفتم،حس
اينکه اونا بايد مال من باشن و چرا نيستن؟
نادينيک ربع بعد از بيرون اومدن بهرام از اتاق رسيد ،با ديدن ما حسابي تعجبکرده بود.وقتي شربت آلبالويي رو که سپيده براش آورده بود سر مي کشيد گفت:
_بابا،اگه مي دونستم اين همه آدم اينجا منتظر من هستن و دارن له له ديدن منو مي زنن،بي خيال مأموريت مي شدم و مي اومدم.
_له له چيه عزيز من ،مي خواستيم گاو و گوسفند برات بکشيم.
_نه بابا زحمت نکشين،همين پيش پاي اومدنم به اينجا سه تا آدم لو پام کشتن،مي گي نه برو پزشک قانوني بهت ثابت ميشه.
حرف نادين لبخند رو به لب همه آورد،مونده بودم چطور اينقدر راحت در مورد مُردن آدمها حرف ميزنه که بهرام با طعنه گفت:
_چه خبر آقا نادين؟
_عرضم به خدمتتون که،الان برنامه ي بعد از خبرِ.
بهرام هم مثل بقيه ي ما لبخندي زد و بي مقدمه پرسيد:
_از فرزاد خبر داري؟
خنده روي لب نادين ماسيد و قيافه اي جدي به خودش گرفت و گفت:
_پسرعمه ي شماست،از من سراغش رو مي گيرين؟
_ولي رفيق درجه يک شماست،نگفتي ازش خبر داري يا نه؟
نادين مستأصل به من نگاه کرد و بدون اينکه جوابي به بهرام بده به طرف من اومد و خيلي آرام پرسيد:
_ببخشيد ثريا خانم،آقا بهرام جريان ازدواج پروانه رو فهميده؟
با سر جواب مثبت دادم،نادين هم بدون اينکه سرِجاش برگرده همانجا ايستاد و گفت:
_پسبالاخرهپروانه نگران شد؟آقا نمي دونيد چقدر بهش گفتم،اين ناپديد شدنفرزاد بي علتنيست و حتما بلايي سرش اومده اما زير بار نرفت که نرفت.همشمي گفت داره لجميکنه،
حالا به حرف من رسيد،افتاد دنبالش ؟مگه نه؟
_نه!!
با شنيدن صداي پروانه که جواب نادين رو داد همه با تعجب به سمتش برگشتيم،بي توجه به نگاه هاي ما به سمت نادين رفت و لبخندي زد و گفت:
_سلام نادين!خيلي وقته نديدمت،خوبي؟
_از احوالپرسي هاي تو خواهر بي معرفت،معلوم هست کدوم گوري هستي ،نگرانت شدم.
_تو عادت داري،هميشه بي خود دل نگران ميشي،بيبن حالم از هميشه بهتره.
_کبکت خروس مي خونه،چيه فرزاد پيدا شده؟
_مگه گم شده بود؟
_نشده بود؟
_آدم 29 ساله که گم نميشه.
_پس چرا اينا سراغش رو از من مي گيرن؟
رو به بهرام کرد و گفت:
_بهرام جان!نمي خواي از نادين عذرخواهي کني؟
_معذرت خواهي براي چي؟
_براي اينکه خسته و کوفته از سرِ کار کشيديش اينجا تا ازش بپرسي فرزاد کجاست؟
_ولي من نکشيدمش اينجا بپرسک فرزاد کجاست.
بهرام در حين گفتن اين حرف بلند شد و به طرف نادين و پروانه رفت و گفت:
_آقا نادين!مي توني فرزاد رو پيدا کني؟
_بابا،من که گيج شدم،پروانه ميگه گم نشده و شما ميگي پيداش کن.؟
_من به پروانه کاري ندارم،حرف من واضح بود!شما پليسي ،بگرد و فرزاد رو براي من پيدا کن،نه براي پروانه.
_نادين!بهرام شوخي ميکنه ،لازم نيست پيداش کني.
با اين حرف پروانه ،بهرام از کوره در رفت و داد زد:
_تو مثل اينکه حاليت نيست چه وضعيتي داري؟
_وضعيت من چه ربطي به فرزاد داره؟
_تو ديوونه شدي؟ربطش اينه،اين بچه که توي راهه نياز به پدر داره.
_اگه اينطوره پسراي تو هم نياز به مادر دارن،چه ربطي داره؟
_مهم اينه که پسراي من،اسم مادر توي شناسنامشون هست.
_تو مطئمن باش توي شناسنامه بچه ي منم اسم يه پدر خواهد بود.اما اون پدر فرزاد نيست.
بهرام بيشترعصبي شده و بلندتر گفت:
_چرا مزخرف ميگي؟تو يه جوري حرف مي زني انگار بچه مالِ فرزاد نيست.
پروانه بغض کرد و گفت:
_اينبچهفقط مال منه،مال من...مي فهمي حق ِمنه،نه مردي که ازش متنفرم.بههمتونهشدار ميدم کافيه پيداش بشه و بو ببره من باردارم،به قرآن قسم،بهخداونديخدا قسم،خودم و بچه ام رو از بين مي برم.
حرفش رو زد و در برابر حيرت همه خواست به اتاق برگرده که من گفتم:
_مگه فرزاد نميدونه تو بارداري؟
_نه نميدونه.
دوباره بهرام با خشم فرياد زد:
_يعني چي نميدونه؟
بااينکه خودم وضع بهتري از بهرام نداشتم و دلم مي خواست فرياد بزنم تا خاليبشم اما وحشتي که پروانه از فرياد بهرام کرد،دلم رو سوزاند و رو به بهرامگفتم:
_تو نمي توني بدون داد و بيداد حرف بزني؟
تا بهرام خواست جوابي بده،نادين که نمي دونست موضوع چيه و گيج شده بود با التماس گفت:
_ميشه لطف کنيد،شما فخيم زاده ها به جاي دعواي فاميلي جواب منو بدين؟
سپس رو به پروانه گفت:
_ببينم تو داري مادر ميشي؟
پروانه لبخند تلخي زد و با سر جواب داد،نادين دوباره پرسيد:
_فرزاد در اين مورد چيزي نميدونه؟
باز پروانه با سر جواب مثبت داد.نادين با ترديد پرسيد:
_پس حق با ايناست،فرزاد هنوز پيدا نشده!درسته؟
پروانه شانه اي بالا انداخت و گفت:
_نميدونم.
باز بهرام از کوره در رفت و گفت:
_يعني چي نميدوني؟چرا اينطوري حرف مي زني؟پس اون چه جوري طلاقت داد،اما نفهميد حامله اي؟
اينبار به جاي من استاد که تا اون لحظه ساکت بود ،با آرامش و لحني متين رو به بهرام کرد و گفت:
_بهرام خان!خواهش ميکنم آروم باش و اعصابت رو کنترل کن،پروانه همه چيز رو توضيح ميده.
پروانه باز هم سکوت کرد،اما نادين با حيرت پرسيد:
_صبر کنين ببينم!مگه پروانه و فرزاد جدا شدن؟
_يعني الان ما بايد بارو کنيم که شما،دوست صميمي فرزاد از اين موضوع خبر نداشتي.
نادين با دست به پيشانيش کوبيد و گفت:
_به امام حسين خبر نداشتم،واي چه مصيبتي!
بهوضوح تغییر چهره ی نادین رو دیدم،یارای ایستادن نداشت و روی مبلی ولو شد واز سپیده لیوانی آب خواست.سپیده سریع بهش آب داد،جرعه ای از آب رو خورد وبا صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد و انگار با خودش حرف می زد گفت:
_پیداش میکنم!باید پیداش کنم.
_موافقم باید بفهمیم کدوم گوریه.
پروانه با عصبانیت فریاد زد:
_مثل اینکه شماها حالیتون نیست؟نمیخوام فرزاد پیدا بشه.
بهرام در حالیکه سعی می کرد خونسرد باشه گفت:
_باز که تو حرف خودت رو می زنی.چرا نمی فهمی تو بارداری؟
_خوب باشم،که چی؟
بهرام دوباره از کوره در رفت و فریاد زد:
_که چی...
ولی در برابر نگاه من و استاد ،زود خودش رو کنترل کرد و آرامتر ادامه داد:
_ببینعزیز دلم،من میدونم چی میگی و میدونم میخوای چیکار کنی.می خوای پول بدی یهاسم بخری،به عنوان اسم پدر و بذاری روی بچه ات!اما چرا؟اولا که این کاراشتباهِ!در ثانی خواهر عزیز من!تو فخیم زاده ها رو نمی شناسی،فکر نکن بریآمریکا همه چیز حله!
بهرام مکثی کرد و با اشاره به سینا ادامه داد:
_ازهمین سینا بپرس!سالی چند بار راه می افتن می رن آمریکا،تلپ می شن خونه یعمه الی؟فکر میکنی اونا با یه اسم ،دست از سر تو و بچه ات برمی دارن؟نهعزیز دلم،اونا صاحب اسم رو هم میخوان،پدر بچه رو می فهمی؟
به بهرام حق می دادم،من فخیم زاده ها رو می شناختم و امیدوار بودم پروانه هم در کنه!که گفت:
_بهرام ،من می فهمم تو چی میگی،برای همین فکر همه چیز رو کردم.
_من میگم نره،تو میگی بدوش،تو نمیتونی سرِ کتی و سودی رو کلاه بذاری!
مطمئن باش که سرشون کلاه می ذارم،کاری میکنم که پسر کتی خانم تا روز قیامت هم نفهمه بچه داره!
هنگامادا کردن این جملات چنان نفرتی توی چشمای پروانه دیدم که تعجب کردم ،یعنیفرزاد با اون چه کرده بود که اون همه دلدادگی به این نفرت تبدیل شدهبود.کسی که پروانه به خاطر ازدواج با او،قید حرف وثوق و اصرارهای منو زدهبود،با اون چه کرده بود؟که اون همه عشق و احترام تبدیل به کینه و نفرت شدهبود؟
اما بهرام بعد از سکوتی چند ثانیه ای،بدون اینکه قانع شده باشه،با صدایی آرام و نه عصبی گفت:
_اینکار اشتباهِ بزرگیه،تو می خوای بلایی که سر خودت اومده،سر بچه اتبیاری،خودت کم توی این مدت رنج کشیدی.چرا میخوای همین رنج رو طفل معصومتهم بکشه؟فرزاد غلط کدره،باید بیاد و پای بچه اش بایسته،طلاقت داده کهداده.نباید اینقدر ازش متنفر باشی که اسمش رو روی بچه اش نزاری،برای چیبار تمام مسئولیت رو خودت یه تنه به دوش بکشی،مگه من یا استاد پدرنیستیم؟می دونی یکه و تنها بزرگ کردن یه بچه چقدر سخته؟
همه ساکت شده بودند که سپیده خیلی آرام و زیر لب گفت:
_من جای تو بودم موقع طلاق حقیقت رو می گفتم.
پروانه با شنیدن این حرف به طرف سپیده رفت و زل زد توی چشماش و گفت:
_سپیده!یه سوال ازت دارم قول می دی راستش رو بگی؟
_بله،بپرس.
_تواگه یه روزی ازدواج کنی و شوهرت رو عاشقانه دوست داشته باشی و حاضر باشیبراش بمیری ،اونم ادعا کنه که برات می میره،ادعا کنه دیوونته،ادعا کنه بیتو نمی تونه دوام بیاره،بعد یهو غیبش بزنه و چون گفته بدون تو می میره هرروز انتظارش رو بکشی اما نیاد،تا کی حاضری براش منتظر بمونی؟
_با این توصیفاتی که تو میکنی تا ابد،البته دنبالش هم می گردم.
پروانه رو به استاد کرد و گفت:
_استاد!شما چی،با این توصیفات اجازه می دین سپیده تا ابد منتظر بمونه؟
استاد بدون لحظه ای تأمل گفت:
_سپیده خودش میدونه چیکار باید بکنه.
پروانه لبخند تلخی زد و گفت:
_منم حاضر بودم تا ابد منتظرش بمونم،چون مطمئن بودم یه روزی میاد.!
بغضش رو کنترل کرد و باز رو به سپیده کرد و شمرده،شمرده پرسید:
_حالااگه شبی که فرداش سالگرد ازدواجتونِ، از شوق اومدن اون خواب به چشمات نیادو از ذوق اینکه سالگرد ازدواجت رو با دادن خبر پدر شدن بهش
بهترینروز زندگیتون کنی،در پوست خودت نگنجی !اما صبح روز بعد وقتی داری مقدماتجشن کوچیکتون رو مهیا میکنی !از دفتر وکلیش بفرستن دنبالت که بیادفترخونه،کار مهمی باهات داریم و تو بری و در کمال ناباوری ببینی که برگهی طلاق غیابی رو می ذارن جلوت تا امضا کنی و همین که میخوای اعتراض کنی،از یه روانشناس که تا حالا اسمش رو هم نشنیدی ،برگه ی تأییدیه ای بذارنجلوت که تو یه بیمار روانپریش و دو شخصیتی هستی که تعادل روانی نداری وازت بخوان بدون هیچ حرفی برگه رو امضا کنی ،اون موقع چیکار میکنی؟امضامیکنی با مقاومت کرده و میگی بارداری؟امضا میکنی یا خودت رو بیشتر تحقیرمیکنی؟یکی جواب منو بده؟!
خدای من تازه فهمیدم که فرزاد نامرد با ایندختر چه کرده؟باورم نمی شد یعنی فرزاد که خودش با زبون خودش به من گفتبدون پروانه می میره،همچین کاری کرده بود؟
خیلی سعی کردم جلوی بغضم روبگیرم،چقدر خودم رو لعنت کردم گذاشته بودم راز این دختر فاش بشه.اونروانپریش نبود بلکه دچار فراموشی بلند مدت شده بود،اون تعادل روانی داشتاما گذشته اش رو به خاطر نداشت.چرا فرزاد اینقدر بی رحمانه به اون مهرروانی بودن رو زده بود؟دوباره صدای پروانه در گوشم پیچید که خطاب به سپیدهگفت:
_چرا جوابم رو نمیدی؟
سپیده با بغض و در حالیکه قطره ی اشکش رو پاک می کرد گفت:
_همون کاری رو می کردم که تو کردی.
باگفتن این حرف بلند شد و به حیاط رفت،فضا در سکوتی سنگین فرو رفته بود وانگار همه بی هوش بودند،پیشانی نادین خیس عرق بود.اینبار پروانه رو بهاستاد کرد و پرسید:
_شما چی استاد؟با این اوصاف ،حاضر بودین سپیدهتحقیر بشه و اون طلاقنامه رو امضاء نکنه؟خودش رو بیشتر کوچیک کنه و بگه منباردارم که چی،یه اسم توی شناسنامه ی بچه اش بخوره.حاضر بودین؟
_من دخترم رو از سر راه پیدا نکردم که بذارم تحقیر بشه.
تا استاد این رو گفت،پروانه به سمت بهرام و بهنام نگاه کرد و گفت:
_استادراست میگه،دخترش رو از سرِ راه پیدا نکرده و از همون پرورشگاهی گرفته کهمن توش بزرگ شدم اما با این وجود بدون هیچ نسبت خونی با دخترش اجازه نمیدهاون تحقیر بشه اما شما هم خون من هستین و فقط برای یه اسم،منو بازخواست میکنین که چرا نگفتم باردارم و برگه ی طلاق رو اماض کردم.من نمی خوام اسمآدمی که اینقدر خرد و تحقیرم کرده،توی شناسنامه ی بچه ام باشه.من اینقدرازش متنفرم که حتی به خدا هم واگذارش نمیکنم،بلکه خودم ازش انتقام میگیرم.فرزاد عاشق بچه است و همین که ندونه بچه داره،بزرگترین انتقام رو پسمیده
گریه اجازه ادامه صحبت به پروانه نداد و به سمت اتاقش دوید کهبلند شدم دنبالش برم،صدای زنگ موبایلی بلند شد و پشت سرش صدای شکستنچیزی.وقتی برگشتم،موبایل نادین به دو نیم شده و وسط سالن افتاد بود وشنیدم که گفت:
_صاب مرده ها،انگار توی اون کلانتری جز من کس دیگه ای وجود نداره،خبر مرگشون ولم نمی کنن.
وارداتاق شدم و با دیدن پروانه،در حالیکه کنار تخت نشسته و سعی میکنه آرومگریه کنه تا پسرای بهرام که روی تختخواب بودند بیدار نشن،به سمتش رفتم.باچشمانی اشکبار و دردمند،درست مثل روزی که برای اولین بار کنار مزار مادرشبه آغوشم پناه آورد،نگاهم کرد و گفت:
_می دونی چند وقته بغلم نکردی؟
دلمبه درد آمد و کنارش نشستم و برای اولین بار جلوی پروانه،به اشکم اجازهدادم سرازیر بشه.پروانه دستاش رو باز کرد و درست مثل بچگی هاش وقتی که میخواست بغلش کنم گفت:
_بغلم کن،مامان ثریا.
وقتی بغلش کردم ،مطمئنبودم امروز هم درست مثل اون روز توی قبرستون حاضر نیستم به هیچ وجه ازدستش بدم،حاضر بودم باز هم خودم و زندگیم رو فدای خودش و اینبار کودکی کهدر شکم داشت بکنم.
نزدیک غروب بود و من چشم از چهره ی معصوم و زیبایپروانه که در کنار کودکان بهرام به خواب رفته بود بر نمی داشتم.به زورخواباندمش،یعنی آنقدر در آغوشم اشک ریخت تا به خواب رفت.کی فکرمیکرد،فرزادی که اون همه خودش رو عاشق و شیدای پروانه نشون می داد،چنینحربه ای به دست بگیره و ریشه ی احساس پروانه رو قطع کنه؟لعنت بر او،کاشبود تا مثل آوار،بر سرش خراب بشم و با تمام قدرت فریاد بکشم که دختر منروانی نیست،به جای اینکه همراهش باشی و مشکل کمی که داره حل کنی،با اینوضع مفتضح طلاقش دادی.
فکر اینکه پروانه اون روز توی دفترخونه،موقعدیدن طلاقنامه و تأییدیه ی روانشناس چه حالی پیدا کرد،دیوانه ام میکرد.دلم می خواست فرزاد رو به دست آورده و به جای بهرام ،من گردنش رو خردکنم.
وقتی شکست پروانه رو می بینم،یاد اون روزی می افتم که کامران بهمخبر داد،بهرام قراره با دختری که لیلی توی مهمونی دیده و پسندیده ازدواجکنه می افتم.چقدر دلم شکست امابی صدا،باورم نمی شد بهرام که اونقدرعاشقانه منو دوست داشت،به اون زودی تصمیم به ازدواج بگیره!همون کاری کهامروز فرزاد با پروانه کرد.
پروانه می گفت،من بهش نگفتم به خانواده اتنگو فقط گفتم صبر کن،اما حالا راضی بودم که هر طور دوست داره به خانوادهاش ماجرا رو بگه.درست مثل خودِ من ،سالها پیش من با رد کردن پیشنهاد بهرامبرای رفتن به آلمان بهش جواب نه نداده بودم،قبلا با کامران هماهنگ کردهبودیم و اون به من قول داد شخص دیگری رو جای بهرام بفرسته آلمان اما همه یکارها خراب شد.چرا که لیلی با من میونه ی خوبی نداشت و برای لجبازی باکامران ،کاری کرد تا بهرام به میل اون ازدواج کنه و از ایران بره.طفلیکامران چقدر خودش رو در برابر من مقصر می دونست،در حالیکه من دائم بهش میگفتم،تو مقصر نیستی و بهرام بی وفا از آب در اومد،به تو ربطی نداره،امااو همیشه خودش رو شکنجه میکرد.بهم می گفت،من مطمئنم بهرام هیچ علاقه ای بهنازی نداره.تو با رفتن موافقت کن اون نامزدی با نازی رو بهم میزنه،اما منزیر بار نرفتم.دائم می گفت،تو فکر ازدواج پروانه نباش و فکر زندگی خودتباش،تو میتونی بهرام رو از،ازدواج با نازی منصرف کنی،بهرام به خاطر حرفهایمادرش با اون ازدواج کرده،در حالی که من خوب می دونستم که این حرفها دیگهفایده ای نداره و زندگیم به باد رفته بود.کامران خیلی مرد بزرگی بود و کاشپروانه این رو زودتر از اونکه فرزاد رو از دست بده می فهمید،اما این وسیلهای شد تا اون به ذات فرزاد پی ببره و با این تأییدیه مرگ ایمان و اعتقادشبه فرزاد رو ببینه،همونطور که من شبِ عروسی بهرام این مرگ رو دیدم و ازهمون شب اعتمادم رو از دست دادم.
با خودم فکر می کدرم،اگه الان کامرانزنده بود و حال و روز دخترش رو می دید،روزگار هر چی فخیم زاده بود سیاه میکرد.در همین افکار بودم که متوجه نگاه پسر بزرگ بهرام به خودم شدم،نفهمیدمکی بیدار شده بود.
واقعا شبیه بهرام بود،مردانه و دوستداشتنی.چند بارکامران بهم گفت که اون خیلی شبیه پدرشِ،حتی می خواست عکسش رو نشونم بدهاما قبول نکردم.کامران هنوز خودش رو مقصر زندگی من و بهرام می دونست وحالا که بهرام برگشته و از زنش جدا شده بود،سعی داشت ما رو دوباره بهمنزدیک کنه.کامران تا آخرین لحظه ی زندگیش می گفت،بهرام هنوز عاشق توئه امالو نمیده.خیلی سعی کرد تا من با اون روبرو بشم و آشتی کنم،حتی یک روز
قبلاز مرگش ازم خواست برم پیشش.وقتی رفتم ازم خواست کوتاه بیام و بهرامروببخشم،اما من فقط سکوت کردم.حالا پسر بهرام روبروی من نشسته و بهم زلزده،لبخندی بهش زدم و گفتم:
_تو کی بیدار شدی؟
_همین الان.
بااینکه توقع نداشتم به خاطر توصیفات پروانه در دفترش از حال او،جوابی بهمبده یادم افتاد که آخر دفتر نوشته بود،بهرام خبر داده اون حرف زده و معجزهشده.
There are currently 1 users browsing this thread. (0 members and 1 guests)
Bookmarks