گزارش یک قتل از چند زاویه قسمت ۱گورستان امید
ماجرای یک قتل از چند زاویه قسمت ۲
ماجرای یک قتل از چند زاویه قسمت ۳
گزارش یک قتل از چندزاویه قسمت چهار
پیرمردبا عصایی که در دست داشت آهسته توی کوچه به سمت خونه میرفت .سعی میکرد زودتر ازهر رهگذری که از کنارش رد میشدبهش سلام کنه و بالبخندی ازش دعوت کنه که نهارو مهمون اون باشن .همه اهل محل چیزی جز مهرواطوفت تو چهرش نمیدیدن .هروقت که وارد محل میشد صدای علیکم السلام اهالی محل شنیده میشدو پیرمرد با ابای قهوه ای رنگ و چروکش به وجد میومد و بلندتر از قبل زیرلب ذکر میگفت .اونروز هم مثل همیشه بلند بلند ذکرمیگفت و بالبخندی سرشار ازعطوفت به درب منزل رسید کلیدو انداخت تو وبا صدای بلندسلام علیکم وارد خونه شد ودر را پشت سرش بست به برگهایی که روی زمین ریخته بود نگاهی کرد
ازدم درهرقدمی که بطرف خانه برمیداشت لبخندش محوتر و محوتر میشد و زبانش از ذکرو دعا تبدیل به دشنام میشد و آهسته چهرهءواقعی خودش که پشت ماسک نورانی بود واضحتر میشد .
جلوی در زیرزمین پیرزنی که به چهره اش میخورد خدمتکارباشه جارو بدست شروع کرد به نظافت جلوی پله ها ،سرش را پایین انداخته بود و وانمود میکرد آقای خانه را ندیده اما ترس در چشمانش موج میزد.
پیرمرد دیگه تمام چهره واقعیش نمایان شده بود و لغات رکیکی که زیرلب میزد واضح بگوش میرسید ،نزدیک پیرزن شد و با عصامحکم زد به پشتش ،پیرزن با وحشت برگشت و به چشمهای خون گرفته پیرمرد خیره شد.مسلماًاین چشمهای غضبناک بخاطر کثیفی حیاط نبود اما بهانه خوبی بود تا آتشفشان خشم پیرمرد فوران کند اما به چه دلیل؟پیر زن هم نمیدانست.
پیرمرد به آرامی اطراف را نگاه کرد و وقتی اطمینان پیدا کرد که کسی صدایش را نمیشنود با آرامی و غیض گفت:بیشرف پدرسگ این چه وضعیه؟از صبح تاحالا چه غلطی میکردی ؟
پیرزن ساکت و صامت به پیرمرد خیره شد .
دوباره پیرمرد با عصا به شانه پیرزن کوبید و گفت:کیس بریده صبح تا شب فقط میخوری و میخوابی ؟حرومزاده خب یه تکونی بخور.
پیرزن با تمام ترسی که دردل داشت به مرد نزدیکتر شد و توی چشماش خیره شد،انگار ازاین کتک ها و فحشها لذت میبرد ،ترسی توأم با لذت یا لذتی سرشاراز وحشت.چشمهایش مثل بچه ای که برای اولینبار از ارتفاع زیاد به استخر میپرد پراز شوق و وحشت بود.
باز پیرمرد با عصا محکمتر به شانه او کوبید و پیرزن رو دررو مقابل پیرمرد ایستاد و به چشمانش خیره شد وزیر لب به پیرمرد گفت:حرومزادهءدورو .
میخواست پیرمرد را بیشتر و بیشتر تحریک کند ،منتظر بود تا باز هم بدنش از ضربات شلاق و عصا کبود شود و لذت سادیسمی خود را به اوج برساند.
گویا پیرمرد هم از چشمهایش اینرا خواند ،برقی در چشمهای پیرمرد درخشید به عقب رفت و مسیرش را بطرف پله ها کج کرد و هنگام بالا رفتن از پله ها به چهره پیرزن که از تعجب به او خیره شده بود نگاه کرد و با لبخندی موزیانه گفت:خبر داری حرومزادتو امروز اعدام میکنن؟بجرم قتل دختر مردم.
اسمش چی بود؟محسن؟وبعد راهش را گرفت و داخل خانه شد .پیرزن ساکت و آرام بجای خود میخکوب شده بود و شاهد داخل شدن مرد به خانه بود و سپس داد و بیداد پیرمردو صدای خانم خانه بگوشش رسید .
جارو را جلوی پلکان پرت کرد و به داخل زیرزمین یا همان اتاق خودش رفت .
یک گلیم کثیف و پاره یک سماور نفتی چند لیوان و بشقاب و یک کمد کهنه تمام اسباب و اساسیه ای بود که پیرزن داشت.روی گلیم نشست و به دیوارنمور زیرزمین خیره شد .هنوز هم از حسرت کتک نخوردن مثل معتادهای خمار گیج و منگ بود.محسن؟!!! خیلی وقت بود اسم پسرش یا همان که حرومزاده خطابش میکرد را نشنیده بود .هیچوقت حتی به او فکر هم نکرده بود .مدتها بود که اورا فراموش کرده بود از همان زمانی که شوهرش مرد و اورا رها کرد و با معشوقش به شهری دور سفر کرد .
گذشته ای که همیشه باعث آزارش میشد مثل برق و باد از پیش چشمانش گذشت.
دختری با هزاران رویا وآرزو را دید
که عاشق پسری بلندبالاست اما پدرمعتادش در مقابل قولی که داده بود اورا به عقد دوست خود در می آورد مردی که ۲۰ سال از او بزرگتر بود و قدرت جنسی اش صفرو از اولین هفته ازدواج اورا به بستر دوستانش پیشکش میکرد
التماس دختر را میدید و لذت شوهر که اورا در بستر دیگران میدید و پولی که به او میدادند و دود تریاک
یکسال از رفتنش به خانه شوهر نگذشته بود که پسری بدنیا آورد پسری که هنوز بعد از سالها نمیدانست پدرش کیست.هیچوقت به چشم یک مادر به او نگاه نکرده بود ،چهره پسرش اورا بیاد سنگ سیاه قبری میانداخت که بر روی آرزوهایش که مدتها زیر خروارها خاک دفن شده بود افتاده بود.نفرت تمام وجودش را پر کرده بود دیگر آندختر شاداب و رویایی مدتها بود که جای خود را به روسپی بیماری داده بود که از ضربات شلاق و کتک لذت میبرد وتمام درد و زجر و نفرت خودرا به فرزند خود منتقل میکرد.
اما هرازچندگاهی باز بفکر رهایی میافتاد .شاید امیدی باشد شاید دری گشوده شود شاید کسی مرا بفهمد .
روزگار همچنان برای دختر سپری میشد وآینه دق او ،پسرش بزرگتر و بزرگتر میشد .
هروقت زیر مشت ولگد شوهر از پا میافتاد هروقت دوستان شوهرش بابت مقداری تریاک اورا ببستر خود میکشاندند هرگاه که تمام وجودش مملواز پلیدی و درد نفرت بود ،تمام عقده خودرا برسر پسر خالی میکرد.اما باز این حس آزادی بسراغش میامد و باز به او امید رهایی میداد
باز روزگار گذشت و گذشت تا....
دختر با حاجی صابر معتمد شهر آشنا شد التماسش برای نجات تا روزی که به باغ اورفت روزی که حاجی صابر بضرب کتک و مشت و سیلی با او همبستر شد و آرزو و امیدش برای همیشه و همیشه مرد .روزگار همچنان میگذشت
مرگ شوهر و تنهایی، و فرزندی که مجسمه تمام خاطرات نفرت انگیز اوبود.سراغ حاجی صابر رفت التماسش کرد تا اورا به جایی دور ببرد .
حاجی اول قبول نمیکرد تا تهدید به رسواییش کرد .و دو روز بعد با صابر برای همیشه رفت
فرزند خود ،محسن را رها کرد تا بلکه از گرسنگی و تنهایی بمیرد یا شاید کسی از ترحم سرپرستیش را قبول کند .شاید این اولین و آخرین باری بود که او محبتی در حق فرزندش میکرد که رها شود و به سرنوشت او دچار نشود.واورا برای همیشه از یاد برد.
اما امروز ،،امروز که کلفت خانه حاجی صابر شده ،امروز که غذای ۳ همسر اورا میپزد امروز که به حقارت و خفت تن داده و اگر روزی کتک نخورد وتوهین نشنود مثل معتادی بدور از مواد خمار و گیج سر بدیوار میکوبد ،امروز ،آری امروز باز همه خاطرات گذشته برایش زنده شد.
امروزدریافت که محسن هم براه او رفت
صدای نالهءخانم خانه را از بالا شنید وبعد صدای حاجی صابر را :نتر من اینجام آروم باش آروم باش
روی زمین دراز کشید چادر کهنه را روی صورتش کشید و بخواب رفت تا همه چیز را فراموش کند.
.−−−−−−−−−−−−−−− −−−−−−−−−−−−−−−− −−−−−−−−−−−−−−−− −−−−−−−−−−−−−−−− −−−−−
یک اعدام و سه قربانی
توی اطاق نشسته بود و پلک نمیزد به کف اطاق خیره شده بود و حتی صدای نفس کشیدنش را هم نمیشد بشنوی.در این چندروز،چندسال پیر شده بود باورش نمیشد ،هیچ چیز باورش نمیشد اینکه پدرش به یک دختری که ازش یکسال کوچیکتر بوده تجاوز کرده و بعد خفش کرده اینکه دختری که انقدر باهاش دوست و رفیق بود همون که محرم رازش بود و از عشق امیر بارها و بارها باهش حرف زده بود کشته شده و قاتل کسی نیست جز پدر خودش.
بارها دیده بود که مادرش را بقصد کشت کتک زده بود اما تا بحال دستش روی اون بلند نشده بود .برای او پدر خوبی بود پدری که هرچه میخواست برایش فراهم میکرد اما برای مادر بی پناهش اژدهایی بیرحم.شاید بخاطر همین بود که هیچوقت نمیدانست که آیا پدرش را دوست دارد یا نه؟شاید برای همین گاهی دوستش داشت و گاهی ازاو متنفر میشد شاید برای همین اصرار داشت در سن پایین با عشقش امیر ازدواج کند .
وای امیر کجایی کجایی ؟امیر کجایی که ببینی در این مدت چه کشیدم ،از روزی که این بلا نازل شد تا امروز خانه ما مثل خونه شیطان سنگسار شده چند بار ریختند تو خونه ؟مادرم و منو کتک زدند که :شما هم باید با اون حرومزاده دار زد .بیچاره مادرم لال شده امیر.ازگرسنگی داریم میمیریم اما از ترسمون نمیتونیم بریم بیرون .
سرش را درمیان دودست گرفت و با حالی افسرده آرام زیر لب زمزمه کرد امیر کجایی؟کجایی؟ای که میگفتی عاشقمی ،اینبار اگه ببینمت میگم که منم عاشقتم اما میشه؟میشه باز ببینمت ؟امیرم امیرم.....
صدایی از حیاط اومد باترس از جاش بلند شد رفت طرف پذیرایی تا اگر باز هم کسی بقصد آزارشون آمده مثل همیشه مادر را بغل کنه و جیغ بکشه و گریه
کنه آخه این تنها کاری بود که تو این مدت کرده بود
صدا نزدیکتر و نزدیکتر شد ،در ورودی باز شد و مردی تنومند وارد شد
مهناز با دیدن آقا کیومرت همسایه روبرویی نفسی عمیق کشید و چشمها را به علامت شکر به بالا برد .
تنها کسی که در این مدت به آنها سر میزد و چون خودش هم تنگدست بود فقط مقداری ته مونده غذا برایشان میاورد و کمی کمکشان میکرد .
کیومرث برخلاف هیکل تنومندش قلبی نازک داشت کسی که یکبعدی به هیچ چیز نگاه نمیکرد و واقع بین بود .در روز اول که خبر قتل و نام قاتل فاش شد در برابر هجوم مردم و سنگسار خانه تنها او بود که از آنها دفاع کرد و از همسایه ها خواست دست از آزار آنها بردارند.
اما این سنگسارها و فحشها و تهدیدها پایان ناپذیر بود .
روز پیش کیومرث به مهناز و مادرش گفته بود که باید هرطور شده از این شهر بجای دوری بروند،حتی گفته بودبا یکی از دوستان هماهنگ کرده که برای مدتی پیش آنها زندگی کنند .به مادر مهناز گفته بود که باید هرچه سریعتر اقدام کنند و اگر مهناز میخواهد ادامه تحصیل بدهد باید پرونده اش را از دبیرستان بگیرد و نیمه شب همان روز بطور پنهانی از آنجا فرار کنند.
صدای کیومرث مهناز را بخود آورد :حاضید؟امشب باید ازینجا بریدا،اگه دست دست کنید دیگه از من کاری ساخته نیست تاحالاشم هزار جور تهمت و بدوبیراه شنیدم .من بدبختم زن و بچه دارم بیشتر از این از من کاری ساخته نیستا.
مهناز سرشو به علامت تأیید آهسته تکون داد و دکمهءمانتوشو بست ،باید آماده میشد و بطرف دبیرستانش ،برای گرفتن پروندش میرفت
− الآن بهترین وقته تا سه ساعت دیگه کنار زندان گوهردشت محسنو اعدام میکنن همه از الآن دارن میرن منتظر شن تا تماشا.....
ناگهان چشم کیومرث به چشمان اشک آلود مهناز خورد وحرفشو قطع کرد .سرشو پایین انداخت ودر دل گفت خاک بر سرت این چه حرفیه که جلوی اینا میزنی هرچی باشه پدرشه،حتی اگه قاتل باشه .
مهناز سریع چشماشو بست و با بغض بطرف در خروجی رفت پشت در ایستاد نفسش به شماره افتاده بود وحشت از روبرویی با همسایه ها مردم ،مدیر ناظم معلم .آه امیر،امیر ،امیر من کجایی.
یک آن حس کرد تمام بدنش سست شده دستش را بطرف در دراز کرد نفس عمیقی کشید و در را آهسته باز کرد .روسریش را تا حد ممکن جلوکشید زیر چشمی به اطراف نگاه کرد ،کوچه خلوت خلوت بود گویا کیومرث راست گفته بود انگار همه برای تماشای اعدام پدرش بطرف زندان گوهردشت رفته بودند.
باز به اطراف نگاهی کرد و سپس با قدمهای تند بطرف دبیرستان رفت در انتهای کوچه بطرف سمت راست رفت تا بلکه از میانبر هم زودتر به مقصد برسد هم از نگاهها دور باشد. دبیرستان دخترانه در خیابان ششم بود خیابان هشتم را با سرعت پشت سر گذاشت و بطرف خیابان هفتم رفت ناگهان صدایی مثل صدای وزش تند باد یا صدای ردشدن سریع جسمی ازبغل گوشش را شنید و سپس صدای شکسته شدن بطری .قلبش داشت از حرکت میایستاد سجایش میخکوب شد صدای فحشی شنید:این مادر به خطا ولد زنای همون بیناموسه بطرف صدا برگشت اما نتوانست صاحب صدا را ببیند چون سیل سنگ و بطری و چوب و هر شیئی بطرفش هجوم آورد عقب عقب رفت وبه حال وحشت زده دستش را روی سرش سپر کرد میخواست فرار کند اما پاهایش از شدت اضطراب سست شده بود همانطور که دستش روی سرش بود روی زانو افتاد و بعد نشست سیل فحش و سنگ بطرفش روان بود ناگهان حس کرد که سنگها و فریادها و فحشها بسمت دیگریست و به او برخورد نمیکند آهسته از لای دستهایش نگاه کرد سنگها بطرف دیگری میرفت باز دستهایش را باز کرد تا بهتر ببیند .بطرف هدف سنگها نگاه کرد مادرش رادید که لنگان لنگان زیر سنگسار مردم بطرف او میاید .قلبش که تا آنزمان پر از وحشت و ترس بود بادیدن چهره خونین مادر که زیر ضربات سنگ و کلوخ کوفته شده بود پر از نفرت و خشم وغصه شد بطرف مادر دوید ،مادرش همچنان با زبان بند آمده بطرف او رفت و چادرش را روی سر دختر ش گرفت و با او بسمت دبی رستان زیر باران سنگ دوید ،
به خیابان ششم رسیدند ام روبرویشان جمعیتی ایستاده بود که مدام فحش میدادند و نفرین میکردند و چیزی بطرفشان پرت میکردند مهناز سرش را از زیر چادر بیرون آورد دنبال راهی برای فرار میگشت ناگهان چشمش سیاهی رفت .
باورش نمیشد آنچه که میدید گویا گوشهایش کرشد و تمام درد بدنش از ضربات سنگ ازبین رفت و تمامی فریاد ها و دردها جایش را به خنجری که به قلبش خورد داد.
این امیر بود؟آری این امیر بود که در میان جمعیت بطرف آنها سنگ پرت میکرد و میخندید و فحش میداد .
کمی از مادر فاصله گرفت وبه امیر خیره شد امیر یکه ای خورد و خود را در میان جمعیت پنهان کرد باز مادر بطرفش آمد که از او دفاع کند اما او سرجایش خشکش زده بود مادرش تکان شدیدی به او داد تا اورا متوجه سمت شرقی خیابان کند ،تنها جایی که میشد فرار کرد جایی که محل گذر ماشینها بود .
مهناز خشک و بی روح بطرف سمت شرقی نگاه کرد کامیونی از دور میامد .ناگهان چیزی به ذهنش رسید گویا مادرش هم فهمید که به چه چیزی فکر میکند سفت بازویش را گرفت اما مهناز باقدرت و سریع دستش را از دست مادر رها کرد و بشتاب بطرف کامیون دوید مادرش که تا آنزمان زبانش بند آمده بود فریادی کشید و بطرف دخترش دوید.
چند ثانیه بعد جسد خرد شده و خون آلود مادر و دختر هریک به یک طرف خیابان افتاده بود.جمعیت سکوت کرده بود و به جسد خیره نگاه میکردند گویا این بوقلمون صفتان تازه از خوابی گران بیدار شده بودند و عاقبت جهالت خود را بچشم میدیدند.
جسد مهناز بیحرکت کنارجدول خیابان افتاده بود اما مادرش هنوز پاهایش تکان میخورد وجان میکند .یک موتور سیکلت کنر جسد مهناز ایستاد دونفر سوار موتور بودند،پاسدار فرزین و پاسدار شهبازی .
شهبازی بلند داد زد که:این انتقام خدا بود برای کسایی که دشمن دینن امروز این دوفاسد همراه اون ملعون به درک واصل میشن.
جمعیتی که تا یک دقیقه پیش فحش رکیک میداد و سنگ پرت میکرد شروع کرد به فاتحه خواندن و صلوات فرستادن و سکه پرت کردن برای کفاره.
پاهای مادر مهناز از حرکت ایستاد
............................................... .................................................. .................................................. .
زیر طناب دار ایستاده بود ابتدا پاسدار فرزین باید اورا ۷۴ ضربه شلاق میزد بعد گونی روی سرش میکشیدند و بعد به دار آویخته میشد .
فرزین دستشو که با طناب بسته بودگرفت وروی صندلی برعکس نشوندش بعد شروع کرد به شلاق زدن .
اصلاًدردی حس نمیکرد ،تو این مدت از بس شکنجه شده بود و کتک خورده بود که این ضربات به نوازش بیشتر شبیه بود تا شلاق.
جره ثقیل آماده دارزدن او بود و ضربات پایان یافته بود به اطراف نگاه کرد تا چشم کار میکرد مردم آمده بودند تا حلق آویز شدن اورا ببینند از گوشه و کنار صدای فحش و نفرین مردم را میشنید و سنگهایی که بطرفش پرت میکردند و مردی که پشت بلندگو به مردم میگفت سنگ پرت نکنند چون ممکن است به مأموران اصابت کند.
فرزین پرسید:دوست داری چشات باز باشه یا با گونی بپوشونم سرتو؟
دیگه ترسی از فرزین نداشت چون دیگه زیر طنابدار بود. میخواست دم آخر انتقامش را از او بگیردبا خنده گفت:گونی بکش سرم میخوام دم آخری مجسم کنم با زنت زیر لحافم.
فرزین بانفرت گونی را روی سرش کشید ،میدونست که نمیتونه کتکش بزنه بردش زیر طناب دوباره به فرزین گفت :میدونی رفیق؟تو از منم حرومزاده تری ،منتظر بود که فرزین جوابشو بده اما صدایی از فرزین نشنید طنابو دور گردنش حس کرد بعد یواش یواش طناب دور گردنش سفت تروصفت تر شد ناگهان دستی روی دوشش هس کرد و بعد صدای فرزینو شنید که در گوشش گفت :میدونی زن و بچه ات کجان؟خواست تکون بخوره اما طناب اونو بالا کشید فرزین گفت ۳ ساعت پیش هردوشون رفتن زیر کامیون .
بدن محسن شاکری همچنان بالای دار با شدت تکون میخورد و تقلا میکرد فرزین به راننده جره ثقیل اشاره کرد که طنابو نزدیک بیاره و بعد شیرجه زد روی دوش محسن و مثل بچه ای که تاب بازی میکنه روی دوش محسن تاب خورد و بدنشو بسمت پایین فشار داد .
نخاءمحسن قطع شد و بدنش از حرکت ایستاد و ولولهءجمعیت بلند شد و باران سکه بطرف جسد باریدن گرفت
............................................... .................................................. .................................................. ............
باز هم از سر کار میام و باز هم خونه بهم ریخته و شلوغه
دیگه سپهر هم نیست که سرش غر بزنم ،گویا میدونسته که این چندروزه اخلاقم مث سگ نازی آباد شده زودتر زده بچاک.
باز تلویزونو روشن میکنم و دنبال پاسدار شهبازی میگردم ،هنوز چهرهءپستش جلوی چشممه :خودش اقرار کرد خودش گفت که کشتش.آخرین بار بود که چهره منحوسشو توی رستوران گل گندم میدیدم و حالا بعد از بیش از بیست سال جلوم تو تلویزیون ظاهر شده بود.
این فکر مثل خوره تمام وجودمو داره ازبین میبره دائماًتو این فکرم
دیگه برام گناهکار و بیگناه .مجرم و غیر مجرم خوب و بد ،زشت و زیبا معنی قبلو نداره خیلی وقته که نمیتونم قبول کنم چی درسته و چی غلط شاید قضاوت کردن سخت ترین کار برای بشره
شاید باید به هر چیزی از زاویه های مختلف نگاه کرد تا متوجه شد و به حقیقت پی برد .گفتن و حکم کردن بر گناهکاری و بی گناهی هر کسی شاید از روی احساس آسون باشه امااز روی حق و حقیقت به اندازه کندن کوه اورست سخت و دشواره .
زشتی و زیبایی هم همینطور. شاید منظره ای که از دید ما زیبا و جذابه برای مادری که در اون مکان فرزندشو از دست داده زشت ترین جای دنیاست شاید فردی که برای ما نفرت انگیزه عزیز قلب کس دیگری باشه .قضاوت واقعاًسخته واقعاً سخت .
باز از کار اومدم و فکرای پرت و پلا اومد تو ذهنم بهتره یه چای بخورم و استراحت کنم .
![-[IranProud]- - Powered by vBulletin](images/styles/AnimatedArena/style/logo_blue.png)


Reply With Quote


Kheyli zahmat keshidi.ajab dastani boodaaaa....







vali bada miyam mikhunam, merci az th



aghaye ashkan fekr mikonam oonjayi ke dokhtare bezehnesh resid ke khodesho bokoshe ghashangtarin noghteye dastan bood



man ta ghesmate 2 khonde bodam



![-[IranProud]- - Powered by vBulletin](images/styles/AnimatedArena/style/footerLogo_blue.png)
Bookmarks