Welcome to the -[IranProud]-.
  • Login:
+ Reply to Thread
Page 1 of 2 1 2 LastLast
Results 1 to 15 of 23
  1. #1

    Join Date
    Oct 2008
    Location
    ‫هیچستان
    Posts
    6,907
    Thanks
    5,436
    Thanked 61,792 Times in 6,538 Posts
    Blog Entries
    3

    ‫ماجرای یک قتل از چندزاویه قسمت آخر

    گورستان امید
    پیرمرد‫با عصایی که در دست داشت آهسته توی کوچه به سمت خونه میرفت .سعی میکرد زودتر ازهر رهگذری که از کنارش رد میشدبهش سلام کنه و بالبخندی ازش دعوت کنه که نهارو مهمون اون باشن .همه اهل محل چیزی جز مهرواطوفت تو چهرش نمیدیدن .هروقت که وارد محل میشد صدای علیکم السلام اهالی محل شنیده میشدو پیرمرد با ابای قهوه ای رنگ و چروکش به وجد میومد و بلندتر از قبل زیرلب ذکر میگفت .اونروز هم مثل همیشه بلند بلند ذکرمیگفت و بالبخندی سرشار ازعطوفت به درب منزل رسید کلیدو انداخت تو وبا صدای بلندسلام علیکم وارد خونه شد ودر را پشت سرش بست به برگهایی که روی زمین ریخته بود نگاهی کرد
    ازدم درهرقدمی که بطرف خانه برمیداشت لبخندش محوتر و محوتر میشد و زبانش از ذکرو دعا تبدیل به دشنام میشد و آهسته چهرهءواقعی خودش که پشت ماسک نورانی بود واضحتر میشد .
    ‫جلوی در زیرزمین پیرزنی که به چهره اش میخورد خدمتکارباشه جارو بدست شروع کرد به نظافت جلوی پله ها ،سرش را پایین انداخته بود و وانمود میکرد آقای خانه را ندیده اما ترس در چشمانش موج میزد.
    ‫پیرمرد دیگه تمام چهره واقعیش نمایان شده بود و لغات رکیکی که زیرلب میزد واضح بگوش میرسید ،نزدیک پیرزن شد و با عصامحکم زد به پشتش ،پیرزن با وحشت برگشت و به چشمهای خون گرفته پیرمرد خیره شد.مسلماًاین چشمهای غضبناک بخاطر کثیفی حیاط نبود اما بهانه خوبی بود تا آتشفشان خشم پیرمرد فوران کند اما به چه دلیل؟پیر زن هم نمیدانست.
    ‫پیرمرد به آرامی اطراف را نگاه کرد و وقتی اطمینان پیدا کرد که کسی صدایش را نمیشنود با آرامی و غیض گفت:بیشرف پدرسگ این چه وضعیه؟از صبح تاحالا چه غلطی میکردی ؟
    ‫پیرزن ساکت و صامت به پیرمرد خیره شد .
    ‫دوباره پیرمرد با عصا به شانه پیرزن کوبید و گفت:‌کیس بریده صبح تا شب فقط میخوری و میخوابی ؟حرومزاده خب یه تکونی بخور.
    ‫پیرزن با تمام ترسی که دردل داشت به مرد نزدیکتر شد و توی چشماش خیره شد،انگار ازاین کتک ها و فحشها لذت میبرد ،ترسی توأم با لذت یا لذتی سرشاراز وحشت.چشمهایش مثل بچه ای که برای اولینبار از ارتفاع زیاد به استخر میپرد پراز شوق و وحشت بود.
    ‫باز پیرمرد با عصا محکمتر به شانه او کوبید و پیرزن رو دررو مقابل پیرمرد ایستاد و به چشمانش خیره شد وزیر لب به پیرمرد گفت:حرومزادهءدورو .
    ‫میخواست پیرمرد را بیشتر و بیشتر تحریک کند ،منتظر بود تا باز هم بدنش از ضربات شلاق و عصا کبود شود و لذت سادیسمی خود را به اوج برساند.
    ‫گویا پیرمرد هم از چشمهایش اینرا خواند ،برقی در چشمهای پیرمرد درخشید به عقب رفت و مسیرش را بطرف پله ها کج کرد و هنگام بالا رفتن از پله ها به چهره پیرزن که از تعجب به او خیره شده بود نگاه کرد و با لبخندی موزیانه گفت:خبر داری حرومزادتو امروز اعدام میکنن؟بجرم قتل دختر مردم.
    ‫اسمش چی بود؟محسن؟وبعد راهش را گرفت و داخل خانه شد .پیرزن ساکت و آرام بجای خود میخکوب شده بود و شاهد داخل شدن مرد به خانه بود و سپس داد و بیداد پیرمردو صدای خانم خانه بگوشش رسید .
    ‫جارو را جلوی پلکان پرت کرد و به داخل زیرزمین یا همان اتاق خودش رفت .
    ‫یک گلیم کثیف و پاره یک سماور نفتی چند لیوان و بشقاب و یک کمد کهنه تمام اسباب و اساسیه ای بود که پیرزن داشت.روی گلیم نشست و به دیوارنمور زیرزمین خیره شد .هنوز هم از حسرت کتک نخوردن مثل معتادهای خمار گیج و منگ بود.محسن؟!!! خیلی وقت بود اسم پسرش یا همان که حرومزاده خطابش میکرد را نشنیده بود .هیچوقت حتی به او فکر هم نکرده بود .مدتها بود که اورا فراموش کرده بود از همان زمانی که شوهرش مرد و اورا رها کرد و با معشوقش به شهری دور سفر کرد .
    ‫گذشته ای که همیشه باعث آزارش میشد مثل برق و باد از پیش چشمانش گذشت.
    ‫دختری با هزاران رویا وآرزو ‫را دید
    که عاشق پسری بلندبالاست اما پدرمعتادش در مقابل قولی که داده بود اورا به عقد دوست خود در می آورد مردی که ۲۰ سال از او بزرگتر بود و قدرت جنسی اش صفرو از اولین هفته ازدواج اورا به بستر دوستانش پیشکش میکرد

    ‫التماس دختر را میدید و لذت شوهر که اورا در بستر دیگران میدید و پولی که به او میدادند و دود تریاک
    ‫یکسال از رفتنش به خانه شوهر نگذشته بود که پسری بدنیا آورد پسری که هنوز بعد از سالها نمیدانست پدرش کیست.هیچوقت به چشم یک مادر به او نگاه نکرده بود ،چهره پسرش اورا بیاد سنگ سیاه قبری میانداخت که بر روی آرزوهایش که مدتها زیر خروارها خاک دفن شده بود افتاده بود.نفرت تمام وجودش را پر کرده بود دیگر آندختر شاداب و رویایی مدتها بود که جای خود را به روسپی بیماری داده بود که از ضربات شلاق و کتک لذت میبرد وتمام درد و زجر و نفرت خودرا به فرزند خود منتقل میکرد.
    ‫اما هرازچندگاهی باز بفکر رهایی میافتاد .شاید امیدی باشد شاید دری گشوده شود شاید کسی مرا بفهمد .
    ‫روزگار همچنان برای دختر سپری میشد وآینه دق او ،پسرش بزرگتر و بزرگتر میشد .
    ‫هروقت زیر مشت ولگد شوهر از پا میافتاد هروقت دوستان شوهرش بابت مقداری تریاک اورا ببستر خود میکشاندند هرگاه که تمام وجودش مملواز پلیدی و درد نفرت بود ،تمام عقده خودرا برسر پسر خالی میکرد.اما باز این حس آزادی بسراغش میامد و باز به او امید رهایی میداد
    ‫باز روزگار گذشت و گذشت تا....

    ‫‫دختر با حاجی صابر معتمد شهر آشنا شد التماسش برای نجات تا روزی که به باغ اورفت روزی که حاجی صابر بضرب کتک و مشت و سیلی با او همبستر شد و آرزو و امیدش برای همیشه و همیشه مرد .روزگار همچنان میگذشت
    ‫مرگ شوهر و تنهایی، و فرزندی که مجسمه تمام خاطرات نفرت انگیز اوبود.سراغ حاجی صابر رفت التماسش کرد تا اورا به جایی دور ببرد .
    ‫حاجی اول قبول نمیکرد تا تهدید به رسواییش کرد .و دو روز بعد با صابر برای همیشه رفت
    ‫فرزند خود ،محسن را رها کرد تا بلکه از گرسنگی و تنهایی بمیرد یا شاید کسی از ترحم سرپرستیش را قبول کند .شاید این اولین و آخرین باری بود که او محبتی در حق فرزندش میکرد که رها شود و به سرنوشت او دچار نشود.واورا برای همیشه از یاد برد.
    ‫اما امروز ،،امروز که کلفت خانه حاجی صابر شده ،امروز که غذای ۳ همسر اورا میپزد امروز که به حقارت و خفت تن داده و اگر روزی کتک نخورد وتوهین نشنود مثل معتادی بدور از مواد خمار و گیج سر بدیوار میکوبد ،امروز ،آری امروز باز همه خاطرات گذشته برایش زنده شد.
    ‫امروزدریافت که محسن هم براه او رفت
    ‫صدای نالهءخانم خانه را از بالا شنید وبعد صدای حاجی صابر را :‌نتر من اینجام آروم باش آروم باش
    ‫روی زمین دراز کشید چادر کهنه را روی صورتش کشید و بخواب رفت تا همه چیز را فراموش کند.
    ‫.−−−−−−−−−−−−−−− −−−−−−−−−−−−−−−− −−−−−−−−−−−−−−−− −−−−−−−−−−−−−−−− −−−−−
    یک اعدام و سه قربانی
    ‫توی اطاق نشسته بود و پلک نمیزد به کف اطاق خیره شده بود و حتی صدای نفس کشیدنش را هم نمیشد بشنوی.در این چندروز،چندسال پیر شده بود باورش نمیشد ،هیچ چیز باورش نمیشد اینکه پدرش به یک دختری که ازش یکسال کوچیکتر بوده تجاوز کرده و بعد خفش کرده اینکه دختری که انقدر باهاش دوست و رفیق بود همون که محرم رازش بود و از عشق امیر بارها و بارها باهش حرف زده بود کشته شده و قاتل کسی نیست جز پدر خودش.
    ‫بارها دیده بود که مادرش را بقصد کشت کتک زده بود اما تا بحال دستش روی اون بلند نشده بود .برای او پدر خوبی بود پدری که هرچه میخواست برایش فراهم میکرد اما برای مادر بی پناهش اژدهایی بیرحم.شاید بخاطر همین بود که هیچوقت نمیدانست که آیا پدرش را دوست دارد یا نه؟شاید برای همین گاهی دوستش داشت و گاهی ازاو متنفر میشد شاید برای همین اصرار داشت در سن پایین با عشقش امیر ازدواج کند .
    ‫وای امیر کجایی کجایی ؟امیر کجایی که ببینی در این مدت چه کشیدم ،از روزی که این بلا نازل شد تا امروز خانه ما مثل خونه شیطان سنگسار شده چند بار ریختند تو خونه ؟مادرم و منو کتک زدند که :شما هم باید با اون حرومزاده دار زد .بیچاره مادرم لال شده امیر.ازگرسنگی داریم میمیریم اما از ترسمون نمیتونیم بریم بیرون .
    ‫سرش را درمیان دودست گرفت و با حالی افسرده آرام زیر لب زمزمه کرد امیر کجایی؟کجایی؟ای که میگفتی عاشقمی ،اینبار اگه ببینمت میگم که منم عاشقتم اما میشه؟میشه باز ببینمت ؟امیرم امیرم.....
    ‫صدایی از حیاط اومد باترس از جاش بلند شد رفت طرف پذیرایی تا اگر باز هم کسی بقصد آزارشون آمده مثل همیشه مادر را بغل کنه و جیغ بکشه و گریه
    کنه آخه این تنها کاری بود که تو این مدت کرده بود
    صدا نزدیکتر و نزدیکتر شد ،در ورودی باز شد و مردی تنومند وارد شد
    ‫مهناز با دیدن آقا کیومرت همسایه روبرویی نفسی عمیق کشید و چشمها را به علامت شکر به بالا برد .
    ‫تنها کسی که در این مدت به آنها سر میزد و چون خودش هم تنگدست بود فقط مقداری ته مونده غذا برایشان میاورد و کمی کمکشان میکرد .
    ‫کیومرث برخلاف هیکل تنومندش قلبی نازک داشت کسی که یکبعدی به هیچ چیز نگاه نمیکرد و واقع بین بود .در روز اول که خبر قتل و نام قاتل فاش شد در برابر هجوم مردم و سنگسار خانه تنها او بود که از آنها دفاع کرد و از همسایه ها خواست دست از آزار آنها بردارند.
    ‫اما این سنگسارها و فحشها و تهدیدها پایان ناپذیر بود .

    ‫روز پیش کیومرث به مهناز و مادرش گفته بود که باید هرطور شده از این شهر بجای دوری بروند،حتی گفته بودبا یکی از دوستان هماهنگ کرده که برای مدتی پیش آنها زندگی کنند .به مادر مهناز گفته بود که باید هرچه سریعتر اقدام کنند و اگر مهناز میخواهد ادامه تحصیل بدهد باید پرونده اش را از دبیرستان بگیرد و نیمه شب همان روز بطور پنهانی از آنجا فرار کنند.
    ‫صدای کیومرث مهناز را بخود آورد :حاضید؟امشب باید ازینجا بریدا،اگه دست دست کنید دیگه از من کاری ساخته نیست تاحالاشم هزار جور تهمت و بدوبیراه شنیدم .من بدبختم زن و بچه دارم بیشتر از این از من کاری ساخته نیستا.
    ‫مهناز سرشو به علامت تأیید آهسته تکون داد و دکمهءمانتوشو بست ،باید آماده میشد و بطرف دبیرستانش ،برای گرفتن پروندش میرفت
    ‫− الآن بهترین وقته تا سه ساعت دیگه کنار زندان گوهردشت محسنو اعدام میکنن همه از الآن دارن میرن منتظر شن تا تماشا.....
    ‫ناگهان چشم کیومرث به چشمان اشک آلود مهناز خورد وحرفشو قطع کرد .سرشو پایین انداخت ودر دل گفت خاک بر سرت این چه حرفیه که جلوی اینا میزنی هرچی باشه پدرشه،حتی اگه قاتل باشه .
    ‫مهناز سریع چشماشو بست و با بغض بطرف در خروجی رفت پشت در ایستاد نفسش به شماره افتاده بود وحشت از روبرویی با همسایه ها مردم ،مدیر ناظم معلم .آه امیر،امیر ،امیر من کجایی.
    ‫یک آن حس کرد تمام بدنش سست شده دستش را بطرف در دراز کرد نفس عمیقی کشید و در را آهسته باز کرد .روسریش را تا حد ممکن جلوکشید زیر چشمی به اطراف نگاه کرد ،کوچه خلوت خلوت بود گویا کیومرث راست گفته بود انگار همه برای تماشای اعدام پدرش بطرف زندان گوهردشت رفته بودند.
    ‫باز به اطراف نگاهی کرد و سپس با قدمهای تند بطرف دبیرستان رفت در انتهای کوچه بطرف سمت راست رفت تا بلکه از میانبر هم زودتر به مقصد برسد هم از نگاهها دور باشد. دبیرستان دخترانه در خیابان ششم بود خیابان هشتم را با سرعت پشت سر گذاشت و بطرف خیابان هفتم رفت ناگهان صدایی مثل صدای وزش تند باد یا صدای ردشدن سریع جسمی ازبغل گوشش را شنید و سپس صدای شکسته شدن بطری .قلبش داشت از حرکت میایستاد سجایش میخکوب شد صدای فحشی شنید:این مادر به خطا ولد زنای همون بیناموسه بطرف صدا برگشت اما نتوانست صاحب صدا را ببیند چون سیل سنگ و بطری و چوب و هر شیئی بطرفش هجوم آورد عقب عقب رفت وبه حال وحشت زده دستش را روی سرش سپر کرد میخواست فرار کند اما پاهایش از شدت اضطراب سست شده بود همانطور که دستش روی سرش بود روی زانو افتاد و بعد نشست سیل فحش و سنگ بطرفش روان بود ناگهان حس کرد که سنگها و فریادها و فحشها بسمت دیگریست و به او برخورد نمیکند آهسته از لای دستهایش نگاه کرد سنگها بطرف دیگری میرفت باز دستهایش را باز کرد تا بهتر ببیند .بطرف هدف سنگها نگاه کرد مادرش رادید که لنگان لنگان زیر سنگسار مردم بطرف او میاید .قلبش که تا آنزمان پر از وحشت و ترس بود بادیدن چهره خونین مادر که زیر ضربات سنگ و کلوخ کوفته شده بود پر از نفرت و خشم وغصه شد بطرف مادر دوید ،مادرش همچنان با زبان بند آمده بطرف او رفت و چادرش را روی سر دختر ش گرفت و با او بسمت دبی رستان زیر باران سنگ دوید ،
    ‫به خیابان ششم رسیدند ام روبرویشان جمعیتی ایستاده بود که مدام فحش میدادند و نفرین میکردند و چیزی بطرفشان پرت میکردند مهناز سرش را از زیر چادر بیرون آورد دنبال راهی برای فرار میگشت ناگهان چشمش سیاهی رفت .
    ‫باورش نمیشد آنچه که میدید گویا گوشهایش کرشد و تمام درد بدنش از ضربات سنگ ازبین رفت و تمامی فریاد ها و دردها جایش را به خنجری که به قلبش خورد داد.
    ‫این امیر بود؟آری این امیر بود که در میان جمعیت بطرف آنها سنگ پرت میکرد و میخندید و فحش میداد .
    ‫کمی از مادر فاصله گرفت وبه امیر خیره شد امیر یکه ای خورد و خود را در میان جمعیت پنهان کرد باز مادر بطرفش آمد که از او دفاع کند اما او سرجایش خشکش زده بود مادرش تکان شدیدی به او داد تا اورا متوجه سمت شرقی خیابان کند ،تنها جایی که میشد فرار کرد جایی که محل گذر ماشینها بود .
    ‫مهناز خشک و بی روح بطرف سمت شرقی نگاه کرد کامیونی از دور میامد .ناگهان چیزی به ذهنش رسید گویا مادرش هم فهمید که به چه چیزی فکر میکند سفت بازویش را گرفت اما مهناز باقدرت و سریع دستش را از دست مادر رها کرد و بشتاب بطرف کامیون دوید مادرش که تا آنزمان زبانش بند آمده بود فریادی کشید و بطرف دخترش دوید.
    ‫چند ثانیه بعد جسد خرد شده و خون آلود مادر و دختر هریک به یک طرف خیابان افتاده بود.جمعیت سکوت کرده بود و به جسد خیره نگاه میکردند گویا این بوقلمون صفتان تازه از خوابی گران بیدار شده بودند و عاقبت جهالت خود را بچشم میدیدند.
    ‫جسد مهناز بیحرکت کنارجدول خیابان افتاده بود اما مادرش هنوز پاهایش تکان میخورد وجان میکند .یک موتور سیکلت کنر جسد مهناز ایستاد دونفر سوار موتور بودند،پاسدار فرزین و پاسدار شهبازی .
    ‫شهبازی بلند داد زد که:این انتقام خدا بود برای کسایی که دشمن دینن امروز این دوفاسد همراه اون ملعون به درک واصل میشن.
    ‫جمعیتی که تا یک دقیقه پیش فحش رکیک میداد و سنگ پرت میکرد شروع کرد به فاتحه خواندن و صلوات فرستادن و سکه پرت کردن برای کفاره.
    ‫پاهای مادر مهناز از حرکت ایستاد
    ‫............................................... .................................................. .................................................. .
    ‫زیر طناب دار ایستاده بود ابتدا پاسدار فرزین باید اورا ۷۴ ضربه شلاق میزد بعد گونی روی سرش میکشیدند و بعد به دار آویخته میشد .
    ‫فرزین دستشو که با طناب بسته بودگرفت وروی صندلی برعکس نشوندش بعد شروع کرد به شلاق زدن .
    ‫اصلاًدردی حس نمیکرد ،تو این مدت از بس شکنجه شده بود و کتک خورده بود که این ضربات به نوازش بیشتر شبیه بود تا شلاق.
    ‫جره ثقیل آماده دارزدن او بود و ضربات پایان یافته بود به اطراف نگاه کرد تا چشم کار میکرد مردم آمده بودند تا حلق آویز شدن اورا ببینند از گوشه و کنار صدای فحش و نفرین مردم را میشنید و سنگهایی که بطرفش پرت میکردند و مردی که پشت بلندگو به مردم میگفت سنگ پرت نکنند چون ممکن است به مأموران اصابت کند.
    ‫فرزین پرسید:دوست داری چشات باز باشه یا با گونی بپوشونم سرتو؟
    ‫دیگه ترسی از فرزین نداشت چون دیگه زیر طنابدار بود. میخواست دم آخر انتقامش را از او بگیردبا خنده گفت:گونی بکش سرم میخوام دم آخری مجسم کنم با زنت زیر لحافم.
    ‫فرزین بانفرت گونی را روی سرش کشید ،میدونست که نمیتونه کتکش بزنه بردش زیر طناب دوباره به فرزین گفت :میدونی رفیق؟تو از منم حرومزاده تری ،منتظر بود که فرزین جوابشو بده اما صدایی از فرزین نشنید طنابو دور گردنش حس کرد بعد یواش یواش طناب دور گردنش سفت تروصفت تر شد ناگهان دستی روی دوشش هس کرد و بعد صدای فرزینو شنید که در گوشش گفت :میدونی زن و بچه ات کجان؟خواست تکون بخوره اما طناب اونو بالا کشید فرزین گفت ۳ ساعت پیش هردوشون رفتن زیر کامیون .
    ‫بدن محسن شاکری همچنان بالای دار با شدت تکون میخورد و تقلا میکرد فرزین به راننده جره ثقیل اشاره کرد که طنابو نزدیک بیاره و بعد شیرجه زد روی دوش محسن و مثل بچه ای که تاب بازی میکنه روی دوش محسن تاب خورد و بدنشو بسمت پایین فشار داد .
    ‫نخاءمحسن قطع شد و بدنش از حرکت ایستاد و ولولهءجمعیت بلند شد و باران سکه بطرف جسد باریدن گرفت
    ‫............................................... .................................................. .................................................. ............
    ‫باز هم از سر کار میام و باز هم خونه بهم ریخته و شلوغه
    ‫دیگه سپهر هم نیست که سرش غر بزنم ،گویا میدونسته که این چندروزه اخلاقم مث سگ نازی آباد شده زودتر زده بچاک.
    ‫باز تلویزونو روشن میکنم و دنبال پاسدار شهبازی میگردم ،هنوز چهرهءپستش جلوی چشممه :خودش اقرار کرد خودش گفت که کشتش.آخرین بار بود که چهره منحوسشو توی رستوران گل گندم میدیدم و حالا بعد از بیش از بیست سال جلوم تو تلویزیون ظاهر شده بود.
    ‫این فکر مثل خوره تمام وجودمو داره ازبین میبره دائماًتو این فکرم
    ‫دیگه برام گناهکار و بیگناه .مجرم و غیر مجرم خوب و بد ،زشت و زیبا معنی قبلو نداره خیلی وقته که نمیتونم قبول کنم چی درسته و چی غلط شاید قضاوت کردن سخت ترین کار برای بشره
    ‫شاید باید به هر چیزی از زاویه های مختلف نگاه کرد تا متوجه شد و به حقیقت پی برد .گفتن و حکم کردن بر گناهکاری و بی گناهی هر کسی شاید از روی احساس آسون باشه امااز روی حق و حقیقت به اندازه کندن کوه اورست سخت و دشواره .
    ‫زشتی و زیبایی هم همینطور. شاید منظره ای که از دید ما زیبا و جذابه برای مادری که در اون مکان فرزندشو از دست داده زشت ترین جای دنیاست شاید فردی که برای ما نفرت انگیزه عزیز قلب کس دیگری باشه .قضاوت واقعاًسخته واقعاً سخت .
    ‫باز از کار اومدم و فکرای پرت و پلا اومد تو ذهنم بهتره یه چای بخورم و استراحت کنم .

    Last edited by -[PUBLISHER]-; 05-26-2009 at 11:30 AM.

  2. The Following 33 Users Say Thank You to -[PUBLISHER]- For This Useful Post:

    *((mehrafrooz))* (05-26-2009), **Nafass** (01-28-2010), **Sonnenschein** (07-11-2009), *Anna* (05-26-2009), adeleh_pangereh (05-26-2009), afviolet7 (05-25-2009), alonestar (05-26-2009), Bahar82 (05-26-2009), bita4 (05-26-2009), eby45 (05-26-2009), ela_perspolisi (05-25-2009), falehafez (07-26-2009), farhadss (05-26-2009), farjad_nl (06-21-2009), hajkhafan (05-26-2009), HOMA_HERMES (05-27-2009), kavir_75 (03-17-2010), khaterate_mandegar (05-26-2009), ladykin85 (07-03-2009), lalehjoon (05-10-2010), mandana98 (05-27-2009), mini (05-28-2009), mr.upload (01-20-2010), noushin_sogole (07-26-2009), pary45 (05-26-2009), rostam91 (05-26-2009), sara_22 (06-21-2009), sasareejoon (05-26-2009), sohrab12 (05-29-2009), Vegas Baby (05-25-2009), ~Amethyst~ (05-26-2009), ~RebeccA~ (05-29-2009), رویا (06-30-2009)

  3. #2
    IP Captain
    Join Date
    Aug 2008
    Location
    عدم آباد
    Posts
    5,230
    Thanks
    2,923
    Thanked 28,364 Times in 4,262 Posts
    Blog Entries
    1
    چهره پسرش اورا بیاد سنگ سیاه قبری میانداخت که بر روی آرزوهایش که مدتها زیر خروارها خاک دفن شده بود افتاده بود.

    az in jomle khosham oomad




    bahal bood! avali bahaltar bood!
    ye zare gong tamoom shod!
    * * * * * * * * *
    آنقدر به تاریکی لعنت نفرستید ، یک شمع روشن کنید.
    (کنفسیوس)



  4. The Following 5 Users Say Thank You to sh70 For This Useful Post:

    *Anna* (05-26-2009), -[PUBLISHER]- (05-26-2009), adeleh_pangereh (05-26-2009), farhadss (05-26-2009), khaterate_mandegar (05-26-2009)

  5. #3
    IP Citizen
    Join Date
    Apr 2007
    Location
    هر کجا هستم باشم،وطنم ايران است
    Posts
    6,464
    Thanks
    22,995
    Thanked 22,106 Times in 5,558 Posts
    Blog Entries
    84
    Mersi Ashkan JanKheyli zahmat keshidi.ajab dastani boodaaaa....



    گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
    شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

    از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام
    خانه به خانه در به در، کوُچه به کوچه کو به کو

    مي رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
    دجله به دجله يم به يم، چشمه به چشمه جو به جو

    دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت

    غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو

    ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل
    طبع به طبع دل به دل، مهر به مهر و خو به خو


    مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان
    رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

    در دل خويش طاهره گشت و نديد جز تو را
    صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو



  6. The Following 8 Users Say Thank You to Vegas Baby For This Useful Post:

    *Anna* (05-26-2009), -[PUBLISHER]- (05-26-2009), adeleh_pangereh (05-26-2009), afviolet7 (05-25-2009), bita4 (05-26-2009), farhadss (05-26-2009), khaterate_mandegar (05-26-2009), rostam91 (05-26-2009)

  7. #4
    IP Golden Member
    Join Date
    Mar 2008
    Location
    ... دور
    Posts
    3,032
    Thanks
    15,901
    Thanked 10,346 Times in 2,796 Posts
    mamnun,chehghadr dardnak va dar eyneh hal malmus bood.ey kash adama mogheh anjameh kari,az ruyeh ehsasateh ani ,tasmim nemigereftan.
    bazam mamnun.malumeh kheyli barash vaght gozashtid.
    bad in signaturetun cheghadr sareh kar mizareh adamo....

  8. The Following 7 Users Say Thank You to afviolet7 For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009), adeleh_pangereh (05-26-2009), bita4 (05-26-2009), khaterate_mandegar (05-26-2009), rostam91 (05-26-2009), Vegas Baby (05-26-2009), رویا (06-30-2009)

  9. #5
    ღآناღ
    Join Date
    May 2007
    Posts
    6,122
    Thanks
    30,764
    Thanked 21,543 Times in 5,373 Posts
    Blog Entries
    247
    mamnoon agha ashkan
    ba inke ghamnak bood ,vali khaili ghashang bood
    dastet dard nakoneh
    D.D

    چقدر در رويا
    با نگاه هايم
    نگاه هايت را ببوسم
    اما باز تو
    نيامده باشي


  10. The Following 5 Users Say Thank You to *Anna* For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009), adeleh_pangereh (05-26-2009), bita4 (05-26-2009), khaterate_mandegar (05-26-2009), رویا (06-30-2009)

  11. #6

    Join Date
    Oct 2008
    Location
    ‫هیچستان
    Posts
    6,907
    Thanks
    5,436
    Thanked 61,792 Times in 6,538 Posts
    Blog Entries
    3
    ..................

  12. The Following 4 Users Say Thank You to -[PUBLISHER]- For This Useful Post:

    adeleh_pangereh (05-26-2009), bita4 (05-26-2009), ~RebeccA~ (05-29-2009), رویا (06-30-2009)

  13. #7
    *(Mehrafrooz)*
    Join Date
    Nov 2007
    Posts
    7,963
    Thanks
    49,843
    Thanked 24,002 Times in 7,305 Posts
    dastane ziba,ghamangiz ba nokate akhlaghi
    va pand-haye amoozandeh bood
    merci Ashkan jan
    khasteh nabashi

  14. The Following 6 Users Say Thank You to *((mehrafrooz))* For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009), adeleh_pangereh (05-26-2009), bita4 (05-26-2009), farhadss (05-26-2009), ~RebeccA~ (05-29-2009), رویا (06-30-2009)

  15. #8
    IP Precious Member
    Join Date
    Nov 2007
    Location
    colorful sky
    Posts
    2,746
    Thanks
    6,414
    Thanked 6,492 Times in 2,283 Posts
    Blog Entries
    7
    KHIli tolani bud, hal nadshtam hame ro bekhunam vali bada miyam mikhunam, merci az th

  16. The Following 2 Users Say Thank You to ~Amethyst~ For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009), farhadss (05-26-2009)

  17. #9
    IP Singular
    Join Date
    Apr 2008
    Posts
    11,539
    Thanks
    50,913
    Thanked 33,509 Times in 10,569 Posts
    دردناک بود، و خیلی غم انگیز. ولی می تونه واقعیت داشته باشه. ممنون اشکان جان، خیلی خوب می نویسی. دستت درد نکنه.

    زنده باد مخالف من

    زنده باد آزادی بیان

    زنده باد آزادی

    زنده باد ایران



  18. The Following 2 Users Say Thank You to bita4 For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009), farhadss (05-26-2009)

  19. #10
    IP Inestimable
    Join Date
    Mar 2009
    Posts
    14,453
    Thanks
    48,770
    Thanked 41,390 Times in 13,453 Posts
    aghaye ashkan fekr mikonam oonjayi ke dokhtare bezehnesh resid ke khodesho bokoshe ghashangtarin noghteye dastan bood
    kheili asar gozasht.mamnoon vaghean ziva va ta'sir gozar booood

  20. The Following 2 Users Say Thank You to adeleh_pangereh For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009), farhadss (05-26-2009)

  21. #11
    IP Genuine Member
    Join Date
    Sep 2006
    Posts
    1,672
    Thanks
    91
    Thanked 2,497 Times in 1,290 Posts
    meerci talkh bood

  22. The Following User Says Thank You to bigben For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009)

  23. #12
    IP Senior Member
    Join Date
    Aug 2006
    Location
    sweden
    Posts
    401
    Thanks
    3,543
    Thanked 936 Times in 351 Posts
    merc ashkan jan....

  24. The Following 2 Users Say Thank You to alonestar For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009), farhadss (05-26-2009)

  25. #13
    IP Super Active Member
    Join Date
    Jan 2007
    Location
    Kuw
    Posts
    942
    Thanks
    22,232
    Thanked 2,135 Times in 807 Posts
    ey baba ..pass ghabliash ko?! man ta ghesmate 2 khonde bodam
    Khaste Nabashi
    ThanKs
    سبز باشيد
    سبز وآفتابى





  26. The Following 3 Users Say Thank You to farhadss For This Useful Post:

    -[PUBLISHER]- (05-26-2009), adeleh_pangereh (05-26-2009), bita4 (05-26-2009)

  27. #14

    Join Date
    Oct 2008
    Location
    ‫هیچستان
    Posts
    6,907
    Thanks
    5,436
    Thanked 61,792 Times in 6,538 Posts
    Blog Entries
    3
    az hamatun mamnun ke khoshetun umad

  28. The Following 4 Users Say Thank You to -[PUBLISHER]- For This Useful Post:

    adeleh_pangereh (05-26-2009), bita4 (05-26-2009), ~RebeccA~ (05-29-2009), رویا (06-30-2009)

  29. #15

    Join Date
    Oct 2008
    Location
    ‫هیچستان
    Posts
    6,907
    Thanks
    5,436
    Thanked 61,792 Times in 6,538 Posts
    Blog Entries
    3
    uuuuuuuuuuupppppppppppppp

  30. The Following 2 Users Say Thank You to -[PUBLISHER]- For This Useful Post:

    adeleh_pangereh (05-26-2009), رویا (06-30-2009)


 

Thread Information

Users Browsing this Thread

There are currently 1 users browsing this thread. (0 members and 1 guests)

     

Bookmarks

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts