با حالت تشنج از خواب پریدم ،حالت تنگی نفس داشت خفم میکرد انگار بعد از مدتها بازهم بختک روم افتاده بود میلرزیدم و لحافو دور خودم میپیچیدم احساس میکردم تمام این ساعات بیدار بودم و ساکت چشامو بسته بودم و در گذشته ها سیر میکردم .باز چشمامو بستم و توی رختخواب چرخیدم ،مدام وول میخوردم ولی این بیخوابی لعنتی خوابو از چشام برده بود .نه فایده ای نداشت بلندشدم رفتم تو پذیرایی ،تیک تیک ساعت نگاهمو بی اختیار بطرف ساعت کشوند ،ای وای تازه ساعت ۲ نصفه شبه ساعت ۶ باید بلند میشدم و میرفتم سر کار ای خفه شی بهرام انقدر دیشب پشت تلفن زر زد که تا به خودم اودم دیدم ساعت یازده و نیمه بعدشم که همش فکر فکر فکر،اصلاًبه چی فکر میکردم؟یادم نیست .فقط حس میکردم که خیلی به عقب برگشته بودم زمانهای خیلی خیلی قدیم انگار به ۲قزن پیش برگشته بودم .
بی حوصله به ساعت نگاه کردم شده دو و پنج دقیقه ای لعنت به این شانس حالا فردا چه خاکی بسرم بریزم؟با این همکار غرغرو ای بابا چه خاکی بسرم بریزم .خوشبختانه تو اینجور مواقع میزنم به سیم آخر گفتم به جهنم صبح زود زنگ میزنم میگم مریضم مگه خودشون زرو زر زنگ نمیزنن که :امروز تب دارم،امروز سرما خوردم ،امروز دندون درد دارم و.....یک بار هم من خالی ببندم چیزی از دنیا کم نمیشه .
نشستم رو مبل با خودم گفتم یه کتاب بخونم کم کم خوابم میبره ،اما کدوم ؟همه را خوندم کتاب راز داوینچی را که دیگه حفظم .کلیدر که عمراً،حتی میدونم تو کدوم صفحه چی نوشته کتاب ..... همه را خوندم یادم افتاد باید زنگ بزنم بگم برام کتاب بفرستند .از داونلود کردن کتاب و خوندنش روی صفحه کامپیوتر هم بیزارم .هیچ چیزی مثل خود کتاب نمیشه اما خوب به امتحانش میارزه یه امتحانی میکنم رفتم که کامپیوترو روشن کنم گفتم بزار اول یه چایی درست کنم بعد ،شاید باور نکنید اما چای نه تنها خوابو از سرم نمیپرونه بلکه بهم آرامش هم میده،باید اقرار کنم تو این مورد غیر آدمیزادم .
آبو گذاشتم جوش بیاد با بی حوصلگی ومدم کامپیوترو روشن کنم یهو تصمیمم عوض شد: حوصلشو ندارم ،تلویزیونو روشن کردم همزمان با روشن شدن تصویر همه صحنه های روز گذشته اومد جلوی چشام :خستگی،روزنامه، سپهر ،بی حوصلگی،تلویزیون ،شبکه خبر ،پاسدار شهبازی.....پاسدار شهبازی؟آره خودش بود .تازه یادم میومد تمام شب تو فکرش بودم ،همه این ۳ ساعتو داشتم به اون و حرفاش فکر میکردم .پاسدار شهبازی ،همون روانی که تمام گوهردشت ازش وحشت داشت .
به جرأت میتونم بگم که گوهردشت کمترین سهمو تو انقلاب داشت بهش میگفتن کفرآباد،بعد از یکی دوسال آخوندی فرستادند به نام رضایی محلاتی داده بود رو درودیوار بنویسن گوهردشت را قم میکنیم ،این روانیو هم اون پیدا کرده بود وبهش اختیار داده بود که باصطلاح جوونارو ارشاد کنه
هنوز ضربه ای که با ته کلت زد تو دهنم را حس میکنم .تازه از پیش برادرم از سر کار اومده بودم با لباس کار صبح تا بعدازظهر تحصیل و بعدازظهر تا شب کار ،خسته و کوفته داشتم میرفتم خونه که با پیکان سفید شیشه دودی جلوم پیچیدن ،خودش کنار راننده نشسته بود ،از ماشین پیاده شد گفت برو تو گفتم چرا مگه چیکار کردم ؟گفت برو تو بچه پررو تا یه تیر تو پات نزدم .بعد دست کرد لباس مشکیش که روی شلوارش بودو زد بالا ،کلتشو دیدم رفتم تو ماشین راننده حرکت کرد مدام تو کوچه های گوهردشت چرخ میزد کنارم دوتا پسر دیگه نشسته بودن هم سن و سال خودم ۱۴−۱۵ ساله ساکت و مبهوت سرشون پایین انداخته بودن
برگشت نگاهم کرد مثل اینکه هرچی میگشت بهانه ای پیدا نمیکرد لباس کار ،کتونی کهنه، اینا هیچکدوم موردی نداشت که منو بخواد بگیره ،اما یه جورایی میخواست از همه بچه های گوهردشت زهر چشم بگیره پس همه باید صابونشو روتنشون حس کنند اونشب هم قرعه بنام من افتاد .وصفشو زیاد شنیده بودم اینکه با یکی دعواش شده با تیرزده توپاش اینکه یکی از دوستا مونو با قیچی زده تو کمرش بغل ستون فقراتش یا اینکه کتف فلانیو شیکونده و.... یه روانیه تمام عیار اما تا اون زمان زیارتش نکرده بودم .
هنوز داشت دنبال بهانه میگشت یهو چشمش افتاد به جیب بغل شلوار دم زانوم (اون موقعها شلوار جین که جیبش بغل زانو باشه یه جورایی مظهر غرب زدگی بود اما شلوارکار من که کهنه و قدیمی بود بیشتر شبیه مظهر کار بود تا غرب زدگی)گفت این چیه؟پرسیدم چی؟گفت این جیب منم گفتم :خوب دوختنش گفت اِدوختنش؟ روشو برگردوند منم فکر کردم داره میبرمون کمیته که ناگهان برگشت و محکم با ته کلتش کوبوند تو دهنم دندونم تو لبام فرو رفت که حس کردم کلتشو گذاشته رو پیشونیم با غضبی که انگار قاتل پدرشو گرفته بلند گفت کثافت خون نجست اگه بریزه تو ماشین مغزتو میپاشم قورتشم بدی حرومه پس همینجوری بزار تو دهنت جمع بشه.از سوزش و درد اشکم داشت در میومد اما از حرصم نمیخواستم اشکم بریزه بیرون آخه واسه یه پسر ۱۳ ساله افت داره که اشکش در بیاد اونم با یه ضربه .برگشتم به پسری که سمت چپم بود با اخم نگاه کنم که فکر نکنه گریم گرفته دیدم اونم با چشم کبود شده داره به من نگاه میکنه. دهنم پر خون شده بود به بغل دستیش گفت ماشینو نگهدار ماشین ایستاد امد در ماشینو باز کردو از پشت موهامونو گرفت و تک تک کشیدمون بیرون گفت یه دفعه دیگه ببینم مث بچه....ها لباس میپوشید یه کاری میکنم با شورت برید خونه گمشید گمشید.
حالا چند سالی ازین ماجرا میگذشت میگفت ازشون بریده میگفت با صداقت براشون کار میکرده اما اونا همش دزدی و جنایت میکردن اما موضوع چیز دیگه یی بود
یه مدت ناپدید بود بعد فهمیدیم که یکی نصف شب وقتی که سوار موتور بوده با ماشین کوبیده بهش و فرار کرده .چندوقتی تو بیمارستان بود وتازه فهمیده بود با جون دیگران به این آسونی نمیشه بازی کرد .وقتی مرخصش کردن مثل موش شده بود با ترس از خیابونا رد میشد از یک طرف لباس سپاه تنش بود و از طرف دیگه بدشونو میگفت که مردم ازش متنفر نشن اما یه کم دیر جنبیده بود یا شاید خیلی دیر.
اون روز هم ما تو رستوران گل گندم در ضلع شرقی میدون رستاخیز نشسته بودیم که سروکلش پیداشد از هر دری گفت اینکه کیا تو سپاه میدزدن کیا میکشن کی خائنه و.... تا رسید به جریان قاتل اون دختر ...........
.گفت
من ازش بازجویی کردم خودش گفت که اون دخترو کشته من ازش بازجویی کردم
............................................... .................................................. .................................................. .............
روز قتل
چند هفته ای بود که بیکار بودم با برادرم حرفم شده بود و حوصلشو نداشتم کارم شده بود دیدار دوستان یا بقولی یللی تللی
اکثراًبا رفیقام جمع میشدیم دم همین میدون رستاخیز کارمون بود جمع بشیم بعد بریم خیابون هشتم نزدیک غروب که چراغ های خیابون روشن میشد چندتا تیم میشدیم و گل کوچیک بازی میکردیم .
اینو هم بد نیست توضیح بدم که گوهردشت قبل از انقلاب توسط شخصی بنام مهندس ترقّی ساخته شده بود وخیابوناش اسم نداشت و با شماره مشخص شده بود از خیابون اول تاسیزدهم و سه تا فاز داشت ما خیابان نهم فاز سوم زندگی میکردیم بین خیابون نهم وهشتم بعدها یک کوچه باریک با خونه های ویلایی زیبا درست شده بود بنام کوی لاله.یکی از دوستان اونجا زندگی میکرد اسمش سهراب بودمن هر بعداز ظهر میرفتم دنبالش برای گل کوچیک
اما اونروز هوا بدجوری بارونی بود بهم گفت بیا بریم سالن پینگ پنگ گفتم نه بابا بیا بایستیم همینجا منم تا ۲۰ دقیقه دیگه میرم این بارون بندبیا نیست راستی چقد ماشینو گشت کمیته امروز میره تو این کوی لاله دنبال کسی هستن.
گفت مگه نشنیدی میگن مریم گم شده از ظهر که قرار بوده بیاد خونه غیبش زده
−کدوم مریم ؟این دختر کک مکیه؟
− نه مریم که وسط کوی لاله زندگی میکنه همون که با فریبا خواهر محسن دوسته یادته اوندفه که محسن با یه پسه دعواش شده بودسر اینکه به خواهرش متلک گفته بود؟اینم همراه خواهر محسن بود .
−آهان،یعنی تا حالا نفهمیدن کجاست؟خونه عمه ای خاله یی، کسی؟
−نمیدونم رضا بهم خبرشو داد که گمشده
دیگه داشت حوصلم سر میرفت گفتم ببین من میرم دنبال کورش شاید بردمش خونمون اگه وقت کردی تا نیم ساعت دیگه توهم بیا
−حالا ببینم اگه حسش بود چشم
−چشمت بی بلا، بیا
یقه کاپشنمودادم بالا سرمو کز کردم که آماده بشم زیر بارون برم طرف خونه کورش که یه ماشین از جلوم با سرعت رد شد یه مرد از توش اومد پایین،پدر مریم بود چنان دادی از ته دل زد که تاحالا تو عمرم نشنیدم همه ریختن دنبالش دورش حلقه زدن منم دویدم جلو مدام داد میزد ,ناله میکرد گل و برگهایی که رو زمین بودو چنگ میزد و میمالید به سر و صورتش
− رو همین دستام بزرگش کردم خدااااا،،با همین دستام بغلش کردم مریمم مریم بابا کجایی مریم ،مریم منم با خودت ببر دختر بابا آخ جیگرم آتیش گرفت خداااا خدااا مریم مریم
همه بهت زده فقط نگاه میکردن ،مگه کاری هم میشد کرد رو بوی خونش نشسته بود و از ته دل زجه میزد همه ریخته بودن بیرون به تماشا ،در همه خونه ها باز بود و ساکنینش تو خیابون اومده بودن ببینن چیشده ،بجز همسایه دو خونه اونطرفتر انگار کسی از لای پرده کرکره داشت تو خیابونو نگاه میکرد.
............................................... .................................................. .................................................. ...............
صدای شیون و داد مرد از تو کوجه همه جا میپیچید زن از پشت پنجره ازلای کرکره داشت بیرونو نگاه میکرد پشتش به شوهرش بود که روی کاناپه نشسته بود و به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود ،از پشت شانه های زن میلرزید معلوم بود که داره گریه میکنه بی صدا و آروم مرد تو کوچه داد میزد مریم،مریم و زن در خانه پشت پنجره آهسته میگفت لیلا،لیلای من .
آهسته لای کرکره رابست بطرف شوهر برگشت مرد چشمش را از نقطه نامعلوم برگرداند و با وحشت به زن نگاه کرد زن اشکهاش از چشمش سرازیر شده بود آهسته به مرد گفت :معلومه هنوز اینجاست باید خودش باشه ،همونه
مرد با عصبانیت گفت خفه شو دهنتو ببند ببین میتونی یه ریزه آبرویی که داریم ببری ،بغض گلوشو گرفت باز صدای مرد از خیابان آمد :مریم مریم بابا
مرد آهسته گفت لیلا لیلای قشنگ من .خدا خودش آبرومونو حفظ کنه
ادامه دارد
![-[IranProud]-}](http://static.iranproud.com/images/v3/ip-top-logo.png)
Reply With Quote








....
farda goftin


Bookmarks