مقدمه
بعداز ظهر چندروزپیش خسته و کوفته کلیدوانداختم تودر که وارد بشم انگار یه چیزی پشت در بود دروبزوربازکردم نگاه کردم دیدم یه عالمه پاکت نامه (همون نامه های فدایت شوم ،شامل قبض هایی که باید پرداخت کنم)و روزنامه وکاغذهای رنگ وارنگ تبلیغاتی وکفش پشت در ریخته, با اعصاب خرد وبدنی خسته یک نگاه نفرت انگیزی به زمین انداختم.غرغر کنانزیر لب گفتم: نگاه کن توروخدا اینجاشده عین دم در مسجد .وبعد صدامو بردم بالا :آخه مردشور برده از صبح تاحالا تو خونه یی ،میمردی این آت آشغالارو از اینجا جمع کنی؟ حداقل این کفشارو میزاشتی تو جاکفشی.
سپهراز تو آشپزخونه با خنده گفت :باز تو سر کار با یکی دعوات شده مثل سگ اومدی پاچه بگیری؟خوب دارم غذا درست میکنم دستت میشکنه خودت برشون داری؟
با حرص کفشارو پرت کردم تو جاکفشی روزنامه هاروهم ورداشتم اومدم ریختمشون رو میز حال .حوصله نداشتم قبضهارو از آگهی ها جدا کنم یه چرخی بی هدف تو پذیرایی زدم،صدای سرخ شدن پیاز تو آشپزخون میومد و جابجایی ظرفها گفتم چایی داریم؟ همزمان با صدای بازشدن شیر آب سپهر گفت :چایی موندس مال ظهره ،الآن میزارم.
رفتم تو اطاق حوله رو برداشتم رفتم تو حمام .درسته هوای اینجا زیاد گرم نیست اما از شدت کار و اعصاب خرد احساس تب داشتم آب سردو باز کردم و رفتم زیر دوش .سپهرراست میگفت بازم سر کارم با یکی ازین همکارام دعوام شده بود ،خیلی سخته با آدمایی که نسبت به خارجیها بدبین هستند همکارباشی ،اونم با اعصاب من و نیش و کنایه اونا.
از حمام اومدم بیرون بی حوصله روی مبل نشستم ،میدونستم تا سپهر غذاش پخته نشه منم نمیتونم چرت بزنم ،کافیه برم طرف تختخواب اون موقع هست که هی غر میزنه :چرا خوابیدی،الآن غذا درست میشه،پاشو تن لش......
رموت کنترل تلویزیونو برداشتم ببینم تلویزیون چی داره؟تا غذا درست میشه منم یک نگاهی به تلویزیون میندازم.
خیلی حال آدم گرفته میشه ، چجوری بگم حسّمو? ،بیش از بیست کانال فارسی زبان وجود داره اما حتی یکیش هم برنامه درست وحسابی نداره .
کانال هارو یکی یکی عوض میکردم از شبکه های سیاسی گرفته تا موسیقی و ....همشون چرت همشون مزخرف.همینجور کانالهارو عوض میکردم شبکه جام جم ۱ بازم موسیقی سنتی شبکه جام جم دو گفتگوی سیاسی شبکه خبر,گزارش روضه خونی مراسم تدفین نمیدونم کی شبکه طپش.،،، یکهو کانالو برگردوندم روی شبکه خبر شوکه شده بودم ازروی مبل بازانو بطرف تلویزیون رفتم همینطور بهش خیره شدم
نه مگه میشه ؟شاید شبیهشه .یعنی بعدازبیست سال ؟امکان نداره.این مرتیکه که میگفت ازشون بریده چیشده که شده روضه خون اونم روضه خون گردن کلفتا؟خودشه نه جدی جدی خودشه فقط موهاش سفید شده ،عین قدیمشه ،به خودم گفتم خوب مردک چی میخوره که بهش نسازه
صدای سپهر رشته افکارمو پاره کرد :جان مادرت بذار من که رفتم خونم بشین هرچقدر دوست داری روضه گوش کن بزن یه کانال دیگه.
ازینجا به بعدش اصلاًدرست یادم نیست تمام مدتی که با سپهر غذا خوردیمو نشستیم وبعد خداحافظی کرد مثل آدمای مسخ شده همش تو فکر اون تصویر بودم حتی موقع خداحافظی سپهر یه چیزی گفت که اصلاًیادم نمیاد فقط آخر حرفش که داشت کفششو میپوشید گفت را یادمه :حتما بیاریشا من احتیاجش دارم .هنوز یادم نیست چیو باید میبردم واون احتیاج داشت.
داشت شب میشد توی خونه تنها نشستم بدون اینکه بفهمم رفتم تو بیست سال پیش همه چیز جلوم بود همه چیز حتی چیزایی که ندیده بودمو چیزایی که ازاین واون بگوشم رسیده بود.
قسمت اول
چوپان راستگو
نفس نفس میزد و میدوید گاهی به پشتش نگاه میکرد و بعد سریع بطرف ماشین نگاه میکرد پیش خودش میگفت رحیم نکنه از هول گنج خودتو بیچاره کنی نکنه گنج که گیرت نیومد هیچ گله گوسفندارو هم بباد بدی ماشینو دید که کنارتک درخت ایستاد خودشو پرت کرد زمین و مثل ببری که منتظر شکارش میمونه چشم دوخت به ماشین،آهسته گفت :حدس میزدم اینجارو پیداکنی،چالش کن و برو بعد باشیطنت گفت:من هواشودارم.
از همون اول که چشمش به ماشین افتاد شک کرده بود .آخه ماشین وسط بیابون اونم اینجوری سردرگم !!!؟؟؟ یه خبری هست،حتماًیه گنجی چیزی باید باشه .
گوسفنداروولکردودوید دنبال ماشین میدونست برای پنهان کردن گنج هیچ کجایی بهتراز یک تک درخت نیست .چون نشونه خوبیه و به راحتی میشه پیداش کرد .
حدسش درست بود راننده خیلی سریع ازپشت فرمان پیاده شد و دوید صندوق عقب ماشینو بازکرد و بیل وکلنگوبرداشت و دیوانه وار زمینو میکند
رحیم بازم آهسته زیر لب گفت آآآآی چته؟مگه میخوای چاه آب بکنی بازم لبخندی زد و باشیطنت گفت اصلاًمیخوای بده من گنجو برو ،من خودم برات میکنم.وباز هم مثل شکارچی ،در کمین شکار نشست .
با اینکه فاصله چوپان با مرد و درخت نصبتاًزیاد بود اما هربار که مرد کلنگ را باشدت به زمین میکوفت صدای ناله اش بر اثر ضربه بگوش میرسید ناله ای از سر وحشت واضطراب
چوپان پیش خود گفت:حتماًسر شریکشو کلاه گذاشته داره تک خوری میکنه یا دنبالش میگردن که بکشنش ومالشو ازش بگیرن وگرنه اینهمه عجله واسه چی؟اما خود چوپان هم یک لحظه وحشت کرد.نکنه کس دیگه یی هم اینجاست؟کسی دنبالش نبود؟آهسته و با دقت دورتادور را نگاه کرد گله گوسفندش ازدور مثل یک نقطه بود دورتادورش فقط بیابون ...
برگشت :ای لعنتی داره چاله را پر میکنه ،حواسم پرت شد نفهمیدم چوبیه گنجش یا گونی ؟بعد دوباره بخودش گفت مسئله ای نیست وقتی درش اوردم میفهمم.
مرد مثل برق چاله را پر کرد و دوید بطرف ماشین پشت فرمون نشست دوباره درو بازکرد سریع رفت بیل و کلنگو که جا گذاشته بود را توی صندوق عقب جاداد و نشست پشت ماشین با سرعت هرچه بیشتر از اون تک درخت دور و درورتر شد .
چوپان مدتی به همان شکل روی زمین دراز کشیده بودوبه خط غباری که دنبال ماشین کشیده میشد خیره شده بود.باخودش میگفت:نکنه باز چیزی جا گذاشته باشه؟نه باباچیزی جز بیل و کلنگ که همراهش نبود .اما اگه کسی مثل من زاغشو چوب زده باشه چی ؟یه کم صبر کنم بهتره ،ای تف به این شانس بارون هم الآن شروع میشه من که بیل ندارم خاکو بکنم،الان بارون که بیاد خاک میشه گل و با دستام باید اونجارو بکنم پدرم در میاد بی انصاف چقدر هم چاله رو گود کند!اما فکرشو بکن رحیم تو این چاله با این عظمت چه ثروتی پنهان شده.
به اطراف با دقت نگاه کرد ،آهسته سر جاش ایستاد بازهم دورتادور خودشو نگاه کرد .هیچ چیزی دیده نمیشد حتی غبار پشت سر ماشین هم خیلی وقت بود که ناپدیدشده بود آهسته بطرف درخت رفت وبا دقت به اطراف نگاه میکرد شدت بارون بیشتر و بیشتر میشد به سرعت خودش هر لحظه اضافه کرد تا آخر سر با سرعت بطرف درخت دوید .
به دم درخت رسید بی معطلی با چنگ گلهارو میکند و به دور پرتاب میکرد و بلند بلند با خودش حرف میزد :رحیم بکن رحیم بکن که دورهءبدبختی تموم شد ،ای لعنت به این بارون بیموقع هرچی میکنم بازآب میریزش تو چاله.
با شدت و سرعت چنگشو توی گلها فرو میکرد و به دور پرتاب میکرد نشست روی چاله هردوپاشو از دوطرف بازکرد تاسعی کنه کهتا اونجایی که میتونه جلوی آبی که وارد گودال میشد را بگیره. دوباره با چنگش گلو کند و به دور پرت کرد ناگهان دستش به کیسه ای که زیر گلها بود خورد یک لحضه مکث کرد وداد زد پیداش کردم پیداش کردم .گلهای دور کیسه را پرت کرد با چشمانی پراز شعف شروع کرد به کندن اطراف کیسه شرشو از گودال آورد بیرون باز اطرافو با دقت نگاه کرد ،نه اطرافش هیچ خبری نبود .مثل اینکه یک لحظه یاد گله ای که تو بیابون ول کرده بود افتاد بعد دوباره سریع نشست در گودال و گفت ،گور پدر هرچی گوسفندو صاحب گوسفند.
اطراف کیسه بقدر کافی کنده شده بود با خودش گفت کافیه دیگه همین که دورش خالی شد میتونم بکشمش بیرون،سرشو بالا برد روشو کرد به طرف آسمان باخنده گفت حالا هرچقدر میخوای ببار .
دست انداخت سر کیسه را پیدا کنه جسم سفتی تو کیسه حس کرد با خودش گفت:نکنه مجسمه طلا باشه یا شمش یا... حالا چحوری اینهمه رو با خودم ببرم؟یه مثقالشم نمیزارم جا بمونه شده کمرم بشکنه همشو میبرم .بافشار سر کیسه را به بالا کشید خیلی سنگین بود با دوزانو توی گودال نشست دستشو دور سر کیسه چرخوند و اونو دور دستش پیچوند و با شدت ببالا کشید کیسه پاره شد و سر خیس دختر با چشمان باز به بیرون اومد .از وحشت به پشت افتاد و خیره خیره به جسد دختر نگاه میکرد ،چشمای دختر باز و بی روح به گوشه گودال خیره بود .
از ترس نفسش به شماره افتاده بود،فکراینجارو نکرده بود حدس میزد تو اون کیسه هر چیزی باشه غیر از جسد شدت بارون بیشتر شد ،تمام تنش میلرزید جس کرد روح دختر الآباید همون اطراف باشه با سرعت به طرفی که ماشین رفته بود شروع به دویدن کرد و داد میزد کمک ،کمک جسد ،کمک کنید جسد ،کشتنش کشتنش
ادامه دارد.....
![-[IranProud]-}](http://static.iranproud.com/images/v3/ip-top-logo.png)
Reply With Quote

ta baghyyasho bezary ke man degh kardam
.












Bookmarks