روز سومی بود که طلاق نامۀ زنش را امضأ کرده بود...ـ
پسر 17 ساله اش اعتیاد شدید به کراک داشت و 3 هفته بود که از خانه فرار کرده بود...ـ
دخترش سالها بود که خانواده را ترک کرده بود و در ارمنستان تن فروشی میکرد...ـ
ماه ها بود که شغلش را از دست داده بود...ـ
دیگر پولی برای تهیّه مواد نداشت...ـ
دیگر امیدی برای زندگی نداشت...ـ
دیگر انگبزه ای برای زنده بودن نداشت...ـ
دیگر توان ادامه دادن نداشت...ـ
به پشت بام طبقۀ چهارم رفت تا از روی بام خودش را راحت کند...ـ
روی لبۀ بام ایستاد تا برای آخرین بار به شهر کثافت، آدمهای پَست، مغازه های دزد، خیابانهای وحشی، چراغ های دروغگو، و... نگاه کند...ـ
برای آخرین بار نگاهی به مغازۀ آیس پک روبروی خانه اش انداخت...ـ
زندگی به شدّت در جریان بود...ـ
برای لحظه ای محو تماشای آدمهای خوشحال و بی دغدغه شد...ـ
با صدای خنده و فریادی به خودش آمد...ـ
نگاهی به خیابان انداخت...ـ
معشوقۀ دورۀ دانشکده اش رادید که برایش دست تکان میدهد و می خندد...ـ
همه چیز را فراموش کرد، دیگر خبری از آن همه بدبختی نبود...ـ
برای لحظه ای به آن دوران رفت و همه چیز در یک چشم به هم زدن از جلوی چشمش گذشت...ـ
دوباره به خودش آمد...ـ
به پایین نگاه کرد...ـ
هنوز آنجا بود...ـ
با سر اشاره ای به او کرد و او را به خانه دعوت کرد...ـ
خواست که از لبۀ بام پایین بیاید و هر چه سریعتر در را برایش باز کند...ـ
امّا تعادلش را از دست داد و از پشت به به پایین افتاد و روی سیمهای برق فرود آمد و درجا کشته شد...ـ
زن با ناباوری فقط نظاره گر بود...ـ
هیچ کاری از دستش برنمی آمد...ـ
به سرعت خودش را به خانه اش رساند...ـ
خودش را مقصر می دانست...ـ
شاید اگر برایش دست تکان نداده بود او الان زنده بود...ـ
عذاب وجدان داشت خفه اش می کرد...ـ
ـ7قرص کدئین از توی کشو برداشت تا خودش را خلاص کند...ـ
آرام آرام به خواب رفت...ـ
![-[IranProud]-}](http://static.iranproud.com/images/v3/ip-top-logo.png)
Reply With Quote

lol merci bahal bood



Bookmarks