-[IranProud]-  

Go Back   -[IranProud]- > -[You Share It]- > E-Book
Reply
Bookmarks
 
Thread Tools Display Modes
Old
  (#76)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-24-2009

سه روز از رفتن سالار مي گذشت و من كلافه تر از هر زمان ديگر بودم. سردرگم و نگران گوشه اي مي نشستم و فكر مي كردم. سالار وقت رفتن محكم و گرم مرا در آغوش گرفته و بوسيده بود. نديدن سالار بيشتر از آنچه فكر مي كردم رنجم مي داد. بي اشتها بودم، جاي خالي سالار در گوشه گوشه ي اين خانه ي بزرگ نمايان بود. چند بار هم با او تماس گرفتم اما جوابي نداد. يك روز پس از رفتن سالار، عمه آمده بود.
عمه برايم چند تكه سوغاتي آورده بود، با نبود سالار خانه ي عمه فخري شلوغ تر از هميشه بود. سر و صدا و هر كاري كه در نبود سالار مي توانستند انجام دهند، رقص، موسيقي و فرياد. بيشتر وقتم را در اتاقم بودم تا با كسي درگير نشوم. مي دانستم با نبود سالار مرا بيشتر آزار مي دهند. زندگي بي سالار تلخ و گزنده بود. نامه ي گلي، آمدن ميلاد، هيچ چيز خوشحالم نمي كرد و مثل يك ماهي كه از آب دور مانده بال بال مي زدم و سالار را مي خواستم و سلولهاي تنم تك تك او را، آن عطر شيرينش را طلب مي كرد. آغوش سالار وعده ي شيريني بود كه دلم را متللاطم مي كرد.
روز ششم بود كه از صبح خانه در جنب و جوش بود. بوي غذا، نظافت و سكوت خانه خبر از آمدن يار مي داد. ياري كه دلم را برده و روحم را اسير كرده بود. شش سال برايم گذشت. تمام شب با ياد دو شبي كه كنار سالار صبح كردم گذشت. حتي نتوانسته بودم با سالار تماسي داشته باشم. خانه شلوغ بود و همه مراقب تا با كوچكترين كنايه مرا آزار دهند. دختران عمه فخري، دختران عمه فهيمه و حتي احسان هم آنجا بودند. حمام رفتم، لباسي تازه پوشيدم. بهترين لباسي را كه داشتم، مثل يك زن كه آماده ي برگشت شوهرش مي شود. پشت پنجره ايستادم و به پنجره خيره شدم. نمي دانم انتظارم چقدر طول كشيد تا اينكه نزديك ظهر قامت بلند و كشيده ي سالار از پشت درختان پيدا شد. پرنده ي دلم به سوي او پرواز كرد و لبخند زدم. وارد بهار خواب شدم تا او را بهتر ببينم، چقدر نديدن سالار سخت بود! دلم مي خواست مي دويدم و خودم را در آغوش او رها مي كردم اما نمي شد. سالار هم شايد دلتنگ من بود چون مكث كرد و به جانب بهار خواب سر بلند كرد. يك لحظه گرماي نگاهش را از آن فاصله حس كردم. بقيه را ديدم كه به سمت سالار مي دويدند، سريع داخل رفتم. چقدر بد بود كه حتي نمي توانستم يك لبخند خوش آمد به او بزنم. تا وقت اذان بالا ماندم، داخل اتاق سالار سجاده اش را پهن كردم و گلهايي را كه صبح زود چيده بودم داخل سجاده اش گذاشتم. بعد در اتاق را باز گذاشتم و به بهانه ي خواندن كتاب در كنار در نشستم، اما تمام حواسم به پله ها بود. بالاخره سالار آمد، گامهايش بي صدا بود و سنگين. همه ي تنم چشم شد؛ سالار به آخرين پله كه رسيد، مكث كرد و سرش چرخيد و به من خيره شد. از آن فاصله نگاه ما در هم قفل شد. چقدر حرف بين نگاههاي ما رد و بدل شد نفهميدم. لبخندي نثارم كرد، همان لبخند نادر كه عاشقش بودم و حالا بيشتر از هميشه روي لب هاي سالار مي نشست.
صداي پاهاي كسي آمد. بلند شدم و در اتاق را بستم و گوش تيز كردم، صداي عمه فخري بود. اما همان نگاه، همان لبخند تمام دلتنگي ها و خستگي ها را برد. نديدنش رنج بود و ديدنش آرامش!
وقت غذا گوهر به دنبالم آمد، برايم سخت بود كه ميان آن جمع بروم اما دلم مي خواست بروم تا آن چهره ي اخم آلود و گرفته را تماشا كنم اما نرفتم. گوهر برايم غذا آورد. غذا را تمام كردم و روي بهار خواب نشستم و به آسمان خيره شدم تا خودم را سرگرم كنم.
عصر شد اما هنوز خانه شلوغ بود. از بيكاري و تنهايي خوابم برد و وقتي چشم گشودم وقت نماز مغرب شده بود.
سالار وقت نماز بالا آمد اما باز هم عمه فخري دنبالش بود و من كلافه باز هم منتظر نشستم. ماه مثل نگين مي درخشيد، مثل يك سنگ بزرگ و گران قيمت در زمينه ي يك پارچه ي سياه، نورش آرام و زيبا و چشم نواز بود. ستارگان شب بهاري رقص كنان به دور ماه گردش مي كردند. دستانم را باز كردم و نفس عميقي كشيدم.
شام هم به تنهايي خوردم و منتظر رفتن مهمانها نشستم. وقتي همه رفتن و خانه در سكوت فرو رفت لبخند زدم. كنار در ايستادم و چشم به راه سالار دوختم. وقتي چراغهاي پايين خاموش شد سالار بالا آمد. نفسم به شماره افتاد و قلبم طپيد، چنان محكم كه صدايش را مي شنيدم. سالار بي آنكه نگاهم كند به سمت اتاقش رفت، در را گشود و كنار در چرخيد و دستانش را از هم باز كرد و به من خيره شد. به سمت او پرواز كردم. سالار مرا به داخل اتاق كشيد و در را از داخل قفل كرد. با صدايي كه مي لرزيد سلام كردم. جاذبه اين نگاه با من چه كرده بود؟ سرم را در سينه او فرو بردم و سالار آرام و صبور نوازشم كرد. منتظر يك بهانه بودم تا گريه كنم و همين بهانه صداي سالار بود كه زير گوشم زمزمه كرد :
- سلام !
اشكهايم سينه او را مرطوب كرد. سالار بلندم كرد به سادگي بلند كردن يك پَر كاه، مرا روي تخت نشاند و خودش مقابلم چهار زانو نشست. نگاهم كرد، بي حرف و بي لبخند، گفتم :
- دلم قد تموم دنيا براتون تنگ شده بود! برام شش سال گذشت، خوشحالم كه اومدين.
دلم مي خواست حرفي بزند، اما چيزي نگفت و فقط نگاهم كرد. شايد تمام ناگفته هاي سالار در نگاهش بود. همان نگاهي كه مرا ذوب مي كرد و مي ارزيد به تمام دنيا، چشمان سالار خسته بود.
- سفر خوب بود؟
دستم را فشرد و گفت :
- دور از اينجا ديگه هيچ چيز خوب نيست.
چهره او برخلاف هميشه نامرتب بود انگار وقت نداشت خود را مرتب كند. چقدر در آن لحظه ناب احساس خوشبختي مي كردم، هنوز هم باور نمي كردم با گذشت فقط چند روز اين همه به يكديگر وابسته شويم، آنقدر كه نه او و نه من طاقت دوري نداشته باشيم. عشق و محبت عجب دلنشين و آرام بخش بود، در نگاه او هم اين را حس مي كردم. اگرچه سالار نمي گفت اما رفتارش اين را نشان مي داد. سكوت سنگين بود و من اين سكوت را شكستم :
- وقتي كه نباشين همه چيز تلخ و عذاب آوره!
حرفي نزد و فقط نگاهم كرد و بعد به سمت كمد رفت تا لباس هايش را از تن خارج كرد و به حمام رفت. روي زمين نشستم و به آسمان شب چشم دوختم. آسمان هم صاف و آرام مثل دل من بود. وقتي برگشت هنوز نشسته بودم. خسته به نظر مي آمد، به موهاي مرطوبش خيره شدم. حوله هنوز تنش بود. لبخند زدم و گفتم :
- از صبح تا حالا چشمم به در بود، بايد منو ببخشيد كه نتونستم بيام پايين.
كنار من روي زمين براق و تميز نشست و نگاهم كرد و بعد لبخند زد و صدايش چون موجي شيرين در گوشم نشست :
- و نگاه خسته من بر پله ها تا .....
ادامه نداد. نگاهم را به چهره او دوختم، پيشانيش متفكر و سخت نشان مي داد انگار كه به چيزي دور فكر مي كرد، چيزي بالاتر از اين دنيا. لبخند زدم و لب گشودم :
- من طاقت اين نگاه پر جذبه رو ندارم !
صداي سالار تنم را لرزاند :
- بايد تا آخر عمر اگر خدا بخواد اين نگاه رو تحمل كني! نبايد وقتي من نگات مي كنم نگاه از من بگيري!
- نگاه شما به من اميد و زندگي مي ده !
دستم را فشرد و گفت :
- پس هر وقت نگاهت مي كنم، نگاهم كن !
صداي در وحشتي به جانم انداخت كه به بازوي سالار چنگ زدم، صبور و آرام نگاهم كرد و دستش را روي بيني گذاشت. صداي بلند سالار فضا را پر كرد :
- بله!
- سالار، عزيزم خوابي؟
صداي عمه فخري بود! سالار به سمت در رفت، خودم را پشت كاناپه بلند ِ سالار پنهان كردم.
در را باز كرد و گفت :
- نه! كاري داشتين مادر ؟
صداي عمه آهسته به گوشم خورد :
- ببخش عزيزم، يادم رفت بهت بگم، آقاي صباغي تلفن كرد. از شمال همين يك ساعت پيش، گفت هر چي به همراهت زنگ زده خاموش بوده.....
صداي سالار آرامش را به من داد :
- شب بخير مادر، ممنون!
عمه رفت، سالار در را بست و قفل كرد. وقتي مقابلم ايستاد گفتم :
- داشتم از ترس سكته مي كردم !
سالار پرسيد :
- از ترس من ؟ هنوز از من مي ترسي؟
- مي شه اينو به روي من نيارين، من خجالت مي كشم !
سالار حرفي نزد، به چشمانش خيره شدم و گفتم :
- شما خسته هستين، بهتره من برم بخوابم!
دستان سالار بازوانم را گرفت و آرام و سرد گفت :
- دلم نمي خواد برين اما چون نمي خوام ناراحتتون كنم باشه! شب به خبر !
بعد محكم مرا در آغوش فشرد و موهايم را بوسيد. باز ماندم و چند ساعت بعد دستش را بوسيدم و گفتم :
- شب به خير !
با قلبي اميدوار به آينده و لذت يك زندگي شيرين با مردي مثل سالار به اتاقم رفتم و آن شب را آرام خوابيدم، گرچه دلم مي خواست باز هم كنار او باشم.
صبح وقتي پايين رفتم، سالار نبود. عمه فخري تنها نشسته بود. براي ناهار هم نيامد و من كلافه و سر درگم در حياط راه مي رفتم، غروب بود كه سالار خسته و اخم آلود وارد حياط شد. وقتي وارد ساختمان شد مرا نديد، مدتي بعد من هم وارد شدم. سالار تكيه داده و چشمانش را روي هم گذاشته بود. سلام كردم، چشم باز كرد و نگاهم كرد، مثل هميشه سرد و كوتاه پاسخ داد :
- سلام !
نشستم و به صفحه تلويزيون خيره شدم. مدتي گذشت و عمه براي انجام كاري از نشيمن خارج شد. سالار نگاهم كرد و گفت :
- مي شه شما برين بيرون ؟
بي پرسش بالا رفتم و بالاي پله ها روي آخرين پله نشستم و منتظر شدم. مدتي طول كشيد تا عمه فخري وارد نشيمن شد. چند پله را پايين رفتم، كنجكاو بودم تا صداي آن ها را بشنوم. صداي سالار محكم به گوشم خورد :
- مادر، من مي خوام ازدواج كنم!
دستم را روي قلبم گداشتم و احساس كردم همه خون بدنم روي صورتم جهيد، صداي عمه شاد و بلند به گوشم رسيد :
- راست مي گي سالار جان؟ من كه از خدا مي خوام.... الهي قربوت برم..... من چند نفر رو برات زير نظر دارم از هر لحاظ كه بگي خوب هستن.....
صداي محكم سالار حرف عمه را قطع كرد :
- من خودم با اجازه شما پيدا كردم مادر !
سكوت ايجاد شد. باز هم پايين رفتم، صداي سالار نه لرزش داشت و نه ترس، محكم ادا شده بود. مدتي طول كشيد تا عمه پرسيد :
- كي عزيزم ؟
چشمانم را بستم و دستم را به نرده ها گرفتم. ترس از دست دادن سالار بزرگترين اندوه را در من ايجاد مي كرد. صداي سالار شيرين گوشم را نوازش داد :
- با سالومه مادر جان !
سكوت مثل يك جسم سنگين روي فضا افتاد و نفس ها را حبس كرد. هيچ صدايي نيامد جز كوبش قلب من، شايد چند دقيقه طول كشيد تا دوباره صداي سالار را شنيدم :
- ظرف يك يا دو هفته آينده، مي خوام مراسم انجام بشه، لطفا كارهايي رو كه مربوط به شماست انجام بدين !
باز هم از طرف عمه سكوت بود. لحظات تلخ و گزنده سپري شد تا اينكه صداي عمه پر لرزش شنيده شد :
- شما عقلتون رو از دست دادين پسرم ؟
صداي قدم هايي آمد، سالار بود كه مي آمد و بي شك اگر مرا مي ديد ناراحت مي شد. بالا رفتم و از همان بالا گوش تيز كردم، صداي او را شنيدم :
- مادر ازدواج كردن كه ديوانگي نيست!
عمه بلند گفت :
- من اجازه نمي دم سالار جان.... هرگز....
براي بار اول بود كه عمه فخري با سالار اين چنين محكم حرف مي زد. صداي سالار بغض به گلويم آورد :
- مادر نشنيدن چي گفتم ؟ من مي خوام با سالومه ازدواج كنم به همين زودي....
سرم را روي نرده ها گذاشتم. صداي جر و بحث عمه و سالار براي اولين بار فضاي خانه را تلخ كرد، صداها در مغزم تكرار مي شد، صداي عمه پُر بغض و پُر خشم و صداي سالار محكم و بي تفاوت.
- اگه قراره با اون ازدواج كني بايد از روي جنازه من رد بشي، سالار پسرم....
- مادر اين چه حرفيه، اشكالش چيه ؟
- اشكال؟ مثل اينكه فراموش كردي پدر اون دختر يعني برادر من چه كرد؟ مادرش آبروي ما رو بُرد. اون دختر كجا و تو كجا؟ اون هيچ چيزي نداره، من نمي ذارم سالار، آخه چرا اون؟
- چرا نه مادر؟ اون دختر همه اون چيزي رو داره كه من مي خوام، سالها به دنبالش بودم و از خدا خواستم جفتي برام انتخاب كنه، بين همه اون آدمايي كه دور و بَر من هستن، بين اين همه دو رنگي كه هست.... مادر آدم هاي دور ما هزار رنگ دارن و اين دختر تنها يك رنگ داره، رنگ واقعي، رنگ خودش.....سفيد و پاك. مادر جان، من با اين دختر ازدواج مي كنم فقط با اين دختر نه با هيچ كس ديگه.... ديگم تكرار نمي كنم!
صداي گريه عمه دلم را به درد آورد. تا به آن روز نديده بودم گريه كند، پس پشت چهره سر عمه هم دلي وجود داشت. اشكم سرازير شد، دلم نمي خواست باعث ناراحتي كسي بشوم. صداي سالار باز هم گوشم را نوازش داد :
- مادر جان اين دختر يه دنيا مهربوني و صبر داره، به تمام اخلاق هاي بد و سرد من با يك لبخند جواب مي ده. اون تمام وجودش صداقتِ، مادر اون قلبش از توي چشماش پيداست. از من نخواه كه با دختري ديگه ازدواج كنم، تمام اون كسايي رو كه بارها برام كانديد كردين مي شناسم، همه وجودشون تظاهره مادر، تا پشت اين در هزار رنگ دارن اما جلوي من به خاطر من روسري هاشون رو جلو مي كشن و آرايش صورتشون و پاك مي كنن..... آخ.... مادر من چي بگم... از خدا نمي ترسن از من مي ترسن.... از من كه يك بنده هستم... خنده دارِ مادر... من فكر مي كنم خدا اون دختر رو سر راه من قرار داد !
صداي عمه تيري به قلبم زد :
- اين دختر چطوري تو رو خام كرد سالار؟ توي اين چند روزي كه من نبودم با اون چشم ها...
سالار محكم و با خشم بلند داد زد :
- مادر!
سكوت طولاني شد و بعد صداي سالار نرم تر به گوشم رسيد :
- مادر من اهل خام شدنم؟ من اهل عشق و عاشقي هستم؟ من اهل گناهم ! خدايي ناكرده من حتي يك نگاه بد به او نكردم... اون كسيِ كه با جون و دل براي من قدم بر مي داره....
- از اين زيباتر برات پيدا مي كنم به من چند روز فرصت بده! يكي مثل خودت، با خدا با ايمان....
سرم را بلند كردم و پايين رفتم و روي اولين پله نشستم. صداي سالار را واضح تر شنيدم :
- مادر شما فكر كردين من به خاطر صورت زيباي اين دختر اين تصميم رو گرفتم، زيبايي ظاهر چيزي نيست كه منو فريب بده، سخت در اشتباه هستين. من نه به خاطر زيباييش و نه به خاطر قد و بالاي اون، فقط به خاطر اينكه وجودش واقعيِ و منو فقط به خاطر خودم دوست داره.... توي نگاهش جز عشق و محبت چيزي پيدا نمي شه... شما يك بار ديدن بد بگه، بي احترامي كنه، پشت سر كسي حرف بزنه ؟
عمه بلند و با شك گفت :
- سالار... سالار .... منو مي ترسوني.... تو چطور اونو مي شناسي، در حالي كه مي گي حتي به اون يه نگاه بد نكردي.... سالار تو چه كار كردي؟
اين بار سالار فرياد زد :
- مادر من هنوزم همون سالارم كه توي هر كاري خدا رو در نظر دارم.... من گناهي نكردم.... من با اون ازدواج مي كنم!
از صداي فرياد سالار ترسيدم و از جا پريدم. اين مرد اخم آلود و سرد چه چيزي داشت كه مرا ديوانه مي كرد. اما عمه اين بار نترسيد و ادامه داد:
- سالار اين دختر خامت كرده، همون طور كه مادرش برادرم رو خام كرد... اينا جادوگرن سالار، ثروت تو چيري نيست كه كسي ناديده بگيره.... قد و بالاي تو همه رو به سمت خودش مي كشه... سالار....
سالار حالا دوباره در چهارچوب در نشيمن ايستاده بود و پشت به بيرون داشت. صداي او گوشم را پُر كرد :
- بگين مادر جان... باز هم بگين.... به خاطر اخلاق خوبي كه دارم.... به خاطر خنده هاي بلندم... به خاطر گرمي رفتارم... مادر من چي دارم جز يك اخم دائم و يك قلب كه سردِ و حالا اين دختر باعث شده كه گرم بشه.... مادر خوشبختي من با اين دختر امكان داره.... من بارها و بارها با خدا مشورت كردم خوب اومده....
عمه بلندتر از قبل گفت :
- من نمي دارم سالار! يعني تو به خاطر اين دختر.....
- مادر من نمي خوام شما رو دلگير كنم، شما همه وجودمي، تاج سرمي... اما اون كاري كه من انجام مي دم اين همه ناراحتي نداره.... شما بايد كمكم كنيد.... بي شما كه نمي شه... نذاريد مثل دايي فريد....
- بس كن سالار! پس چي شد اون همه ايمان و اقتدار؟
صداي عمه بود كه بلند در تمام خانه پيچيد. گوهر را ديدم كه وارد راهرو شد و سالار كه بلند گفت :
- گوهر خانم لطف كنيد چند لحظه بيرون باشيد !
قبل از اينكه سالار مرا ببيند بلند شدم و به اتاقم پناه بردم. آخر بحث آنها به كجا مي انجاميد نمي دانستم. سالار مرا مي خواست در لا به لاي حرفهايش دانستم كه او هم مرا مي خواهد. من بي سالار نمي توانستم نفس بكشم. سرم را بلند كردم و از ته دل دعا كردم، براي خودم، براي سالار، براي عمه فخري.... براي آينده.... مي ترسيدم، اگر سالار حرف مادرش را قبول مي كرد چه؟ هزار فكر و خيال در ذهنم شكل گرفت. پدرم هميشه مي گفت عشق بها داره و بهاي عشقِ پدر و مادرم تنهايي بود و بهاي عشق من نمي دانم!
شب آمد، شبي پُر از اضطراب و ترس، جرات نداشتم از اتاقم خارج شوم. از كنار پنجره به آسمان خيره شدم، ستاره ها مثل چشم هايي حريص به زمين خيره بودند. صداي ماشين و سر و صداهايي كه از پايين مي آمد نشان از آمدن مهمان و اتفاقات تازه مي داد.
- سالومه خوابي، دختر در رو باز كن....
صداي گوهر بود كه مرا صدا مي زد، در را باز كردم و نگاهش كردم. با ديدنم آهسته گفت :
- نمي دونم چه خبر شده، خدا به خير بگذرونه آقا خيلي عصبانيِ و اخم كرده .... همه رو دعوت كرده بيان.... عمه فخري گريه كرده.... خدا خودش به خير بگذرونه....
- كارم دارين گوهر خانم؟
لبخند زد و گفت :
- آقا گفتن بريد پايين... تو چرا گريه كردي مادر.... انگار همه توي اين خونه به هم وصل هستن!
گوهر رفت و من لباس عوض كردم و چادري را كه گوهر برايم دوخته بود را سرم كردم و پايين رفتم .
   
Reply With Quote
The Following 7 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
asii_pasii (11-06-2009), hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), nasimraya (10-24-2009), sabaj (10-27-2009), sherryash (10-25-2009), shima_farnud (03-13-2010)
Old
  (#77)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-24-2009

پشت در پذيرايي ايستادم و نفس كشيدم و بعد به آرامي داخل شدم. سلام كردم بي آنكه به كسي نگاه كنم. هيچ كس پاسخي نداد جز صداي سالار كه آهسته پاسخ داد. سر بلند كردم و نگاه كردم. سالار بالاي پذيرايي مثل يك شاهزاده نشسته بود و اخمي به وسعت اقيانوس صورتش را فرا گرفته بود. سارا، سميه و عمه فهيمه نشسته و در كنار آنها عمه فخري با قيافه اي اخم كرده نشسته بود. تير زهر آلود نگاه ها مرا نشانه رفت و هيچ كس حرفي نزد، جز سالار كه محكم و سرد گفت :
- بشين!
دورتر از همه نشستم، فضاي بزرگ پذيرايي انگار هوايي نداشت. صداي سميه سكوت تلخ را شكست :
- چي شده مادر؟ از وقتي اومديم يه كلام حرف هم نزدين... شما بگين سالار جان، چي شده؟
عمه پر از سرزنش و گله لب گشود :
- بهتره از برادرتون بپرسين چي شده؟
قلبم انگار از كار افتاده بود، چه لحظه هاي سختي بود، چيزي مثل يك ترس و بي پناهي تمامي وجودم را فرا گرفت، پذيرايي مثل يك قبر تاريك و ساكت به نظرم رسيد. بالاخره صداي عمه فهيمه سكوت را شكست :
- سالار جان خاله چي شده كه همتون اين همه ناراحتين؟
سر بلند كردم و به سالار نگاه كردم. سالار در حالي كه چشمانش را روي هم گذاشته بود گفت :
- چيزي نشده خاله، من به مادرم گفتم مي خوام ظرف دو هفته آينده ازدواج كنم!
صداي عمه فهيمه خوشحال و بلند فضا را گرفت :
- به سلامتي! اين كه خيلي خوبه خواهر، پس چرا اين همه اخم كرديد ما كه زهرمون آب شد مباركه....
عمه فخري سر بلند كرد، صدايش مثل انفجار يك بمب فضا را در ناباوري فرو برد :
- اون مي خواد با سالومه ازدواج كنه!
نفس ها در سينه حبس شد. نگاهم را به سالار دوختم. سكوت، سكوت، سكوت.... تلخ تر از قبل فرا گرفت. تير تيز چند جفت چشم تمام تنم را نشانه گرفت. سالار نگاهم كرد و چشمانش را روي هم گذاشت. دست عمه فهيمه با لرزش به سمت من دراز شد و گفت :
- با اين دختره ي كولي.... شوخي مي كنيد؟
سالار چشم باز كرد و محكم و بلند گفت :
- من با هيچ كس شوخي ندارم.
عمه فهيمه گفت :
- ولي سالار جان....
سالار دست دراز كرد و عمه ساكت شد. سميه دنبال حرف خاله اش را كامل كرد :
- سالار جان حتما شما دچار اشتباه شدين آخه.....
سالار اين بار بلند فرياد زد :
- من قراره با اين دختر خانم به زودي ازدواج كنم، هيچ چيز هم تصميم منو عوض نمي كنه فهميدين؟ از اين لحظه به بعد هم هيچ كس هم حق نداره به اين خانم بي احترامي يا توهين كنه، اين خانم قراره همسر من باشن!
صداي عمه فخري با گريه مخلوط شده بود‌ :
- مي بيني خواهر، مي بينين دخترا، اون از مادر غُربتي اين دختر كه گذشته ما رو سياه كرد، اين هم از اين دختر، كاش قلم پاش مي شكست و پا توي اين خونه نمي گذاشت!
عمه فهيمه گفت :
- سالار، عزيز دل من ، آخه حيف از شما نيست، تمام دختران فاميل و آشنا منتظرن لب تَر كني. چرا اين دختر؟ چي اين دختر با شما هماهنگي داره، كمي فكر كن خاله جان!
اشك در چشمانم حلقه بست و منتظر فرو ريختن بود. نگاهم را به زمين دوختم. سالار ايستاد و محكم گفت :
- حرف من همان بود كه همگي شنيديد، هركس مخالفتي داره مي تونه اين خونه رو ترك كنه و بره بيرون! دلِ اين دختر نقطه ي مشترك ماست.
سالار به من نگاه كرد و گفت :
- شما مي تونيد بريد بالا!
وقتي وارد اتاقم شدم، پشت سرم گوهر هم وارد اتاق شد. مرا با مهرباني بوسيد و گفت :
- حرف هاي آقا سالار رو شنيدم، نمي دوني چقدر خوشحال شدم، كجا مي شه جووني مثل سالار پيدا كرد؟
كمي مكث كرد و بعد پرسيد :
- پس چرا اين همه پكري، يعني تو راضي نيستي... خوب به آقا سالار بگو......
بعد خنديد و ادامه داد :
- كي جرات داره روي حرف آقا حرف بزنه، هيچ كس!
- من مي ترسم گوهر خانم!
گوهر دستم را فشرد و گفت :
- نترس... اگه تو راضي نباشي كه آقا كاري نمي كنه!
به سادگي او لبخند زدم. گوهر از اتاق خارج شد و در را بست.

چند روز در سكوت و تلخي گذشت. نه رفت و آمدي و نه حرفي، سالار يك اخم دائمي داشت و عمه در سكوتي مطلق در اتاقش پنهان شده بود. تنها گوهر بود كه مي رفت و مي آمد. طي اين چند روز جرات اينكه از اتاقم خارج شوم را نداشتم، حتي براي ديدار سالار، تنها او را از بالاي بهار خواب يا پنهاني مي كردم. حتي سر ميز غذا هم حاضر نمي شدم، مي ترسيدم از همه كس و از همه چيز!
چند روز بعد سپري شد. غروب بود و برخلاف روزهاي قبل ابري و گرفته. صداي در اتاق موجب شد سر بچرخانم، گوهر وارد شدو به آرامي و با لحني دو دل گفت :
- واي كه چه خبره پايين، بالاخره اومدن و طاقت نياوردن، مثل اسپند روي آتيش بالا و پايين مي رن، جرات نمي كنن و گرنه همين الان تكه تكه ات مي كنن دختر. ميلاد مي گه كاش مي اومدي اون طرف، حيف از آقا، حيف از تو چطور دلشون مي آد؟ آقا رفت بيرون....
كمي سكوت كرد و بعد ادامه داد :
- راستش عمه خانم هم اشتباه مي كنه، از خدا بخواد عروسي مثل تو گيرش بياد. كي بهتر از تو به درد آقا سالار مي خوره، اونا دارن مي رن... همه نگران عمه خانم هستن، داشتن خداحافظي مي كردن!
صداي ترمز ماشين روي كف پوش حياط موجب شد گوهر به سمت پنجره برود.
- آقاس! چقدر زود اومدن! برم چاي آماده كنم!
قلبم با ديدنش پَر كشيد. چند روزي مي شد كه با او هم كلام نشده بودم، اين مرد را مي خواستم با همه اخم و سردي، با همه جذبه اش و با همه مهرباني نهفته اش، به خاطر او حاضر بودم همه چيز را تحمل كنم به شرط آنكه كنارش باشم.
تقريبا يك ساعت بعد از رفتن گوهر در اتاق كوبيده شد، اما ضربه محكم و كوتاه بود. قلبم لرزيد و در را گشودم، سالار خسته و منتظر پشت در بود. بي ترس از اطرافيان وارد اتاق من شد و نگاهم كرد. عجب نگاهي داشت!
- سلام آقا سالار، خسته نباشين!
در مقابل نگاه ترسان من در را بست. گفتم :
- عمه جون.....
لبخند زد، همان لبخند شيرين و نادر، دستانش را گشود و مرا در پهناي سينه امن خود گرفت. صدايش آواي يك پرنده بهشتي بود :
- اين روزهاي سخت به زودي تموم مي شه!
نگاهش كردم و خنديدم و گفتم :
- تمام اين سختي ها رو تحمل مي كنم. تمام سختي ها فداي يه تار موي شما، فقط هيچ وقت ناراحتي شما رو نمي خوام. منو ببخشين كه آرامش شما رو به هم زدم!
دستش را روي سرم گذاشت و گفت :
- آرامش من تازه داره به دست مي آد... من ناراحت نيستم.... سختي هاي زندگي امتحان خداست، فقط....
- فقط چي؟
عقب رفت و گفت :
- فقط قيافه من اخم آلودِ و شما بايد تحمل كنيد!
- من عاشق اين گره ابرو هستم!
سالار فقط نگاهم كرد. پرسيدم :
- عمه جون خيلي ناراحتن، من واقعا متاسفم كه....
دستش را روي لبانم گذاشت و آهسته گفت :
- مادر نمي تونه ناراحتي منو تحمل كنه، من منتظرم تا كمي آروم بشه و موضوع رو درك كنه، نمي تونم ناراحتش كنم كمي تحمل كن!
- چشم هر چي شما بگين!
عطر تنش مشامم را پُر كرد. به چشمانش خيره شدم و مدتي در نگاه هم فرو رفتيم. لب باز كرد :
- من صبح فردا بايد براي انجام چند قرارداد مهم برم، ادامه همون سفره.....
دلم گرفت، شايد غم را در نگاهم ديد كه گفت :
- اين بار خيلي زود تموم مي شه.... فقط دو يا سه روز.... زود بر مي گردم!
- من بي شما مي ترسم، اگه شما نباشين....
دستم را به گرمي فشرد. اشكم دوباره پايين آمد، چقدر دل نازك شده بودم. گفت :
- وقتي خداست، ترس معنايي نداره!
بعد اشك چشمم را پاك كرد و مرا مثل يك كودك از روي زمين بلند كرد و روي دستانش گرفت. روي ميز گذاشت، خودش مقابلم خم شد و آهسته زمزمه كرد :
- من بي صبرانه منتظر هستم تا كنار شما باشم، هميشه و همه وقت!
لبخند زدم و گفتم :
- شما رو خيلي دوست دارم. شما همه قلب و روح من هستيد مراقب خودتون باشين....
پيشاني ام را بوسيد و گفت :
- اگه هر كاري داشتي با من تماس بگير، چيزي احتياج نداري؟
- نه، فقط سلامتي شما و اميدوارم كه زود برگردين !
راست ايستاد و آهسته گفت :
- امشب مي آيي پيش من؟
از خجالت نتوانسم سرم را بلند كنم. صورتم را لمس كرد و گفت :
- اگه ناراحتت مي كنه نيا، مي خواستم باهات حرف بزنم... اين روزا انگار منم پر چونه شدم! نمي تونم طاقت بيارم!
خنديدم و دستانم را دور گردنش حلقه كردم. چقدر وجود سالار گرم و شيرين بود. نبايد مي رنجيدم، من همسر او بودم. حداقل من و سالار اين را مي دانستيم. من خودم را به او سپرده بودم و حالا همسرش بودم. گفتم :
- من مي آم منتظرم بمونيد!
به سمت در رفت و دستش را تكان داد. در قلب من جز تصوير پر رنگ سالار نبود، وقتي مي رفت دلم مي گرفت. شام را در اتاقم خوردم و حمام رفتم و لباس تميزي به تن كردم و منتظر برگشت سالار شدم.
يك ساعت بعد از نيمه شب سالار به خانه باز گشت. عمه غروب به حالت قهر به خانه سارا رفته بود و سالار مي دانست. وقتي كنار در اتاقش رسيد بي ترس و بلند گفت :
- سالومه..... من برگشتم!
مثل يك جوجه ضعيف و ناتوان به زير بالهاي گرم او رفتم و تمام شب را با او سپري كردم. با تمناهاي داغ او، با صداي بم و خش دار او و با مهرباني ها و عشق ناگفته او و سحر بود كه به اتاقم برگشتم و در را روي خودم قفل كردم.
نزديك ظهر بود كه در اتاق كوبيده شد. در را باز كردم و با ديدن عمه زبانم بند آمد، به سختي سلام كردم. هر لحظه منتظر انفجار صداي عمه بودم اما عمه آرام گوشه اي نشست و نگاهش در اتاق گردش كرد و روي قاب عكس پدر و مادرم لحظه اي ثابت ماند. صداي عمه خشك و خسته سكوت را شكست :
- بشين!
نگاهش كردم و لب تخت نشستم. تازه متوجه شدم كه رنگ عمه چقدر پريده ست. گفت :
- تو حتما طي اين دو سال يا بيشتر فهميدي كه سالار همه ي زندگي منه و تنها اميد من براي ادامه ي زندگي سالارِ. تو مي دوني كه اون اميد همه ي فاميل و چطور جوانيِ، مي دوني؟
سرم را تكان دادم و عمه ادامه داد :
- سالار تحصيلات عالي داره، مي دوني فرانسه درس خونده؟ با كمالاتِ، با خداست و همه روي حرفش حساب مي كنن، همه با اون مشورت مي كنن، هركي اگه گرفتاري داره مي آد سراغ سالار تا براشون دعا كنه، اون خوش قيافه س و با وقارِ، قد و بالاش هم كه پيداست. نه اينكه من مادرش هستم نه، همه مي دونن تو هم مي دوني!
- بله عمه جون مي دونم!
عمه نگاهم كرد، سعي داشت خشم خود را پنهان كند :
- حتما مي دوني كه تو هي هستي، مادرت كي بوده، كجا زندگي مي كردي و چطور زندگي مي كردي؟
- بله مي دونم عمه جون!
نگاه عمه مثل يك تير در مغزم فرو رفت، چشمانش آكنده از بيزاري و خشم بود.0
- چه وجه اشتراكي بين تو و سالار من وجود داره؟
مي خواست اتفاق بيفتد، چه اتفاقي نمي دانستم. سخت به دنبال يك جواب مناسب بودم اما انگار كلمات و جملات را از ياد برده بودم. صداي عمه افكارم را بريد :
- ازت سوال كردم!
- عمه جون، من ....
عمه دستش را بالا آورد و با تهديد گفت :
- از عشق و دوست داشتن يا هر چيز ديگه اي حرف نزن كه من حالم به هم مي خوره، هنوز سرگردانم كه چطور سالار رو خام كردي. سالار جلوي من ايستاد و گفت مي خواد با تو ازدواج كنه .... آخه دختر هيچ چيز تو با سالار برابري نمي كنه .... هيكل سالار من كجا و تو دختر بچه كجا ... مي دوني چند سال تفاوت دارين؟
- عمه جون باور كنيد به روح پدر و مادرم آقا سالار خودش چند روز پيش همون روزي كه مي خواستن برن سفر، منو صدا زدن و روح من هم خبر دار نبود. گفتن مي خوان با من ازدواج كنن، من اصلا خودم هم باورم نشد ...
عمه كمي نگاهم كرد و گفت :
- من نمي خوام سرنوشت فريد و گذشته باز هم تكرار بشه، مي فهمي؟ سالار همه چيز من ... يه مادرم اينو بفهم، از اينجا برو ...
كلام عمه آواري بود كه روي سرم فرود آمد، بدون سالار مگر ممكن بود زندگي كنم. گفتم :
- من نمي تونم عمه جون، نه جايي رو دارم و نه كسي رو، شما خودتون منو آوردين و باعث شدين بمونم و دل ببندم. من خيلي اصرار داشتم برم، نداشتم؟ من نمي خوام باعث ناراحتي بشم.
عمه محكم تر فرياد زد :
- اما شدي، اين چند روز تلخ ترين روزها برام بوده، فشارم رفته بالا، شدم مسخره ي خواهرم و دختراش، دختراي من جلوي شوهراشون كوچيك شدن.
سينه ي پر از خشم عمه بالا و پايين مي رفت :
- گناه من چيه عمه جون؟
عمه تكيه داد و ادامه داد :
- گناه تو؟ گناه تو اينه كه مي خواي سالار و بدبخت كني، سالار با تو خوشبخت نمي شه، وقتي با تو باشه مادر شو خواهراش رو از دست مي ده، فاميل رو از دست مي ده و مي شه مثل پدرت، به نظرت خوشبخت مي شه؟ اين و درك نمي كني كه سالار و نابود مي كني؟
چيزي درونم شكست و سرم تير كشيد. چه جوابي داشتم. حرفهاي عمه حقيقت داشت اما من بدبختي او را نمي خواستم، خدا مي دانست كه سالار همه ي وجودم بود! قبل از اينكه جوابي بدهم عمه ايستاد و مقابلم زانو زد، هرگز نمي خواستم اين را ببينم. قبل از اينكه حركتي كنم گفت :
- تو رو به روح پدر و مادرت قسم مي دم كه از اينجا بري و برنگردي، سالار رو فراموش كن!
عمه داشت گريه مي كرد و قطره قطره هاي غرورش بود كه پايين مي ريخت، گفتم :
- عمه چرا شما اين همه از من بدتون مياد؟ آقا سالار خودشون من و انتخاب كردن ... من ...
بيني اش را بالا كشيد و گفت :
- من از كسي بدم نمياد، اما مي گم و مطمئنم كه تو به سالار نمي خوري، تو دائم سر و صدا مي كني و مي خندي در حاليكه سالار من عاشق سكوت و آرامشِ، دائم اخم داره، تو دائم حرف مي زني و سالار من از حرف خوشش نمياد، تو نه تحصيلات داري و نه خانواده .... تو يك دختر كولي هستي، چطو خودت نمي فهمي؟ مي دوني زير دست سالار چند نفر كار مي كنن؟ مي دوني شوهر خواهرم و پسرش، دامادهام زير دست سالار كار مي كنن؟ تو مي دوني سالار دو تا شركت بزرگ داره و دو تا كارخونه؟ اگر پول مي خواي من بهت مي دم هرچقدر كه بخواي ....
كلام عمه قلبم را شكست. همه چيز دگرگون شد. كلام عمه نيشي بود كه روي دلم سنگين تر و سنگين تر شد و مرا آشفته تر كرد. به چهره ي عمه خيره شدم و گفتم :
- من چشمم به دنبال حتي يك ريال از پول شما يا پسر عمه نيست!
عمه محكم گفت :
- دست از سالار بردار و برو!
- بايد به خود آقا سالار بگم .... ايشون گفتن من از اتاقم خارج نشم تا وقتي برمي گردن ...
عمه با شك نگاهم كرد و پرسيد :
- تو دوستش داري؟
چشمانم پر از اشك شد و گفتم :
- من عاشق پسر عمه هستم و پسر عمه همه ي زندگي منه!
عمه التماس مي كرد از آن همه غرور و سردي چه باقي مانده بود؟
- تو رو خدا برو تا وقتي اون برنگشته! تو مي خواي اون بدبخت بشه؟
- نه نمي خوام!
دستم را گرفت، اما دستش چه سرد بود. دستم را برد سمت دهانش و لب هايش را روي دستم گذاشت و دستم را بوسيد، لبانش چقدر سرد بود! گفت :
- برو ... سالار و فراموش كن، اون مرد بزرگ و قويِ، اون هرگز نمي تونه تو رو پيدا كنه برو!
چشمان عمه ملتمس و اشك آلود درون نگاهم فرو رفت. اين نگاه مثل نفوذ يك قطره باران در خاك خشك در من اثر كرد و گفتم :
- من چه كار كنم عمه جون؟
لبخندي گرم چهره ي عمه را باز كرد و گفت :
- من ترتيب همه چيز رو مي دم .... بليط برات مي گيرم و پول هم بهت مي دم فقط برو ....
وقتي اشكهايم را ديد، گفت :
- ببين دختر من فقط خوشبختي پسرم برام مهمه، اگه دوستش داري بذار تنها بمونه، سالار نمي تونه با فقر و تنهايي زندگي كنه، اون با امكانان و ثروت بزرگ شده، برو دختر ....
عمه از اتاق خارج شد و من با يك دنيا فكر سر جايم گذاشت! چگونه مي توانستم از سالار بگذرم، از آن چشمهاي پر جذبه و سياه، از آن قامت بلند و مردانه و از آن اخم سرد، به تك تك اعضاي بدن سالار عشق مي ورزيدم. چگونه مي شد از عطر سينه اش گذشت؟ بي سالار مگر ممكن بود، اما همه ي اينها به كنار من چند شب را با سالار گذرانده بودم. كاش مي توانستم به عمه بگويم ما عقد كرديم و ما با هم يكي شديم ما ساعتهاي زيادي را در آغوش هم گذرانديم. به دنبال يك بهانه بودم تا گريه گنم اما بهانه اي لازم نبود، بي حضور عشق بهانه اي لازم نبود. ياد شبهايي افتادم كه سالار ديگر اخم نداشت، جذبه اي نداشت، يك مرد بود پر از گرما و نياز و ملتمس مرا به سمت خود كشيده و زير لاله ي گوشم زمزمه كرده بود سالومه، من خيلي ....
و ادامه نداد، غرورش زيبا بود. اما من عادت داشتم ادامه ي جملاتش را تكميل كنم. عمه فكر مي كرد من يك كودك احمق هستم!
يك ساعت بعد پايين رفتم، عمه كنار نشيمن اخم آلود نشسته بود. دلم برايش مي سوخت، با ديدنم ايستاد و به سختي نگاهم كرد. گفتم :
- عمه جون من مي رم، اما وقتي آقا سالار اومد يه بهانه اي ميارم و بعد مي رم اما بايد ايشون بيان.
عمه مات نگاهم كرد. انگار مي دانست هيچ راهي نيست، حرفي نگفت و من باز هم خودم را در اتاق پنهان كردم.
   
Reply With Quote
The Following 4 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
asii_pasii (11-06-2009), hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), sherryash (10-25-2009)
Old
  (#78)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-24-2009

گوهر شام را برايم بالا آورد و من به تنهايي شام خوردم. وقتي گوهر براي بردن ظرف مي آمد متوجه حالم شد و گفت :
- غصه نخور عزيزم، همه چيز درست مي شه!
- چرا من اين همه بدبختم، اون از مادرم، اون از پدرم كه به جرم عشق چه بلاهايي سرشون نيومد. اينم از من ...
گوهر سكوت كرد تا درد دلم سبك شود :
- باور كنيد من نمي خواستم دل ببندم اما شد، به خودم اومدم ديدم همه چيز تموم شده. مي خواستم برم، شما و ميلاد كه شاهدين نگذاشتن. اين درد شيرين مثل يك پيچك به دور من حلقه زده و نگاه پسر عمه براي من، براي همه ي عمرم كافي تا ...
گوهر لبخند زد و گفت :
- اينا جرات ندارن حرفي بزنن، همه ي اين اموال مال آقا سالارِ، پس كسي جرات نمي كنه چون همشون از كار بي كار مي شن و از همه چيز محروم، اگه آقا با اينا مشورت كرد فقط به خاطر ادبي كه داره وگرنه خودش مي دونه هميشه بهترين راه رو انتخاب مي كنه و عاقلانه تصميم مي گيره. وقتي همه چيز تموم بشه ديگه نمي تونن كاري كنن ... پس بخند و بذار اون لپاي قشنگت گلي بشه و چالشون پيدا بشه ... مطمئنم آقا توي همين چال افتاد!
خنديدم و او را بوسيدم. داخل اتاقم تلفني نبود و جرات هم نمي كردم كه از اتاق خارج شوم، عمه مراقب بود. شب را خسته از يك جدال روحي راحت خوابيدم. صبح با صداي گوهر بيدار شدم و صبحانه ام را به زور خوردم. تازه نشسته بودم كه باز هم گوهر آمد و با كمي دلهره گفت :
- خانم گفتن بري پايين!
وقتي پايين رفتم حيرت زده به آن جمع بيكار خيره شدم كه همه صبح اول صبح آنجا جمع بودند. سيمه و دو دخترش، سارا و پسرش، احسان، انيسه، اختر، عمه فهيمه همه دور تا دور هم مرا تماشا مي كردند. با ترس به گوهر خيره شدم، گوهر خانم بيچاره هم ترسيد. عمه نگاهش كرد و گفت :
- شما مي توني بري فعلا كاري نداريم!
گوهر انگار مي دانست كه اتفاقي خواهد افتاد، گفت :
- ناهار چي خانم؟
عمه بلند گفت :
- گفتم كه فعلا كاري نيست، ناهار از بيرون مي گيريم!
گوهر رفت و من ملتمس چشم به او دوختم. صداي سميه مدتي بعد آن سكوت خفقان آور را شكست :
- هي دختر! خيال كردي اينجا شهر خودتونِ، كارت به جايي رسيده كه تو روي مادرم مي ايستي؟
هيچ حرفي نزدم. سميه باز ادامه داد :
- گوش كن ببين چي بهت مي گم دختري غربتي، همين امروز جل و پلاست رو جمع مي كني گورتو گم مي كني، مي فهمي؟
سكوت كردم اما او بي ادب و وحشي ادامه داد :
- وگرنه مثل يك سگ پرتت مي كنم توي كوچه تا بري گدايي!
صداي عمه فهيمه پر زخم و پرنفرت فضا را احاطه كرد :
- وقتي من مي گم اينا جادوگرن شما مي گين نه، بفرما، اون از مادر بي صفتش اينم از دختره ي بي آبروش. الهي كه مادرت توي گور نخوابه، الهي كه خودت آواره بشي، معلوم نيست سالارم و چه طلسمي كرده، هنوز موندم گيج، سالار كه سر بلند نمي كنه جز براي خدا چطور اينو مي خواد، من كه ...
ادامه نداد. سميه مقابلم آمد، آنقدر نزديك كه سر بلند كردم و نگاهش كردم. دستش را پر زور روي شانه ام كوبيد و گفت :
- همين امروز مي ري تا قبل از اينكه سالار جان برگرده ...
خدايا چه شباهتي بين اين جمع و سالار وجود داشت؟ اگر حرفي نمي زدم فقط به خاطر اينكه سادات بودند و پدرم هميشه مي گفت حرمت سادات رو بايد داشته باشي، انگار كه بويي از انسانيت نبرده بودند. نفس عميقي كشيدم و چشمانم را روي هم گذاشتم و آهسته گفتم :
- تا وقتي پسر عمه نيان من هيج جا نمي رم. شما هم اگه حرفي دارين مقابل ايشون بزنين، يا اينكه قبل از رفتن باهاش تماس مي گيرم ....
سميه با عصبانيت رو به عمه فخري گفت :
- مامان .... اين شماره سالار و از كجا داره؟
عمه حرفي نزد. دختر عمه فهيمه با حسادت گفت :
- لابد سالار جان داده ديگه!
لحنش پر كنايه بود. از پذيرايي خارج شدم و به سمت پله ها رفتم. چند پله بالا نرفته بودم كه دستي قوي مرا به پايين كشيد و قبل از اينكه چشم باز كنم چند دست، چند پا مثل يك گله حيوانات وحشي به جانم افتادند و بي آنكه ياراي فرار يا نفس كشيدن داشته باشم كتكم زدند. پنج نفر بالاي سرم بودند. تعادلم را از دست دادم و زمين خوردم و موهايم آشفته روي شانه رها شد. آيا اين جمع انسان بودند؟ نفهميدم چقدر زمان گذشت كه توانستم چشم باز كنم اما چشمم سياهي رفت. بالاي سرم احسان و خواهرانش ايستاده بودند، با يك لبخند زشت روي لبانشان. اگر سالار بود چه مي كرد، چقدر در آن لحظه ي دردناك سالار را مي خواستم. دست احسان، دستم را گرفت و كشيد. باز چه نقشه اي داشتند كه همه دست در دست هم به اين پسر بي شرم كمك مي كردند. تمام قواي خود را جمع كردم و تنها توانستم بگويم :
- ولم كنيد!
- يا الان مي ري يا اينكه مي گم يه بلايي سرت بياره كه جرات نكني اسم سالار و بياري، كاري مي كنم كه خود سالار تف كنه توي صورتت .... خيال كردي كه اين بار هم دفعه ي قبلِ، مادرت رو به دست نياورديم وگرنه خفه ش مي كرديم .... يك عمر عذاب كشيديم و همه چيز و از دست ديدم .... دختر جون تو به چه درد سالار مي خوري؟
كافي بود به چشمان احسان و بقيه خيره شوم تا حقيقت را دريابم. آيا اينها شرف و وجدان داشتند؟ هرچه حرف بلد بودند گفتند.
چه خوب بود كه پدرم از اينها جدا زندگي مي كرد، راهي نداشتم اين قوم شوخي سرش نمي شد. حتي عمه فخري و سارا هم ساكت تماشا مي كردند. شايد مي دانستند كه مي روم اما اگر مي گفتم نه چه، اگر احسان به من حمله مي كرد چه، هر چيزي در آن لحظه ممكن بود. با صدايي خسته گفتم :
- مي رم!
دستها مرا رها كردند، سرم گيج رفت. كسي چمدانم را با چند پاكت پرت كرد پايين پله ها، نمي توانستم سر بلند كنم. دست ها قوي و پر نفرت مرا تا حياط بردند و آن سوي ايوان روي زمين رها كردند. چقدر زمان گذشت نمي دانم كه صداي پر بغض و مهربان گوهر را محو شنيدم :
- خدا مرگم بده، چه بلايي سرت آوردن، از خدا نمي ترسن ....
گوهر بود كه يكريز حرف مي زد و سعي داشت مرا بلند كند، اما دستم تكان نمي خورد. توانستم با ناله حرف بزنم :
- آي دستم، گوهر خانم نمي تونم .... تكون بدم!
گوهر كمك كرد تا بنشينم، بعد در حاليكه از ناراحتي مي لرزيد گفت :
- بشين تا برم يه ماشين بگيرم بريم بيمارستان! سيد كريم كجا رفته؟
و بي معطلي به سمت در دويد، از درد ناي حرف زدن نداشتم. هيچ كس از اهالي خانه بيرون نيامد حتي عمه فخري، مدتي طول كشيد تا همراه گوهر به نزديك ترين بيمارستان رفتيم. بعد از عكس برداري معلوم شد كه دستم شكسته است. در قسمت مچ و آرنج، چقدر زمان طول كشيد تا اتاق عمل رفتم و دستم را گچ گرفتند، نفهميدم. وقتي چشم باز كردم كه سياهي شب همه جا چادر زده و گوهر كنارم ايستاده بود و اشك مي ريخت، مدتي بعد ميلاد هم داخل آمد. وقتي چشم در چشم من دوخت لبخند زد، از نگاه گرمش و از لبخندش من هم لبخند زدم.
- باعث زحمت شدم، ببخشين تو رو خدا ...
گوهر با ناراحتي گفت :
- اين حرفا چيه دختر، ان شاا... كه خوب بشي ...
- خرج دكتر چي من ...
دستش را روي سرم گذاشت و گفت :
- اين حرف رو نزن، خدا بزرگه ....
ميلاد نزديكم آمد، دستم را گرفت و گفت :
- مي شه روي گچ دستت يه نقاشي بكشم؟
خنديدم و رويم را برگرداندم تا اشك چشمم را نبيند. هيچ يك از افراد خانه ي عمه فخري به ديدنم نيامدند. تمام شب گوهر كنارم ماند ...
تازه از بيمارستان آمده بودم، خانه گوهر روي تخت ميلاد دراز كشيده بودم. گوهر برايم سوپ آماده كرد، ميلاد كنارم نشسته بود و برايم شعر مي خواند. وقتي شعرش تمام شد آهسته گفتم :
- گوهر خانم ...
گوهر سريع آمد و گفت :
- جونم بگو!
- مي شه به آقا سالار تلفن بزنين، شمارشو حفظ كردم ...
گوهر گوشي را روي پايش گذاشت و ميلاد شماره اي را كه گفتم مرتب مي گرفت، اما مدام يا اشغال مي زد يا اينكه خاموش بود. وسايلم گوشه ي اتاق ميلاد افتاده بودو وقايع روز قبل مثل يك تصوير بد مدام در ذهنم تكرار مي شد. صداي در آمد و مدتي بعد عمه فخري در چارچوب در ظاهر شد. نگاهم كرد، آهسته سلام كردم. پاسخي نداد و نزديك آمد، سكوت كرد و به چشمانم خيره شد. ميلاد و گوهر بيرون رفتند. عمه سرد گفت :
- من نمي خواستم اينطوري بشه، خودت خواستي، تو خودتم مي دوني كه لايق سالار من نيستي، پس برو و اسمي هم از سالار نيار، اين پول هم با خودت ببر، به گوهر مي گم ببرتت ترمينال.
بعد خم شد و با اكراه پيشاني ام را بوسيد، به بسته هاي اسكناسي كه در دست عمه بود خيره شدم و حرفي نگفتم. تمام دنيا پيش چشمم تار بود، بي سالار چگونه سر مي كردم.
- عمه، من نمي تونم بي خداحافظي از پسر عمه برم ... بايد صبر كنم تا دو روز ديگه آقا سالار برگرده ....
عمه اخم كرد و گفت :
- من مجبورم كه براي نجات زندگي پسرم هر كاري بكنم، تا يكي دو ساعت ديگه گوهر مي برتت ... وگرنه دست به كاري مي زنم ....
- اما من حالم خوب نيست ...
از در خارج شد بي آنكه به حرفم گوش دهد. ميلاد كنارم آمد. گريه امانم را بريد. تكه كاغذي را مقابلم گرفت و گفت :
- بخون ببين خوبه؟
نگاه كردم، ميلاد به خط خوشي نوشته بود « دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم » لبخند زدم و گفتم :
- مي شه اين و از طرف من بدي به آقا سالار؟
سرش را تكان داد و عقب رفت. گوهر بار ديگر و مرتب شماره ي سالار را گرفت اما پاسخ نداد. گوهر كنارم نشست و با ناراحتي گفت :
- به خدا شرمندتم، اما كاري نمي تونم بكنم جايي رو ندارم كه ببرمت. دخترم كه خونه ي مادرشوهرش و راهش هم دوره، كس ديگه هم كه نيست مي ترسم، اونا هيچ چيز سرشون نمي شه، عمه فهيمت به من گفته اگه به آقا حرفي بزنم پرتم مي كنه بيرون ... چه كار كنم؟ خدا ازشون نگذره! تو هم برو، جونت مهمتره!
- راه ديگه اي ندارم گوهر خانم، مي رم.... آقا سالار قرار بود سه روزه بياد اما امروز پنج روز هم تموم شده، كاش مي اومد!
از بين لباسهايي كه داشتم، آنهايي را كه مال خودم بود برداشتم و تمام وسايلي را كه عمه برايم خريده بود جدا كردم و پس فرستادم. يك ساعت بعد از ظهر همراه ميلاد و گوهر سوار بر يك تاكسي راهي ترمينال شدم. با ظاهري كه داشتم همه نگاهم مي كردند. با دستي بسته و چشماني كبود، هزاران نگاه مرا نشانه مي گرفت!
وقت بيرون آمدن از آن خانه عمه فخري و بقيه بالاي ايوان ايستاده بودند تا رفتنم را، خوار شدنم را ببينند. ديگر دلم نمي خواست بمانم، اگر سالار مرا اينگونه مي ديد چه؟ دوست نداشتم سالار مرا اين همه حقير ببيند. دوست نداشتم او را ناراحت ببينم. ...
سخت تر و دلگير تر از همه اين بود كه دلم را جا مي گذاشتم، همه ي عشقم را بايد جا مي گذاشتم، آن خانه را با همه ي خاطراتش ترك كردم. وقتي به اين خانه آمدم سه سال پيش، آسمان آفتابي و هوا گرم بود اما حالا كه مي رفتم آسمان ابري بود و يك قافله ابر سياه مثل دسته هاي بزرگ پرنده تمام آسمان را پر كرده بود. تنها وقت رفتنم نگاهم به ماشين خالي سالار ثابت ماند و براي آخرين بار عطر آشناي سالار مشامم را پر كرد.
با پولي كه عمه فخري داده بود گوهر براين يك ماشين كرايه كرد، مدتي طول كشيد تا آشنايي پيدا كند، مرد حاضر شد با گرفتن مبلغ بالايي مرا تا خانه ببرد. راهي كه دور و طولاني بود، راهي كه يك روز طول مي كشيد اما همان كه آشنا بود خيالم راحت بود. وقت رفتن گوهر به مهرباني يك مادر مرا در آغوش گرفت و از ته دل گريه كرد. ميلاد دستم را فشرد، اما فقط لبخند زد و برايم آرزوي خوشبختي كرد!
   
Reply With Quote
The Following 5 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
asii_pasii (11-06-2009), hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), sherryash (10-25-2009), shima_farnud (03-13-2010)
Old
  (#79)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-24-2009

آسمان صاف صاف بود و خورشيد وسط آسمان نورافشاني مي كرد و زمينه ي آسمان نيلي يك رنگ بود، به بيكران آبي آسمان خيره شدم. مقابلم رودخانه اي در حال جريان بود. آب ها يك دنيا حرف داشتن، مثل دل من، صداي حرف آبها واضح بود و دلنشين. يك بغض سنگين و خسته انگار مي خواست خفه ام كند. نفس عميقي كشيدم و بوي آب را در مشامم پر كردم، دلتنگ و آشفته بودم. دستهايي گرم و مهربان كه كمي هم زبر بود روي چشمانم قرار گرفت. لبخند زدم :
- گلي تويي؟
دستها را برداشت و كنارم نشست و گفت :
- خلوت كردي؟
نگاهش كردم، چشمان گلي را انگار با زغال سياه كرده بودند، روي پوست سبزه و يكدستش قطرات آب برق مي زد.
- دلتنگم گلي، بغض دارم كاش گريه مي كردم!
خنديد و گفت :
- پاشو يك عالمه داد بزن خالي مي شي! دستت چطوره؟
- مثل سرب سنگينه، خسته ام كرده!
دستم را گرفت و گفت :
- پاشو كه گل بهار منتظره، ناهار آماده س!
خانه ي يار محمد ديوار به ديوار خانه ي ما بود، با گذشت دو هفته از آمدنم هنوز هم نا آرام بودم. شب ها با گلي در اتاق گلي مي خوابيدم، هنوز هم نمي توانستم تنهايي درِ خانه ي خودمان را باز كنم.
هنگامي كه بعد از يك پر حرفي طولاني گلي مي خوابيد من تازه ياد سالار مي افتادم. سالار مقابلم مي ايستاد و با آن چشمهاي زيبا نگاهم مي كرد. همان اخم دلنشين و من مست از نگاهش آه مي كشيدم، حتي ثانيه اي نبود كه از ياد سالار غافل شوم. در تمام ثانيه هاي زندگي سالار كنارم بود، در ذهن و در وجودم. سالار الان چه مي كرد؟ لم داده بود، نماز مي خواند، چاي مي خورد و يا اينكه ساكت و اخم آلود فكر مي كرد؟ اينها افكاري بودند كه هر شب به سراغم مي آمد. دلم مي خواست با او تماس بگيرم اما نمي توانستم، نمي خواستم آرامش او را به هم بزنم، با گذشت روزها سالار حتما ديگر مرا فراموش كرده بود!
گاهي صبح ها به مدرسه مي رفتم و در تمامي مدتي كه گلي درس مي داد من هم تماشا مي كردم، اما تمام حواسم به سالار بود. گاهي عصرها سر خاك پدر و مادرم مي نشستم و ساعتها با آنها حرف مي زدم.
عصر يك روز گرم با اصرار من با گلي و مادرش به خانه ي خودمان رفتيم و آنجا را تميز كرديم. اگرچه يارمحمد و گلي مخالف بودند اما من بايد مستقل مي شدم و زندگي خودم را ادامه مي دام. رفتن به آن خانه بي وجود مادرم، بي حضور پدر سخت بود. ساعتي طول كشيد تا خانه از تميزي برق مي زد، يار محمد براي خانه ام خريد كرده بود و من كه حتي يك ريال پول نداشتم شرمسار فقط تشكر كردم. باقي پولي را كه عمه فخري داده بود به گوهر دادم تا پس عمه بدهد. نمي خواستم حتي ريالي از پول آنها را داشته باشم.
بارها و بارها به سمت تلفن مي رفتم تا شماره سالار را بگيرم اما باز دستم عقب مي آمد. مي ترسيدم اگر كلامي بشنوم طاقتم تمام شود، تمام دلم و تمام وجودم نيازمند سالار بود. وقتي اذان پخش مي شد به ياد سالار نماز مي خواندم. كم كم توانستم خودم را با نماز آرام كنم، براي سالار و براي آرامش او دعا مي كردم. حالا مي فهميدم چرا سالار ساعت ها، ثانيه ها روي سجاده مي نشست و سر به سجاده مي گذاشت. صبرم زياد مي شد و طاقتم زياد، آخ كه چقدر دلم براي شال سبز سالار تنگ بود!
هوا گرم و طاقت فرسا بود، روي سكوي سيماني كنار كوچه نشسته بودم و هيچ كاري نمي توانستم انجام دهم. دستم هنوز بسته بود اما كبودي تنم كم كم مي رفت. هيچ دليلي براي شادي نداشتم. بي شك اگر گلي و خانواده اش نبودند از صبح تا شب روي رختخواب دراز مي كشيدم. سالار را مي خواستم و قامت بلندش. سالار را در آن شب هاي با هم بودن، با ياد آن شب ها موجي گرم و لطيف تمام وجودم را فرا گرفت و تنم را داغ و پر نياز كرد.
به انگشتر در دستم خيره شدم و لبخند زدم!
- سالومه ... سالي ...
صداي فرياد شاد گلي بود كه از انتهاي كوچه به گوشم مي رسيد. به سبكبالي يك پروانه تند و چالاك مي دويد. نگاهش كردم :
- چيه، چي شده؟
در حاليكه نفس نفس مي زد، با خنده گفت :
- قبيله اومده!
خنده روي لبم نشست، هميشه با مادر براي ديدن آنها مي رفتيم و حالا با گذشت سه سال دلم تنگ بود.
- پس آروم برو تا منم بتونم بيام!
خارج از شهرك كوچك و دور افتاده ي ما، يك رودخانه ي بزرگ جريان داشت و دور تا دور آن چمن و گل بود و قبيله ي عشايري كه مي گذشتند آنجا چادر مي زدند. چادرهايي كه به دست تواناي زنان قبيله تهيه مي شد. همهمه اي برپا بود، گرد و خاك، فرياد، صداي شيهه ي اسبها و بازي كودكان، جنب و جوش و گرماي آنها زندگي را به طرز ديگري نشان مي داد.
پسر بچه اي با مهارت آهنگي مي زد و دختر بچه اي با يك دامن چين دار دستمال سر وسط جمع كودكان مي رقصيد. گلي خنديد گفت :
- وروجك! مي گم سالي ببرمش مدرسه از فردا ياد بچه ها بده!
تا مدتي خودمان را با آن چادرنشينان سرگرم كرديم. براي ناهار خواستم به خانه بروم كه گلي اجازه نداد. رفتار گلي و گل بهار و يار محمد چنان صميمي بود كه من جرات هيچ مخالفتي را نداشتم! وقتي گل بهار براي من و گلي چاي آورد ياد سالار افتادم. هر ظهر كه برايش چاي مي گذاشتم، درد من چيز ديگري بود، درد من دردي بود كه نمي توانستم به هيچ كس بگويم، جز سالار كسي از درد من خبر نداشت. آينده ام، پاكي ام و زندگي ام را به سالار داده بودم. آيا سالار به فكر مي كرد؟ گل بهار كه مرا در فكر ديد، با مهرباني ذاتي اش گفت :
- اصلا رفتن تو اشتباه بود، خودم به يارمحمد گفتم نبايد مي برديش. امان از اين مردم، خودشون بردنت و خودشون هم با بي رحمي اين بلا رو سرت آوردن. اگه شكايت مي كردي چي؟
مادر گلي را خاله صدا مي زدم، زيرا كه از هر فاميلي به من نزديك تر بود.
- خاله دلم گرفته.... دستم درد مي كنه ....
خاله خنديد، ابريشم هايي كه به دامنش چسبيده بود را جدا كرد و گفت :
- غصه نخور عزيز دلم، تو جووني و خوشگل و با سواد، به همين زودي زود يه خواستگار خوب برايت پيدا مي شه ... مطمئنم خوشبخت مي شي!
به ظاهر لبخندي زدم، هيچ كس نمي دانست چرا مرا بيرون كردند، من چيزي نگفته بودم. رو به خاله گفتم :
- خاله هر سال كه قبيله مي اومد با مادرم مي رفتيم اونجا، هر وقت مي اومدن مادر ته دلش شاد مي شد.
خاله آرام گفت :
- پاشو صورتت رو بشور، اگه يار محمد اخم تو رو ببينه تا صبح آه مي كشه!
***

گلي سر كلاس بود و من كنار رودخانه نشسته بودم و قبيله را تماشا مي كردم. زني مشغول بار گذاشتن آبگوشت بود، من به خوبي مي دانستم چه نوع آبگوشتي است، غذاي مورد علاقه ي اين قبيله، از كلم و لوبيا هم استفاده مي كردند. دور چپق ها و پيپ ها با بوي غذا آميخته بود. اين قبيله از مصرف دخانيات لذت مي بردند و با بيگانگان معاشرتي نمي كردند. آفتاب داغ صورتم را مي سوزاند. بلند شدم و به خانه برگشتم، وسوسه شدم و دستم به سمت گوشي قديمي رفت و شماره ي سالار را گرفت. مدتي بعد صداي بوق اشغال در گوشم پيچيد و خواستم گوشي را بگذارم اما دستم رها نمي شد. در خيالم صداي بم و گيراي سالار تمامي وجودم را پر از نياز كرد :
- بله!
صدا همان بود، بم و خسته و غم دار. چقدر دلم خواست سالار كنارم بود. صدا باز تكرار شد، لبخند زدم و صدا باز در گوشم پيچيد. ياد سالار وجودم را به آتش كشيد ...
گوشي را گذاشتم و به ياد سالار اشك ريختم، چقدر سالار برايم عزيز بود هنوز مردد اشك مي ريختم كه در زدند، پشت در مردي غريبه بود با موهايي جوگندمي. از ديدنش نه شاد شدم و نه غمگين، سلام كرد. پاسخ دادم و گفتم :
- بله!
خسته و عرق ريزان نگاهم كرد و گفت :
- من از طرف خانواده ي قوام آمدم ...
قلبم لرزيد و زانوانم سست شد، نتوانستم حرفي بزنم. مرد ادامه داد :
- آقاي ميرعماد اينجا هستن؟
با حيرت نگاهش كردم و گفتم :
- آقا سالار؟
سرش را تكان داد و گفت :
- هستن؟
- نه، من از ايشون خبري ندارم. يعني خيلي وقته خبري ندارم، تازه آقا سالار اينجا رو بلد نيستن .... و ممكن نيست پيدا كنن!
مرد با شك پرسيد :
- شما مطمئن هستيد؟
- بله، مطمئن باشيد من خبري ندارم ....
مرد حرفم را بريد و گفت :
- آخه آقا سالار چند روزه كه گم شدن و هيچ نشوني ازشون نيست ... تلفنشون هم جواب نمي دن.... خانم قوام منو فرستادن، خيلي سخت اينجا رو پيدا كردم. جاي دوريِ ... اما پيدا كردم ... خانم خيلي نگران هستن و خواب و خوراك ندارن ... تو رو خدا ....
گلي در اين وقت آمد و با ديدن مرد غريبه گفت :
- چي شده؟
- اين آقا اومدن دنبال آقا سالار مير عماد، فكر مي كنن آقا بچه ي كوچيك هستن يا ....
گلي چپ چپ به مرد نگاه كرد و گفت :
- آقاي محترم شما برين از سر تا ته اين روستا رو بگردين، روي هم رفته همه ي خونه ها پنجاه خانواده هم نمي شه و همه همديگر رو مي شناسن ... مطمئن باشيد اگر يكي اينجا بود به محض ورود به شما اطلاع مي دادن، اينجا يك روستاي كوچك بوده كه حالا تبديل به يك شهرك شده ... تلفن تازه رسيده اينجا و ...
مرد به گلي خيره شد و گفت :
- من مامورم و معذور ... من توي كارخونه ي آقا كار مي كنم، كارهاي دفتري آقا رو انجام مي دم. الان چند روزه كه آقا نيست و بي خبر رفته و تلفن رو هم جواب نمي ده!
گلي به عصبانيت گفت :
- خوب به ما چه ربطي داره، ببين چه بلايي سر اين خانم آوردن حالا چطور ...
دست گلي را گرفتم و گفتم :
- گلي بس كن!
مرد ناراحت و نااميد خداحافظي كرد و رفت. گلي با ديدنم گفت :
- چيه ناراحت شدي؟
- دلواپسم، يعني آقا سالار كجاست؟
گلي خنديد و گفت :
- قربون اون دل كوچيك تو برم، هر كجا هست خيلي خوب كاري كرده دلم خنك شد!
شب گلي همه ي ماجراي را بي كم و كاست براي يارمحمد تعريف كرد. يارمحمد عصباني بود و پشت سر هم سيگار مي كشيد. آخر سر هم بلند گفت :
- آخر اينجا رو از كجا بلد شدن؟
يارمحمد انگار از آينده مي ترسيد. گلي گفت :
- از روي نامه ها باباجون.
هر چند مي دانستم آدرس خانه ي مرا از خيلي قبل توسط پدرم فهميدند، از روي نامه پدرم. سفره ي شام پهن شد اما غذا به دهان من هيچ مزه اي نمي داد. تمام فكرم درگير اين بود كه سالار كجاست، نكنه بلايي سرش اومده ... خودم را تا آخر شب نگه داشتم و به محض اينكه پايم را درون خانه گذاشتم اشكم سرازير شد. گلي كنارم نشست و گفت :
- سالي چرا گريه مي كني؟
- ناراحتم، اگه بلايي سر سالار اومده باشه چي؟ نكنه كه ...
گلي با اخم تماشايم كرد و گفت :
- اينا مي ترسن از اينكه سالار پيش تو باشه! اصلا به ما چه با اون پسر اخمو و ...
ياد سالار آتش به جانم زد و دلم لرزيد، اشك من تمامي نداشت. گلي خسته شد و گفت :
- به جهنم كه رفته اگه اون پسر عقل داشته باشه مياد دنبالت، اگه واقعا ... دوستت داشته باشه، آدرس كه روي نامه ها بوده!
- گلي!
گلي با اخم گفت :
- راست مي گم سالي جان، اون پسر شايد يه حرفي زده و شايد خواسته كه ...
درحاليكه دلم نمي خواست هيچ حرف بدي راجع به سالار بشنوم، گفتم :
- گلي دوست ندارم راجع به سالار ....
گلي رفت توي حرفم و گفت :
- سالي جان اون اگه تو رو مي خواست كه تا حالا اومده بود ...
- من و سالار عقد كرديم گلي!
گلي با حيرت چرخيد و نگاهم كرد. چشمان او گرد شده به من خيره ماند، مدتي بعد چرخيد و مقابلم نشست. دستانم را گرفت و با صدايي لرزان گفت :
- تو چي مي گي دختر؟
- مي دوني چند هفته پيش سالار از من خواستگاري كرد، البته خواستگاري اونم با همه فرق داشت، اونم منو دوست داره ... اون خيلي مهربونه، خيلي گرم، بر خلاف ظاهرش تا وقتي عقد نكرده بوديم باور نمي كردم اما ... اون مرد دوست داشتنيه، رفتيم محضر و عقد كرديم!
گلي با حيرت پرسيد :
- يعني الان اسم شما دو نفر توي شناسنامه ي هم هست؟
يادم آمد كه شناسنامه ي من دست سالار است. گفتم :
- نه، قرار بود وقتي عمه فخري برگشت من و اون رسما مراسم رو برگزار كنيم و جشن بگيريم!
گلي با كمي خشم پرسيد :
- تو هم قبول كردي؟
- تو كه مي دوني چقدر دوستش دارم، من عاشق سالارم. من حتي دلم نمي خواد يك كلام بر خلاف ميل سالار حرف بزنم، اون گفت نمي خواد وقتي به من نگاه مي كنه مرتكب گناهي بشه، من هم با اون رفتم!
گلي با سرزنش گفت :
- اما تو اشتباه بزرگي كردي، با اين وضعيت، با اين خانواده، با گذشته ي پدر و مادرت، چطور تونستي اعتماد كني؟
- گلي تو رو خدا اين حرف و نزن، من به سالار بيشتر از چشمام اعتماد دادم. اون مردي كه نظيرش رو نديدم، دلش مثل آب، برام مقدس و دوست داشتني، اون به حرفش عمل مي كنه به من گفت به هيچ وجه ناراحت نباشم و منتظر بمونم اگه اونا منو بيرون نمي كردن ...
گلي عقب رفت و گفت :
- پس چرا نيومد؟ الان دو هفته هم بيشتره، حتي يك قاصد هم نيومد.
سكوت كردم، دلم نمي خواست حتي ثانيه اي راجع به سالار بد فكر كنم. بنابراين دراز كشيدم. گلي آهسته و با تشر پرسيد :
- ببين شما اتفاقي هم افتاد؟
سرم را تكان دادم و ديدم گلي مثل يخ آب شد و غم در چهره اش نشست و گفت :
- تو چقدر ساده اي دختر، آخه چرا؟
- گلي تو اشتباه مي كني، سالار كسي نيست كه اهل دروغ باشه و خواسته باشه منو فريب بده، مثل پدرم مرد محترمي و من هرگز براي ثانيه اي به اون شك ندارم!
چشمانم را بستم تا به سالار فكر كنم، اما صداي گلي رشته ي افكارم را قطع كرد :
- خوب من تصميم گرفتم يعني من فكر كردم دوتايي يه يار ديگه براي كنكور بخونيم، چطوره؟
خنديدم و سرم را تكان دادم. گلي ادامه داد :
- بابا مي گه، يعني علي هم مي گه بخونين ضرر نمي كنين. حاضري شروع كنيم؟
- باشه بهتر از بيكاري و فكر و خيالِ ... راستي گلي تو قصد ازدواج نداري؟
خنديد و گفت :
- خواستگار نيست دختر جون ... اگه داري برام بيار!
گلي شوخ طبع بود و دائم مي خنديد. مي دانستم كه بارها و بارها خواستگارانش را رد كرده است. شايد فقط به خاطر من قبول نمي كرد. مي خواست من تنها نباشم! گلي به فكر فرو رفته بود. دستم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم :
- چيه باز چي تو كلتِ؟
نگاهم كرد و گفت :
- مي گم كه تو شماره همراه سالار و نداري؟
- خوب آره!
خنديد و ادامه داد :
- خوب چرا بهش زنگ نمي زني، تو كه ديگه با اون زن و شوهر هستي ....
- نه! گوهر راست گفت، من نمي تونم با اونا بمونم!
گلي جواب محكم مرا كه ديد ديگر حرفي نزد و دراز كشيد نگاهش به سقف خيره ماند و گفت :
- يادته روزي كه آقا فريد اين جا رو رنگ مي كرد؟
به ياد آن روز سر تكان دادم و گلي ادامه داد :
- عجب روزي بود،‌ همه ي ما رنگي بوديم، مامان، من، خاله مهربان، بابا، عمو فريد و علي ما .... چقدر خنديدم ... خدا رحمتشون كنه!
- خدا رحمت كنه همه ي اموات رو!
گلي چشمانش را روي هم گذاشت و گفت :
- من كه خوابيدم ... شب به خير!
- شب به خير!
تمام آن شب را به ياد سالار و حرف هاي آن مرد سر كردم و غلط زدم، دائم از خود پرسيدم سالار كجاست و چه مي كند؟
   
Reply With Quote
The Following 5 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
asii_pasii (11-06-2009), hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), sherryash (10-25-2009), shima_farnud (03-13-2010)
Old
  (#80)
shadar Female
IP Innovative Member

Points: 1,006, Level: 7
Points: 1,006, Level: 7 Points: 1,006, Level: 7 Points: 1,006, Level: 7
Level up: 19%, 244 Points needed
Level up: 19% Level up: 19% Level up: 19%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
Offline
Real Name: sharare
Posts: 30
Thanks: 0
Thanked 53 Times in 26 Posts
Join Date: Aug 2009
10-24-2009

salam azizam merccccc babate in roman vali azizam cheraaaaaa inghadr dir safehaye badisho mizari????????
   
Reply With Quote
The Following 4 Users Say Thank You to shadar For This Useful Post:
hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), shaghayegh_da (10-24-2009), sherryash (10-25-2009)
Old
  (#81)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-24-2009

Originally Posted by shadar View Post
salam azizam merccccc babate in roman vali azizam cheraaaaaa inghadr dir safehaye badisho mizari????????
khahesh mikonam man in romano type nemikonam yeki dige type mikone man ham mibaram
   
Reply With Quote
The Following 3 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), sherryash (10-25-2009)
Old
  (#82)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-25-2009

زير يك درخت نشسته بودم و به قبيله نگاه مي كردم. خسته از يك انتظار طولاني بي هدف هر صبح مي نستم و رفت و آمد مردم را تماشا مي كردم . جايي كه ما زندگي مي كرديم جاي پرت و خلوتي بود وبا نزديكترين شهر بعدي يك ساعت فاصله داشت و با شهر شيراز يك ساعت و نيم يا دو ساعت براي همين بيشتر قبايل از جمله عشاير كولي ها به اين منطقه مي آمدند.
زنان قبيله آماده مي شدند تا به شهرها و روستاهاي اطراف بروند تا فال بگيرند و كف بيني كنند ؛ تا براي باز شدن بخت دخترها به اصطلاح خودشان دعا بدهند و طلسم بازكنند . عده اي موي خرس ، پنجه ي گرگ و مهرها و گياهان دارويي با خود مي بردند تا در عوض پول بگيرند . مادرم به تمام جزئيات اين قبلائل آشنايي داشت و بارها و بارها براي من تعريف كرده بود . از زندگي ساده و بي تجمل آنها خوشم مي امد . پدرم هميشه مي گفت هر چقدر آدم ها ابتدايي تر و ساده تر باشند بيشتر مي توانند عناصر محيط اطراف و طبيعت خود را منعكس كنند. بازار آنها راه افتاده بود و دلم مي خواست بروم و از نزديك آنها را ببينم اما دست بسته و دل گرفته ام اجازه نمي داد. چند روزي از رفتن آن مرد عريبه مي گذشت و دل منتظر پر تلاطم من چشم به راه يك خير يا يك بوي آشنا . چند بار شماره خونه ي عمه را گرفته بودم و در نيمه راه منصرف شدم . چند بار شماره همراه سالار را گرفته بودم و باز دست نگاه داشته بودم . من سالومه قوام كه همه از دست خندها و سرو صدايم عصباني مي شدند حالا بي حوصله و اخم آلود يك گوشه مي نشستم و فكر مي كردم .
باز هم به خانه رفتم و داخل حياط كوچك و سيماني نشستم ، حاط خشك بود. تمامي گل و گياهش در آن باغچه كوچك خشك شده بود . روزگاري پيش از اين مثل كودكي شاد و بي خيال مي دويدم تا به اين حياط برسم ، آنجا مادر كنار در سبز آهني ايستاده بود و با يك لبخند مرا در آغوش مي گرفت . ضوق رسيدن به خانه و عشق ديدن مادر و پدر مهربانم مرا وادار مي كرد كه لحظه اي درنگ نكنم ، اما حالا اصلا دلم نمي خواست داخل اين خانه بيايم ، خانه اي كه براي من مثل يك زندان بود و تنها دارايي پدرم . حالا مي فهميدم كه چرا هر چه من اصرار مي كردم تا براي من يك خواهر يا برادر بياورند مادر مي خنديد و مي گفت : تو براي هفت پشتمون بسي ! شايد مادر مي دانست كه پدر از خيلي زمان پيش بيمار است و آوردن بچه تنها آينده اش را تباه مي كند. بغضي سخت راه گلويم را بست . به ديوار تكيه دادم. كاش يك عكس از سالار داشتم و شب و روز تماشايش مي كردم ، كاش آن شال سبز همراه من بود . يك ماه مي گذشت و از سالار خبري نداشتم ...
صداي در آمد تند و پشت سرهم ، حتما ظهر شده و گلي به دنبال من آمده . آهسته به سمت در رفتم و با ديدن علي برادر گلي كه تازه از سربازي برگشته بود لبخند زدم و گفتم :
-سلام كي اومدي ؟
با چشمان سياهش نگاهم كرد و پاسخ داد:
-همين الان، مادر گفت بيايين ناهار پس گلي كو؟
-مدرسه ، الان مي آد...شما برين ، من با گلي ميام
علي رفت و من كنار در منتظر گلي شدم . گلي از پر خاكي كوچه مي دويد و پشت سرش خاك روي هوا بلند شده بود.
-پس چرا دير اومدي خانم معلم ؟
گلي كنارم رسيد ، نفس نفس مي زد. گفتم :
-چي شده خوب ، كمي يواش تر ! علي اومده ها مي دوني ؟
رنگ و روي گلي تغيير كرده بود . كمي سكوت كردم و وقتي سكوت عجيب گلي را ديدم پرسيدم :
-چي شده گلي ؟
لبخندي شرم آگين روي لبش نشست و گفت :
-آقاي ...
قلبم لرزيد و به لبهايش خيره شدم . منتظر يك خبر بودم اما صداي گلي مرا از افكارم جدا كرد:
-آقاي سليمي رو مي شناسي ، همون معلم دبيرستان ...
-خوب ؟
گلي خنديد و گفت :
-از من خواستگاري كرد.
-خوب اون از تو بزرگتره ... تو هنوز بيست سالته اما اون سشي به بالا داره نه ؟
بازوانم را گرفت و گفت :
-اما مرد خوبيه نه ؟
خنديدم و گفتم:
-به دل دختر مارو برده ...بذار فكر كنم ، همون كچله ؟
محكم پشتم زد و گفت :
-سالي شوخي نكن ...يعني تو ...
-يعني من مي شناسمش و مي دونم كيه ، حالا بايد ببينيم يار محمد چي مي گه ؟مرد خوبيه ؟
گلي مرا به سمت خانه شان كشيد و گفت :
-فقط گفته كه اينجا زندگي نمي كنه مي گه بايد بريم يه شهر درست و حسابي و بزرگ ...
-شما كي حرفاتون رو زديد؟
خنديد و گفت :
-همين امروز صبح !
خنديدم و با گلي وارد خانه شان شدم . با وجود علي كه سربازيش تمام شده بود درست نبود من آنجا بمانم بايد فكري براي خودم مي كردم . شايد به زودي گلي هم مي رفت من چه مي كردم ؟
-بخور دختر از دهان افتاد
صداي گل بهار بود كه مرا از افكار درهم نجات داد.
مراسم خواستگاري گلي خيلي زودتر از آنچه فكر مي كردم تمام شد. آقاي سليمي يك مادر داشت كه با خود آورده بود . در نزديك ترين شهر به شهرك ما زندگي مي كردند. سال هاي گذشته معلم دبيرستان بود و من و گلي دبيرستان را در شهر آقاي سليمي گذرانده بوديم . يار محمد راضي بود. سليمي دستش به دهانش مي رسيدو مرد محترمي بود و گلي هم راضي بود. گلي و سليمي خيلي زود عقد كردند. آقاي سليمي عجله زيادي براي عروسي داشت و يار محمد كه مي خواست وسايل گلي را فراهم كند كمي از او مهلت خواست ، قرار شد يك ماه ديگر مراسم برگزار شود ، از رفتم گلي دلم مي گرفت
****
گلي مدرسه بود و من هم داخل حياط خانه نشسته بودم و كتاب مي خواندم . به اصطلاح خودم درس مي خواندم تا براي كنكور آماده شوم . كتاب را روي زمين گذاشتم در تمام صفحات كتاب تصوير سالار نقش مي بست . دستم هنوز هم بسته بود و من خسته از اين بار سنگين آه مي كشيدم . به گفته ي دكتر بايد چند روز ديگر دستم را باز مي كردم . در نيمه باز بود و من صداي در شنيدم كه باز شد . گلي با همان مانتو شلوار سرمه اي ساده در چارچوب در ظاهر شد .
-سلام گلي خانم چي شده مدرسه زود تعطيل شدده ؟
خنديد مثل هر زمان ديگر كه مي خنديد و پوست تيره اش برق مي زد.
-چيه آقاي سليمي اومده بهت سر زده ؟
باز هم حرفي نزد. گلي هر وقت اين طوري سكوت مي كرد يك خبر داشت . حالا چه بد چه خوب عادت داشت بخندد.
-گلي بگو جون به سرم كردي ؟ عروسي عقب افتاده ؟
لب هاي گلي از هم باز شد براي بار اول ديدم كه كه آهسته حرف مي زند:
-مهمون داري
كمي فكر كردم تا معني حرفش را دريابم. هنوز داشتم فكر مي كردم كه گلي در حياط را كاملا باز كرد و بلند گفت :
-بفرمائين
به در خيره شدم . آيا واقعا اين قامت بلند و تنومند سالار بود كه مثل يك كوه مقابلم قد كشيد؟ چشمانم را چند بار باز و بسته كردم .
انگار كه اين خانه ، اين حياط ،‌اين در ، در مقابلش حقير بودند. خواب بودم يا بيدار ؟ همه ي تن چشم شدم و به سالار خيره شدم . چهره ي روشن سالار با آن نگاه پر جذبه خواب نبوديك حقيقت شيرين بود. قلبم از جا كنده شد و چشمانم براي يك لحظه تار شد . نگاه سالار پر از گله ، پر از سرزنش ، سر تا پايم را تماشا مي كرد. شايد اگر صداي گلي را نمي شنيدم تا ابد مي ايستادم و تماشايش مي كردم.
-سالي مهمون رو دم در نگه مي دارن ؟زشته دختر ، برو تعارف كن ...
اما لرزش صدايم را نمي توانستم پنهان كنم :
-سلام
ديگر نتوانستم هيچ حرفي بزنم . گلي سالار را دعوت كرد تا داخل بيايد ، اما من هنوز ايستاده بودم . وقتي گلي از اتاق بيرون آمدگفت :
-سالي برو گمشو تو ديگه دختره ي خل ... سالار مگه نه؟ عجب خوش تيپه اما راستي راستي آدم از اخمش مي ترسه ، وقتي نگاه كرد و گفت من مير عماد هستم تنم لرزيد؛ تو نمي ترسي مي خواي كنار اين ...
گلي اامه نداد و خنديد . سكوتم را كه ديد گفت :
-خاك تو سرت برو تو ديگه الانه كه بره ...من مي رم به مادر بگم غذا رو آماده كنه ...فكر كنم يه قابلمه غذا بخوره نه ؟
گلي رفت و مرا مبهوت به جا گذاشت . مدتي طول كشيد تا با قدم هاي لرزان به سمت اتاق رفتم سالار هنوز ايستاده و منتظر من بود. سالار يك پيراهن نقره اي به تن داشت با يك شبوار مشكي خوش دوخت ، اندامش در اين لباس ساده و سنگين بسيار قوي نشان مي داد. خستگي راه در در چهره اش نمايان بود. وقتي از در وارد شدم نگاه سنگينش را به من دوخت و با صداي بمش گفت :
-سلام
نزديك آمد، كاش نمي آمد. از بوي اشنايش ، از حرارت تنش تمام تنم داغ شد . سرم را پائين انداختم و سرد گفتم :
-براي چي اومدين؟
سالار فقط نگاهم مي كرد. حالا مقابلم سينه به سينه ايستاده بود . نرم گفت :
-براي ديدن شما
-چرا اومدين ؟
اگرچه دلم نمي خواست با او اينگونه حرف بزنم. اما نمي خواستم با او بروم ، نمي خواستم او را از خانواده اش جدا كنم . دستهايش گرم و مهربان روي شانه هايم قرارگرفت و صدايش در گوشم پيچيد:
-براي مهموني يا گردش نيومدم، براي خاطر كسي اومدم كه عزيزه
-اما من نمي خوام ...
مستقيم نگاهم كرد، چقدر دلم براي اين نگاه تنگ بود. چطور مي توانستم اين مرد را از قلب و روحم بيرون كنم ؟ چطور تمام خاطرات اين مرد را از ذهن و قلبم پاك كنم ؟ دستان سالار مرا محكم در آغوش فشرد و صدايش در گوشم پيچيد:
-احساسات نا آرام فقط شرايط رو بدتر مي كنه
سينه ي گرم سالار و طپش قلبش را مي خواستم . گذاشتم اشك هاي دلتنگي سينه او را خيس كند. گذاشتم سالار سرم را نوازش كند. گذاشتم صداي قلب او آرامم كند و گذاشتم صداي بم و گيراي او مرا به اوج خوشبختي ببرد:
-من با احساسات فلبي ام آمدم و با خاطرات روزهايي كه كنارم بودي . از وقتي با من يكي شدي دنيا رو جور ديگه مي بينم ...سالومه من به خاطر تو اومدم !براي تو...
آيا اين سالار همان مرد مغرور و سرد بود كه چنين كلماتي را بيان مي ركد. اگر چه جملاتش بي هيچ گرمايي گفته مي شد اما براي من شيرين بود . سر بلند كردم و به چشمانش خيره شدم . در نگاه سالار يك دنيا حرف بود كه نمي خواندم فقط مي ديدم ، اين مردي بود كه نفس هاي مرا به شماره مي انداخت ...
نمي خواستم سالار من ، سالار قلبم بيشتر از اين خرد شود. گفتم :
-من احساسات شما رو ستايش مي كنم و مي فهمم ...اما نمي تونم ...شما ...
دستش را روي دهانم گذاشت و گفت :
-تا حالا شده با نبود يكي ياد بودنش بيفتي ، يا نبودن يكي تو رو ياد بودنش بيفتي ، يا بنودن يكي تورو ياد بودنش بندازه ؟
كلماتش اگر چه گيجم كرد اما يك دينا معنا داشت . گفتم :
-آقا سالار ، من نمي خوام باعث تنهايي و بدبختي شما بشم . من نمي خوام گذشته ي پدر و مادرم باز هم تكرار بشه ، من نمي توونم كسايي رو ببينم كه منو مثل يك سگ پرت كردن توي كوچه و خيابون ..منو ببخشين نبايد در حضور شما اين طور بي ادب صحبت كنم اما نمي توونم ، ببينين چي به روزم آوردن؟
بازوانم را محكم گرفته بود و نمي ذاشت از او دور شوم . گفت :
-به جشمان من نگاه كن و بگو كه ديگه دوستم نداري تا همين الان از اين جا برم
به چشمان سالار خيره شدم ، چكونه او را دوست نداشتم ؛ سالار همه يزندگي من بود. همه ي عشق من و همه ي آرزوهايم . چشمان سالار مرا به فراتر از دوست داشتم برد. لب گشودم :
-دارم ...دوستتون دارم ولي ...
محكم گفت :
-هر كي بخواد جلوي تقدير و كارخدا رو بگيره در واقع خودش به انجام اون تقدير كمك كرده ...حالا دستهاي من و لمس كن و بگو كه دوست داري من برم و ديگه برنگردم
-نه هرگز ...نمي خوام ...هرگز !
لبخند زيبايش دلم را به اتش كشيد. محكم به او چسبيدم و تمام تنم را به او فشردم و گفتم :
-بي شما مي ميرم ...
سرم را لمس كرد و گفت :
-خدا رو شكر !
گوشه اي نشست و مرا مقابلش نشاند. گفتم :
-ببخشين اونقدر هول شدم كه يادم رفت تعارف كنم ...خوش اومدين پسر عمه !
با اخم نگاهم كرد خنديدم و گفتم :
-خوش اومدين آقا سالار ...
سالار دور تا دور خانه ي كوچك را از نطر گذراند و پرسيد :
-دايي فريد اين جا زندگي مي كرد؟
-بله سال هاي سال ف از همان وقتي كه با مادرم زندگي كرد اين جا ساكن شد. هيچ وقت نفهميدم چرا نرفت و همين جا موند آخه مي دونيد بابافريد يك پزشك بود ، هر چند نيتونست ادامه بده و تخصص بگيره اما براي من و همه ي مردم اين جا يك پزشك نمونه بود!
سالار نگاهم كرد و گفت :
-هيچ وقت نمي دونستم اون پزشك بوده ، خدا رحمتشون كنه !
به آشپزخانه رتم . مدتي طول كشيد تا چاي آماده شد و برگشتم . وقتي مقابل سالار نشستم گفت :
-مدت ها بود كه هوس چايي شما رو كرده بودم
-خيلي وقه اومدين ؟
نگاهي به ساعتش انداخت و گفت :
-خيلي طول كشيد تا پيدا كردم ...اين جا جاي پرت و خلوتيه ...
-تازه الان كه شلوغه ...قبيله اومده .
با كمي ترديد پرسيد:
0قبيله ؟
-آره اونا سالي يك يا دو بار مي آن اينجا ، اين ج هم سر سبزه و هم گرم و خلوت ، جاي خوبي براي عشاير و كوچ نشينان ، البته اين قبيله كه الان اومده كولي هستن ، مي خوايين غروب ببرمتون اونجا ؟
تكيه داد و حرفي نزد، فقط نگاهم كرد. همان نگاه كه وقتي در چشم فرو مي رفت همه چيز را ذوب مي كرد . گفتم :
-دلم براي مشا و اين نگاه خيلي تنگ بود.
حرفي نزد و به دست بسته ام خيره شد . ناراحتي و اخم چهره اش را پر كرد گفتم :
-چند روز ديگه بايد باز كنم ديگه راحت مي شم ...مي بينين روش گلي يادگاري نوشته .
چايش را تمام كرد و تكيه داد؛ بعد دستانش را پر نياز به شمت من دراز كرد بي اراده جذب چشمان او شدم و در آغوش او جاي گرفتم . دلم مي خواست بدانم عمه فخري و بقيه به سالار چه گفته اند، اما سالار حرفي نمي زد شايد ثانيه ها كش آمد و زمان طول كشيد اما هنوز من در آغوش سالار بودم و و سالار بي حرف مرا محكم مي فشرد. چنان كه نفسم را بند آورده بود. شايد اگر گلي در نمي زد هرگز از آغوش هم جدا نمي شديم .
-گلي ه ، آماده بشين بريم ناهار!
سالار بي پرسش به دنبال من آمد . يار محمد و گل بهار به سالار آنقدر احترامي مي گذاشتند. كه سالار شرم زده به من خيره مي شد. آنها بهترين غذايي را كه مي توانستند مقابل سالار گذاشتند. يا محمد يك كشاورز بود و زحمت كش وقتي ناهار تمام شد . مدتي بعد رو به سالار گفتم :
-شما اگه خسته هستين برين خونه استراحت كيند ...من مي ام درو براتون باز مي كنم
-ممنون
سالار از يار محمد و گل بهار تشكر كرد و با هم وارد خانه شديم . وقتي سالار خم شد تا دستش را بشويد گفت:
-از اين همه مهمان نوازي شرمنده شدم 1
-اين حا به سادات احترام زيادي مي گذارن ، از بچه تا پير ، حتي خاك پاي سادات رو مي بوسن ، شما كه ديگه جاي خود دارين . مي خوايين امتحان كنيد؟
شال سبزتون رو بندازين دور گردن...تازه شما مهمان بابا فريد هستين و بابا براي مردم نه پزشك بلكه همه چيز بود!
وقتي وارد اتاق شديم . سالار از داخل كيفش ، شال سبزش را بيرون اورد و گفت :
-اين براي شما اگه خوشجالتون مي كنه !
-من لايق اين نيستم ، اين برازنده ي شماست .
براي سالار بهترين رختخواب را پهن كردم ،‌كولر را روشن كردم و گفتم :
-استراحت كنيد مي دونم اين راه شما رو خسته كرده كاري ندارين ؟
سالار دراز كشيد و مستقيم به چشمان من خيره شد و گفت :
-بمون !
ماندم و ساعتي بعدبه خانه ي يار محمد رفتم اما تمام حواسم به سالار بود گلي كنارم نشست و گفت :
-نگفت چطوري اومده اينجا رو پيدا كرده ؟
-من كه نپرسيدم ، تازه آقا سالار خوشش نمي اد...
گلي در حاليكه اداي حرف زدن من را در مي اورد گفت :
-خوشش نمي آد...يعني چه ...خوب مي پرسيدي اونا چي گفتم و اين چي گفته و چرا اينقدر دير اومده.
خنديدم و استكان چايم را سر كشيدم . يار محمد داشت سيگار مي كشيد. نگاهم كرد و گفت :
-خدا رحمت كنه آقا فريد و چقدر آقا سالار شبيه بابت دختر!
-شمام همين فكرو كردين منم از روز اول فهميدم .
گل بهار مشغول تهيه ي يك شام آبرومند بود . علي در خانه نبود . يار محمد به گلي گفت :
-اين آقا معلم باز اومده بود دختر جون ، تو كه وضع منو مي دوني بهش بگو كمي صبر كنه
گلي با خجالت گفت :
-چشم
بعد رو به من اهسته گفت :
-خيلي خوشحالي ؟
-آره ...وقتي ديدمش انگار خدا دنيا رو به من داد. سالار اميد منه ...
   
Reply With Quote
The Following 4 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
asii_pasii (11-06-2009), hali (12-16-2009), sherryash (10-25-2009), shima_farnud (03-13-2010)
Old
  (#83)
sherryash Female
IP Platinium Member

Points: 10,635, Level: 24
Points: 10,635, Level: 24 Points: 10,635, Level: 24 Points: 10,635, Level: 24
Level up: 74%, 215 Points needed
Level up: 74% Level up: 74% Level up: 74%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
sherryash's Avatar
 
Offline
Real Name: sherry
Posts: 2,029
Thanks: 7,604
Thanked 3,480 Times in 1,595 Posts
Join Date: Nov 2008

My Teams:



10-25-2009

merci golam , zahmat keshidi ,
   
Reply With Quote
The Following 2 Users Say Thank You to sherryash For This Useful Post:
hali (12-16-2009), nasimraya (10-25-2009)
Old
  (#84)
shadar Female
IP Innovative Member

Points: 1,006, Level: 7
Points: 1,006, Level: 7 Points: 1,006, Level: 7 Points: 1,006, Level: 7
Level up: 19%, 244 Points needed
Level up: 19% Level up: 19% Level up: 19%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
Offline
Real Name: sharare
Posts: 30
Thanks: 0
Thanked 53 Times in 26 Posts
Join Date: Aug 2009
10-26-2009

salam azizam mercccccccccc kheili zahmat mikeshi manam hamash montazeam fasl haye badish biad zudtar bekhunam bazam merccr
   
Reply With Quote
The Following User Says Thank You to shadar For This Useful Post:
hali (12-16-2009)
Old
  (#85)
kagh Female
IP Recent Member

Points: 2,822, Level: 12
Points: 2,822, Level: 12 Points: 2,822, Level: 12 Points: 2,822, Level: 12
Level up: 44%, 228 Points needed
Level up: 44% Level up: 44% Level up: 44%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
Offline
Real Name: fereshteh
Posts: 176
Thanks: 607
Thanked 274 Times in 128 Posts
Join Date: Feb 2008

My Team:

10-26-2009

dastet dard nakone kheili gashange mamnonam kheiliiiiiiiiiiiii ziyad fagat toro khoda tond tond bezar bazam mersi
   
Reply With Quote
The Following User Says Thank You to kagh For This Useful Post:
hali (12-16-2009)
Old
  (#86)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-27-2009

ساعتي بعد وقتي به خانه رفتم سالار بيدار شده بود و حمام كرده و نمازش را خوانده بود. باديدنم سر بلند كرد.
-سلام
-سلام
پاسخ سالار بود كه گوشم را نوازش داد. گفتم :
-خوب خوابيدين؟
سرش را تكان داد و دستي به موهايش كشيد . بعد ايستاد و مقابل آيينه موهايش را مرتب كرد. پشت سرش ايستادم . از آئينه نگاهم كرد. قلبم به رقص در آمد. دلم مي خواست به سالار بگويم يك احساس تمام وجودم را پر كرده نمي بيني ؟عشق را نمي بيني كه از تك تك سلول هاي تنم زبانه مي كشد؟
سالار برگشت و بي حرف مرا در آغوش فشرد، هنوز همان بوي آشنا را مي داد. صدايش سكوت را شكست :
-چشم هاي شما خيلي زيباست
-مادرم هميشه مي گفت چشم هاي تو مثله آبه ...پاك زلال و روان ...
صداي سالار آهسته گوشم را پر كرد:
-آب ... هم پاك مي كنه ...هم خاموش مي كنه ...هم سبز مي كنه ...هم ...
ادامه نداد .لبخند زدم و گفتم :
-شرمندم مي كنين .
سالار رهايم كرد. گفتم :
-مي خواين بريم بيرون ...اين جا خيلي با صفاست ...
سرش را تكان داد و مدتي طول كشيد تا حاضر شد و با هم از خانه خارج شديم . تمام محل فهميده بودند كه ميهمان دارم . همه مي دانستند كه پسر خواهر آقا فريد آمده . هر كس مارا مي ديد چنان گرم و صميمي با سالار سلام و عليك مي كرد كه سالار متعجب مي شد.
سالار به دقت به اطراف نگاه مي كرد. كنار رودخانه از گلي جدا شديم و به سمت پشت رودخانه رفتيم . رودخانه توسط پلي چوبي به آن سو وصل مي شد. سالار با ديدن چادرها پرسيد :
-مادر شما هم جز اين گروه بودن ؟
خنديدم و گفتم :
-نه پدر بزرگ من رئيس قبيله كولي بوده ، مثل اون آقا مي بينين ؟ لباساشو نگاه كنيد يك لباس تيره با دكمه هاي برنجي و يك شلوار گشاد، اون كيسه هم كه به كمر بسته كيسه ي شكاره . من پدر بزرگم و هرگز نديدم چون وقتي مادر با پدرم ازدواج كرد از اونا جدا شدن و زندگي خودشون رو شروع كردن . اين جا نزديك جايي كه بابا فريد درس مي خوند اما يه روز براي گردش با دوستاش مي آد اينجا و مادرمو مي بينه . بعد از اون كه ازدواج كردن پدر بزرگ فقط سالي يكبار براي ديدن دخترش مي آد، آخه ازدواج با غريبه در بين كولي ها رسم نيست . مادرم كم كم اصالت و گذشته ي خودش رو فراموش كرد و شد همون زني كه پدرم مي خواست . يك زنمهربان ، پر محبت ، عاشق ، خانه دار و هنر مند!
سالار بي آنكه نگاهم كند گفت :
-پس مادر شما خيلي با سخاوت بوده كه همه اونا رو به شما داده .
-نه بابا من حتي يكي از كارهاي مادرم رو بلد نيستم .
سالار محكم گفت :
-پاي من يادتون رفته ؟
خنديدم و نگاهم را به اسمان دوختم :
-زناني كه كوچ نشين هستن مثل عشاير ، مثل كولي ها و ديگران ، زنان هنرمند و زحمت كشي هستن و پابه پاي مردها كار مي كنن ، بي توقع و بي تجمل . مادرم مي گفت كولي ها دسته اي از ايل قشقايي ها هستن مثل عشاير خودمون ...وجود اين ايل بزرگ در قرن هاي گذشته حدود...حدود...قرن دوازده ثابت شده ...اونا از تيره هاي مختلفي تشكيل شدن . يكي از اونا كولي ...
سالار ساكت و علاقمند گوش مي داد. پرسيدم :
-سرتون درد گرفت ؟
نگاهم كرد و گفت :
-من دارم با علاقه گوش مي كنم ! پس ادامه بدين ...
-بابا فريدم هميشه مي گفت كولي ها از مردم هند هستن و زباناونا سانسكريت ، اما مادرم قبول نداشت ...مي گفت آداب و رسوم كولي ها توي دنيا يكيه ، فقط وقتي به محلي مي رسن و ساكن مي شن رنگ و بوي اون محل و به خودشون مي گيرن ، اونا به خاطر اينكه شهر به شهر و روستا به روستا مي رن و آداب و رسوم زيادي پيدا مي كنن ...تو يه كتابي خوندم اونا به دو مبدا خير و شر معتقد هستن ...اونا زياد به مذهب علاقه ندارن ...
سالار نگاهم كردو گفت :
-به نظرم زنان كولي همه مثل مادر شما هنرمند وزيبا هستن ...
كنار درختي ايستاديم و گفتم :
-كولي هاي انگلستان زيباترين زنان را دارن ، حتي رئيس اون قبايل كولي در انگلستان همان ملكه ست ...البته توي كشورهاي ديگه كولي ها كارهاي خلاف زيادي مي كنن و از بدترين كارها ابايي ندارن ، اما توي كشور ما ، از بعد از انقلاب كه اكثر قبايل از هم پاشيده شدن يا عده ي ناچيزي باقي مانده ، اينجا كار خلافي نمي كنن ، بيشتر اونا قبل از انقلاب از راه رقص و آواز و موسيقي گذران مي كردن ...اما حالا با هنرهاي دستي ، كف بيني و فال ...زندگي مي كنند.
سالار تكيه داد و نگاه كنجكاوانه اش را به من دوخت انگار هنوز هم منتظر بود :
-مي دونيد ازدواج كولي ها چه طوري بوده البته نه توي ايران ، اونا يعني دختر و پسر مي آن جلوي ملكه زانو مي زنن و ملكه شروع مي كنه به آنها نصيحت كردن ؛ بعد دست اونا رو توي دست هم مي ذاره ...بعد اونا ازدواج مي كنن .
مقابل پاي سالار روي چمن ها نشستم. سالار روي سنگي نشسته بود، لب گشود:
-شما اطلاعات جالبي داريد!
-سر شما رو درد آورد نه ؟
سرش را تكان داد و گفت :
تا به حال اين طوري به قبايل فكر نكرده بودم ، فقط فكر مي كردم كولي ها دوره گردهايي هستن كه توي كوچه ها مي چرخن .
دستم را روي زانوي او گذاشتم . سالار به دستم خيره شد و غمي چهره اش را گرفت . براي اينكه فكر او را عوض كنم گفتم :
-به نظر شما كولي ها عجيب نيستن ؟ بابا مي گفت اونا هنگام مهاجرت از هند به دسته هاي مختلفي تقسيم شدند. گروهي در آسيا موندن ؛ گروهي به اروپا رفتن و گروهي به امريكا بعضي از كولي ها توي فرانسه ساكن شدند ...عده اي اطراف شهر مسكو بودن كه در زمان تزار ها داراي ثروت و شكوه زيادي شدند و در كاخ ها جاي گرفتن .
سالار گفت :
-اگه دايي فريد رو نمي شناختم فكر مي كردم اون واقعا يه كولي بوده .
خنديدم و به چهره ي روشن سالار چشم دوختم :
-آخه بابا يك كتاب قطور داشت كه همه چيز و رو راجع به كولي ها نوشته بودشايد ازدواج با مادرم اونو تحريك كرده بود.
حالا سالار مستقيم به چشمانم خيره شد . همان نگاه پر جذبه كه جذبه و اقتدار از آن مي پاشيد ،‌نگاهي كه دل ها مي لرزاند.
نگاه از او گرفتم و به چمن ها خيره شدم . گفت :
-يكبار قبلا به شما گفته بودم وقتي نگاهتون مي كنم نگاه از من نگيرين
سر بلند كردم و به او خيره شدم . نگاه سالار مرا از زمين و زمينان جدا كرد و صدايش مرا به اوج رساند:
-چشم هاي شما مثل دو اقيانوس وسعت دارن .
سكوتم را كه ديد زمزمه كرد:
-چشم هاي شما مثل دو اقيانوس وسعت دارن .
سكوتم را ديد زمزمه كرد:
-من از وقتي خيلي كوچك بودم حتي زماني كه يك نوجوان بودم همه در مقابل پاي بند مي شدن و همه از كوچك وبزرگ به من احترام مي گذاشتند. پدرم اولين كسي كه اون قدر احترام گذاشت تا بقيه احترام گذاشت تا بقيه هم ياد گرفتند اون قدر آقا سالار به من گفتن كه ديگه جرات نمي كردم رفتار بدي داشته باشم و تمام سعي خودم را مي كردم تا شايسته و شريف زندگي كنم. اون قدر احترام و اون همه كار توي اون سن از من اينو ساخت ،‌به من نگاه كنيد من يك جوان هستم اما هيچ يك از كارهاي جوانان ديگر را بلد نيستم ...من دو سال خارج از كشور بودم اما ...
-آقا سالار شما چيزايي دارين كه هيچ كس نداره .
لبخند محوش چهره اش را زينت داد:
-من تمام دلتنگي ها و تنهاييم را با راز و نياز با خدا پر مي كنم . من حتي خنديدن رو فراموش كردم ...وقتي شما اومدين ...
سالار سكوت كرد و چشمانش را روي هم گذاشت . به سالار خيره شدم آيا سالار به چشمان من اين همه زيبا بود يا به چشم همه ...اما نه گلي هم از او تعريف كرد. يا محمد و گل بهار هم ، پس زيبا بود.
-پسر عمه من اون اوايل فكر مي كردم شما اصلا نه حرفي مي زنيد نه مي خنديد .
چشم بار كرد و نگاهم كرد. پاهايم را دراز كردم و دوباره جمع كردم و دستم را روي پايم قراردادم . سالار هنوز نگاهم مي كرد:
-من زياد حرف مي زنم اون همه كارمند اون همه كارگر اون همه ثروت منو به حرف زدن وا مي داره ...
خنديدم و گفتم :
-اما خميشه توي خونه اخم آلود و ساكت بودين و من خيلي كم ديدم بخندين .
سالار به چادرهاي كولي ها خيره شد و زمزمه كرد:
-وقتي شما اومدين ، وقتي صداي خنده هاي بلند شما و ميلاد را از حياط مي شنيدم احساس مي كردم كه شما خيلي خوشبخت هستين يا اينكه زندگي براي شما خيلي شيرينه ...
-اما شما هم يك انسان هستيد و البته جوان مي تونيد مثل همه ...
دستش بالا رفت و من سكوت كردم . دستي بين موهايش كشيد و گفت :
-من نمي تونم مثل شما حرف هاي به اين سادگي و گرمي بزنم نه مثل بقيه جوانهايي كه به نامزدهاي خود يا همسران خود چنين حرف هايي مي زنن ، من اصلا نمي دونم چي بايد بگم ...من الان بلدم كه بزرگترين و طولاني ترين اعداد رياضي رو با هم جمع ببندم . كارگران زيادي رو راضي نگه دارم مي تونم نفيس ترين فرش ها رو مقابل شما بيارم اما نمي تونم به شما حرفي بزنم كه خوشايند شما باشه . پدرم منو با سرسختي و مقررات زيادي بزرگ كرد، سرد ، خشك ، مقرراتي و پركار ....
حرف هاي سالار تلخ و سرد بيان مي شد و نشان از دل نا آرامش مي داد. گفتم :
-اين حرفا رو نزنين ، من با چشم خودم ديدم كه چقدر همه شما رو دوست دارن ، چقدر دخترهاي فاميل آرزو دارن با شما ازدواج كنن . چقدر عمه فخري به شما افتخار مي كنه ...توي چشم شما يك دنيا مهر پنهان شده كه تنها من اونا رو مي بينم . يك دنيا گرماي شيرين در آغوش شما حس مي كنم ، امن ترين و گرم ترين پناه كه حاضر نيستم با تمام خوبي هاي دنيا عوض كنم ...حتي اخم و فرياد شما براي من شيرينه و من دوستشون دارم
محاسن سالار سياهي مي زد. نگاهش را درون چشمانم من فرو كرد و گفت :
-من حتي يك كتاب شعر يك كتاب عاشقانه يك موسيقي تا به حال نخوندم و نه شنيدم من وقتم را با خواندن قرآن و دعا مي گذرانم و لذت مي برم ... به جاي اينكه به كشورهاي اروپايي سفر كنم به مكه رفتم به كربلا رفتم به سوريه رفتم ترجيح مي دم به زيارت برم تا...
خنديدم و گفتم :
-جدي اين همه جا رفتين ؟من تا به حال حتي مشهدم نرفتم .
سالار نگاهم كرد و گفت :
-مي خواي بعد عروسي ببرمت كجا هر كجا بگين حاضرم بيام .
خنديدم و سكوت كردم . سالار هم سكوت كرد. سرو صداي قبيله به اوج خود رسيد . سالار نگاهشان كرد .گفتم :
-عصباني هستيد؟
آرام گفت :
-احساس مي كنم در اين دنياي فاني من يك جزيره خشك و سرد بودم تنهاي تنها كه فقط خدا رو مي ديدم و شما اولين نفري اومدين و پا گذاشتين توي خاك خشك اين جزيره و حالا جاي پاهاي شما نمي ره من ديگه نمي تونم تنها زندگي كنم چون اين جزيره به نام شما ثبت شده .
خنديدم و به آسمان خيره شدم :
-باورم نمي شه كه شما اين حرفها رو بزنين .
چهره اش اخم آلود شد و زمزمه كرد:
-وقتي برگشتم ، وقتي نديدمتون تازه فهميدم كه چقدر به شما انس گرفتم شما بي آنكه من بفهمم در من نفوذ كردين !
-مثل يك حشره ي موذي نه پسر عمه ؟
خنديد و من براي بار اول دندان هاي سفيد و مرتبش را ديدم :
-مي دونين بار اول مي خندين ؟
ساده پرسيد:«
-راست مي گين ؟
سرم را تكان دادم . سلار نگاهم كرد و گفت :
-صبح صبح مدت زيادي شايد دو سال كنار در خروجي ، كفش هام تميز و جفت شده بود هميشه بران چاي مي آوردين حتي قبل از عقدمون تموم سردي ها /و بداخلاقي هاي منو با محبت و لبخند پاسخ مي دادين . من حتي به چاي آوردن شما به صداي پاي شما كه هميشه باعث ازارم مي شد انس گرفته بودم و نمي دانستم . در تمام مدت شما رفتارهاي بد اطرافيان و توهين ها رو تحمل كردين بي آنكه حتي يكبار به من گله كنيد . من خيلي دير متوجه شدم وقتي آمدم خانه و شما را نديدم تازه فهميدم جاي شما خيلي خاليه و من به شما انس گرفتم ...من از خدا كمك خواستم و از اون خواستم كه شما رو به من برگردونه .
سالار مكث كرد و من به نيم رخ او خيره شدم :
-پسر عمه مي شه اين همه از گذشته حرف نزنين ؟
ساكت شد و سكوت بين ما طول كشيد . گفتم :
-ناراحت شدين ؟
نگاهم كرد و لب گشود:
-نه پس از آينده حرف مي زنم . من آمدم تا شما رو با خودم ببرم .
قلب و روحم متعلق به اين مرد بود، اگر تنها مي رفت روحو قلبم را مي بردو از من يك جسم سرد و باقي مي ماندگفتم :
-پسر عمه به خاطر من لازم نيست صحبتهايي رو كه عادت ندارين بگين من مي دنم براي شما سخته ،‌من به وجود اخم آلود و سرد شما و به همه ي رفتارهاي شما عشق مي ورزم تا آخر عمرم .
نگاهم كرد و گفت :
-اشكالي نداره تمرين كنم ؟
خنديدم سالار نگاهم كرد و بعد لب باز كرد:
-وقتي اومدم خونه با يك دنيا فكر آمدم براي مراسم اما شما نبودين و تمام فكرهاي من باطل بود. وقتي سراغ شما را گرفتم كسي پاسخ نداد. مادر خيلي راحت گفت كه شما رفتين ؛ بي خبر بي هيچ سر و صدايي . مي دانستم شما نمي رفتين اما من نمي توانستم در مقابل مادر حرفي بزنم. هرگز نشده به مادرم بي احترامي كنم دلم نمي خواست از من برنجد. تنها كاري كه كردم ترك خانه بود بي خبر و ناگهاني . رفتم زيارت اونجا فكر كردم و دعا كردم تا خدا كمكم كنه .
سالار به فكر فرو رفت و سكوت كرد. گفتم :
-من نمي خواستم روي حرف شما حرف بزنم اما شد ديدگه .
سالار به جلو خم شد و گفت :
-كي ابن بلا رو ست آورد؟
-مي شه فراموش كنيد . من كم كم داشت از يادم مي رفت .
به دستم اشاره كرد و گفت ك
-اين فراموش مي شه سالومه ؟
سالومه را خيلي سخت بيان مي كرد اما از لحنش خوشم مي امد . لبخند زدم و گفتم ك
0همه چيز فراموش مي شه جز عشق كه تا ابد باقي مي مونه .
سالار حرفي نگفت . ادامه دادم :
-من از لحظه ي ورودم به اون خونه تا وقتي دوباره اومدم خونه ي خودمون رو فراموش كردم . جز لحظه هايي كه شما حضور داشتين او نا از يادم لحظه اي دور نمي شن .
سالار ايستاد و با دست لباسش را پاك كردو بعد خم شد و دستش را شست . مرد مرتب و پاكيزه اي بود . وقتي كنارم آمد گفت :
-اما من فراموش نگردم و تمام لحظه ها بي آنكه بخواهم يادم مي اومد. عجيب اينكه توي اون زمان من هيچ توجه اي به اونا نداشتم ...مثل اينكه آدم يه فيلمي رو نديده اما از اتفاقات اون با خبره شب چهارشنبه سوري ، اون شب براي اولين بار من غم را در چهره ي شما ديدم . اون قدر زياد بود كه از خودم پرسيدم چرا اين همه غم ؟دلم نمي خواست انسان بي گناهي مثل شما تاوان گناه ديگران رو پس دهد. اون زمان كه احسان احمق باشما اون كار رو كرد... هميشه فكر مي كردم اگر بلايي سر شما بياد جواب خدا رو چي بايد بدم ؟ با اينكه شما باعث عصبانيت من مي شديد باز هم سكوت مي كردم چون نمي خواستم اذيت بشين .
به سالار نگاه كردم . حالا صداي بچه هاي كولي كمتر به گوش مي رسيدو آفتاب در حال غروب كردن بود.گفتم :
-چقدر خوب همه چيز و به خاطر دارين .
سالار حرفي نگفت . در امتداد رودخانه شانه به شانه ي هم راه مي رفتيم . آب پاك و زلال جريان داشت و صدايش گوش را نوازش مي داد.
-پسر عمه ازتون يه سئوال بپرسم ؟
نگاهش به مقابلش بود . اما صدايش را شنيدم :
-بپرس .
-شما از چه زماني به من علاقه مند شديد؟
به آشمان خيره شد و بعد كمي سرش به سمت چادرها چرخيد . صداي شيهه ي يك اسب از دور شنيده شد. سالار نمي توانست راحت بگويد . گفتم :
-اگر براتون سخته نگيد .
به راه رفتم ادامه داد و گفت :
-از همان زمان كه ...
مشتاق به لب هيا صورتي رنگ او كه گاهي اوقات زير سبيلش پنهان مي شد خيره شدم . لب ها از هم باز شد ك
-از موقعي كه ...سال دوم ورود شما ...وقتي شما بهمن اعتراف كرديد ...همون موقع ..
چقدر بد حرف دلش را بيرون مي ريخت . يك زن باردار با لباس چين چينش از مقابل ما گذشت .
-پسر عمه مي دونستين وقتي بچه هاي كولي به دنيا مي آن ، نوزاد رو پس از تولد داخل آب سرد مي گذارن ؟ تا بدن نوزاد قوي بشه اگه نوزاد اونا زمستون به دنيا بياد خوشحال تر مي شن .
سالار تنها لبخند زد.
-مي خواين بريم بازار كولي ها ؟
نگاهم كرد صداي گيرا و بمش درگوشم پيچيد ك
-بريم .
سالار در ميانه ي راه پرسيد :
-اينا از كجا مي آن ؟
كمي فكر كردم تا يادم بيايد .
-عده اي از كوهپايه هاي جنوب زاگرس و جلگه هاي اطراف اونجا . عده اي هم از دشتهاي شمالي استان فارس و دامنه هاي زرد كوه عده اي هم ...نمي دونم .
سالار در حال كه با دقت تماشا مي كرد گفت :
-مثل عشاير و كوچ نشينان خودمون نه ؟
سرم را تكان دادم . مسير خاك آلود بود و سالار هر از چند گاهي دستش را در مقابل صورتش تكان مي داد. اهسته گفت ك
-هواي اينجا خيلي گرمه .
   
Reply With Quote
The Following 4 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
asii_pasii (11-06-2009), hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), shima_farnud (03-13-2010)
Old
  (#87)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-27-2009

زنان كولي روي زمين بساط خود را پهن كرده بودند و عده اي هم اطراف آنها حلقه زده بودند. زني در مقابلش زيور آلات پهن كرده بود و دانه هاي آنها برق مي زد.
0اينا رو خودشون درست مي كنن ، از صمغ گياهان و نوعي ماده پلاستيكي خشك و شيشه هايي كه تراش مي دن مي بينين چه رنگهاي متنوعي دارن ؟
زني ديگر در مقابلش قاب قرآن عنبردان و گردنبندهاي مهره اي و گيسوبند و غره داشت . سالار پرسيد :
-ابنا مسلمون هستن ؟
-نه فكر نمي كنم ..دين مشخصي ندارن ...البته مسلمون هم بين اينا پيدا مي شه مثل قبيله مادرم ، البته مادرم قبل از ازدواج مسيحي بود و بعد مسلمون شد. اين قاب قرآن ها رو براي فروش درست مي كنن كنده كاري شده و قشنگه .
سالار نگاهم كرد و گفت :
-بخريم ؟
-يادگاري امروز بخرين .
سالار روي دو پا نشست و با دست قاب قرآن را لمس كرد . رن با لهجه ي شيريني گفت :
-اونا جنس خوبي دارن پشيمون نمي شي آقا .
سالار پرسيد:
-اين چيه سالومه ؟
خواستم پاسخ دهم كه زن نگاهم كرد و گفت :
-تو كولي هستي دختر جون ؟
-نه مادرم كولي بوده .
خنديد و گفت :
-آخه اسمت يه جورايي شبيه كولي ها بود، بعدشم تو زيادي خوشگلي دختر ...منو ياد كسي مي ندازي .
خنديدم و دستم را روي شانه سالار گذاشتم و گفتم :
عنبردان براي نگهداري مواد معطر و اسانس هاي خوشبو مادر مي گفت قديما از گياهان خوشبو به جاي عطر و ادكلن استفاده مي كردند. اونا رو توي عنبردان مي ذارن و به گردن آويزان مي كنن ، مادرم يكي به من داده كه از طلاو نقره ساخته شده .
سالار ايستاد و قاب قرآن را به دست من داد و راه افتاد. قامت رعنايش دل هر كسي را به رقص مي آورد. گفتم :
-خسته شدين ؟
حرفي نزد. وقتي كنارش رسيدم گفت :
-زندگي اينا مثل عشاير...
-آره اما عشاير مردم معتقدي هستن و اينا نه ، اينا به بي قانون ترين انسان ها شهرت دارن .
دست بردم سمت گردنم و گردنبند شيشه اي خودم را بيرون آوردم و گفتم :
-ببين آقا سالار اين مال مادرم بود، بهش مي گم گردنبند مهلو ، از درختچه هايي درست مي شن كه دانه هاش كوچكتر از لوبيا هستن ، بوي خوش اونا هرگز تموم نمي شه ...بو كنيد؟
گردنبند را به دست سالار دادم و واو بو كرد و گفت :
-مثل بوي گل درسته ؟
-بيشتر زيور آلات اينا همين طوريه ، گردنبند ميخك و خيلي چيزهايديگه !چون اينا نمي تونن از طلاو جواهرات گران استفاده كنن از اينا استفاده مي كنن.
سالار لبخند زد و نگاهم كرد. دورتر زني فال مي گرفت و دختران وپسران دور تا دور او حلقه بسته بودند. صداي زن كلفت و سخت به گوشم مي رسيد:
-يكي يكي اين طوري نمي شه .
صداي دلنشين سالار ، تارهاي دلم را لرزاند:
-شما چيزي از بازار نمي خوايين ، براي يادگاري ؟
-نه من دارم همه مال مادرم بوده ...
من و سالار دور شديم . سالار گفت :
-شما اطلاعات جالبي به من دادين ممنونم .
-من فقط سر شما رو درد آوردم ، عمه فخري هميشه مي گفت سالار از حرف زدن خوشش نمي آد،‌زياد حرف نزني سالومه .
خنديدم و سالار فقط تماشايم كرد.پرسيدم :
-شما از حرف زدن من ناراحت مي شين ؟
سالار دستانش را داخل جيب شلوار كردو گفت :
-نه امروز منم زياد حرف زدم ...من بايد ياد بگيرم كه ديگران رو بفهمم و به حرفاشون گوش كنم خصوصا شما!
-مي خوايين براتون يه شعر از كولي ها بگم ؟
سرش را تكان داد . صداي آب موسيقي دلنشين طبيعت بود كه دل هاي ما را بيشتر به هم پيوند مي داد. جايي كه دل ها براي هم مي طپند جايي براي هيچ چيز جز عشق وجود ندارد...زمزمه كردم :
تا آنجا كه در خاطر دارم
سراسر دنيا را با چادر خويش گشته ام
در جستجوي عشق و محبت
و عدالت و خوشبختي بوده ام
همراه با زندگي بزرگ شده ام
اما عشق حقيقي را نيافته ام
و اين كلمه را نشينده ام كه
حقيقت كولي در كجاست
سالار نگاهش را به آب دوخت و زمزمه كرد:
-با اينكه شما هرگز بين اين قبايل نبودين ، اما انگار لحظه به لحظه با انها زندگي كردين ...
بعد خم شد و روي دو پا نشست و وضو گرفت . وقتي بلند شد گقت :
-وقت نمازه .
صداي اذان از مسجد شنيده مي شد. سالار گفت :
-خيلي وقته صداي اذان را اين طور رسا نشنيده بودم .
-اين جا كوچيكه .
وقتي با سالار وارد خانه شديم . برايش سجاده پهن كردم و گفتم :
-اين مال بابا فريده
سالار مشغول نماز شد و من به خانه ي يار محمد رفتم . گل بهار مشغول آشپزي بود و بوي ماهي تازه تمام فضا را پر كرده بود. گل بهار پرسيد:
-پس مهمونت كو دختر ؟
-رفته نماز ، آقا سالار فضيلت نماز اول وقت رو هيچ وقت از دست نمي ده !
گل بهار سرش را با سادگي تكان دادو گفت :
-خوش به سعادتش چهره اش كه نوراني و محجوبه، خدا حفظش كنه !
مدتي بعد وقتي به خانه بازگشتم سالار نماز را تمام كرده و كنار ديوار تكيه داده بود . كنارش نشستم و گفتم :
-قبول باشه .
صداي سالار در سكوت سنگين خانه موج برداشت :
-قبول حق باشه .
سالار در سكوت به من خيره شد . نگاهم را به فرش دوختم مي خواستم حرفي بزنم اما خجالت مي كشيدم و صداي سالار مثل يك حس شيرين و نرم به جانم نشست :
-بگين گوش مي كنم ؟
سر بلند كردم و با كمي شرم گفتم :
-راستش پسر عمه روم نمي شه بگم ، يار محمد يعني مي دمنيد گلي با آقاي سليمي عقد كردن ...اون آقا خيلي عجله داره كه عروسي كنن اما ...يارمحمد دستش خاليه ، مي دونم نبايد بگم اما اينا اون قدر به من خوبي كردن كه من دلم مي خواد يه جوري خوشحال بشن ...مي شه شما كمك كنين ...عمه مي گفت شما به همه كمك مي كنيد.
سالار اجازه نداد حرفم را تمام كنم گفت :
-حتما...اين جا بانك داره ؟
خنديدم و گفتم :
-داره يك بانك ...ممنون پسر عمه ...حتما گلي خيلي خوشحال مي شه ...
سالار دست دراز كرد و دستم را گرفت ، از كف دستانش آتش برمي خاست . گفت :
-براي خودتون چيزي نمي خواييد؟
-نه فقط ...
سالار نگاه كرد. گفتم :
-شما هميشه و همه وقت سلامت باشين .
لبخند زد و مرا به سمت خود كشيد و گفت :
-اگه هر چيزي خواستين بگين ، مي دونيد من يك مرد ميليونر هستم و براي شما همه چيز فراهم مي كنم .
-من احتياج به چيزي ندارم وقتي با شما باشم .
سالار مرا در آغوش گرم خود فشرد و سرم را نوازش كرد. گفتم :
-گل بهار منتظره براي شما يك شام خوشمزه درست كرده .
تازه شام را تمام كرده بوديم و گل بهار چاي گذاشته بود. يار محمد و علي كنار سالار نشسته بودند و راجع به زمين ها و قيمت زمين هاي كشاورزي با سالار حرف مي زدند. سالار پر حوصله و ساكت گوش مي داد. وقتي صحبتهايش تمام شد رو به ن گفت :
-سالومه بابا فردا بايد دستت رو باز كني ، يادت كه نرفته ؟
-نه يادمه
يارمحمد سرش را تكان داد و گفت :
-بازم خدا رو شكر ...دو جاي دستش شكسته بود. وقتي اومد خونه انگار يه سالومه ديگه بود، سر تا پا كبود و زخمي ... با اين دست وبال گردن ...راستي آقا سالار يه آقايي چند روزه پيش اومده بود دنبال شما ...
سالار سر بلند كرد و به من نگاه كرد ‌، در نگاهش هيچ چيز نمي شد خواند. نگاه از او گرفتم سالار آهسته پرسيد:
-چه كسي بود ، شما اونو مي شناختيد؟
-نه از طرف عمه فخري آمده بود.
-پس چرا به من نگفتين ؟
لحن سالار آنقدر محكم و پر جذبه بود كه همه سكوت كردند. جرات اينكه حرفي بزنم را نداشتم . صداي گل بهار همه چيز را عوض كرد:
-چاي سرد شد آقا سالار .
سالار تشكر كرد ، چايش را خورد و از جا بلند شد وقت بيرون رفتن از خانه ي يار محمد همراهش رفتم تا رختخواب را برايش آماده كنم . كنار در خروجي سالار چك نوشته شده اي را به مبلغ بالايي به من داد و گفت :
-اينو بدين به يار محمد يا گلي خانم .
-دست شما درد نكنه ...
نگاهم روي رقم هاي چك ثابت ماند. با حيرت گفتم :
-پنج ميليون تومن ، اين خيلي زياده پسر عمه ...
به سمت خانه رفت ، گلي را صدا زدم و چك را به او دادم . گلي از خوشحالي اشك ريخت و بلند طوري كه سالار بشنود گفت :
-دست شما درد نكنه ، اميدوارم هدا به شما عوض بدهد.
سالار حرفي نزد و وارد خانه شد . يار محمد و علي و گل بهار با ناباوري به رقم چك نگاه مي كردند. يارمحمد گفت :
-پسشون بده سالومه من كه ندارم ...
-اين حرفا چيه عموجان ؟ آقا سالار اون قدر داه كه اينا توش گمه ، يه مقدار جهيزيه واسه ي گلي يه مقداري واسه ي علي آقا ، براش دعا كنيد.
به سمت خانه دويدم و گفتم :
-برمي گردم گلي .
وقتي به خانه ي يار محمد رفتم همه در خواب بودند و تنها گلي منتظرم بود. با ديدنم لبخند مرموزي زد و گفت :
-پس چرا لپات گلي شدن و اين همه مي لرزي ؟
-بدجنس .
گلي خنديد و سرش را زير پتو كردو گفت :
-خيلي خوشحالم سالي ...آقا سالار واقعا همون طوره كه تو مي گفتي .
صبح وقتي براي سالار صبحانه اماده كردم و سفره پهن كردم ، هنوز داخل حياط كوچك بود . وقتي سفره را ديد گفت :
-دست شما درد نكنه ، چرا زحمت كشيدين ؟
-قابلي نداره ببخشيد وسيله پذيرايي كمه آخه من چند روزه اومدم خونه ي خودمون .
سالار مشغول خوردن صبحانه شد.وقتي تمام شد به حمام رفت و لباس تازه پوشيد ، شلوار خاكستري با يك پيراهن نيلي خوش دوخت . وقتي روي صندلي چوبي و تك كه مال پدرم بود نشست گفتم :
-پسر عمه اين چند وقته كجا رفته بودين ؟
حرفي نزد و در سكوت تماشايم كرد.گفتم :
-وقتي اون آقا گفت شما رفتين دلم هزار راه رفت ...
محكم گفت :
-از اين به بعد دلم نمي خواد هيچ چيز رو از من پنهون كني حتي كوچكترين مسئله .
-چشم ! باور كنيد نمي خواستم ناراحت بشين و گرنه ..
سرم را در بغل فشرد و گفت :
-مي دونم .
در مشت او كاغذي بود . به سمت من گرفت و گفت :
-اينو ميلاد به من داد...
كاغذ را نگاه كردم . صداي بم و گيراي سالار تارهاي دلم را لرزاند
-دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم .
خنديدم و نگاهش كردم . سالار حتي يكبار هم كلمه ي دوست داشتن را به من نگفت اما او با لمس كردن علاقه ي زيادش را به من ثابت كرده بود.
وقتي مقابلش روي زمين نشستم . گفتم :
-پدرم هميشه مي گفت خدا انشان را خلق كرد خيلي خوبه ، دنيا را خلق كرد اين خيلي خوبه ، اما نمي فهمم چرا عواطف را خلق كرد.
به شالار نگاه كردم و پرسيدم:
-نظر شما هم همينه ؟
كمي مكث كردو بعد دستانش را در هم قلاب كرد و روي ميز گذاشت . قاب عكس پدرو مادرم نگاه او را به شمت خود كشاند و گفت :
-اين سومي از همه خوبتره ! حالا آماده بشين بريم دستتون رو باز كنيم .
   
Reply With Quote
The Following 4 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
asii_pasii (11-06-2009), hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), shima_farnud (03-13-2010)
Old
  (#88)
shaghayegh_da Female
IP Bronze Member

Points: 6,670, Level: 19
Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19 Points: 6,670, Level: 19
Level up: 46%, 380 Points needed
Level up: 46% Level up: 46% Level up: 46%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
shaghayegh_da's Avatar
 
Offline
Real Name: shaghayegh
Posts: 630
Thanks: 296
Thanked 2,180 Times in 520 Posts
Join Date: Aug 2009
Location: U.S.A

My Team:

10-27-2009

قسمت آخر
*****
يك ساعت پيش گلي رفت و عروسي تمام شد. آسمان غرق نورو شادي بود اما دل من پر از غم بود. سلار هنوز نيامده بود. با غصه به كوچه خيره شدم و روي سكوي سيماني خانه نشستم چرا سالار نمي آمد؟
صداي پاي گل بهار را شنيدم :
-سالي جان هنوز نشستي ؟
-بله اين جام شما برو بخواب خسته شدي ، جاي گلي خالي نباشه .
گل بهار رفت و من بازهم تنها نشستم . شايد ساعتي از نيمه شب گذشته بود كه صداي پارس سگ ها سكوت را شكست . آرام آرام به سمت جاده رفتم هيچ كس در كوچه ي خلوت ديده نمي شد. سايه ي درختان وحشت ايجاد مي كرد . سر جاده ايستادم و به جاده خيره شدم . مدتي ايستادم اما ترس همه ي وجودم را پر كرد. داشتم بر مي گشتم اما هنوز اميدوار بودم كه سالار بيايد . شب را كنار گل بهار صبح كردم ...
صبح خيلي زود با خواب بدي كه ديده بودم از جا پرديم . تمام تنم درد مي كردو براي فرار از هر فكري از خانه خارج شدم . گل بهار براي گرفتن نان تازه مي رفت كه با ديدنم گفت :
-چقدر چشمات سرخ شده من كه نخوابيدي من گفتم زود بخواب ؟
-نه ...خوبم ...
وقتي كه گل بهار رفت به سمت قبرستان رفتم . از سالار براي بار اول دلخور بودم .
كنار خاك شرد آن دو عزيز نشستم . قبرستان خالي و ترس آور بود. هيچ كس نبود. سرم را به درخت تكيه دادم و زير لب با خودم حرف مي زدم .
-سالومه
خواب بودم ،‌به سختي چشم باز كردم و تصوير زيباي سالار به همان قد افراشته مقابلم بود. ايستادم و نگاهش كردم . سلار سرد و اخم آلود عقب ايستادو گفت :
-سلام
-سلام
حرفي براي گفتن نداشتم . سالار گفت :
-آمدم شما رو با خودم ببرم ...
سكوت كردم و او پرسيد:
-به چي فكر مي كنيد؟
حرفي نداشتم و سالار عصبي دست بين موهايش كشيد و گفت :
-مي دونم ...اما ...
-تمام ديشب ، نه از صبح ديروز تا صبح امروز كنار در منتظر شما بودم .
حالا سالار مستقيم در چشمانم نگاه مي كرد. اگر چه از او ناراحت بودم اما نگاه سالار مثل يك جويبار سرد و روان مرا آرام مي كرد. صداي دلنشين او در سكوت گورستان در حضور پدرو مادرم طنين انداخت :
-با من برمي گردي ؟
حرفي نزدم اخم مثل يك ابر در چهره ي او پنجه انداخت . چقدر از ديدن اخم او لذت بردم . گفت :
-من سعي مي كنم كه ...رفتارم رو بهتر كنم ...شايد شما من و...
-من بدون شما چطور مي تونم زندگي كنم حتي اگه بداخلاق ترين و اخمو ترين انسان باشيد؟
لبخند روي لبس جا گرفت و گفت :
-شما همون زني هستيد كه من مي خوام من با يك دينا آرزو اومدم تا در كنار شما باشم . مطمئن باشيد ديگه هيچ كس به شما بي احترامي نمي كنه و ديگه هرگز تنهاتون نمي گذارم حتي سفرهاي كوتاه كاري !من ...
نگاهش را به انتهاي جاده دوخت و گفت :
-با من بيا.
-پسر عمه
لبخند روي لبش هنوز نشسته بود. گفت :
-روزهايي كه شما كنارم نيستين خيلي سخته . من ...
ادامه نداد. دلم مي خواست بگويد من عاشقم اما نگفت . صداي او افكارم را قطه كرد:
-يك نفر با من اومده .
با حيرت به پشت سرش خيره شدم . خدايا آيا اين عمه فخري بود كه با گام هاي لرزامن به من و سالار نزديك مي شد. نمي توانستم حركت كنم . وقتي جلو آمد نگاهش كردم :
-سلام عمه جون ...خوش اومدين ...اين جا خاك پدرو مادرمه ببينين ؟
عمه فخري فقط نگاهم مي كرد مدتي طول كشيد تا گفت :
-سلام
عمه روي پاهايش نشست و به خاك و سنگ سياه قبر خيره شد. يك سكوت تلخ و گزنده تمام تمام فضا را پر كرده بود و يك بغض خسته و سنگين اين سكوت تلخ را شكست ، يك بغض كهنه و قديمي كه پر از نفرت و كينه بود و حالا شكست . صداي بلند عمه در فضاي خالي دل هركسي را مي لرزاند. انعكاس صداي گريه عمه در سكوت قبرستان پيچيد و شايد نفرت ها و كينه ها و بغض ها قطره قطره از دل عمه بيرون آمد. سالار هنوز به مادرش چشم دوخته بود. مي دانستم براي عمه و اطرافيان آنقدر با ارزش بود كه كسي ناراحتيش را نمي توانست تحمل كند. عمه آنقدر گريه كرد تا آرام شد. وقتي سر بيلند كرد و نگاهم كرد، خجالت كشيدم و سرم را پائين انداختم . اما صداي عمه گوشم را پر كرد:
-فريد شايد وقت مناسبي نيومدم بهت سر بزنم اما ... حالا امدم تا دخترت رو ببرم تا عروسم باشه ، عروس سالار رو مي دونم كه تو چقدر سالارو دوست داشتي و همين طوري دخترت رو .
عمه ايستاد و نگاهش را به من دوخت . گفتم :
-عمه جون .
با همان لحن پر اقتدار گفت :
-وقتي سالار چيزي رو انتخاب كنه حتما بهترين چيزه و شكي در آن نيست سالارو انتخاب كرده و تو براي من عزيز هستي .
-ممنون عمه جون مي دونم كه لياقت آقا سالار بهتر از ايناس اما من تمام سعي خودم رو مي كنم تا پسر عمه از من راضي باشه من...
عمه نگذاشت ادامه دهم گفت :
-همه چيز آماده س و ما بايد هر چه زودتر حركت كنيم .
به سمت در خروجي رفت و من رفتنش را تماشا كردم . تا صداي سالار در فضاي قبرستان طنين انداخت :
-شما قصد نداريد حركت كنيد؟
نگاهش كردم و نگاه سالار نوازشم كرد؛ نوازشي شيرين و لطيف كه همه ي وجودم را لرزاند. گفتم :
-من قصد دارم تا ابد كنار شما باشم .
خنديد و سرش را عقب بردو گفت :
-پس عجله كنيد تا فرودگاه راه طولانيه ...
-عمه جون چطور ...
نگاهش را به عمه دوخت و گفت :
-مادر خوشيختي منو مي خواد و خوشبختي من با شما تكميل خواهد شد.
-دوستتون دارم .
نه نگاه كرد نه حرفي زد ، فقط بلند گام برداشت و جلو رفت به خاك سرد پدر و ماردم نگاه كردم و لبخند زدم .
بند بند وجودم تشنه ي سالار بود. دويدم تا به او برسم كه محكم به ديوار خروجي قبرستان خوردم . عمه فخري بلند گفت :
-سالارجان نمي دونم چطور مي خواي با اين دختر بچه ي بازگوش زندگي كني ؟
سالار خنديد و نگاهم كرد. صدايش را شنيدم :
-مادر من به اين دختر بچه احتياج دارم تا كمك كنه زندگي من از اين حالت در بياد، اين دختر يكپارچه عشق و شوره
سالار به من خيره شد و عمه نگاهم كرد. خاك هاي تنم را با دست تكاندم و گفتم :
-پام گير كرد به شنگ ببخشين !
گفت :
-شما منو ياد بچه هاي شيطون و بازگوش مي ندازين !
لبخند زدم و جلو رفتم خواستم دستش را بگيرم كه خود را عقب كشيد و آهسته گفت :
-شما نمي دونيد كه ما نامحرم هستيم و عجله ي من براي اينه كه ديگه طاقت ندارم سالومه !
خنديدم و به چشمان زيباي سالار خيره شدم . نگاهم به او بود كه با كمي اخم و يك دنيا جذبه مرا تماشا مي كرد. هم گام با عمه جلو رفتندو من كه تمام حواسم به او بود ، باز محكم به با صورت به زمين خوردم و درد تمام صورتم را پر كرد. وقتي سرم را از روي خاك ها بلند كردم هر دو برگشته بودند و با حيرت مرا نگاه مي كردند. از اينكه مقابل عمه و سالار اين همه دست و پا چلفتي نشان دهم بيزار بودم.
به سرعت بلند شدم تا خاك ها را از خودم بتكانم كه صداي عمه گوشم را پر كرد:
-سالار جان عزيزم چطور مي خواي زندگيت رو با اين شيط.ن حرابكار آغاز كني ؟
لبخند به زيباترين شكل ممكن چهره ي سالار را زينت دادو چشمانش درخشيد . صدايش آواي خوش زندگي بود كه در گوشم پيچيد:
-مادر من به اين بچه ي بازيگوش كه البته ظاهرا اين طوره احتياج دارم و مي دونم كه زندگي منو از اين همه يكنواختي در خواهد اوردو من دلم مي خواد كه اين دختر با همه ي روحيه شاد و دل پاكش براي هميشه كنار من باشه .
عمه خنديد و از ما دور شد. سالار نزديك آمد و محكم گفت :
-طوريتون شند ؟حداقل تا خانه مراقب باشيد.
خنيديدم و نگاه بي خيالم را به قامت زيباي او دوختم و گفتم :
-وقتي شما هستين من هيچ وقت طوريم نميشه .
سالار در سكوت فقط نگاهم كرد. نگاهش در آن لحظه نرم بود و پر از حرف كه من مي فهميدم . نگاه سالار مثل آبي زلال و خنك روي آتش دلم ريخته مي شد و من را آرام مي كردو لبخند زدم اما سالار هنوز هم مرا تماشا مي كرد. شايد به ظاهر در نظر ديگران من و سالار بهم نمي آمديم اما هم من و هم سالار مي دانستيم و مطمدن بوديم كه شايد تنها زوجي كه بهم مي آمدند ما بوديم . من مي دانستم كه زير اين چهره ي اخم آلود و سرد و پر جذبه چه دل مهرباني نهفته است و اين را نيز مي دانستم كه سالار با تمامي وجودمرا مي خواهدو عشق او يك عشق پاك است و جاودانه و تنها من بودم كه از پشت حرير نگاه سالار ، نگاهي كه به ظاهر سرد بود ، نازك ترين و دل انگيزترين نوازش را مي ديدم . سالار يك پارچه آتش و گرما بود و من و سالار اين را مي دانستيم . دلم مي خواست در آن لحظه او را در آغوش داشتم ؛ اما سالار هنوز منتظر و اخم آلود مرا نگاه مي كرد. صدايش ترنم شيريني بود كه گوشم را نوازش داد:
-عجله كنيد بايد زودتر بريم و بقيه كارها رو انجام بديم .
-پسر عمه شما پشيمونيد؟
لحظه اي مكث كردو بعد لبخند زد. وقتي كنارش رسيدم به مقابلش خيره شد و گام برداشت ، من وقتي در كنار او قدم مي زدم احساس كردم بابا فريد و مهربان كنار در خروجي ايستاده اند و با يك لبخند ما را تمشا مي كنند. گفتم :
-پسر عمه احساس مي كنم بابا فريد و مامان مهربون دارن ما رو تماشا مي كنن .
همان طور كه مي رفت گفت :
-حتما همين طوره !لطفا عجله كنيد چون من ديگه طاقت ندارم .
سالار دور شد و من با حيرت او را تماشا كردم . كنار عمه ايستاد ،‌عمه لبخند بر لب سالار را نگاه مي كرد و چيزي به او مي گفت. دامنم را بالا گرفتم و يك نفس تا كنار آن دو دويدم . وقتي ايستادم ،‌نگاه سالار سرشار از محبت و نوازشي نرم به من خيره بودو مخمل نگاهش ملايمو نرم تمام وجود مرا در بر گرفت.!
پايان
با سپاس از لطف پروردگار
   
Reply With Quote
The Following 7 Users Say Thank You to shaghayegh_da For This Useful Post:
*niloufar* (11-08-2009), asii_pasii (11-06-2009), freimensch (10-27-2009), hali (12-16-2009), hedieh_h (10-27-2009), nasrinmoazenchi (11-02-2009), shima_farnud (03-13-2010)
Old
  (#89)
heidi_arad Female
IP Enthusiastic Member

Points: 14,050, Level: 28
Points: 14,050, Level: 28 Points: 14,050, Level: 28 Points: 14,050, Level: 28
Level up: 56%, 400 Points needed
Level up: 56% Level up: 56% Level up: 56%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
heidi_arad's Avatar
 
Offline
Posts: 1,980
Thanks: 4,260
Thanked 4,466 Times in 1,616 Posts
Join Date: Jun 2007

My Teams:



10-30-2009

shaghayegh jan dastet dard nakone kheli ziba va asheghane bod

mamnonam


   
Reply With Quote
The Following User Says Thank You to heidi_arad For This Useful Post:
hali (12-16-2009)
Old
  (#90)
hali Female
IP Junior Member

Points: 2,750, Level: 12
Points: 2,750, Level: 12 Points: 2,750, Level: 12 Points: 2,750, Level: 12
Level up: 25%, 300 Points needed
Level up: 25% Level up: 25% Level up: 25%
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
 
hali's Avatar
 
Offline
Real Name: hali
Posts: 285
Thanks: 1,940
Thanked 447 Times in 226 Posts
Join Date: Jan 2008
Location: usa

My Team:

12-16-2009

kheili kheili kheili ziba bood merc.. khaste nabashi


Gahi bayad kam bashi ta kamboodet ehsas she, na inke nabashi ta naboodet adat she
   
Reply With Quote
Reply


Bookmarks


Currently Active Users Viewing This Thread: 1 (0 members and 1 guests)
 
Thread Tools
Display Modes

Posting Rules

BB code is On
Smilies are On
[IMG] code is On
HTML code is Off


All times are GMT +1. The time now is 10:11 AM.


Powered by vBulletin® Version 3.7.0
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
Forum SEO by Zoints
Copyright ©2006-2010 -[IranProud Team]- All rights reserved