![]() |
داستان زن جواني كه كليه اش را بخاطر تنبلي شوهر معتادش فروخت |
|
(#1)
|
|||||||||||||||||||||||||
|
IP Golden Member
![]()
Offline
Real Name: Mojtaba GORJI
Posts: 3,422
Thanks: 23,225
Thanked 12,289 Times in 3,159 Posts
Blog Entries: 12
Join Date: Dec 2006
Location: SUISSE
|
كنار ديوار و روي زمين نشسته بود و با تكه چوب كوچكي، دانه هاي ريز سنگ هاي روي آسفالت را تكان مي داد. انگار دنبال چيزي مي گشت! چند دقيقه اي او را زير نظر گرفتم. نگاهش را از زمين گرفت و به آجرچين ديوار خيره شد. نمي دانم چه چيزي در اين ديوار آجري و بي روح، نظر او را به خود جلب كرده بود. جلو رفتم و از او پرسيدم چرا اين جا آمده اي؟ بي مقدمه جواب داد: آمده ام طلاق بگيرم. آقا، مهرم حلال، جانم آزاد. ديگه خسته شده ام، طاقت ندارم خدا كنه امروز حكم طلاق را صادر كنند. ناگهان موج حرف هايش فرونشست و دستش، گوشه چادرش را براي پاك كردن قطرات اشك بالا آورد. انگار منتظر بود تا بقچه دردهايش را در صندوقچه دل كسي باز كند. از طرز صحبت كردنش فهميدم كه بي تاب است و آرام و قرار ندارد. تيك عصبي داشت، مدام نوك بيني اش را تكان مي داد و با دو انگشتش سربيني اش را مي گرفت. به قول خودش به آخر خط رسيده بود و سعي داشت تا خود را از آتشي كه بوته زندگي اش را سوزانده است، دور كند. از او خواستم تا قصه زندگي اش را تعريف كند. گفت: اسمم «صديقه» است و ٩١ سال سن دارم. وقتي دختري ٣١ ساله بودم و به قول معروف، خودم را شناختم، مي خواستم بهترين باشم. دوست داشتم همه به من توجه كنند. اگر جلوي من از كسي تعريف مي كردند خرمن حسادت هايم آتش مي گرفت. با هيچ كدام از همكلاسي هايم رابطه خوبي نداشتم چون خيلي تندخو و زودرنج بودم. تنها دوستم «آزاده» بود كه واقعا دختر فهميده و باوقاري بود. او با اين كه خانواده مستضعفي داشت، خيلي صبور بود. هميشه سعي مي كرد مثل يك پل من را از رودخانه احساسات تند و غريبم عبور بدهد. در راه مدرسه، مدام به من مي گفت چرا اين قدر به دور و برت نگاه مي كني؟ سرت را پايين بينداز و با غرور راه برو. آزاده مي گفت دختر بايد غرور داشته باشد و وقتي روي زمين راه مي رود، زمين سنگيني غرور و وقارش را حس كند. اما من گوشم به اين حرف ها بدهكار نبود. در كلاس درس هم توجهي به معلم و حرف هايي كه مي زد نداشتم و در روياها و خيال هاي دور و درازم غرق مي شدم. در خانه هم با خواهر و ٢ برادر كوچك تر از خودم هميشه جنگ و دعوا داشتم و هر وقت مادر بيچاره ام مي خواست كمي با من صحبت كند، خيلي تند صورتم را برمي گرداندم تا به او بفهمانم كه نمي خواهم به حرف هايش گوش بدهم. من بچه بزرگ خانواده بودم و پدرم كارگري ساده و زحمتكش بود. اما نمي دانم آن روزها چرا هيچ وقت چشمان خسته و دست هاي زخمي پدرم را نمي ديدم! آن روزها تا نگاهم به آينه مي افتاد، در آن غرق مي شدم. هر وقت مي خواستيم جايي برويم پدر و مادرم، از ايستادن من جلوي آينه خسته مي شدند. نمي دانم چه چيزي را گم كرده بودم كه در آينه آن را جستجو مي كردم. باور نمي كنيد حتي وقتي مي خواستم مدرسه بروم شايد ٥١ دقيقه جلوي آينه فقط مقنعه ام را درست مي كردم و ابروهايم را بالا و پايين مي انداختم. كم كم به آزاده هم حسادت مي كردم چون او هميشه مورد تحسين و تعريف همه بود و شاگرد اول كلاس مان شده بود. كارنامه كلاس سوم راهنمايي را كه گرفتم رديف تجديدي هاي من، سرم را به درد آورده بود. همان روز با مادرم داخل حياط خانه مان نشسته بوديم كه پدر خسته و كوفته از سر كار آمد، مادر كارنامه مرا به او نشان داد و او هم كه انگار ديگر از دست من خسته شده بود، گفت: من با هزار بدبختي كار مي كنم در حد توان هرآنچه خواسته اي برايت مهيا كرده ام ، اين نتيجه زحمات من است؟ ديگر حق نداري درس بخواني! پدرم آن شب آن قدر خسته بود كه بدون اين كه شام بخورد، نمازش را خواند و خوابيد. من هم خوابيدم اما صبح كه از خواب بيدار شدم، مادرم گفت پدرت رفته است دوچرخه اش را به خاطر جور كردن وجه كلاس هاي تجديدي تو بفروشد. بعدازظهر پدرم از سر كار كه برگشت، دوچرخه اش را فروخته بود و مقداري پول به مادرم داد تا من را در كلاس هاي تقويتي ثبت نام كند. در كلاس هاي تقويتي هم آرام و قرار نداشتم. در خيال هاي خودم پدر پول دار و خوش تيپي داشتم كه با يك خودرو آخرين سيستم جلوي در مدرسه منتظرم ايستاده! آن روز نمي دانستم و نمي فهميدم ثروتي كه پدر من دارد، خيلي از پدرهاي پولدار ندارند و نمي توانند داشته باشند. قطرات اشك در صورت او جاري شد و براي دوسه دقيقه اي، گوشه چادرش پهناي صورتش را پوشاند تا چشمانش عمق دردهاي او را در گوشه چادر پنهان كند. زن جوان ادامه داد: بله، پدرم با اين كه با سختي و رنج خرج خانواده ٦ نفره خود را درمي آورد، اما هر وقت نمازش تمام مي شد يك دعا مي خواند كه هيچ وقت يادم نمي رود. «خدايا! شكر نعمت، شكر سلامت، شكر دين محمد(ص)»بگذريم. كلاس هاي تجديدي و امتحانات شهريور ماه هم كارساز نبود و من مردود شدم. روزي كه مادرم خبر مردودي ام را به پدر داد، او در حالي كه داخل حياط نشسته بود و هندوانه اي را با چاقو مي بريد، گفت: خانم اين بچه استعداد درس خواندن ندارد و خيلي هم عصبي شده است. او را از مدرسه بگيريم و به كلاس خياطي بفرستيم شايد اعصابش كمي راحت شود. بعد از يك هفته، با مادرم به خياطي رفتيم و من از همان روز در آنجا مشغول كار شدم. علاقه اي به اين كار نداشتم بعد از ٣ ماه يك روز صاحب خياطي كه از آشناهاي ما بود، با مادرم تماس گرفت و گفت: دخترت اصلا هوش و حواسش به كار جمع نيست. مادرم با من صحبت كرد و به او گفتم كه خياطي را دوست ندارم. او هم نمي دانست چه كار كند تا اين كه همان شب زن دايي ام به خانه ما آمد و وقتي از موضوع باخبر شد گفت مي توانم در آرايشگاه او مشغول به كار شوم. از صبح روز بعد به آرايشگاه رفتم اما بعد از حدود ٢ ماه با اين كه استعداد خوبي در اين كار داشتم، چون مدام از لاي پرده آرايشگاه بيرون را نگاه مي كردم، زن دايي ام پس از چند بار تذكر، مرا از آرايشگاه بيرون كرد. به خانه برگشتم و موضوع را به مادرم اطلاع دادم؛ مادرم هم كه خيلي ناراحت شده بود، گوشي تلفن را برداشت و هرچه به زبانش رسيد به دايي ام گفت. نمي دانيد همين موضوع چه آتشي در زندگي دايي عباس به پا كرد تا آنجا كه زن دايي به خانه مان زنگ زد و از من و مادرم معذرت خواهي كرد. مي دانستم كه او مقصر نيست اما دلم مي خواست خردش كنم. مادرم، براي اين كه من سرگرم بشوم، بعضي از كارهاي خانه مثل خريد نان و غيره را به من واگذار كرد. يك روز كه براي خريد به مغازه رفته بودم در راه برگشت، جواني را ديدم كه دنبال من مي آيد. به خانه رسيدم در خانه را باز كردم و داخل حياط رفتم و در را بستم، بعد از يكي دو دقيقه دوباره در را باز كردم ديدم او آن طرف خيابان ايستاده است. دستش را تكان داد و رفت. فرداي آن روز هم آن پسر راديدم. حتي به خاطر من به صف نانوايي هم آمد وقتي با يك اشتباه بزرگ نگاهم را به چشمانش دوختم، تمام وجودم لرزيد و احساس كردم كه عاشق شده ام. من آن موقع ٧١ ساله شده بودم و اين اولين باري بود كه كسي اين قدر به من توجه مي كرد. نان كه گرفتم او هم از صف بيرون آمد و پشت سرم راه افتاد. داخل يك كوچه باريك تكه كاغذ كوچكي به من داد و خيلي سريع رفت. به خانه آمدم و به داخل اتاق رفتم. كاغذ را باز كردم روي آن نوشته بود: «دوستت دارم»و يك شماره هم زير آن بود. شب شد و من تا صبح به فكر آن جوان بودم. حتي يك لحظه هم نتوانستم بخوابم تا چشمانم را مي بستم دو چشم او با نگاه هاي عميقش به يادم مي آمد. ساعت ٩ صبح روز بعد مادرم براي كاري به خانه همسايه رفت. خواهر و برادرهايم نيز به مدرسه رفته بودند و پدرم هم سر كار بود. در خانه تنها بودم، مثل ديوانه ها به اين طرف و آن طرف مي رفتم تا اين كه گوشي را برداشتم و با شماره روي آن كاغذ كوچك تماس گرفتم. صداي پشت گوشي كه خيلي جذاب و مهربان به نظر مي رسيد، به من گفت كه منتظرم بوده است. او مرا فرشته صدا زد. گفتم اسمم فرشته نيست اما مي گفت كه من فرشته روياهاي او هستم و برايم كاخ بزرگي روي ابرها خواهد ساخت. او كه خودش را «احمد» معرفي مي كرد، چند بار پشت گوشي گفت: «دوستت دارم»، بعد از خداحافظي با احمد انگار قايق روياهاي من به يك ساحل قشنگ و سرسبز رسيده بود. خيلي خوشحال بودم تمام كارهاي خانه را انجام دادم. وقتي ظهر مادرم از منزل همسايه برگشت تعجب كرده بود. بعدازظهر همان روز احساس دلتنگي عجيبي داشتم به بهانه خريد از خانه بيرون آمدم. احمد را نديدم تا فردا صبر كردم و باز به او تلفن كردم. احمد گفت كه براي من خيلي ارزش قايل است و نمي خواهد زياد مزاحم من شود. پس از گذشت چند روز با زياد شدن ارتباط هاي تلفني من و احمد، او از من خواست تا با هم به پارك برويم. من هم قبول كردم. در داخل پارك كمي قدم زديم او يكي از عكس هاي من را از داخل كيف پولم برداشت. بعد از گذشت حدود يك ماه از احمد خواستم كه با خانواده اش به خواستگاري من بيايد و زودتر تكليف مرا روشن كند. او گفت: با پدر و مادرم صحبت كرده ام اما آ نها با ازدواج من با تو راضي نيستند. گفتم: پس ديگر تلفن نزن، احمد صدايش را پشت گوشي لرزاند و به حالت گريه گفت: من به خاطر عشق تو هر كاري مي كنم واگر جواب منفي بدهي عكست را تكثير مي كنم و به همه نشان خواهم داد. او دليل اين كارش را عشق به من عنوان كرد و گوشي را قطع كرد. احمد چند روز با من تماس نگرفت و من هم هرچه زنگ مي زدم، گوشي را بر نمي داشت تا اين كه بعد از يك هفته او را در خيابان ديدم. دلم برايش تنگ شده بود به گريه افتادم. او هم خودش را ناراحت نشان داد و بدون مقدمه گفت كه اگر من را مي خواهي، بايد با هم فرار كنيم. وقتي به خانه آمدم مي خواستم موضوع را با مادرم در ميان بگذارم اما خجالت كشيدم. آن شب شام نخوردم و در داخل اتاق كوچكم دراز كشيده بودم كه مادرم آمد و حالم را پرسيد. گفتم: سرم خيلي درد مي كند؛ مرا تنها بگذار! كاش همان لحظه همه چيز را به او گفته بودم. مادرم از اتاق بيرون رفت، تلويزيون را خاموش كرد و به خواهر و ٢ برادرم گفت كه سر و صدا نكنيد. من تا صبح نخوابيدم هر چه فكر مي كردم نمي توانستم احمد را فراموش كنم. تصميم گرفتم با او فرار كنم. شناسنامه ام را برداشتم و ساعت ٩ صبح وقتي دوباره مادرم به خانه همسايه رفت، با احمد تلفني قرار گذاشتيم و فرار كرديم. ما به يك شهر خيلي دور در غرب كشور رفتيم؛ دو سه روزي در خانه دوست احمد بوديم دلم خيلي براي پدر، مادر، خواهر و برادرهايم تنگ شده بود اما اين راه را خودم انتخاب كرده بودم. يك بار در خانه دوست احمد، من با او جر و بحث كردم؛ او مرا كتك زد اما به خاطر عشق زيادي كه به احمد داشتم، اين حركتش را ناديده گرفتم. روز چهارم من و احمد در خيابان توسط پليس دستگير شديم. ماموران پس از انجام كارهاي قانوني ما را به مشهد برگرداندند. پدرم براي تحويل گرفتن من آمده بود. او آنقدر مهربان است كه حتي آن روز هم به روي من نياورد به احمد كه نگاه كردم ديدم هيچ كس دنبالش نيامده است. دلم برايش سوخت و از طرفي چون ديگر نمي توانستم از او جدا شوم به خاطر اين كه احمد مرا اغفال كرده و از من سوء استفاده كرده بود، با اصرار، پدرم را متقاعد كردم كه ما دو نفر با هم ازدواج كنيم. احمد گفت كه بي كس و كار است و تمام زحمت هاي عروسي من و او به گردن پدرم افتاد. در عروسي ما از خانواده و اقوام احمد هيچ كس نيامده بود. ما خانه كوچكي اجاره كرديم و زندگي مان با عشق و علاقه شروع شد اما مشكل اينجا بود كه احمد سركار نمي رفت و بعد از يك هفته من متوجه شدم كه او اعتياد هم دارد. دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد اما احمد گفت قول مردانه مي دهم كه ترك كنم. چند ماه به همين منوال گذشت و اجاره خانه ما هم عقب افتاد پدرم گاهي به ما كمك مي كرد و از احمد مي خواست كه با او سركار برود اما احمد تنبل تر از اين حرف ها بود. تا اين كه يك روز صاحبخانه به در منزل ما آمد و گفت: چون اجاره را نداده ايد، بايد منزل را تخليه كنيد. با صاحبخانه كه صحبت كردم گفت: اگر مبلغي پول تهيه كنيد مي توانيد خانه را رهن كنيد تا از دادن كرايه راحت شويد. از خانه بيرون آمدم. مي خواستم مشكل اجاره خانه و اعتياد احمد را با پدر و مادرم مطرح كنم اما فكر مي كردم شخصيت من خرد مي شود و چون اين راه را خودم انتخاب كرده ام بايد تا آخرش بروم. همين طور كه داشتم در خيابان راه مي رفتم يكي از همكلاسي هاي دوران مدرسه ام را ديدم. خيلي دلم تنگ بود بدون مقدمه خودم را به آغوش او انداختم و شروع به گريه كردم. او كه مي خواست به من تبريك بگويد از اين حركت من تعجب كرد. از آزاده سراغ گرفتم گفت كه او با جديت مشغول درس خواندن است و منزلشان را هم عوض كرده اند. دلم براي آزاده خيلي تنگ شده بود. دوستم « سمانه» از زندگي خودش گفت او هم ازدواج كرده و باردار بود. با هم به خانه سمانه كه در همان نزديكي بود رفتيم. مشكلاتم را با سمانه مطرح كردم و گفتم چون خودم زندگي ام را انتخاب كرده ام، نمي خواهم پدر و مادرم از اين موضوعات باخبر شوند و از طرفي چون وضع مالي پدرم مناسب نيست نمي تواند به ما كمك كند. سمانه يك لحظه به فكر فرو رفت و چيزي به ذهنش رسيد او گفت كه يكي از اقوامشان بيماري كليوي دارد و مي خواهد يك كليه بخرد و من اگر كليه ام را بفروشم، هم ثواب كرده ام وهم پول رهن خانه تهيه مي شود. خيلي زود به خانه برگشتم؛ با احمد صحبت كردم او هم خوشحال شد و قول داد كه اگر من اين كار را انجام دهم و مشكل رهن خانه حل شود، به سركار خواهد رفت و اعتيادش را هم ترك مي كند. با سمانه تماس گرفتم و روز بعد براي آزمايش آماده شدم. بعد از انجام مراحل اوليه پزشكي من تحت عمل جراحي قرارگرفتم و كليه ام را فروختم. با پولي كه به دست آورده بوديم توانستيم خانه را از صاحبخانه رهن كنيم. اما باز هم احمد به قول خودش وفا نكرد و از سادگي و عشق من سوء استفاده كرد. او كه خيالش از خانه راحت شده بود ديگر از منزل هم بيرون نمي رفت. بعد از چند ماه احمد كه به شدت معتاد شده بود به جاي اين كه مراعات حال مرا بكند بداخلاقي هايش را بيشتر كرد. با كوچك ترين حرفي مرابه باد كتك مي گرفت من با وضعيت جسمي كه داشتم، به شدت ضعيف شده بودم. تا اين كه يك روز كه به خانه آمدم ديدم احمد تقريبا نصف جهيزيه ام را فروخته است تا به قول خودش تا چند وقتي پول موادش تهيه شود. ساك كوچك لباس هايم را برداشتم مي خواستم از خانه بيرون بيايم كه جلويم را گرفت با هم درگير شديم. باز هم مرا كتك زد. مثل روز اول به چشمانش نگاه كردم اما آتش تنفر تمام وجودم را سوزاند! خودم را از دستش رها كردم در خانه را كه باز كردم انگار از جهنم بيرون مي رفتم. به خانه پدرم كه رسيدم، خود را به آغوش مادرم انداختم. تپش قلبش به من آرامش مي داد. پدرم از سركار كه برگشت گفتم: مي خواهم از احمد طلاق بگيرم. سرش را پايين انداخت. گفت: من كه از اول به تو گفتم كه او مرد زندگي نيست. اما دخترم ناراحت نباش من كنار تو هستم و تو روي چشمانم جا داري به توكمك مي كنم تا از اين فرد معتاد و بي مسئوليت جدا شوي. خيالم راحت شد. واقعاً آدم ثروت هايي دارد كه خيلي وقت ها ممكن است آنها را نبيند. وجود اين پدر زحمتكش و مهربان و مادر فداكار و قانع بزرگ ترين ثروتي است كه خدا به من داده است. زن جوان در حالي كه اشك امانش را بريده بود، ادامه داد: قصد دارم زندگي ام را دوباره شروع كنم با راهنمايي پدر و مادرم.دخترهاي جوان بدانند كه عشق هاي خياباني زندگي انسان را به بن بست مي كشاند. On nous avait dit “c’est pour un soir” |
||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||
![]() |
| Bookmarks |
| Currently Active Users Viewing This Thread: 1 (0 members and 1 guests) | |
| Thread Tools | |
| Display Modes | |
|
|